
ایمیلی رسمی با درج عبارت خیلی فوری در بالایش و مهلتی کوتاه برای مراجعه و تمدید مجوز شرکت و تمدید حسابهای بانکی و ...... . حتی فرصتی نشد تا چند کلمه ای در این دنیای مجاز بگذارم برای عزیزانی که نگرانم شدند . تلفنی به پدر و مادرم زدم و برایشان یلیط تهیه کردم تا بیایند تهران و کنار پسرم باشند و بعد اولین پرواز را گرفتم و رزرو هتل و هرچه را دم دست بود گذاشتم توی چمدان و دوش سریع و به همراه همسرم پریدیم داخل تاکسی و چشم که باز کردم خلبان خبر از فرودی آرام و راحت می داد و هوای مطبوع و همه راه تا هتل من چشمم به نارنجی ملایم غروب هنگام آسمان بود و قامت بلند چراغهای بزرگراه و سرخوشی کودکانه ای که همراه با عطر دریا در هوا موج می زد و روزهایی که همه به دوندگی و مراجعه و کاغذ بازیهای بسیار گذشت .

پدر درس مهندسی خوانده بود و اغلب اوقات سال و به خصوص در شش ماهه دوم در سفرهای کاری بود . مدرسه ها باز می شد و هوای سرد لابلای درختان بلند چرخ می زد و برگهای زرد و سرخ را کف خیابان می پاشاند و من و مادر و برادرم در خانه کوچک انتهای کوچه ای پهن ، روزها را به انتظار آمدنش روی تقویم شماره می زدیم . مادر خانه را مرتب می کرد و عطر غذای خانگی هوا را می انباشت و در سرمای جانسوز پاییز تبریز گرمای بخاری گوشه اتاق در جان می نشست اما باز هم چیزی کم بود . پازلی نیمه تمام که حضور پر سر و صدای حمایتگر مردانه پدر و خنده ها و اشتهای سیری ناپذیر و عطر اودکلن هایش را کم داشت و شاید همین انتظار همراه با حسرت برای من ناشکیبا باعث شد تا شغلی را انتخاب کنم که با سفر آمیخته باشد و چمدان و جاده و پرواز ماوای آرامشم شود .

اما بهترین فسمت سفر برایم همیشه بازگشت است . گستره پهناوری به نام وطن و خیابانها و کوچه های آشنا و مردمی که به زبان مادری به من سلام می دهند و خانه ای کوچک و پاکیزه و عزیزانی که دوستشان دارم و دوستم دارند و مهر و محبتی که مرا همچون مرغان مهاجر به آشیانه باز می گرداند .