بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت: 20:53


چند روزی است که مهمان دارم . یکی از دخترخاله هایم که حدود ده سالی از من بزرگتر است اما بسیار دوستش دارم . همیشه مهربان بود . با دو چشم میشی روشن و پوست سپید و موهای بلند عسلی و قامت برازنده و بسیار باوقار و صبور و ملایم . یادم هست مادر او را به وضوح بیشتر از دیگر خواهرزاده هایش دوست داشت . شاید چون خیلی به خودش شباهت داشت و هر تابستان که مهمان خانه خاله جان بودیم طاقه های پارچه کف اتاق پهن می شد و مادر قیچی را میان حریر و تافته و اطلسی سر می داد و چین روی چین می انداخت و زیباترینها را برای همین دخترخاله می دوخت و او دستم را می گفت و راه می افتادیم در بلوار سبز شهر و نگاه پسران جوان تا انتهای بلوار همراهمان بود و من در همان عالم کودکی مغرور بودم از گام زدن در کنار این همه زیبایی و البته نگاه کنجکاو و پر از تحسین عابران .

 

کمی که بزرگتر شدم از یک سو امین خلوت دخترخاله ها بودم و پای گپ و گفت دخترانه شان و مجله ورق زدنها و پاورقی خواندن ها و رمانهای عاشقانه که چشمهایشان را خمار از عشقی خیالی می کرد و از سوی دیگر همراه و همبازی پسردائی های شیطان و پر شر و شور و دنیای واقع بینانه مردانه و این باعث شد تا همیشه هر دو سوی ماجرا را ببینم و گاهی از سادگی دخترانه و گاهی از دستپاچگی های پسرانه غش غش بخندم .

 

 

 

مهمان همیشگی خانه خاله جان برادرزاده شوهرش بود . پسری لاغراندام و مودب و درسخوان و سربه زیر که بعدها فهمیدم دل در گرو دخترخاله دارد و خاله جان هم چیزهایی می دانست اما به روی خودش نمی آورد و هنوزم خاطرات تابستانهای کودکیم به عطر نامه هایی آغشته است که در میان کتابهای درسی بینشان رد و بدل می شد و دیدارهای دزدکی در کوچه همسایه و گریه های شبانه به خاطر مخالفتهای زن عمویش که دختر دیگری را برای پسرش پسند کرده بود و اصرار داشت که دانشگاه را تمام کند و پادرمیانیهای پدرم که بسیار محبوب خانواده مادرم بود و کسی روی حرفش حرف نمی آورد و او ید طولائی داشت در به هم رساندن عشاق جوان .

 

حالا بیش از سی سال است که ازدواج کرده اند و دخترشان در مقطع فوق لیسانس با همکلاسی اش ازدواج کرده و  آمده اند برای دیدارشان تهران و من هنوز در میان موهای سپید و نقره ای و چینهای ظریف گوشه چشمان و لبها و روی پیشانی همان عشاق جوان را می بینم که همه روز را در تب و تاب لحظه دیدار بودند و بعد نگاه هایی که با شرم بر زمین دوخته می شد و گونه هایی که گر می گرفت و نامه های میان دفتر حساب که معطر به پاکی و جوانی و طراوت عشق بود .  

 

 


 

ترانه " زنگ حساب " با صدای ستار

 

صدای رفتن من ، سرود اومدنت

چشمای من منتظره ، بريزه گل از دهنت

گلای پرپرمون ، رها شد توی کتاب

عطر تو پيچيده بازم ، تو دفتر مشق وحساب

رها بود عطر تنت ، تو راه مدرسمون

نگاهت زنگ حساب جواب مسئله مون

صدای جادوئی قصه هايی

 

تو اين شبای تلخ بی صدايی

نسيم صبح سحر چکيد از چشم ترت

هنوزم پشت دره نگاه بی خبرت

چه ساده بودی شب آشنايی

پر از حديث روشن رهايی

 

بيا ببخش همه گناهم

تو اين سفر تو بشو زاد راهم

سرود صبح و بريز تو گوشم

که شعر شب باز سر زد از نگاهم