بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 21:14


تلفن را بر می دارم و شماره موبایل پدر را می گیرم و وقتی مطمئن می شوم خانه نیست و مادر نزدش نیست ، یک نفس غر می زنم و گله می کنم و فریاد می کشم و همه تب و تاب هایم که تمام می شود قهقهه بلند و کشدارش همه فاصله میان ما را پر می کند و دیگر هیچ نمی گوید و می دانم که می داند و می فهمد  . دلم برای خانه قدیمی بزرگ دوبلکس آرامم تنگ شده .. خیلی تنگ ... در این آپارتمان شیک و لوکس چند خوابه در منطقه ای سرسبز و به نام ، لحظه ای آرامش ندارم  و چند هفته ای است که مدام مهمان دارم و تا درب لب تاب را باز می کنم برای اندکی نفس کشیدن در دنیای مجاز یکی صدایم می کند: کچایی بهار ؟ ... بهار ..... و همه دلشان برایم تنگ شده و همه نگر ان شده اند و همه می خواهند بدانند چه می کنم و چه می خوانم و  یکی دنبال این وسیله است و یکی سوال راجع به آن مطلب دارد و فردا امتحان است و پسرک معلم خصوصی دارد و من باید مراقب باشم آب از آب تکان نخورد و این است که دوباره لب تاب را می بندم و لبخند روی چهره ام می گذارم و سعی می کنم صدایم را کنترل کنم و خشمی درون نگاهم نباشد و این یعنی سخت ترین کار زندگی من ....

 

 


خسته ام ... اعتراف می کنم از مهمان بیش از چند ساعت خوشم نمی آید و دوست ندارم هر روز شام و ناهار مفصل تهیه کنم و حوصله مراعات این و آن را ندارم و وقتی به چیزی عقیده دارم رک حرفم را می زنم و مادرانگی برایم یعنی مراقبت دورادور و بچه را مستقل دوست دارم  و از دخالت و سوال پرسیدن و کنکاش دیگران متنفرم !!!!!!!!!!! و این همه با هم بودن نفسم را بند می آورد و وقتی کلافه ام دوست دارم فریاد بزنم و مشت بکوبم و ماشین را بردارم و به دل خیابان بزنم .ای کاش می دانستیم که فاصله و حریم است که محبت می آورد و احترام را حفظ می کند و آرامش می بخشد و گاهی سکوت بهترین همراهی و همدلی است .

 

 

 

در این روزهای همه ابری و طوفانی و سرشار از چه می شود و چه خواهد شد دل می دهم به صدای ملکوتی آندره بوچلی نازنین و لطافت مخملین و کم نظیر سارا برایتمن

و ترانه time to say googdby

 

وقتی تنها هستم ..

می نشینم و رویا می بافم و واژه ها ناپدید می شوند

می دانم که اتاق سرشار از نور است

و نورها که می روند و من دیگر تو را همراه با خود ندارم

پنجره ها را ببند و خورشید را همراه با خود به درون بیاور

و نوری را که در تاریکی دیده ای درون من حبس کن

و اینک زمان بدرود است

افقی که دور از دسترس نیست

و آیا باید به تنهایی آنها را بیایم بدون روشنای حقیقت درونم

همراه با قایقهایی بر دریاها خواهم رفت

که می دانم دیگر نخواهند بود

و اینک زمان بدرود است

 

 


و هنگام که تو چنین دور از دسترس بوده ای

من تنها با رویاها در افقی دور خواهم نشست

و تو همراه با من خواهی بود .. با من

و پلهایی بر فراز زمین و دریا

که درخششی خیره کننده دارند

برای تو و من

برای دیدن و با هم بودن

پس با تو خواهم رفت

بر قایقهای شناور روی دریاها

اگرچه حالا می دانم

که آنها هرگز نبوده اند

و اینک زمان بدرود است

پس با تو خواهم رفت

خواهم رفت ....



نويسنده :بهار
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 9:21


عصری بهاری است و پسرک کنارم و کوچه های سبز سایه نشسته را یک به یک پشت سر می گذاریم . باید برویم به چند مجموعه آموزشی برای ثبت نام آزمون ورودی . سال ششم به پایان رسید و نظام نوین آموزشی به دو بخش تقسیم شد و حالا از پشت نیمکتهای دبستان می توان به حیاط وسیع دبیرستان خیز برداشت و قامت راست کرد و سر عقب داد و بادی در غبغب انداخت و پشت لبهای سبز شده و صدای کلفت  را نشان مردانگی شمرد و عجیب این زمان زود می گذرد و بهار از پی بهار  و جوی روان و خروشان زندگی در گذر ....

 

 


گوینده خبر رادیو هرچه مصیبت عالم است پشت هم ردیف می کند و در هر گوشه و کنار کشورهای همسایه انفجارها جان صدها انسان را هدف می گیرد و چه ولع خونباری دارد قدرت که دست از سر قابیلیان این زمان بر نمی دارد و خنجر برادر در قلب برادر دیگر فرو می نشیند به بهانه این انتخابات و آن منصب و این تخت و آن ملک ..... 

 

 

 

پسرک موج رادیو ورزش را می گیرد و گوینده خبر از پیروزی شیاطین سرخ در آخرین حضور فرگوسن می گوید و من به این  اسکاتلندی 71 ساله فکر می کنم که پس از 27 سال مربیگری و 13 بار قهرمانی رقابتهای لیگ برتر و پنج بار قهرمانی جام حذفی جزیره و دو بار قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا با قامتی افراشته و چشمانی پرغرور زمین چمن را به کناری گذاشت و یادش را در مجسمه ای برنز مقابل باشگاه منچستر یونایتد جاودان کردند و همه فوتبال دوستان جهان به پایش بلند شدند .

 

 

 

و نمی توانم از خاطر ببرم مهدی مهدوی کیا را که زیر پرجم سرخپوشان پرسپولیس و تیم ملی ایران با بازی بی نظیرش در دو جام جهانی 1998 و 2006 به جهان معرفی شد و در تیمهای بوخوم و هامبورگ و اینتراخت فرانکفورت  خوش درخشید و در سال 2003 بازیکن برتر فوتبال آسیا شد و بین هواداران ملقب به موشک شد و در 15 اردیبهشت امسال در 36 سالگی برای خداحافظی از فوتبال در فینال جام حذفی در مقابل سپاهان روی نیمکت ذخیره ها نشست و حرص خورد و مشت کوبید و فقط در پنج دقیقه پایانی به زمین رفت  و بعد از شکست تیم پرسپولیس در ضربات پنالتی و در حالیکه همه بازیکنان زمین را ترک گفته بودند به تنهایی و در حالیکه  تعدادی از تماشگران پرسپولیس و سپاهان او را تشویق کردند ، چهار گوشه زمین را بوسید و ناکام از بلند کردن جام زمین  و فوتبال را ترک کرد.

 

 


زمین دارد می لرزد و زمان در جوش و خروش است و جهان را انگار آرامشی نیست و پسرک دارد برایم از حرکت قاره ها به سوی هم می گوید و دگرگونی سیاره آبی و آسمان یکدست خاکستری است با سایه های نقره ای و بغضی در گلو و من خیره مانده ام به دخترکی جوان در کنار خیابان با قامتی کشیده و شالی آبی روی موهای بلند قهوه ای رها و باران که روی شیشه ها ضرب می گیرد و من فکر می کنم  آیا در این دنیای آشفته دست نوازشی هست چنان صادق و عاشق که در این روز بارانی با موهایش بازی کند و برایش بخواند ...

 

 

بوی موهات زیر بارون ،بوی گندمزار نمناک

بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی، رگای آبی دستات

غم بارون غروب، ته چشمات تو صدات

 

 

 

 


نويسنده :بهار
تاريخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 8:57


همه رفته اند ...

پدر و مادر به خانه شان بازگشته اند و همسرم به سفری کاری رفته است ....

و پسرک پشت نیمکتهای چوبی مدرسه با امتحانات کلنجار می رود ...

و من بعد از مدتها تنها هستم ...

در خانه ای فارغ از تعلق و مرز و مشغله ...

آرامش و خلوت را به صدایی گرم و شعری لطیف گره می زنم ...

صدای دوستی عزیز .....

از آن سوی خط و هزاران کیلومتر دورتر ، کنار پهنه ای آبی  با من همراهی می کند ...

می دانم که می داند و می فهمد ....

راستی در این دنیای پر از تکثر چند نفر را دارید که شریک خلوت شادمانه شما  شما باشند ؟!!!!

بی کلامی و  گله ای و توقعی ......

 

شعری زیبا از شاعر گرانقدر " سید علی صالحی "

با صدای ماندگار زنده یاد " خسرو شکیبایی "

 


سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند

با اين همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببين انعکاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست!

 



راستی خبرت بدهم

خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگويمت

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

 


دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

 

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

 



بیا برویم روبروی باد شمال...

آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم، که بیراهه ی دریا نیست!

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام،بیا برویم!

آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است،

همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست!!!

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم!!!!

می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم!

من حدس میزنم از آواز آن همه سال و ماه،هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم...

من خودم هستم!!!

بی خود این آینه را روبروی خاطره مگیر!!!!

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است...

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و هزار ساله بر خاستم...

 

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه ...

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم

آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

 

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ

يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآيی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

 

 

پی نوشت : یادی از فریده عزیز که روزهای شنبه را با شعری زیبا آغاز می کرد

لینک دانلود صدای آقای شکیبایی

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/19-Khasteam-khaste2_mp3cut.foxcom.su_.mp3

 


نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 20:42

 

 

درو واکن درو واکن

پشت در بوسه گذاشتم

 زیر پادری واست یک دل دیوونه گذاشتم

درو واکن درو واکن لب طاقچه رو نگاه کن

من سراسیمه هزار خط واسه تو نامه نوشتم

 


 

درو واکن درو واکن توی آئینه نگاه کن

من دل و جونم رو یکجا توی آئینه گذاشتم

درو واکن درو واکن

چشمو دور از من و ما کن

عشق و امید و وفا رو من تو این خونه گذاشتم

 

سقف خونه مهربونی زمینش عشق جوونی

دیواراش گل محبت پنجره اش جنس صداقت

خونه مون قصر طلا شد خونه مون دور ز بلا شد

من و تو دو یار جونی اونی که می خواستم همونی

 

  

 

درو واکن درو واکن

همه جا قهقهه خنده اس

جای شکوه نغمه دلکش بلبل رو گذاشتن

درو واکن درو واکن

من تو هر گوشه کناری خار از گل درآوردم

شاخه گل رو گذاشتم

 

 

 

سقف خونه مهربونی زمینش عشق جوونی

دیواراش گل محبت پنجره اش جنس صداقت

خونه مون قصر طلا شد خونه مون دور ز بلا شد

من و تو دو یار جونی اونی که می خواستم همونی

 

 

ترانه زیبای " خونه عشق "

شعر و ملودی و اجرا از خانم زیبا شیرازی  

تقئیم به همه شما عزیزان

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/daro%20va%20kon%20-%20ziba%20shirazi.mp3

 



نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 12:53



شماره پدر روی صفحه موبایل نشست و لرزش صدایش ته قلبم . این مرد همچون کوه را هیچ در زندگی نمی لرزاند مگر آنکه در باره محبوب و یار زندگیش یعنی مادرم باشد . خوشبختانه پدر اهل صغری و کبری و حاشیه و زمینه نیست و راست می رود سر اصل مطلب و گفت مادر حالش خوب نیست و قلبش درد می کرد و حالا در بیمارستان است و  اگر می توانی بیا ....

 

مکالمه ای کوتاه و این سوی خط  پرتگاهی عمیق که مرا در خود بلعید و دیگر هیچ در خاطرم نماند . نه مسائل کاری و جابجایی محل کار و خرید دفتر جدید و راهروهای بالا بلند دارائی و شهرداری و اداره بیمه و دفاتر و زونکن و اسناد و مدارک و گزارشات و تصفیه حسابهای مالی و چکهای برگشت خورده طرفهای کاری و راهروهای دادگاه و فرمهای اظهارنامه و نه خانه و همسر و پسرم که این روزها میان امتحانات ریز و درشت درگیر است و نه آنفولانزائی که چند روزی خانه نشینم کرد و انبوه آنتی بیوتیک های رنگ به رنگ و نه هیچ چیز دیگر ....

 

 

 

فقط مادر نشست در افق نگاهم و آن چشمان عسلی مهربان و صدای ملایم گرمش که به پدر اصرار می کند که به بچه ها نگو ... هرکدام کاری دارند و مشغله و کار و زندگی .... و مثل همیشه درد را فرو می دهد و می نشاند کنار چینهای ظریف گوشه چشمان و خط نازک لبها و گودی شانه های صبورش ...  

 

آخ .. آخ ....  از این مادرانگی همیشه متحمل بی توقع که توی فرزند ، تنها شریک شادیهایش هستی و غمها و دردها جایی انتهای وجودش ،  بی صدا و  آرام خانه می کند ،  مبادا که چینی نازک خوشبختی و آرامش دلبندش ترگی بردارد ... مشتم بی اختیار روی میز کوبیده شد و فریادم به آسمان رفت و همه دانستند که وقت چون و چرا نیست و چند ساعت بعد روی باند فرودگاه بودم و چند ساعت بعدتر در جاده ای سبز و سپیدی سرد و یخزده اتاقهای بیمارستان و یادم آمد که مادر چقدر از بیمارستان بیزار است ...

 

دستانش میان دستهای پدر بود و چشمهای پدر بی قرار روی مونیتور بالای تخت و صورت همیشه پاک تراشش را ریشی چند روزه پوشانده بود و پزشک برایم از روند خوب معالجه گفت و اینکه یکی از رگها  کمی انسداد داشت و خوشبختانه به عمل نیازی ندارد و با دارو  قابل رفع است و  فقط نیاز به استراحت و مراقبت است و من در چشمان مادر می خواندم که می گفت مرا به خانه ام ببر ....

 

 

پدر حاضر نبود حتی لحظه ای بیمارستان را ترک کند و مجبور شدم تا خانه بروم و مختصر لباس و وسایل بیاورم و خانه چقدر خالی و غریبه و سرد بود ... به عادت همیشه زنگ زدم و منتظر صدایی مهربان و قدمهایی که پله ها را پایین می آمد که دیدم هیچ کس نیست و من مانده ام و دیوارهای منتظر و کلیدی در دست ... درب اتاقها را که باز کردم تازه دانستم همه طراوت و شکفتگی باغ کوچک و عطر درختان بهار نارنج و سپیدی آهار خورده رومیزی گل دورزی شده و مبلمان چوبی تیره لاک خورده قدیمی از عطر حضور مادر بوده و حالا دیگر هیچ نیست مگر انتظاری معلق و خاک گرفته و دلتنگ ... و پروردگار چه اعجازی را در سرانگشتان زنانه از خود به ودیعه گذاشته که هر وقت اراده کند می تواند لطف و زیبایی و ملاحت و آرامش و انرژی و امید و شوق و لذت و زندگی بیافریند و جان ببخشد و نبودنش یعنی هیچ و تنها هیچ   ....

 

 

در راه بازگشت میان آن همه ماشینهای در هم فرو رفته و فروشگاههای آذین شده و مردان عصبانی که به جیبها و کیفهای خالی حود نگاه می کردند یادم آمد که روز مادر است و این هفته را به نام " زن " نام نهاده اند و من خیره به انبوه زنان در رفت و آمد در پی لبخندی و شادمانه ای و دستی مردانه و مهربان حمایل شانه های ظریفشان و دستان کوچک کودکانه ای در دستشان  .... اما بیشتر زنان تنها بودند و مردان تنها و کودکانی که هنوز نیستند ....

 

پرستار بیمارستان است با بیست و اندی سابقه کار . قد بلندی دارد و دو چشم سبز غمگین و دستانی کشیده و ظریف . مدتی است از همسرش جدا شده به علت بد اخلاقی و بد زبانی و کتک هایی که می خورد و یکبار که پهلویش شکافت و تا پای مرگ رفت دیگر طاقت نیاورد و جانش را برداشت و رفت .. بچه دار نمی شد و همین بهانه فامیل شوهر بود برای دخالت و زخم زبان و برای حفظ شوهر خانه اش را به نام او کرد و برایش وانت خرید تا کار کند اما هیچکدام افاقه نکرد و مهر نازائی روی پیشانیش ماند و حالا شوهر در خانه او با زن جوان تازه اش رویای پسر دار شدن می بیند و او به سهم خود از تقدیر ، نفرین می گوید و گوینده رادیوی کوچک نگهبان بخش به مادران درود می فرستد و بهشت را زیر پایشان می گسترد و دو قطره اشک روی گونه های تکیده پرستار به پایین می لغزد ....

 

 

پدر خانه را آب و جارو می کند و غذا درست می کند و همراه با هم میز را می چینیم و می دانم این اولین غذایی است که بعد از چند روز بی خوابی و انتظار در دهان می گذارد و همه به یمن بهبودی مادر است و مژده آمدنش به خانه و من در همه دلتنگی غمگنانه ام  ، خوشحالم که کنار هم هستند و یار هم و یاور هم و این همان هسته اصلی خانه و خانواده است . عشق و اعتماد و رفاقت و همدلی و چه باک که کودکان دیروز و مردان و زنان امروز نیستند و هرکدام جایی در این کره خاک خانه دارند  ... تا وقتی که تو هستی و من هستم و ما هستیم ....

 

 

حالا دیگر جاده سبز بود و بهار بازگشته بود و همه جهان زیبا بود و من محو تماشای سایه سار درختان نازک بودم در شالیزارهای به آب نشسته و  پهنه های وسیع زمردین که از برابر چشمانم می رفتند و می دانسنم این همه حاصل دستان  زنانی است که شانه به شانه مردان زندگیشان نشا سبز در زمین تیره می نشانند  و زندگی می پرورانند .

 

پسرم مابین پدربزرگ و مادربزرگش نشسته و لب تابش را روی میز گذاشته و پاورپوینتی را برایشان نمایش می دهد که خود طراحی کرده با جلوه های سینمایی و موسیقی و افکت های خاص و مجموعه ای از تصاویر و فیلم هایی که در سفر برداشته و من فکر می کنم بزرگترین هدیه برای هر زنی سلامتی عزیزانش هست و حضورشان و شادمانی شان و اینکه دوستش بدارند آنگونه که هست نه آنگونه که می خواهند  ...  

 

 

پی نوشت : از همه شما عزیزان که پیگیر حالم بودید و مهربانیتان مرهم این روزهای سختم بسیار متشکرم و پوزشم را بپذیرید اگر با این همه تاخیر کامنتها را تائید کردم.

نويسنده :بهار
تاريخ: سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 22:32

 

استانبول را به حق می توان مرکز تقاطع فرهگها و دوره های تاریخی گوناگون نامید و این درهم آمیختگی شگفت ، گونه گونی دلپذیری را در آداب و رسوم و سنتهای مردمان کشور ترکیه بر جا گذاشته است و یکی از نمادهای این چند فرهنگی ، حمامهای ترکی است . ضرب المثلی در ترکیه است که می گویند کسی که هیچ وقت به یک حمام ترکی نیامده است هرگز تمیز نشده است و این اغراق جالب ، نشان از اهمیتی است که این بناها در اجتماعات شهری داشتند . علاقه رومیان و مردمان بیزانس به حمامهای مجلل و بزرگ و زیبا با ذوق و سلیقه معماران مسلمان در هم آمیخت و حاصل آن فضاهایی کهن و راز آلود شد با معماری شگفت و سایه روشن دلپذیر در اتمسفری گرم و بخار آلود که تنها جنبه استحمام نداشته و بیشتر محلی بوده برای گردهم آمدن مردمان از طبقات و اقشار مختلف و گذراندن اوقاتی طولانی به استراحت و گپ و گفت و به علت رواج سنت وقف در میان همسران امپراطوران عثمانی بیش از 480 حمام در استانبول ساخته شد که در حال حاضر با تلاش مسئولین شهرداری 20 حمام قدیمی و تاریخی حفظ و نگهداری و بازسازی شده و مورد استفاده و استقبال بسیاری از توریستها می باشد و از جاذبه های مهم فرهنگی این شهر به شمار می آید و از آن جمله اند : حمام ایاصوفیه هورم سلطان ، حمام چیمبرلی تاش ، حمام صوفیلر ، حمام هرهر ،  حمام کاگالوگلو .

 

 

 

حمام  "  ایاصوفیه هورم سلطان  " در محوطه مقابل بنای مشهور ایاصوفیه و مسجد سلطان احمد قرار دارد و این محل در سده 100 بعد از میلاد محل حمامهای عمومی  رومی به نام زئوایکسپوس (  Zeuxippus ) و همچنین  معبد زئوس بوده . بعدها به درخواست همسر  سلطان سلیمان قانونی ، ملکه هورم سلطان  (Hurrem Sultan ) یا  الکساندرا (  Alexandra Lisowska ) که تبار اوکراینی داشت ، در سال 1557 در آن محل معمار برجسته دوره عثمانی ، معمار سنان ( MIMAR SENAN   ) حمام بسیار باشکوه و زیبایی برای استفاده عموم ساخت که تا سال 1910 مورد استفاده بود. و بعد برای سالها بسته ماند و مدتی هم بعنوان زندان مورد استفاده قرار گرفت تا در سال 1957 ترمیم و بازسازی شد و بعنوان بازار فرش استفاده شد و در سال 2007  با هزینه ای به مبلغ  17 میلیون لیره ، بعنوان حمامی بسیار زیبا و لوکس برای استفاده توریستها افتتاح شد و دارای دو بخش مردانه و زنانه است که همجون تصویر در آینه قرینه یکدیگر هستند و 1300 مترمربع سنگ مرمر در آن به کار رفته است . گنبد قسمت ورودی یا قسمت سرد به ارتفاع 26 متر است و 130 نفر در حمام و رستوران آن کار می کنند و 160 کاسه حمام آب طلا داده شده و لنگ هایی از جنس ابریشم و کتان و صابون های زیتون مخصوص و بهترین روغن های خاص ماساژ در اختیار مشتریان قرار می گیرد و برای هر قسمت هزینه جداگانه به یورو  دریافت می شود .

 

 

خیابان دیوان یولو  یا همان شاهراه زمان روم باستان را که به طرف بالا می روی به میدان چیمبرلی تاش می رسی که در زمان روم شرقی میدان کنستانتین نام داشت و به دستور امپراطور روم کنستانتین در سال 330 میلادی ، ستونی شامل نه بلوک سنگی استوانه ای به ارتفاع  50 متر در این میدان نصب گردید که در بالای آن مجسمه کنستانتین بوده که به شکل خدای باستانی یونانی آپولو با تاجی از برگهای زیتون ژست گرفته بود و در سال 1106 میلادی  طی جنگ ، مجسمه و سه استوانه بالای ستون واژگون می شود و صلیبی نیز که به جای مجسمه در بالای ستون قرار داده شده بود بعد از فتح استانبول در سال 1453 توسط سلطان فاتح برداشته شد و در پی زلزله و آتش سوزی مهیب در سال  1779 سطح روی سنگ ها سوخت و به شکل تاولهای سیاه و سفید درآمد و آن را ستون سوخته نامیدند و سلطان عبدالحمید اول پایه جدیدی برای تقویت ستون به آن اضافه کرد و در حال حاضر به علت تغییر ارتفاع سطح خیابان 5/2 متر از ستون زیر زمین قرار دارد .

 

 

 

چیمبرلی تاش یعنی سنگی به شکل دایره و در این میدان تاریخی و مقابل مجموعه مسجد ، مدرسه و مقبره کوپرولو محمود پاشا و در نزدیکی آرامگاه سلطان محمود دوم ، حمامی به همین نام وجود دارد که در سال 1584 به دستور "نوربانو سلطان " همسر سلطان سلیم دوم و توسط معمار مشهور " سنان  " ساخته شد تا عواید آن برای برای مسجد والده آتیک درمنطقه اوسکودار استفاده شود . این حمام ابتدا در ۲ بخش مجزا و قرینه با امکانات یکسان برای خانمها و آقایان بنا شد. اما بخش زنانه حمام در قرن ۱۹ و سلطنت سلطان عبدالعزیز به منظور گسترش جاده تخریب شد اما به تازگی بخش زنان دوباره ساخته شده است و امروزه از آن استفاده می کنند .

 

 

 

درب وردی چند پله پائینتر از سطح خیابان است و در بالای آن کتیبه ای با شش خط در سه ستون وجود دارد . معمار سنان در سالهای کهولت و اوج تجربه خود در معماری ، ساخت این بنا را به عهده گرفت و نهایت نوآوری و زیبایی و ظرافت  را در آن به کار برد و  این بنا به علت طراحی و معماری خاص به شدت مورد توجه و بازدید معماران و عکاسان و طراحان  و محققان است . در قسمت ورودی شما باید نوع حمامی را که می خواهید انتخاب کنید که یا حمام معمولی بدون دلاک است و یا حمام به همراه دلاک و شسشو و ماساژ که هزینه بالاتری دارد . دو گنبد بزرگ بر فراز قسمت ورودی جداگانه خانمها و آقایان وجود دارد که روزنه های شیشه ای در قوس آن طراحی شده و نور را به زیبایی به درون ساختمان هدایت می کند و در این محل که منطقه سرد نامیده می شود  لنگ های کتانی یا peştamal و دمپایی چوبی مخصوص و قفل کابین به مشتریان داده می شود .

 

 

بعد از این مرحله منطقه داغ  sıcaklık قرار دارد . این فضا دارای سه گنبد است که انعکاس نور روزنه های شیشه ای تعبیه شده در آن اشاره به آسمانی پر ستاره دارد و فضایی وهم آلود و رخوتناک میان دیوارهای سنگی کهن پدید می آورد . قسمت بیرونی این قسمت به شکل مربع طراحی شده و فضای داخلی به شکل دایره ای است که دوازده ستون بسیار زیبا با قوسهای ظریف کف را به سقف پیوند می دهند و  38 اطاقک خصوصی یا halvet در خارج از این چند ضلعی قرار گرفته اند .دیوارها از سنگ مرمر هستند و دیوارهای جداکننده این اطاقکها از منطقه مرکزی طرح گل لاله  و درگاه قوسی شکل دارند و سنگ  مرمر بزرگ چند ضلعی بلندی در میان این فضا و زیر گنبد اصلی قرار گرفته و نور به طور مستقیم از روزنه اصلی بر آن می تابد و بسیار داغ است و مجل شسشو با کف نیز هست و در اطاقکها حوضچه های کوچکی از سنگ مرمر به دیوار وصل هستند و شیر آب برنجی که آب را به درون حوضچه می ریزد و با کاسه های کوچک برای شستشو  استفاده می شود .در قسمت خانمها خزینه کوچکی نیز هست با آب گرم و مطبوع و بعد از این استحمام که گاه ساعتها به درازا می کشد استراحت در قسمت سرد روی نیمکتهای چوبی و گوش سپردن به صدای فواره کوچک حوض مرمری و نوشیدنی خنک گوارا ، عجیب دلچسب است .

 

 

 

می دانستم که حمامهای ترکی در گذشته تنها جنبه استحمام نداشتند و محلی برای طرب و شادمانی نیز بودند  اما اینکه این امر در قرن بیستم هم تحقق پیدا کند به رویایی ماننده بود که در یک شب فراموش نشدنی پیش چشمانمان نشست . در فاصله ای کمتر از ده قیقه با هتل و در محله سیرکجی و نزدیک به ایستگاه مترو در کوچه ای منشعب از خیابان آنکارا حمامی کهن و قدیمی هست با دیوارهای سنگی و دو گنبد افراشته مدور که در سال 1470 به دستور سلطان فاتح  و تحت نظارت وزیرش به نام  هوجا سنان پاشا ساخته شد و نامش را حمام هوجا پاشا HOCAPASA HAMMAM  گذاشتند و دو بخش مجزای مردانه و زنانه داشت و در سال 2008 به مرکز فرهنگی بدل شد و محل اجرای برنامه های رقص سماع و موسیقی و رقصهای فولکلوریک ترکی و در سال 2010 نیز برنده جایزه گردشگری به نام TUREB شد .

 

 

 

استقبال از برنامه های این مرکز فرهنگی به قدری است که ریسپشن هتل چند روز زودتر برایمان  جا رزرو کرد و در عصرگاهی خنک و مطبوع خیابانهای زیبای محله سیرکجی را طی کردیم و در  میانه کوچه ای باریک و سنگفرش  درب ورودی کوچکی بود و تابلوئی در بالایش و صف طویل منتظران و پله ها را  بالا رفتیم شماره رزرو را دادیم و برای دو برنامه بلیط گرفتیم که یکی رقص سماع مولوی بود که همه روزه در ساعت  19.30  اجرا می شد و دیگری رقصهای فولکلور ترکی که در روزهای شنبه و یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه در ساعت 21 آغاز می گشت .

 

 

 

راهروی باریکی با دیوارهایی از سنگ کهن و ویترینی از مجسمه های کوچک  تزئینی دراویش چرخان و بعد پله هایی که به طبقه بالاتر می رفت و فضای قسمت انتظار که مدور بود با سقفی گرد و طاقهای کوچک ضربی اطراف پنجره هایی مشبک و نورهای آبی و قرمز در هم تنیده در فضا و خانمی جوان که بلیطها را کنترل می کرد و برای هر بلیط منوی برنامه و کتابچه توضیحات به چند زبان  و یک DVD  از اجرای برنامه می داد و پذیرایی با قهوه ترک و آب میوه تازه و درب باز شد و خانم دیگری با لباسهای زیبای دوره عثمانی و موهای بلند ما را به داخل راهنمایی کرد . سالن اصلی نمایش محوطه بزرگ و گرد حمام بوده که حالا در مرکز آن سن نمایش هست و صندلیها دور تا دور چیده شد و فضا با نورهای قرمز و آبی و سبز مه آلود حالتی راز گونه دارد و دیوارهای سنگی کهن و طاقهای بزرگ ضربی که به گنبد بلند دوار اصلی سقف منتهی می شوند و در گوشه ای محل اسقرار ارکستر زنده با سازهای تنبور و دف و نی و فلوت ...

 

 

صوفي گري در تركيه همانند بسياري از مظاهر فرهنگي اين كشور،‏ متأثر از تعاملات بينافرهنگي زنجيره هنر و ادبيات اسلامي(شامل ادبيات عرب،‏فارسي و ترك) بوده  و زبان و ادب فارسي ريشه دارترين حلقه پيوند ميان جلوه هاي فرهنگيِ اين زنجيره اسلامي محسوب مي شود. مثنوي معنوي مولانا در طي شش سده مناسبات بينا فرهنگي،‏ خاستگاه ظهور و بالندگيِ جلوه هاي مذهبي- آيينيِ مشترك ميان ايرانيان و تركان بوده و مراسم سماع درويشان،‏ آن گونه كه امروزه در تركيه به اجرا در مي آيد،‏ بسيار ملهم از آموزه هاي عرفاني مولاناست .

با پیداییِ سلجوقیان در شرق آناتولی در سال 1071 ، قسمت شرقی و مرکزی آناتولی، به یک مرکز فرهنگی جدید تبدیل شد. اهمیّت این مرکز، آن هنگام که سلطان هنردوست، علاءالدین کیقباد، حکومت آن را به دست گرفت، دوچندان شد. وقتی او مسجد علاءالدین را در قونیه، در سال 618ق/1221م بنا کرد، بخش شرقی جهان اسلام هنوز تحت سلطه مغول هایی بود که از قسمت های داخلی آسیا، تحت فرماندهی چنگیزخان به خارج سرازیر شده بودند و هزاران دانشمند و صوفی را واداشته بودند تا در حکومت نسبتا امن سلجوقیان به دنبال پناهگاهی باشند. مردان اندیشمند و فرهیخته ای نظیر: نجم الدین دایه رازی، نویسنده مرصاد العباد (راه بندگان خدا)،  برهان الدین محقّق ترمذی و آخرین، آن اندیشمندان، بهاءالدین ولد و فرزند نامی او جلال الدین،که بعدها به رومی مشهور گشت، درقونیه یا اطراف آن ساکن شدند و مدارس متعددی در آنجا بنا شد .

 

 

مولانا رومی در بعضی از اشعار غنائی خود، از نوشته ها و عبارات ترکی استفاده کرده، و مسلما آگاهی خوب و سودمندی از زبان این مردم داشته است (همان طور که تا حدّی با زبان یونانیِ دیگر ساکنان این منطقه نیز آشنا بوده است). فرزند او، سلطان ولد دیوانی کامل را به ترکی سرود، و در آن، اندیشه های والای پدرش را در قالب عباراتی که برای مردم قابل فهم تر باشد، ترجمه کرد.  فرقه مولویه، به وسیله فرزند مولوی، سلطان ولد، شکل گرفت. او سماع عارفانه ای را پی ریزی کرد که درویش های مولویّه از آن زمان به بعد با آن شناخته شده اند؛ این سماع در جمعه ها، بعد از نماز جمعه، انجام می شد و آن را همانند رقص ذرات بر محور خورشید یا همانند رقص ستارگان و به عنوان نمادی از مرگ و رستاخیز آدمی در عشق، تلقی می کردند.

این مسئله با کنار گذاشتنِ جامه سیاه و ظاهر شدن دوباره درویش ها در جامه سفیدشان نمود می یابد. بدن مادی به دور افکنده می شود و «بدن دوم» یعنی بدن روحانیِ از نو زنده شده هنگامی که سماع انجام می شود، رخ می نماید. اگرچه برگزاری مراسم سماع در منازل شخصی و حتی بازار نیز سابقه دارد، ولی در برخی مراکز صوفیانه همچون خانقاه، زاویه، رباط، صومعه، دویره (دیر)، محل خاصی برای اجرای مراسم وجود دارد که شامل یک سالن مخصوص است که به آن سماع خانه گفته می‌شود.علاوه بر آن فرقه مولویه خوشنویسی و مخصوصا موسیقی را همانند شعر به سبک سنّتیِ فارسی عثمانی پرورش دادند .

 

 

در سماع مولانا دستی که به سوی آسمان است نماد دریافت فیض مبدأ هستی و دستی که به سوی زمین است نماد بخشش به کل موجودات است و انسان در این میان به عنوان واسطه مطرح است. لباس نیز در سماع حائز اهمیت است؛ لباسی سفید با دامن بلند که نمادی از روح یا جهان روحانی است که فرشتگان را به ذهن می‌آورد. عشق به سماع در واژه به واژهٔ اشعار مولوی موج می‌زند آنچنان که در دفتر سوم مثنوی، رقصندگان سماع را کسانی معرفی می‌کند که از نقص خود رسته‌اند و از درون، دف و نی می‌زنند:

چون رهند از دست خود دستی زنند

 چون جهند از نقص خود رقصی کنند

در وقت سماع صوفیان را

از عرش رسد خروش دیگر

تو صورت این سماع بشنو

 کایشان دارند گوش دیگر

 

 

 

 

سماع در اصطلاح صوفیه گوش دل فرو داشتن به اشعار و الحان و نغمه‌ها و آهنگ‌های موزون است، در حال جذبه و بی خودی. سماع را دعوت حق خوانند، و حقیقت سماع را بیداری دل دانند و توجه آن را به سوی حق انگارند . در سماع آلات گوناگونی کاربرد داشت؛ مهم ترین این آلات، دف و نی بود. اهمیت دف بدین خاطر بود که عارفان معتقد بودند، دف، اولین آلت موسیقی بود که در ورود پیامبر (ص) به مدینه استفاده شد. از لحاظ سمبل شناسی، دف برای عارفان، سمبل عالم کبیر و نی نیز که سوراخهای آن را به ماهیت انسان و سوراخهای نه گانه بدن او تعبیر می‌کردند سمبل عالم صغیر است.

 

نخستین مرحله رقص سماع بعد از قرار گرفتن مرشد در محل پوستی که بر زمین پهن می شود نقد خوانی است و سروده ای از " عطری " و مدح پیامبر و بعد فرمان بلند اجرای سماع یا " قدوم " و بعد نوای نی که اشاره به روح بخشی کائنات دارد و مرحله " دور ولد " که مرشد و سماع کنندگان با ریتم موسیقی سه دور می چرخند و دور اول اشاره به حق تعالی و بوجود آمدن خورشید و ماه و ستاره گان دارد و دور دوم نشان پدید آمدن گیاهان  و دور سوم بوجود آمدن موجودات زنده را توصیف می کند و در حین این چرخش سماع کنندگان نسبت به یکدیگر آداب "نیاز " را به جا می آورند و به قبله محبت الهی سجده می کنند  .

 

 

در مرحله پنجم مرشد در مقام پوست نشین قرار می گیرد  و با آغاز سلام نخست با دیگر سماع کنندگان که عبای خود را از تن بیرون کرده اند روبرو می شود و سماع آغاز می شود و این سمبل طلوع انسانیت است و لباسی که بر تن آنان است شامل سکه به معنای سنگ قبر و خرقه به معنای قبر و و " تن نوره " به معنای کفن می باشد و سماع کننده حین ورود به میدان دستهایش را به صورت ضربدر روی کتفها می گذارد که نشان از وحدانیت حضرت حق است و بعد دستها به اطراف و دست راست رو به بالا قرار می گیرد و دست چپ به سمت پایین باز می شود و این یعنی از حق گرفته و به خلق ارزانی می داریم و هیچ چیزی را از آن خود نمی سازیم و سماع کنندگان همچون گردش سیارات به دور هم و به دور خورشید گرد خود و گرد میدان می چرخند .

و در سلام چهارم و مرحله نیستی به هستی مرشد وارد سماع می شود و در خط استوا و میان سماع کنندگان می چرخد و با دست راست یقه خرقه را باز می کند و با دست چپ دو سوی خرقه خود را می گیرد و این یعنی گشودن قلب به روی همگان و  در مرحله ششم با نوای نی ، مرشد به پوست نشین خود باز می گردد و با تلاوت قرآن و سوره بقره آیه 115 به مراسم ادامه می دهند و در بخش هفتم مراسم سماع با قرائت فاتحه برای همه پیامبران و شهدا و همه انسانها و دعا جهت سلامتی به پایان می رسد .  

 

 

 

بعد از یک ربع استراحت و صرف نوشیدنی مراسم رقص آغاز می شود که در ابتدا اجرای بسیار زیبایی از موسیقی کلاسیک سنتی ترکیه است توسط گروه ارکستر و بعد رقصهایی پرشور و پر تحرک همچون رقص بلی دانس ترکی ، رقصهای کولی های رومانی و رقص زیبک و سیرتاک و رقصهای آذری و لزگی و رقص نواحی کرد نشین و پسرک که بعد از برنامه آرام رقص سماع حالا به وجد آمده و خوشحال به همراه دیگر تماشاگران دست می کوبد و پای بر زمین می زند .