بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 9:21


عصری بهاری است و پسرک کنارم و کوچه های سبز سایه نشسته را یک به یک پشت سر می گذاریم . باید برویم به چند مجموعه آموزشی برای ثبت نام آزمون ورودی . سال ششم به پایان رسید و نظام نوین آموزشی به دو بخش تقسیم شد و حالا از پشت نیمکتهای دبستان می توان به حیاط وسیع دبیرستان خیز برداشت و قامت راست کرد و سر عقب داد و بادی در غبغب انداخت و پشت لبهای سبز شده و صدای کلفت  را نشان مردانگی شمرد و عجیب این زمان زود می گذرد و بهار از پی بهار  و جوی روان و خروشان زندگی در گذر ....

 

 


گوینده خبر رادیو هرچه مصیبت عالم است پشت هم ردیف می کند و در هر گوشه و کنار کشورهای همسایه انفجارها جان صدها انسان را هدف می گیرد و چه ولع خونباری دارد قدرت که دست از سر قابیلیان این زمان بر نمی دارد و خنجر برادر در قلب برادر دیگر فرو می نشیند به بهانه این انتخابات و آن منصب و این تخت و آن ملک ..... 

 

 

 

پسرک موج رادیو ورزش را می گیرد و گوینده خبر از پیروزی شیاطین سرخ در آخرین حضور فرگوسن می گوید و من به این  اسکاتلندی 71 ساله فکر می کنم که پس از 27 سال مربیگری و 13 بار قهرمانی رقابتهای لیگ برتر و پنج بار قهرمانی جام حذفی جزیره و دو بار قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا با قامتی افراشته و چشمانی پرغرور زمین چمن را به کناری گذاشت و یادش را در مجسمه ای برنز مقابل باشگاه منچستر یونایتد جاودان کردند و همه فوتبال دوستان جهان به پایش بلند شدند .

 

 

 

و نمی توانم از خاطر ببرم مهدی مهدوی کیا را که زیر پرجم سرخپوشان پرسپولیس و تیم ملی ایران با بازی بی نظیرش در دو جام جهانی 1998 و 2006 به جهان معرفی شد و در تیمهای بوخوم و هامبورگ و اینتراخت فرانکفورت  خوش درخشید و در سال 2003 بازیکن برتر فوتبال آسیا شد و بین هواداران ملقب به موشک شد و در 15 اردیبهشت امسال در 36 سالگی برای خداحافظی از فوتبال در فینال جام حذفی در مقابل سپاهان روی نیمکت ذخیره ها نشست و حرص خورد و مشت کوبید و فقط در پنج دقیقه پایانی به زمین رفت  و بعد از شکست تیم پرسپولیس در ضربات پنالتی و در حالیکه همه بازیکنان زمین را ترک گفته بودند به تنهایی و در حالیکه  تعدادی از تماشگران پرسپولیس و سپاهان او را تشویق کردند ، چهار گوشه زمین را بوسید و ناکام از بلند کردن جام زمین  و فوتبال را ترک کرد.

 

 


زمین دارد می لرزد و زمان در جوش و خروش است و جهان را انگار آرامشی نیست و پسرک دارد برایم از حرکت قاره ها به سوی هم می گوید و دگرگونی سیاره آبی و آسمان یکدست خاکستری است با سایه های نقره ای و بغضی در گلو و من خیره مانده ام به دخترکی جوان در کنار خیابان با قامتی کشیده و شالی آبی روی موهای بلند قهوه ای رها و باران که روی شیشه ها ضرب می گیرد و من فکر می کنم  آیا در این دنیای آشفته دست نوازشی هست چنان صادق و عاشق که در این روز بارانی با موهایش بازی کند و برایش بخواند ...

 

 

بوی موهات زیر بارون ،بوی گندمزار نمناک

بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی، رگای آبی دستات

غم بارون غروب، ته چشمات تو صدات