بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 8:57


همه رفته اند ...

پدر و مادر به خانه شان بازگشته اند و همسرم به سفری کاری رفته است ....

و پسرک پشت نیمکتهای چوبی مدرسه با امتحانات کلنجار می رود ...

و من بعد از مدتها تنها هستم ...

در خانه ای فارغ از تعلق و مرز و مشغله ...

آرامش و خلوت را به صدایی گرم و شعری لطیف گره می زنم ...

صدای دوستی عزیز .....

از آن سوی خط و هزاران کیلومتر دورتر ، کنار پهنه ای آبی  با من همراهی می کند ...

می دانم که می داند و می فهمد ....

راستی در این دنیای پر از تکثر چند نفر را دارید که شریک خلوت شادمانه شما  شما باشند ؟!!!!

بی کلامی و  گله ای و توقعی ......

 

شعری زیبا از شاعر گرانقدر " سید علی صالحی "

با صدای ماندگار زنده یاد " خسرو شکیبایی "

 


سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند

با اين همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببين انعکاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست!

 



راستی خبرت بدهم

خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگويمت

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

 


دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

 

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

 



بیا برویم روبروی باد شمال...

آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم، که بیراهه ی دریا نیست!

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام،بیا برویم!

آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است،

همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست!!!

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم!!!!

می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم!

من حدس میزنم از آواز آن همه سال و ماه،هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم...

من خودم هستم!!!

بی خود این آینه را روبروی خاطره مگیر!!!!

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است...

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و هزار ساله بر خاستم...

 

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه ...

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم

آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

 

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ

يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآيی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

 

 

پی نوشت : یادی از فریده عزیز که روزهای شنبه را با شعری زیبا آغاز می کرد

لینک دانلود صدای آقای شکیبایی

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/19-Khasteam-khaste2_mp3cut.foxcom.su_.mp3