بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ ساعت: 1:12

 

 

روزهای آخر آبان ماه است .  رفتگر محله صبح زود در خیابان راه می افتد . جاروی بلندش را روی خاکستری آسفالت می کشد و حجمی از برگهای خوشرنگ پاییزی را روانه سطل فلزی زباله می کند . بعد گوشه دیوار تکیه می دهد و  سر فرصت سیگاری آتش می زند و حلقه های دودش را با بی خیالی تنبلانه کشداری تا زیر تراس خانه بالا می فرستد . پسرک حالا دیگر مردی جوان شده . میز صبحانه را با حوصله می چیند . موسیقی کلاسیک می گذارد و کره و عسل را روی نان تست برشته می مالد و عطر قهوه در خانه می پیچد . آسمان این روزهای پاییزی را خاکستری ابرهای گذرایی رنگ می زنند که  آبستن بارانی هستند که نمی بارد . باد همچون کودکی بازیگوش هوهو کنان لابلای درختان می پیچد و شاخه ها را به هم می کوبد و منحنی رنگارنگی از برگهای خشک در هوا نقاشی می کند.

 

در محل کار ذهنم مثل یک ساعت کار می کند . محاسبات مالی را می خوانم . گزارشات کاری را تنظیم می کنم . به ایمیل ها پاسخ می دهم و در جلسات بحثهای داغ و تند و بلند را با جرعه بزرگی از قهوه تلخ و معطر فرو می دهم . خودم هستم و خودم نیستم . تنها بخشی از وجودم  در آنجا است که باید باشد . این نظم و ترتیب و حفظ فاصله به من آرامش می دهد .

 

 

 

بعد از پایان کار و در راه خانه خودم هستم . پایم را روی پدال گاز فشار می دهم . میان ماشینها ویراژ می دهم و با صدای بلند با ترانه ای که دارد پخش می شود همراهی می کنم . پنجره ها پایین است و باد دنباله شال رنگی ام را در هوا می رقصاند . مسیر برگشت به خانه هر بار از راهی جدید است . در این راههای جدید مثل بازیهای کودکانه کوچه ها و خیابانها و خانه های زیبایی را کشف می کنم . قنادی کوچکی و کافه دنجی و البته فنجانی قهوه داغ . غروبها شهر مثل پازلی از پنجره های روشن می شود . زنانی هستند که خانه ها را به امنیتی گرم و معطر و پاکیزه بدل می کنند . دستهای زنانه همیشه برایم به معجزه ای شباهت داشته اند . فرق نمی کند چه می کنند . گردگیری کنند یا به گلها آب بدهند یا کوسنی را مرتب کنند و یا طره مویی را که روی پیشانی افتاده کنار بزنند . ملاحتی عجیب در انگشتانشان است که کسالت و خستگی را می برد و تازه گی و گرمی و محبت را می نشاند .

 

 

 

خانه ام  برایم مثل تابلوی نقاشی زیبایی است که دوست دارم از دور تماشایش کنم . از آن دور شوم و دوباره به آن بازگردم . این فاصله در نزدیکترین روابط زندگیم با اعضای خانواده ، پدر و مادر و برادر و دوستانم هم هست . شاید برای دیگران نامانوس و کمی آزاردهنده و عجیب باشد اما برای من خوشایند و لازم است . کمکم می کند تا آرامشم را حفظ کنم و از دوست داشتنی های زندگیم نهایت لذت را ببرم . آشپزی برایم استراحتی دلچسب است . وقتی همه به صفحه نمایش تلوزیون زل زده اند و در انبوه خبرها و بحثها و مذاکره ها معجزه ای را می جویند که نمی آید من تکه های فیله مرغ را با فلفل دلمه ای نگینی و پیاز و نخود سبز و ادویه معطر و کمی جعفری خرد شده و گوجه فرنگی های گیلاسی تفت می دهم و لابلای برنج قد کشیده می گذارم و برگهای ترد کاهو را با روغن سبز زیتون و عطر بی بدیل لیمو ترش آغشته می کنم و دستمال سفره ها را با ظرافت به شکل گل کنار زیر بشقابی ها قرار می دهم و در لیوانهای کریستال پایه بلند آب انار می ریزم .   

 

 

 

سفر را خیلی دوست دارم . سفرهای کاری بهانه خوبی برای فرار من هستند از روزمره گی ها کسالت بار یکنواخت . لذتی وصف ناشدنی از جمع آوری وسایل و بستن چمدانها و رزرو هتل و بلیط و پرواز در سپیده دمهای تاریک روشن می برم . و چشم که باز می کنی در جاده ای و خیابانی جدید هستی و مردمانی که به زبانی دیگر به تو سلام می کنند . بعضی شهرها مثل غذای جدید هستند . طعم و عطر خاص خود را دارند و باید مزمزه شان کنی و کم کم کشفشان کنی و با آنها خو بگیری و ازشان لذت ببری . اما بعضی شهرهای دیگر حس و حال آشنایی دارند . مثل کوچه باغهای کودکی اند . انگار قبلا هم آنجا بوده ای و عطر و طعمشان را چشیده ای . خاطره خوشی اند که از تکرارشان سیر نمی شوی و در کنج قلبت خانه می کنند .

 

 

 

این روزها برایم نوشتن کمی سخت شده . به راحتی می توانم در جمع مطالعه کنم . به موسیقی گوش بدهم و حتی در خیال فرو بروم اما برای نوشتن به مکانی دنج و زیبا نیاز دارم و خلوت و موسیقی و فنجانی قهوه و سکوت و سکوت و سکوت  . خانه قبلی ام دوبلکسی دو طبقه بود با کلی فضای دنج و حیاط خلوت و تراس . اما خانه جدید آپارتمانی سه خوابه نوساز و شیک است که هیچ وقت از صدای تلوزیون و رادیو و همهمه مهمانها و درس حاضر کردنهای پسرم خالی نمی شود . اگر ساعتی در اتاق را ببندم  همه صدایم می کنند و نگران می شوند و دلتنگ می شوند و بعد گله مند می شوند . فکر می کنم به زودی این وضعیت را تغییر بدهم . باید دوباره به دنبال ساختمانی قدیمی باشم با دیوارهای آجری و پنجره های بلند چوبی و ایوانی وسیع و درختانی بلند در میان حیاطش که سایه سار رویاهایم شود .

 

 

 

 

 

کاری به کارِ شما ندارم

تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته

که روشن است.

من با خودم

به همین شکل ساده از چیزی که زندگی‌ست

سخن می‌گویم.

 

شما هم می‌شناسیدشان:

همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله

بعضی‌های نابَلَد ...!

بی‌خود و بی‌جهت

خیال می‌کنند

درگاهِ این خانه تا اَبَد

رویِ همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.

آیا خاموشی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟

دردا ... در این دیار

شکایتِ کدام درنده

به درنده‌ی دیگری باید؟

" شعر زیبای  سید علی صالحی"