
خاطره ام خیلی مبهم و محو است . جاده ای بلند و پیچ در پیچ و اطرافش درختان بلند و صدای موتور و سنگریزه هایی که از زیر چرخ ها به هوا بلند می شدند و من که محکم بر ترک نشسته ام و دستان قوی پدر حمایل من هستند و موهایم که در باد می رقصند و در انتها عطرسبز و تلخ درختان و جالیزهای وسیع و مردی که بین ردیفهای خیار و گوجه فرنگی روی زمین نشسته است و با دستانی خاک گرفته سیگاری نازک می پیچاند و دود از میان شیارهای عمیق روی صورت و چشمان خیره مانده به دور دست به هوا می رود و پسری در کنارش که آفتاب روی طلائی خیلی کوتاه شده موهایش نشسته بود باچشمانی چون دو پیاله عسل و انگشت گذاشته بود روی ورقهای کتاب و بلند بلند با لهجه غلیط ترکی می خواند : بابا آب داد .... بابا نان داد .....
هر وقت این خاطره را برای مادر تعریف می کنم می خندد و می گوید غیر ممکن است تو خیلی کوچک بودی و عکسی رنگ پریده و سیاه و سپید نشانم می دهد از دخترکی باریک با چشمهای خندان که روی موتور ژست گرفته و من دیگر هیچ نمی گویم از آن همه خاطره ناگفته گاهی شیرین و گاهی تلخ که در ذهنم نقاشی شده از روزهای دور کودکی .

امروز خیابانهای شهر کارناوالی عجیب بود از پلاکارد و تابلو و مقوا نوشتهای رنگ به رنگ پشت ویترین مغازه لباس فروشی و عطر فروشی و حتی لوازم خانگی و قابلمه های کوچک و بزرگ که روز مرد و روز پدر را با برجسته ترین خطوط ممکن به مردانی یادآوری می کردند که با پشت دو تا و چشمهای غمگین و غرق شده در هزار فکر و اندیشه و نگرانی روز را به شب می رساندند و گوینده رادیو با صدایی به شدت شیرین و چرب و نرم و ملایم سفارش به تقدیر و قدردانی از پدر و همسر می کرد.

و من با خود می اندیشم که چگونه است که در این آشفته بازار که هر کس مردانگی را با قواره خود متر می کند ، شیر مردی همچون امید عباسی در جدال با شعله های آتش برای نجات مادر و دو فرزند از جان خود می گذرد و ماسک اکسیژن را بی یک لحظه تردید بر چهره دخترک نه ساله می گذارد و در اثر دود زدگی و سوختگی به حالت کما می رود و در آغوش گریان پدر جان به جان آفرین تسلیم می کند و قلب و کلیه و کبدش به بیماران نیازمند اهدا می شود و حتی نسوج استخوانش نیز شفابخش بیماران سرطانی می شود تا از یاد نبریم شرط مردانگی نیک مردی و نیک مرامی است و بس . ترانه ای را که پدرم بسیار دوست می دارد تقدیم می کنم به همه شما پدران و نیک مردان ایران زمین .

Bu adam benim babam
با صدای گرم فاتح کیسا پارماک
این مرد پدرم است
مردی با کلاه کاسکت شش گوشه
که پولی در جیبش نیست برای خرید یک نخ سیگار " بافرا "
و زخمهای قلبش
مردی که با حقوق کارگری شش فرزند را پرورده است
و این مرد پدرم است
اشک مریز پدرم ...
اشک مریز پدر ناگزیرم ...
دربهای بسته باز خواهند شد
اشک مریز پدرم
خدا بزرگ است پدرم ...

این مرد پدرم است
دردی به بزرگی کوه
کمرش را تا کرده است
آبا ممکن است روزی خندان و آسوده شود
با اشکهایی که پاک نشده اند
و سری که هرگز برای لقمه ای نان خم نشد
و این مرد پدرم هست
شیر پدرم ، نگران نباش
روزهای تیره و تار می گذرند
دربهای بسته گشوده می شوند
پروردگار بزرگ است پدرم

پدرم مردی وافعی است
با وجودی همچون آهن گداخته و قلبی همچون موم
همه زندگیم به او رشک برده ام
مردی فداکار که اگرچه درختی تناور نشد
اما با کرامت و همچون درخت چنار زندگی کرد
و بال پروازم شد و کوهی استوار در کنارم ..
و من پسر پدرم هستم ...
زاده سرزمین آناتولی ...