
عازم سفرم . خسته از جهانی که بوی خون می دهد و گلاف سردرگم پر گره این روزها که هیچ کلیدی بر قفلش کارساز نیست و دلتنگ همه بزرگانی که می روند و با خود یادگار روزهای خوب را می برند ، می روم تا در میان وسعتی عظیم به رنگ خاک گام بزنم . جای تعجب است که من زاده کوهستان و جنگل این قدر دل در گرو کویر دارم . خلوتی شگرف ، عمیق و سرشار از سکوت و خاکی زرین به رنگ طلا که تو را به آغوش خود می خواند و در برت می گیرد و نفسهای داغش کابوس سرمایی گزنده را در چشم به هم زدنی به هیچ بدل می کند . می روم تا دلم را بردارم و همراهش در ساباطهای سرپوشیده تنگ و باریک قدم بزنم . روی پیر نشین ها ، گرمای دلچسب آفتابی را در این روزهای زمستانی مزه مزه کنم . کوبه درب های چوبی را به صدا درآورم و مهمان بهشتی رنگ به رنگ شوم که در حیاط و دالان و ایوان و سرداب منتظرم است و در عجب شوم از به هم آمیختگی دلنشین و آرام بخش رنگهای فیروزه ای و سپید و خاکی و هم کلامی با مردمانی از جنس آب و آفتاب و شیرین کلام که مهربانی صادقانه شان مرهم نامردی و نامردای ها است .
یلدایتان مبارک و شادمانه باد .
پی نوشت :
موسیقی وبلاگ قطعه Nar-i-ney است با اجرای هنرمند برجسته Mercan Dede