
ترانه ها در حافظه تقویمی خانواده من جای خاصی دارند . خیلی از مناسبتها و روزهای شاد و حتی فراقها و دلگیریها و غمها با ترانه ای خاصی شکل می گرفت و معنا پیدا می کرد و تا سالها با همان ترانه به یاد آورده می شد . صدای مخملین خانم گوگوش و ترانه های زیبایی که استاد جنتی عطایی سروده اند یکی از این خیل خاطره سازهای زندگی من هستند .
بخشهایی از گفتگوی دو ساعته خانم لیلی نیکو نظر و آقای ایرج جنتی عطایی در شبی پاییزی در خانه- استودیوی قدیمی و آجری پر لطفی در شهر دوسلدورف، به تاریخ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی :

با او در فصل برگریز درخشانی از شهر آنتورپ بلژیک، یکی از پایتختهای الماس جهان، تا دوسلدورفِ شهره به زیبایی و نازنده به رفاه آلمان، سه چهار ساعتی همسفر بودهام. او رانده و من و دوستم، در سکوت جاده پاییزی، ترانه شنیده و آرام زمزمه کردهایم. ماشین آکنده است از صدای ترانه «مرا به خانهام ببر»؛ چه همزمانیِ معنادارِ نامنتظرهای!
- من هرگز ترانه را به عنوان شغلام انتخاب نکردم. کارهای دیگری برای امرار معاش کردم که ترانه گفتن به خاطر تامین هزینههای زندگیام حرفه من نباشد. از این چشمانداز من ترانهسرایی حرفهای نیستم. ترانه گفتن برای من یک تجربه عاطفی بوده است و صدایی برای بیان حس عمومی جامعه پیرامونم. من با آهنگسازان بسیاری همکار بودهام. کسانی که از آغاز کار، از هفده هجده سالگیام با من بودند؛ مثل میلاد کیایی، سلیمان اکبری، زاون و بعدها گونهای که همترانگی نامیده شد، آرام آرام با ما، من و زنده یادان پرویز مقصدی، بابک بیات و واروژان شکل گرفت و «تیم» به وجود آمد. همترانهگی! همراه با هنرمندانی که مجری این همترانهگیها بودند. این تیم باعث شد که بتوانیم قد بکشیم و خودمان را به جامعه نشان دهیم. تیمهایی که به وجود آمده بود، برای ما شبیه خانواده بود. وقتی که تبعید برای بخشی از ما پیش آمد، ما باید این همگریزی را با هم تجربه میکردیم. باید هم را پناه میدادیم؛ آن را با هم در میان میگذاشتیم. اما آرام آرام شرایط عوض شد و تجربه عاطفی من در پیوند با کار ترانه هم تغییر کرد. وقتی که شرایط کل تبعید با آمدن خیل مهاجران، عوض شد، و بعد، بخشی از همتیمهای من خاموش شدند یا نیامدند، مثل واروژان یا بابک بیات، و بعد شرکتهای پخش و تولید موسیقی و تبلیغات برای ترانه تصمیم میگرفتند، و با مرور فرآوردهها، به این نتیجه رسیدم که گویا پیوند و پیمانی که بین ما همتیمها بود، دیگر وجود ندارد.
- من مطلقاً نوستالژی ندارم. به خودم قبولاندهام که هرگز بازنمیگردم و این حق را به خودم نمیدهم که مدام درگیر خاطره گذشته باشم. من آرزو دارم بدانم مادر یا پدرم کجا به خاک سپرده شدهاند. شوربختانه من چون جامعهشناسی خواندهام، یک چیزهایی را میدانم. این را میدانم که اگر الان چشمهایم را ببندم و به زادگاهم بازگردم، هیچ شناختی از آنجا نخواهم داشت. کلانسالگی هم البته بیتاثیر نیست. وقتی که دیگر بابک بیات رفته، واروژان نیست، وقتی اصغر محبوب نیست، وقتی خیابانها اسمهایی دارند که نمیشناسی و کسی خیابانهای تو را با اسمهای قدیمیش نمیشناسد و بلد نیستم، کجا بروم؟
نه، نمیدانم اگر برگردم به کجا برخواهم گشت. فقط یک چیز را میدانم؛ میخواهم بدانم قبر مادرم کجاست. اگر این نوستالژی است، بله این نوستالژی را دارم. هر چند میدانم اگر به دنبال قبر مادرم هم بروم، در خیابانها گم خواهم شد. به زبان تازهای صحبت میکنند که من نمیشناسم. کلماتی استفاده میکنند که من معنیاش را نمیدانم. خواب مادر، پدر، چارصددستگاه و مسابقه فوتبال، خواب مدرسه اخوت و دبیرستان دهخدا، سرآسیاب دولاب… اما به هر صورت همانطور که گفتم این اندوه که ای کاش میتوانستم بروم و میدانستم مادرم یا پدرم کجا خوابیدهاند رهایم نمیکند. خوابهایی میبینم که کابوس در آنها تسلط دارد. خواب میبینم پرواز میکنم و به سیمهای تیرهای برق گیر میکنم. نمیدانم اسم اینها نوستالژی است یا نه. نمیدانم کوچه بچگیام ارباب فرامرز در سرآسیاب دولاب، جایی که با بابک بیات والیبال بازی میکردیم، هنوز هست یا نه. گاهی فکر میکنم برگردم و زادگاهم را ببینم و بعد زندگیم تمام شود.
ترانه : یه روزی پیدات می کنم
شعر زیبای آقای جنتی عطایی
ملودی بی نظیر آقای پرویز اتابکی
و صدای همیشه جاودان خانم گوگوش
با اون همه قول و قرار و پيمون
كه با من غم زده داشتي رفتي
مي خواستي از تنهايي دورم كني
اما منو تنها گذاشتي رفتي
پس اون همه وعده كه دادی چی شد
رفتي و وعدتو وفا نكردي
گفتي خدا تو رو به من رسونده
رفتي و شرمی از خدا نكردي
برو ولي هر جا باشي
هر جاي اين دنيا باشي
يه روزي پيدات مي كنم
نگاه تو چشمات مي كنم
راز تو رو پيش همه
مي گم و رسوات مي كنم
با اون همه قول و قرارو پيمون
كه با من غم زده داشتي رفتي
مي خواستي از تنهايي دورم كني
اما منو تنها گذاشتي رفتي
برو ولي يادت باشه كه با من
از روز اول تو وفا نداشتي
گفتي خدا گواهه دوست دارم
تو گفتي اما به خدا نداشتي
اون روزا يادت نمياد كه گفتي
اگر بري غم واسه من ميمونه
يادت بياد گفته بودي به جز تو
راز تو رو فقط خدا ميدونه