
خیابانی به طول هجده کیلومتر زاده سال 1300 شمسی که میان املاک و مستغلات قاجاری خریداری شده بنا شد و دو طرفش چنار کاشتند که با آب و هوای آن روزهای تهران بسیار سازگار بود . هجده هزار چنار با فاصله هر دو متر و میان هر دو چنار یک بوته گل سرخ و برای آبیاریشان دو حلقه چاه حفر کردند در سه راه زعفرانیه و یک استخر بزرگ بین محمودیه و تجریش برای ذخیره آب و نامش جاده پهلوی شد و در ابتدا محل عبور خاصان، درباریان، وزیران، سفرا و نظامیان که دستور شرفیابی به آنان ابلاغ میشد و بعد از 1320 عمومی شد و در سمت چپ میانه آن محدوده خیابان شاهرضا نهر کرج قرار داشت که سالها دانش آموزان و دانشجویان در سایه درختان پر شاخ و برگ آن کتابهای درسی خود را برای امتحانات مرور میکردند و عشاق برای خلوت و مردم برای تفرج در آن قدم می زدند که بعدها بلوار شد و به نام ملکه انگلیس الیزابت نام گرفت .

فروردین سال 64 ، یک روز بهاری زیبا و باران تند که هوا را هاشور می زد و من جایی بین چهارراه پهلوی سابق و چهارراه ولیعصر بعد ها و نرسیده به میدان ولیعهد و یا ولیعصر فعلی ، معلق در میانه بازی تاریخ و سیاست که این جاده بلند پردرخت شاهد آن بوده در اوج شادابی و طراوت نوزده سالگی با گامهای تند گویی زمینی زیر پایم نیست می رفتم و نسیم چتری های قهوه ای روشن موهایم را به بازی گرفته بود و انگار در این روز خاص و سال خاص و مکان خاص ثبت شدم آنقدر که هنوز اگر پلکهایم را روی هم بگذارم عطر نمناکی روی پوست صورتم روان می شود و باد میان موهایم می دود و چیزی شگرف و عمیق در وجودم نطفه می بندد و گر می گیرد و می خواهد افسار از پای بکند و این شور جوانی و بی قیدی و امید به سالهای دور آینده که گویی جایی میان کرات دیگر است و جهان فقط همین لحظه حال است متوقف شده در هجومی از عطر اقاقیا و شکوفه های بهاری و درختان بلند جوانه زده سبز عاشق . حکایت نسلی که نمی تواند فراموش کند و در هر شهر و خیابان و کوچه و بنای این کشور پهناور هزار خاطره ساخته است با اسامی و آدمها و رویدادها و شادی ها و غمها ....
با سپاس از خاطره بازی های بسیار زیبای آقای یونسیان در cafenostal
:
"در «كافه نوستال» با نوستالژي به عنوان چيزي از جنس خاطره بازي و تكرار معناباخته خاطرات و عكس هاي سياه و سفيد و غم گذشته خوردن مواجه نميشويم، نوستالژي در «كافه نوستال»، يعني خواندن و شرح فلسفي هر تصوير و محتواي نوستالژيك روي خطوط «در زماني» و «همزماني»، يعني فرار از تعلق خاطر وسواس گونه به گذشته و حركت در مسير كسب تعريف و انرژي براي جهش به سمت امر نو، امر نوين و امري كه در حال آمدن است. نوستالژي يعني حفظ ردپاها و نشانه شناسي دقيق خاطرات و گذشته هاي متفاوت، نوستالژي حفظ گذشته و باز كردن راه براي امر نو و آينده است. كافه نوستال تلاش ميكند تا به مرجع بينالمللي و گسترده خاطرات و قدمت فرهنگ، شخصيت، هنر و اصالت ايراني تبديل شود. ما متعلق به امر مرزي و ساحت بدون محدوده چيزهاي نو و تازه هستيم. توسل و توجه به خاطرات و عكسهاي قديمي همراه با بازخواني بافت هاي نوستالژيك اگرچه يك وسواس و علاقه شخصي است ولي عامل و دستاويزي براي نمايش حيات برهنه و بافت بدون پوشش و نقاب ذات ايرانيان و هويت ايراني است. "

جمع شدن نوارِ كاست ماكسل، خودكارِ بيك، تركيبى از نقش و نگارِ فرشِ ايرانى، ضبطِ صوتِ قديمى، جانوارِ كاسِتِ قديمى و حال و روزِ برزخى: چيزهايى هستند كه از همان آغاز، روزهاى پايانى و پيرى شان را لمس مى كنند، مثلِ نسل هايى كه پير مى شوند اما بزرگ نمى شوند، چيزى از "ناكافى بودن ها و كَم آوردَن هاى جَهان" در ما شعله مى زند، مثلِ خاطراتِ مشتركمان از روزهاى كودكى و خانه پدربزرگ، پَهن شُدنِ آفتاب در اِيوانِ خانه و شيشه هاى تِشنه نور، بازى با پِسرعموها، دُختر عَمه ها و تجربه گوش دادن و محو شدن در صداى "خواننده محبوبمان"، از ضَبطِ صوتِ جوان ترين عمو، كه هنوز "مُجَرّد" بود و مِهمانِ خانه، صداى تَكيده پدربزرگ و دَست هاى پدر كه مِثلِ "وَان يَكاد" بود وَسَطِ اين تاريخِ "چِشم زَخم" و "سِريالى ترين قاتِلِ جَهان". و ما نسلى كه "كلاهِ گشادِ تاريخ" بر سرمان رفته، دلخوش به چيزهايى كه حقيقت نداشتند و با شتابى مضحك و بى فايده به دهه و تاريخ واردمان كردند، به فاصله اى نورى كه با خودمان داريم، از خانه هاىِ بى شمارى كه نقلِ مكان كرديم، به كوپن هاىِ نفت و گازوييل، به تصويرِ رهبران و زمامدارانمان كه از تلويزيون هاىِ پارس و شاب لورنس پخش مى شد، به فيشِ حقوقِ پدر و تلاشش براىِ عوض كردنِ ماشينش، به چهره عموهاىِ جوانمان كه با ته ريش به "سالِ دوهزارِ داريوش" روىِ ضبطِ كهنه "آيوا" گوش مى دادند. و قصه ما شبيه جمع شدن نوار، درست در لحظه شروع بهترين آهنگ ضبط شده روىِ نوار كاستمان بود. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.