بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 21:39

 

" به من که آگهی‌نویس سینما بودم گفته بود: «بنویس، فیلم دیدنی دو ناقلا، هدیه عید نوروز.» دو- سه روز که از نمایش فیلم گذشت گوش به گوش رسید که این فیلم گریه‌آور است و اسمش قلابی است. یکهو سینما خلوت شد و بلیت‌فروش بنا کرد به مگس پراندن. مدیر سینما هی تلگراف می‌زد به تهران که: «فوری کمدی بفرستید». کسی به دادش نمی‌رسید. پاک ناامید شده بود که کم‌کم سر و کله عاشق‌های شهر پیدا شد. سینما پر از عاشق شد. انواع و اقسام عشق‌ها. تو تاریکی از صدای هق‌هق گریه و آه و ناله سوزناک، بالا کشیدن بینی، بوی عطرهای جورواجور، و بر دستمال‌های سفید اشک‌پاک‌کن غوغا برقرار بود. مدیر سینما، بلیت‌پاره‌کن، نظافت‌چی، آگهی‌نویس، کنترل‌چی، همراه تماشاگران عاشق بارها و بارها فیلم دو ناقلا را دیدند و همراه با عاشقان گریه کردند. البته پول هایشان را می‌گرفتند. سانس آخر شب از همه سانس‌ها شلوغ‌تر بود. عاشق‌ها که موقع بیرون آمدن از سینما گریه خوبی کرده بودند، زیر لب می‌گفتند: «شهر ما این همه عاشق دارد و ما فکر می‌کردیم فقط خودمان عاشقیم. چقدر زیباست که همه عاشق‌ها سلیقه‌های جورواجورشان را کنار بگذارند و هفته‌ای یک روز در یک جا جمع بشوند و گریه کنند و حال همدیگر را بپرسند!»  مدیر سینما که کار و کاسبی‌اش رونق گرفته بود، توی سالن انتظار قدم می‌زد و می‌گفت: «بعد از سال‌ها سینماداری تازه دارم این جماعت را می‌شناسم، خنده می‌خواهند چه کار؟»

http://s8.picofile.com/file/8290906476/as_time_goes_by.mp3.html

 

(هوشنگ مرادی کرمانی - بهار 75- مجله فیلم)