
شماره پدر روی صفحه موبایل نشست و لرزش صدایش ته قلبم . این مرد همچون کوه را هیچ در زندگی نمی لرزاند مگر آنکه در باره محبوب و یار زندگیش یعنی مادرم باشد . خوشبختانه پدر اهل صغری و کبری و حاشیه و زمینه نیست و راست می رود سر اصل مطلب و گفت مادر حالش خوب نیست و قلبش درد می کرد و حالا در بیمارستان است و اگر می توانی بیا ....
مکالمه ای کوتاه و این سوی خط پرتگاهی عمیق که مرا در خود بلعید و دیگر هیچ در خاطرم نماند . نه مسائل کاری و جابجایی محل کار و خرید دفتر جدید و راهروهای بالا بلند دارائی و شهرداری و اداره بیمه و دفاتر و زونکن و اسناد و مدارک و گزارشات و تصفیه حسابهای مالی و چکهای برگشت خورده طرفهای کاری و راهروهای دادگاه و فرمهای اظهارنامه و نه خانه و همسر و پسرم که این روزها میان امتحانات ریز و درشت درگیر است و نه آنفولانزائی که چند روزی خانه نشینم کرد و انبوه آنتی بیوتیک های رنگ به رنگ و نه هیچ چیز دیگر ....

فقط مادر نشست در افق نگاهم و آن چشمان عسلی مهربان و صدای ملایم گرمش که به پدر اصرار می کند که به بچه ها نگو ... هرکدام کاری دارند و مشغله و کار و زندگی .... و مثل همیشه درد را فرو می دهد و می نشاند کنار چینهای ظریف گوشه چشمان و خط نازک لبها و گودی شانه های صبورش ...
آخ .. آخ .... از این مادرانگی همیشه متحمل بی توقع که توی فرزند ، تنها شریک شادیهایش هستی و غمها و دردها جایی انتهای وجودش ، بی صدا و آرام خانه می کند ، مبادا که چینی نازک خوشبختی و آرامش دلبندش ترگی بردارد ... مشتم بی اختیار روی میز کوبیده شد و فریادم به آسمان رفت و همه دانستند که وقت چون و چرا نیست و چند ساعت بعد روی باند فرودگاه بودم و چند ساعت بعدتر در جاده ای سبز و سپیدی سرد و یخزده اتاقهای بیمارستان و یادم آمد که مادر چقدر از بیمارستان بیزار است ...
دستانش میان دستهای پدر بود و چشمهای پدر بی قرار روی مونیتور بالای تخت و صورت همیشه پاک تراشش را ریشی چند روزه پوشانده بود و پزشک برایم از روند خوب معالجه گفت و اینکه یکی از رگها کمی انسداد داشت و خوشبختانه به عمل نیازی ندارد و با دارو قابل رفع است و فقط نیاز به استراحت و مراقبت است و من در چشمان مادر می خواندم که می گفت مرا به خانه ام ببر ....
پدر حاضر نبود حتی لحظه ای بیمارستان را ترک کند و مجبور شدم تا خانه بروم و مختصر لباس و وسایل بیاورم و خانه چقدر خالی و غریبه و سرد بود ... به عادت همیشه زنگ زدم و منتظر صدایی مهربان و قدمهایی که پله ها را پایین می آمد که دیدم هیچ کس نیست و من مانده ام و دیوارهای منتظر و کلیدی در دست ... درب اتاقها را که باز کردم تازه دانستم همه طراوت و شکفتگی باغ کوچک و عطر درختان بهار نارنج و سپیدی آهار خورده رومیزی گل دورزی شده و مبلمان چوبی تیره لاک خورده قدیمی از عطر حضور مادر بوده و حالا دیگر هیچ نیست مگر انتظاری معلق و خاک گرفته و دلتنگ ... و پروردگار چه اعجازی را در سرانگشتان زنانه از خود به ودیعه گذاشته که هر وقت اراده کند می تواند لطف و زیبایی و ملاحت و آرامش و انرژی و امید و شوق و لذت و زندگی بیافریند و جان ببخشد و نبودنش یعنی هیچ و تنها هیچ ....

در راه بازگشت میان آن همه ماشینهای در هم فرو رفته و فروشگاههای آذین شده و مردان عصبانی که به جیبها و کیفهای خالی حود نگاه می کردند یادم آمد که روز مادر است و این هفته را به نام " زن " نام نهاده اند و من خیره به انبوه زنان در رفت و آمد در پی لبخندی و شادمانه ای و دستی مردانه و مهربان حمایل شانه های ظریفشان و دستان کوچک کودکانه ای در دستشان .... اما بیشتر زنان تنها بودند و مردان تنها و کودکانی که هنوز نیستند ....
پرستار بیمارستان است با بیست و اندی سابقه کار . قد بلندی دارد و دو چشم سبز غمگین و دستانی کشیده و ظریف . مدتی است از همسرش جدا شده به علت بد اخلاقی و بد زبانی و کتک هایی که می خورد و یکبار که پهلویش شکافت و تا پای مرگ رفت دیگر طاقت نیاورد و جانش را برداشت و رفت .. بچه دار نمی شد و همین بهانه فامیل شوهر بود برای دخالت و زخم زبان و برای حفظ شوهر خانه اش را به نام او کرد و برایش وانت خرید تا کار کند اما هیچکدام افاقه نکرد و مهر نازائی روی پیشانیش ماند و حالا شوهر در خانه او با زن جوان تازه اش رویای پسر دار شدن می بیند و او به سهم خود از تقدیر ، نفرین می گوید و گوینده رادیوی کوچک نگهبان بخش به مادران درود می فرستد و بهشت را زیر پایشان می گسترد و دو قطره اشک روی گونه های تکیده پرستار به پایین می لغزد ....
پدر خانه را آب و جارو می کند و غذا درست می کند و همراه با هم میز را می چینیم و می دانم این اولین غذایی است که بعد از چند روز بی خوابی و انتظار در دهان می گذارد و همه به یمن بهبودی مادر است و مژده آمدنش به خانه و من در همه دلتنگی غمگنانه ام ، خوشحالم که کنار هم هستند و یار هم و یاور هم و این همان هسته اصلی خانه و خانواده است . عشق و اعتماد و رفاقت و همدلی و چه باک که کودکان دیروز و مردان و زنان امروز نیستند و هرکدام جایی در این کره خاک خانه دارند ... تا وقتی که تو هستی و من هستم و ما هستیم ....

حالا دیگر جاده سبز بود و بهار بازگشته بود و همه جهان زیبا بود و من محو تماشای سایه سار درختان نازک بودم در شالیزارهای به آب نشسته و پهنه های وسیع زمردین که از برابر چشمانم می رفتند و می دانسنم این همه حاصل دستان زنانی است که شانه به شانه مردان زندگیشان نشا سبز در زمین تیره می نشانند و زندگی می پرورانند .
پسرم مابین پدربزرگ و مادربزرگش نشسته و لب تابش را روی میز گذاشته و پاورپوینتی را برایشان نمایش می دهد که خود طراحی کرده با جلوه های سینمایی و موسیقی و افکت های خاص و مجموعه ای از تصاویر و فیلم هایی که در سفر برداشته و من فکر می کنم بزرگترین هدیه برای هر زنی سلامتی عزیزانش هست و حضورشان و شادمانی شان و اینکه دوستش بدارند آنگونه که هست نه آنگونه که می خواهند ...
پی نوشت : از همه شما عزیزان که پیگیر حالم بودید و مهربانیتان مرهم این روزهای سختم بسیار متشکرم و پوزشم را بپذیرید اگر با این همه تاخیر کامنتها را تائید کردم.