بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت: 0:22



جعبه ای بزرگ کنج یکی از کمد های خانه نشسته که پر است از آلبوم های قدیمی . یادگار عزیزانی است که حالا نیستند . دائی جان و خاله مریم و خاله جان بزرگ و عموجان و پدر بزرگ و مادربزرگ و .... همه می دانستند که من عاشق عکسهای قدیمی هستم و آلبوم هایی با چلد های مخمل و عکسهای سیاه و سپید که درون گوشه های فلزی محکم می شدند و رویشان ورقه ای از کاغذ مومی گذاشته می شد و آنها را که ورق می زدی انگار سالهایی  زنده و پر هیجان و آوازه خوان چلوی چشمهایت رژه می رفتند و  این عطر عجیب .... چیزی مثل بوی مرکب و کاغذ کاهی و نفتالین لباسهای درون صندوق مادربزرگ ....  

 

 


حالا در قرن بیست و یک هستیم و دنیا با سرعت نور در حال تغییر است و در ساختمانهای بلند و کوتاه مجهز به تکنولوژی های روز و همه چیزهای برقی و همه لوازم صوتی و همه همه همه همه .. آدمها نشسته اند با هم و بی هم و با هم و تنها و با هم و بی همزیان و چشم بر خدایگان امروز جهان دوخته اند که از صفحات ال سی دی و ال ای دی ، دل آشوبه و خشونت و هرزه انگاری را به هم می آمیزند و بر سر آدمیان  فرو می پاشند .....

 

 

 

راستی یادت هست ؟!!!

و این چند واژزه کوتاه می تواند کلید دروازه ای جادوئی شود به سالهایی نه چندان دور و آدمهایی چنان نزدیک با آرزوهای کوچک و قلبهای بزرگ که دیگر فراموش می کردند مرز میان منی و توئی و مسلمان و مسیحی و گبر و چرائی و چگونگی و تفتیش و کنکاش و آن وقت می شد کنج خانه های کوچک یک محله دور میان چهار دیوار خانواده ای با چند نسل را دور سفره ای بی ریا گرد هم آورد وآسمان و زمین را با نوار بی پایان قهقهه های شادمانه به هم گره زد و خوشبخت بود و با هم بود و همزبان بود  ..

 

 


حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند!

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

 

یادت هست؟

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز

همین گهواره‌ی بنفش

همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟