امروز دوستي مهمان من بود . زني زيبا با دو فرزند دوست داشتني و زندگي مرفه و همسري خوشتيپ و پولدار درست مثل داستان فيلمهاي هندي ! اما گريه مي كرد ، پاي چشمش گود افتاده بود و دستهايش مي لرزيد . همسرش با دختري نصف سن او قرار ازدواج گذاشته و حالا خانه اش را هم از او جدا كرده و او هق هق مي كرد و از عشق مي گفت و از بدون او نمي تواند زندگي كند و جراحيهاي زيبائي كه به خاطر او متحمل شده تا هميشه برايش فرناز دوران جواني باشد و جاي خالي اش را هيچ كس نمي تواند پر كند و حالا ؟!!!! و من برگشته بودم به بيست سال پيش و دوران دانشجوئي و دختر زيبائي كه همه دانشكده مديريت عاشقش بودند و او عزيز دردادنه پدري ثروتمند سوار بر ماشينهاي آخرين مدل دل و دين از همه مي ربود و حسرت به دل همه مي گذاشت تا با اين مرد! آشنا شد . ميشناختمش . مشتري متمول اداره اي بود كه من در آن كار مي كردم . چون از ابتداي زندگي دانشجوي روي پاي خودم بودم و به لطف يكي از دوستان پدر شانس كار در يكي از مراكز مالي مهم را داشتم آنهم با مرخصي دانشجويي ، كارگشاي خيلي از دوستان دانشجو و حتي اساتيد بودم و آشنائي من و فرناز هم از اينجا شروع شد . عاشق شده بود و هيچ چيز جلو دارش نبود . از آن مرد خوشم نمي آمد در محيط كار ديده بودمش كه براي لاس زدن با خانمها فرصت ار دست نمي دهد و فكر مي كرد هر كاري را مي تواند با آن لبخند گل و گشادش و قيافه آرسن لوپنش پيش ببرد . اما فرناز هيچ چيز را نمي ديد . نمي دانم هيچ وقت نتوانستم اين نابينائي عجيب جنس مونث را در برابر زبان بازيها و حيله هاي مردانه درك كنم . شايد اگر فرصتي براي زنان اين كشور بود كه پا به پاي مردان از كودكي احترام ببينند و مستقل باشند و درس بخوانند و رشد كنند و تجربه كنند و صاحب شغلي شوند كه دوست دارند و احترام اجتماعي و .....ديگر امثال فرناز را من چنين خرد و خراب نمي ديدم آنهم در توهم چيزي كه عشق تصورش مي كنند زانو زده و درهم شكسته و بدون هيچ اميدي و هدفي و فلسفه اي براي زندگي . اين عشق نيست . بيماري است كه گريبان خيلي ها را مي گيرد . از همه چيز تهيشان مي كند و با نبود معشوق همه چارچوب شخصيتشان فرو مي ريزد . ببخشيد حالم خيلي خراب است .
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.و یکی کافیست.عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
" قسمتهائي از نامه نادر ابراهيمي به همسرش "
برچسبها: دل نوشت, حکایت و روایت