
برای آخرین بار روی نیمکتهای چوبی کلاس می نشیند و شادمانه نمره های ردیف شده مشابه را با یک 2 و صفری در جلویش با دوستانش به شراکت می گذارد و قهقهه خنده هایشان هوا را از یک جور سرخوشی بی خیالانه می آکند و من خیره مانده ام به گلدانهای ردیف شده در لبه پنجره کلاس و معلم جوان با لبخندی رد نگاهم را دنبال می کند و برایم توضیح می دهد که در ابتدای سال اینها تنها قلمه های کوچکی بودند که از باغچه خانه شان به عاریت گرفته شده بود و بعد مراقبت کردند و برای هر برگ کوچکش ذوق کردند و گلهایش را دانه به دانه شمردند . معلم و هم کلاسیهای بی قرار را در فاب لنز دوربینم می گذارم برای نمی دانم چند سال بعد که او نیز این خنده ها را با فرزندش به تماشا بنشیند و یادش بدهد که چگونه جوانه های کوچک گیاهانی زیبا و سرسبز می شوند .
نزدیک به نیمه شب است و فهرست اولیه قبول شده گان مقطع متوسطه اول را روی سایت مدرسه گذاشته اند. بیش از هفتصد دانش آموز از همه مناطق تهران شرکت کرده اند و تنها حدود یکصد نفر ثبت نام می شوند و رقابتی سخت آزاردهنده است و هرچه بالا و پایین می کنم نامش نیست و ناگهان همه آن شادابی پرطراوت از صورتش رخت می بندد و صدای درب اتاقش چند لحظه ای در هوا معلق می شود و برای اولین بار به هرچه آزمون و امتحان است لعنت می فرستم و باز هم می روم سراغ فهرست و نمی توانم تصور کنم با امتحان خوبی که داده به این راحتی حذف شود و بعد از ده دقیقه فهرست دیگری روی سایت می آید و در ردیف دوم نامی آشنا به من لبخند می زند و دیگر فراموش می کنم در آپارتمان هستم و همسایه ها در خواب ناز و انگار در میان استادیوم فوتبال روی چمن های سبز شاهد شوت زیبایی به دروازه باشم فریادم به آسمان بلند می شود و پسرک در آغوشم می پرد و حالا دیگر برق چشمانش برای روشنایی یک شهر کافی است و نفسی تازه می کند و چشم می دوزد در چشمانم و با لحنی جدی و صدایی آرام می گوید حالا می فهمم و خوب هم می فهمم که فاصله بین موفقیت و شکست چقدر کوتاه است .
سپیده دم است و پرنده گان آوازه خوان به پیشباز آفتاب می روند و صدایی از اتاق مجاور کنجکاوم می کند . سجاده نمازی را که یادگار سفرش به خانه خدا در چند سال پیش بوده پهن کرده و به سوی پروردگار قامت بسته و سپاسش را به جای می آورد با دستانی کوچک رو به آسمان . سلام نماز را که می گوید تازه مرا می بیند و لبخندی شکفته روی لبانش می نشیند و از نذری می گوید که با خدایش داشته برای قبولی در امتحان ورودی .

پنجشنبه این هفته ام را به او اختصاص داده ام برای هرچه می خواهد و البته بدون غرولند و گوشزد و توصیه و نصیحت و در عصرگاهی خنک راه می افتیم بر سنگفرشهای پوشیده از برگه های تبلیغاتی این روزها که به برگریزان پاییزی ماننده است و برای تکمیل اپیزودهای این چند روزهای گذشته جشنی کوچک داریم برای موفقیتهای بزرگ او در آرامش بی بدیل کنج " کافه کتاب" و فرو دادن همه هیاهوی اطراف در لقمه هایی لذیذ و نوشیدنی های گوارا از آب انگور تازه سرخ و عسل و لیموی سبز و تکه های خرد شده یخ و او که از خودش می گوید و از آرزوهایش و از ترسهایش و از همه آنچه من هرگز نمی دانم ...
و چه بی نظیر که در قفسه کوچک روی دیوار کتابی گرانبها بیابی که فرهاد غبرایی عزیز ترجمه فوق العاده اش را انجام داده تا با ولع هرچه تمامتر غرق شوی در گپ و گفت فلینی نازنین با جووانی گراتسینی و همه آن روزهای تایستانی درخشان کودکی بنشیند چلوی چشمانت و پاهای برهنه ات روی خاک ، بی قرار بدوند تا رودخانه سبز تیره پشت خانه پدربزرگ و شیرجه بی مهابا در آن آبهای سرد و نفس را که در سینه نگاه می داشتی و می توانستی برای دقایقی هم که شده همه آن همهمه روی آبها را فراموش کنی و بروی در دنیایی دیگر که جاری است و زلال است و بی ریا است و بی دروغ .....
" بخشی از کتاب فلینی از نگاه فلینی"
" اگر من کودکی داشتم ، می کوشیدم پیش از هر چیز خودم از محضرش بیاموزم . عادتا پدر و مادر خلاف این رفتار می کنند . همان چند حماقتی را که می دانند و هرگز محک نمی زنند به کودک تحمیل می کنند . هرگز پدری را ندیده ام که از پسرش بپرسد چه می کند چه می خواهد . گربه یا باران را چگونه می بیند ، شب پیش چه خوابی دیده ، یا چرا می ترسد . ما یکسره با مشکلات خود و بینش نزدیک بینانه خود از وافعیت مشغولیم . "
پی نوشت :
موسیقی وبلاگ قطعه ای است از آثار بسیار زیبای نینو روتا آهنگساز به نام ایتالیایی