
عد از ماهها و روزها و هفته ها و ساعتهای تمام نشدنی کلنجار رفتن با مسائل کاری و مالی که باید یک به یک مدیریت می شد ، در یک دوشنبه خاکستری در آرامشی دلنشین کنج خانه نشسته ام و هنوز طعم لطیف پیاده روی صبحگاهی و عطر خیس شنای دلچسب در استخری خلوت را مزه مزه می کنم و سفره ای رنگین و کوچک و معطر مهیای پذیرایی همسر و پسرم هست که تازه بازگشته اند و سلام بلندشان یعنی یک مشت انرژی مثبت که توی هوا پخش می شود و بلبل زبانی های پسرک که امتحان بسیار خوبی را پشت سر گذاشته خانه را روی سر می گذارد و قهقهه شادش یعنی همه چیز و بهار همراه با نسیم لابلای درختان بلند چنار می پیچد و برگهای سبز رنگ به رنگشان را به رقص وا می دارد و تلنگرم می زند که چند هفته ی بیشتر مهمانم نیست ....

امروز در ساعت 18 نشستی برای معرفی مجموعه اشعار محمدعلی سپانلو با حضور او ، غلامحسین سالمی و فرید مرادی در فروشگاه مرکزی شهرکتاب در خیابان شریعتی بالاتر از تقاطع مطهری برگزار میشود. " مجموعه اشعار شاعران معاصر ایران " که انتشارات نگاه نشر آن را بر عهده داشته و از نیمه اردیبهشت روی پیشخوان کتابفروشیها رفته . سپانلو در این برنامه از شاعرپیشهگی میگوید و فرید مرادی - کتابشناس - و غلامحسین سالمی - مترجم - نیز درباره تاثیرگذاری سپانلو در پاتوقنشینی، یادداشتنویسی و ترجمه خواهند گفت. برنامه ای نادر برای ما که عادت کرده ایم به بزرگداشت ادیبان در سالمرگشان .

محمد علی سپانلو در سال 1319 در تهران به دنیا آمد. به دانشگاه تهران رفت و در رشته حقوق فارغ التحصیل شد و پس از اتمام دانشگاه و دوران نظام وظیفه، در سال ۱۳۴۴ با شاعر و نویسنده جوان، پرتو نوریعلاء ازدواج کرد. دختر وی، شهرزاد سپانلو خواننده موسیقی پاپ و پسرش، سندباد سپانلو حاصل این ازدواج هستند. پرتو نوریعلاء در سال ۱۳۶۴ برای همیشه از سپانلو جدا شد و با فرزندانش به آمریکا رفت . شاعر، منتقدادبی و مترجمی که تا کنون بیش از پنجاه جلد کتاب در زمینههای شعر و داستان و تحقیق، به صورت تالیف و یا ترجمه، منتشر نموده و به عنوان یکی از چند نمایندهٔ معدود ادبیات معاصر فارسی در بسیاری از گردهماییهای بینالمللی در اروپا و آمریکا شرکت کرده و گفته میشود که سهم بزرگی در معرفی ادبیات ایران به جهانیان دارد.
بسیاری از آثار او تا به حال به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی، و سوئدی ترجمه شدهاند . اثر او به نام " نویسندگانِ پیشرو ایران " که گلچینی از آثارداستانی نویسندگان قرن بیستم ایران، به همراه بررسی آنهاست، جزو منابع درسی در بسیاری از دانشگاههای ایران است و ضمناً سپانلو از معدود شاعران و نویسندگان ایرانی است که در دنیای ادبیات غرب نیز شناخته ، شدهاست، و توانسته نشان شوالیه نخل (لژیون دونور) آکادمی فرانسه (بزرگترین نشان فرهنگی کشور فرانسه)، و جایزهٔ ماکس ژاکوب (بزرگترین جایزهٔ شعر فرانسه) را دریافت کند.

از جمله تالیفات برجسته او می توان به " چهار شاعر آزادی" ( جستجو در سرگذشت و آثار عارف، عشقی، بهار، فرخی یزدی (چاپ ۱۹۹۴ (میلادی), استکهلم ) ، " هزار و یک شعر" (آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم)، انتشارات کاروان ، " قصهٔ قدیم " ۱۱۱ قصه از سرچشمههای ایران و اسلام انتشارات کاروان اشاره کرد و ترجمه هایی به یاد ماندنی همچون :
" آنها به اسبها شلیک میکنند" نوشتهٔ هوراس مککوی ، "مقلدها" نوشته گراهام گرین ، "شهربندان" نوشته آلبر کامو ، " عادلها" نوشته آلبر کامو ، "کودکی یک رییس" نوشته ژان پل سارتر ، " دهلیز و پلکان" اشعار یانیس ریتسوس

شعر سپانلو عمدتا شعر فرم و پرداختن به جلوه های صوری کلام است و از ویژگیهای دیگر شعر سپانلو تلفیق فضاهای زندگی قدیمی با زندگی امروزی است که در نهایت شاعر میخواهد با این کار تصاویری از تمدن و دنیای صنعت به دست بیاورد . محمد علی سپانلو با زبانی مستقل و مشخص و ترکیبی از تاریخ ، افسانه و سیاست ، نوعی شعر اجتماعی خاص را با بیان کردن دردهای انسان امروزی محصور در دنیای تکنولوژی آفریده است . مجموعه هایی به یادگار مانده همچون " آه... بیابان " ، " رگبارها " ، " سندباد غایب " و " قایق سواری در تهران " ...
به عنوان جوان خوش چهره، شیک پوش و خندانی که چشم به آینده دوخته است سینما را نیز تجربه کرده است . فیلم آرامش در حضور دیگران (1351)، ستارخان (1351) ، شناسایی (1366)، رخساره ( 1380 ) و خود روایت جالبی از دنیای سینما دارد :
" من آن روزها جوان بودم و هر آدمی در آغاز جوانی دوست دارد شعر بگوید، بازی کند، آواز بخواند، و برای آیندهاش بکوشد. من هم این بلند پروازی را داشتم که کارهای ایده آل انجام دهم. وقتی به من پیشنهاد بازی در سینما شد طبیعی بود که بپذیرم چون دلم میخواست عکس و فیلمم به یادگار بماند . به علی حاتمی گفتم میخواهم مشاورت باشم او هم قبول کرد. وقتی سر فیلمبرداری رفتم، گفت حالا که تا اینجا آمدی یکی دو صحنهای هم بازی کن و من چند صحنه در فیلم ستارخان بازی کردم.

ناصر تقوایی تازه از آبادان به تهران آمده بود و من به واسطه نویسندگیاش با او آشنا بودم. مجموعه داستان او به نام «تابستان همان سال» بسیار مجموعه خوبی بود. به نظرم اولین کسی است که به سبک همینگوی داستان نوشت ولی متاسفانه نویسندگی را کنار گذاشت. یک روز با هم درهتل مرمر نشسته بودیم و گفت:» بازی میکنی؟» گفتم: باشه. گفت:» فقط پول ندارم. همه باید مجانی کار کنند.» این شد که خانه را سیروس طاهباز مجانی در اختیارش گذاشت و ساعدی هم فیلمنامه را به او داد. فقط اکبر مشکین و ثریا قاسمی مبلغی در حدود هشت تومان و پنج تومان دستمزد گرفتند. یادتان باشد آن فیلم با یک دوربین گرفته شده است ولی فضای کابوس مانندی که در آن فیلم میبینید، و در واقع فضایی بود که بر ما میگذشت، محصول هنر تقوایی است.

بعد از فیلم ناصر تقوایی خیلی به ام پیشنهاد شد ولی زیاد تمایل نداشتم کار کنم. برای ادامه دادنش انگیزه بیشتری لازم داشت که احساس میکردم در من نیست. سینمای آن روزگار به تئاتر نزدیک بود و هنوز از آن فاصله نگرفته بود. بعد از انقلاب شرایط دیگرگونه شد. من هیچ وقت نه شغل دولتی داشتهام، نه حقوق بازنشستگی، و نه حتی پس اندازی. من تنها درآمدم از طریق چاپ کتابهایم بوده است. بعد از انقلاب و به خصوص وقتی که کارخانههای کاغذ سازی بمباران شد و دیگر کتاب در نیامد کار من هم به مشکل بر خورد. جنگ شروع شده بود، کاغذ وارد نمیشد، و اگر هم پولی بود صرف جنگ میشد. این شرایط از سال شصت و سه تا سال شصت و هفت ادامه داشت. در این دوران مجبور بودم در دانشگاهها تدریس کنم و بازی در یکی دو فیلم سینمایی را صرفا برای تامین درآمدم، قبول کردم.

به عنوان نویسنده و مترجم و محقق که ید طولائی در ادبیات دارد مقاله ای در مجله " ادبیات و سینما " در باره ادبیات فارسی نوشته است که بسیار جالب است و خود در این باره چنین می گوید :
" ما در سطح ملی پیشرفت کردیم، به خصوص در حوزه موسیقی، سینما و داستاننویسی، ولی در سطح جهانی چندان پیشرفتی نداشتهایم. باید تاکید کنم ادبیات کهن فارسی در سطح جهانی است اما به هر حال ما در حصار زبان محصور هستیم. یک زمانی از ته شبه قاره آفریقا تا میانهی شبه قاره هند به زبان فارسی سخن میگفتند حتی درباریان گینه هفتصد سال پیش فارسی حرف میزدند. درست مثل دربار روسیه، که زبان فرانسوی زبان فاخر دربارشان بود اما امروز فضای فراگیر زبان فارسی محدود شده و حتی از طرف خودش هم مورد حمله قرار گرفته است. دلیل دیگر محدودیت سیاسی کشور است. ایران از یک امپراتوری وسیع به مرزهای محدود کنونی تبدیل شده و یک مقدارهم مربوط میشود به ضعف صادرات فرهنگی ما وگرنه خود ادبیات فارسی در درونش ضعفی ندارد.ادبیات اروپا به استثنای یونان بیشتر از چهارصد- پانصد سال قدمت ندارد اما ادبیات ایران قدمت هزار ساله دارد پس باید بپرسیم چرا ادبیات معاصر ما نمیتواند خودش را به خوبی معرفی کند؟

مشکل ریشهای در ادبیات امروز ما خودسانسوری است. تا زمانی که نویسنده دچار خود سانسوری است دیگر شانسی برای موفقیتهای بعدی نخواهد داشت. یعنی همان قدم اول ایراد به وجود میآید و دیگر نمیتوان امیدی به آن نوشته داشت. از لحاظ کمیت نیز مشکل و کمبود داریم. میشود در مورد شعر و داستان منتخباتی به دست داد که برای جهانیان قابل قبول باشد ولی از ادبیات مشروطه به بعد یک «نیمایوشیج» و یک «صادق هدایت» داریم که جایگاهشان مسلم است، کمی جلوتر و با درجهای پایینتر «احمدشاملو»، «جلال آل احمد»، «ابراهیم گلستان»، «بهرام صادقی» و «هوشنگ گلشیری» را داریم، خودتان ببینید تعداد نویسندگان شاخص و کتابهایی که منتشر میشود چقدر کم است. در چنین شرایطی خیلی نمیتوان چشم امید به جهانی شدن دوخت.

از دوران مشروطه تا الان دو دوران نسبتا شکوفا میبینیم که نوید آینده را میدهد. یکی دوران مشروطه است که در این دوره ادبیات به مخاطب تازهای اندیشید، بدنه ادبیات شکل گرفت، نگاهی که پیش از آن بر ادبیات حاکم بود عوض شد، نویسندگان چشم به آینده دوختند. آن نگاه آرمانگرا و سنگین فردوسی گونه، و آن دید پوچگرای خیامی، در دوره مشروطه کنار رفت، گرچه ضربه دوم دیکتاتوری رضا شاه بود اما اثرش را گذاشته بود. «نیمایوشیج» و شعر«قوقولی قو خروس میخواند» او یادگارهمین دوران است. متاسفانه کودتای بیست وهشت مرداد دوباره یاس و بدبینی تاریخی را به ادبیات تازه نوپای ما تزریق کرد. اثرش را در شعر«سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتِ» «اخوان ثالث» میبینیم.

بعد دهه چهل شکل گرفت یعنی دهه نهضت دانشجویی ایران. جنبش دانشجویی دوباره نگاه به افقهای آینده را با خود نوید داد. فکر میکنم بهترین شعرهایم را در آن دوران نوشتم. بعد آن دههی هیجان انگیز شروع شد. دههای که بین رفاه جامعه و سانسور تعادلی برقرار شد. تئاتر، شعر، داستان، ادبیات کودک و حتی هنرهای کمکی مثل طراحی جلد، همه در این دوران شکل گرفت. «بیژن مفید»، «غلامرضا ساعدی»،«بهرام بیضایی» و دیگران به صحنه کارزار آمدند و «علی نصیریان» اولین تئاتر مدرن را به نام «بلبل سرگشته» روی صحنه برد.

سلسه عوامل گوناگون بايد با هم جفت شود تا بستر مناسب براي رشد فرهنگ فراهم شود و آدمهايش از دل اين بستر زاييده شوند. در دهه پنجاه هم سانسور خيلي زياد شد وهم رفاه جامعه بسيار پايين آمد. به نظر من جامعه گدا نميتواند فرهنگ توليد کند براي همين در اين دهه چندان اتفاق فرهنگي مهمي رخ نداد هرچند انقلاب داشت کار خودش را ميکرد چون همه مستقيم درگير کارزار بودند و ميتوانستند حرف بزنند و فعاليت کنند. در چنين شرايطي شاعر و نويسنده بايد برود درجنگل حرف بزند. دهه شصت اما، دهه خانه نشيني بود، و دهه تامل و مهرگان انديشه، و اين پرسشها که ما چه حاصلي برديم. اتفاقا رمانهاي قطور درهمين دهه نوشته شد چون نويسندهها فرصت بيشتري براي نوشتن داشتند. به نظر من دهه هفتاد و حتي دهه هشتاد يک سرخوردگي عجيبي به وجود آمد و نگرشي نهيليسمي در ادبيات پيدا شد.

آقاي سپانلو سال نود خوبي را پشت سر گذاشتيد؟
شش ماه از سال را در بيمارستان و بستري بودن که سال خوبي نيست. بیماری تمام انرژي من را گرفت. سطح ادبياتم تغييري نکرده اما خيلي کم کار کردم و روي کميت آن تاثير گذاشته است.
و چه برنامهاي براي سال نود و يک داريد؟
در سن من ديگر برنامهريزي کردن معني ندارد. هر چه پيش آيد خوش آيد.
" مصاحبه با محمد علی سپانلو,- افسانه شفیعی - 1390 "

" ملال"
ملال خاطرم از ابرهای پاییزی نیست
که جاودانه غروبی چو عشق ساخته اند
تو چون بهار و پرنده مسافری ای دوست
ملال خاطرم از باغ ها و زاغان است
و خشکسال خزانی
گریز ابری و باران خاطری ای دوست
پی نوشت : پست را صبح نوشتم و به علت مشکلات اینترنت با کمی تاخیر تائید شد .