زیباترین لحظات این سفر برایم سپیده دم ها بود . در آن تاریک روشنهای نمناک که همه خواب بودند و باران روی پنجره ضرب می گرفت و مرغان دریایی شوریده فریاد می کشیدند.
و من پنجره را باز می کردم و پرده ها با باد می رقصید و عطر درخت پر شکوفه کنار تراس شوریدگی ام را دو صد چندان می کرد .
و دیگر تاب از دست می دادم و بالاپوشی بر تن می کشیدم و در کوچه های تنگ روان می شدم و چه طعمی دارد این سحرگاهان خیس و پاهای بی قرار بر سنگفرشهای چند صد ساله و راهی که به پایین می لعزد و از میان رنگها و صداها می گذرد و چیزی غریب در وجودم نطفه می بندد و می بالد و می شکفد ...
حسی که نامی جز عشق بر آن نمی توان نهاد ..
و این بغض گلوگیر شیرین و این ضرباهنگ قلب و شوری روان در رگهای بدن و عجب شهری است استانبول که از عشق در آن فراری نیست و اگر عاشق نباشی شهر برایت تنها چند خیابان و کوچه و منظره بیش نیست و اگر عاشق باشی غوغائی است در هر سنگ و آجر و سفال و برگ و غنچه اش ....
که تو را به خود می خواند با خود می برد ....
و چشمها فرم به فرم هر لحظه را در خود می بلعد و ثبت می کند .....
در انگاره خاطره....
برای ابدیتی شاید ...
و من که از خاطر برده بودم معجزه باران را در این شهر و حالا انگار همه روزهای خوب یادگارم در این کوچه ها همراهم شده بودند و برایم نغمه می خواندند و دیگر هیچ نبود و همه چیز آغاز بود و انتهایی بر آن نبود و این شور بی بدیل زنده بودن و زندگی را لمس کردن و نوازش کردن و چشیدن و بوئیدن و در آغوش گرفتن و با آن یکی شدن .
و اینجا شهری است که تپه های بلند و راههای پیج در پیچش به کناره ختم می شود و به آبهای آبی بی انتها و به موچهای رقصان و قایقهایی که می روند و تو احساس می کنی این نوار بلند آزادی و رهایی است که در دست داری و این حس خوب رفتن و رفتنی ممکن فارغ از هر مرزی .....
و عجیب است که تاریخ نیز در این شهر جنگ را به عشق و هجران و وصال گره زده و در هر سو نمادی بلند بر پا است از عشق و برای عشق و با عشق و انتظار و حسرتی که جز در عشق های این سرزمین نمی توان جست و این شاید همان جاذبه بی بدیل مشرق زمین بوده برای مغرب نشینان دور ....
عشق و آوازهای عشق و ساحلی که می توان در کناره اش به تماشا نشست زوجهای افسون زده رویا بافته را که آفتاب در گوش هم نجوا می کنند و تو با خود می اندیشی که خوشبختی مگر چیزی جز این است که عشق را به رهایی و آزادی بتوان نچوا کرد دست در دست محبوب .....
و تلخی و سختی زندگی را همچون جرعه ای از قهوه غلیظ گس فرو داد ....
به شیرینی امید فردا و روشنایی آب .....
ترانه ای زیبا و دو صدایی از زوج هنرمند " شبنم و فاتح کیسا پارماک "
چه زیباست
بر زبان راندن دوستت دارم و دانستن آنکه دوست می داری
هر بهار ، هر روز و هر شب و هر ثانیه
دوستت دارم
دوستت دارم
و اینکه بتوانی بگوئی دوستت دارم چه زیباست ....
گرفتار آمدن در عشق سوختن در آتش است
مجنونی که هیچ نمی بیند و عالم و زمان را فراموش می کند
برای دوست داشتن نیازی به چند و چون و چرایی نیست
گذر دقایق بر زمان پیشی گرفته
شباهنگام باران بر پنجره می کوبد
آنچنان که طوقان عشق بر سواحل قلبم می تازد
و این تنهایی دیوانه وار شبانه
و من گوش به نوای گامهای عشق در قلبم سپرده ام
و حسرت داشتنت در درونم
دوستت دارم
و می خواهم صدایت را پیش از به خواب رفتن داشته باشم
تا سپیده دمان
گوشی تلفن را مگذار
بگذار رویاهای شبانه مان به رویاهای آفتابی گره زده شود
گرفتار آمدن در عشق سوختن در آتش است
مجنونی که هیچ نمی بیند و عالم و زمان را فراموش می کند
چشمانم زیباتر از پیش می درخشند
عشق قلبم را سرشار کرده
و لبخندی شادمانه در درونم هنگام گام زدن در خیابان
و سلامی گرم به عابران آشنا و ناآشنا
سلامی زیبا بر مردمان کشورم
سلام بر همه شما ...
و دوستتان دارم
باران ، دریا ، عطر خاک نمناک
پرنده گان و مرغان آوازه خوان دریایی
و من عاشق شعله های رقصان آتشم
و دختران روستای دالیلاریلال
و دستان معطر به خمیر نان مادران
همه شما را دوست می دارم
دوستتان دارم
محزون در کناری
نه توانی برای خوردن و نوشیدن
بدون تو .... بدون محبوبم ...
خواب بر من حرام است و جدایی همچون مرگ
موهایم را آنگونه که دوست می داریی می آرایم
جامه تیره بیشتر برازنده ام هست
و چای را با عطر لبمو بیشتر دوست دارم
من آنها را که تو دوست داری دوست می دارم
و آوارهای ترکی وطنت را
فانوس دریایی و عقابهای سیاه را
همچون تو ...
آرمان و شعرمان را همچون تو دوست می دارم
دوستت دارم
چقدر خوب است که متولد شده ای
که هستی ....
میلادت مبارک
بسیار دوستت دارم
بسیار دوستت دارم
با عشق تو هرگز مرا نیستی نیست ...
دوستت دارم ....
برچسبها: سفر به استانبول