
کودک چشم که باز می کند آغوش مادر می بیند و گرمای محبت پدر و خانواده برایش امنیتی است که در آن می بالد و رشد می کند و می داند هرچه در بیرون این چهار دیوار تهدید باشد و سختی و رنج می تواند به مراقبت و محافظت همیشگی پدر و مادر تکیه کند . از خانه بیرون می زنیم . صبح عاشورا است و آسمان بغض کرده و عطر خاک باران خورده فضا را آکنده . سیزده ساله است و دارد قد می کشد و برای خودش مرد جوانی شده . دوربینش چون همیشه همراهش هست . عاشق ثبت کردن لحظه های تجربه است و دنیایی از سوال در وجودش موج می زند . از حسین می پرسد و روز عاشورا و هیئت های مذهبی و چرایی این روز و .....

کوچه ها چه سبز شده اند امروز و انگار دیوارها هم قامت بسته اند به تماشای آن دلاوران بلند بالای دلیر که دیدگان پر مهر و پیشانی بلند و شانه های ستبرشان نشان از پیامبر داشت و علی و نامشان هم یا محمد بود و یا علی بود و یا حسین بود و یا عباس و پسرم از این همه تقارن نامها می پرسد و من به یاد کلام زیبای امام حسین هستم در پاسخ سوال والی مدینه از پسرش " علی اکبر " که :
علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوك؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد .
و اباعبدالله الحسین (ع) فرمودند :
والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به من عنایت كند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.

خروش طبلها بند دل را می لرزاند . گوئی فریادی در رگهای بدن نبض می زند و ضربان قلب را بالا می برد . آخر چگونه است صف کشی 72 تن در مقابل هزار هزار سرباز مجهز به شمشیرهای آخته که در قلبشان تنها حرص و طمع مانده و سودای عرش و فرش و زر و سیم و دیگر چشمان خونبارشان نواده های رسول خدا را نمی بیند و نمی شناسد و از یاد برده اند کلام رسول خدا را که " حسين از من است و من از حسينم ."

می خواهد از عرض خیابان رد شود که صدای ترمز ماشین در هوا می پیچد . دستش را محکم در دستم می گیرم و نگاه نگرانم روی لبخند شیرینش آرام می شود . به میدان جنگ که می رود نگاه پدر در پی او است . او که صورت زیبا و صدا و راه رفتنش همه پیامبر بود و هرکس دلتنگ رسول خدا بود در او می نگریست و حالا روبروی سپاه دشمن ایستاده و می غرد :
انا علی بن الحسین بن علی
نحن و رب البیت اولی بالنبی
تالله لا یحکم فینا ابن الدعی
اضرب بالسیف احامی عن ابی
چگونه می شود شکستن سرو بالا بلندی همچون او را با تیغ خصم تاب آورد و بدن بی جانش را در آغوش گرفت و مویه کرد :
اي علي، اي سرو و گل باغ عشق
اي ز ازل بر دل تو داغ عشق
بيتو مها! تيره رخِ ماه و مهر
بيتو شها! خاك به فرقِ سپه

برایش از این همه می گویم و امامی که مرگ فرزندان و برادران و عزیزانش را به نظاره نشست و بر دریایی از خون قامت بست و رو به خدایش ایستاد و آخرین مناجاتش را با حضرت حق کرد و یکه و تنها میان سپاه دشمن رفت و وجود مبارکش را سپر شمشیرهای آخته شان کرد تا امروز ، من و تو و همه ما بدانیم که اگر دین خدا نباشد و حرمت رسول خدا نباشد و شجاعت نباشد و آزادگی نباشد و هدف نباشد و اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.