
تقریبا دو ماه است که کشور به کشور و شهر به شهر و خیابان به خیابان در رفت و آمدم و آنقدر واژه ها را به زبانهای گوناگون تلفظ کرده ام که دیگر معنایشان درهم شده است و دیگر حرفم نمی آید و حالا می فهمم آنها که رفته اند چرا یکباره در سکوتی غلیظ و چسبناک گرفتار شده اند و اگر در محفلی و جمعی و خلوت دوستانه ای گپ و گفتی باشد باز هم به زبانی شیرین و موزون و آهنگین است که طنین هزار خاطره را با خود دنبال می کشد . همسرم پایش را کرده در یک کفش و به هزار و یک علت شاید منطقی می خواهد از اینجا برود و من نمی خواهم . یعد از سالها تجربه زندگی در سرزمینهای سرد و بارانی و بی آفتاب می دانم که حتی در بهترین شرایط و با بیشترین سرمایه و موفقیت تحصیلی و شغلی باز هم بیگانه ای مهاجر بیش نیستی و نمی توانی با تاریخ و گذشته و فرهنگ و زبانی غریبه خاطره بسازی و وطن که چیزی بیشتر از جغرافیایی خط کشی شده روی سیاره ای گرد و مدور است.
فعلا می گذارم که زمان بگذرد تا بتوان تصمیم درست گرفت . از آنچه هست لذت می برم . پدر و مادر و جمعی از بستگان مهمانم هستند و تعدادی از دوستان هم می آیند . نوای سه تار دوستی عزیز در خانه پیچیده . عشق را در این آب و خاک آموخته ام . عشق ورزیدنی عمیق و آتشین و پر احساس و با تب و تاب که عطر و طعم و رنگ زندگی است . برای همه شما دوستان که در نبودم لطف و محبتتان مهمان خانه مجازم بود آرزوی عشق و سلامتی و شادمانگی دارم .

عشق
زخم عمیقی که هرگزخوب نمی شه
عشق
یعنی تموم زندگیت رو آتیشه
عشق
اشکی که داره بی اراده می ریزه
عشق
باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه
عشق
ما که عمرمون رو پای عاشقی دادیم
ما
زخمی رویاهای رفته به بادیم
ما
با همین آرزوهای ساده شادیم
زندگی کن حتی بی نشونه
فردا که شد از ما چی می مونه
زندگی کن
دنیا گاهی غرق دو راهیه
کی می دونه رسم دنیا چیه
زندگی کن
پشت هر عشق بغض یه سفره
بس که عمر آدم زود می گذره
زندگی کن
عشق
زخم عمیقی که هرگزخوب نمی شه
عشق
یعنی تموم زندگیت رو آتیشه
عشق
اشکی که داره بی اراده می ریزه
عشق
باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه
عشق
ما
که همه جوونیمون فدای عشقه
ما
که حتی صدامون خون بهای عشقه
ما
زجه زدنامون برای عشقه
عشق