از همان كودكي عادت داشتم به نوشتن و براي نوشتن بهانه خاصي لازم نبود ، كمي فراغت و كنجكاوي و هيحان و شادي و غم و نقب زدن به خاطره كافي بود تا قلم روي كاغد بگذارم و ملودي خوش آهنگ واژگان پارسي در هم تنيده شود و آنچه را در لايه هاي ذهنم خانه كرده روي صفحه سپيد نقاشي كند . اما اين روزها نمي توانستم بنويسم و فراغتي نبود تا مهمان خانه هايتان باشم و حتي كامنتهاي دوست داشتني شما را بخوانم و پاسخ بگويم و اين نتوانستن شايد آزاردهنده ترين بخش اين اسفند ماه پر مشغله بود . دغدغه ها در ذهنم رژه مي ر فتند و هزار و يك مشكل و همه هم مي گفتند نمي شود و نمي تواني و بگذار براي يك وقت ديگر .. اما بايد قامت راست مي كردم و مي ايستادم و اين روايت هميشه زندگيم بوده ، شنا كردن بر خلاف جريان آب و جاه طلبي براي ريسكهاي بزرگ و درگير شدن در ميانه مبارزه و جنگيدن و جنگيدن تا نفس ْآخر و به لطف هميشگي پروردگار توانستم از اين گرداب به سلامت بيرون آيم و حالا همه چيز نظم درستي به خود گرفته و برنامه هايم با موفقيت انجام شد و خستگي ها از روي شانه هايم به پايين لغزيد و لبخندي شاد دوباره بر لبانم نشست ..
ديروز فرصتي كوتاه دست داد تا پسرك را براي خريد ببرم و البته كه خريد كردن هميشه يكي از هيجانهاي دلپذيرم بوده و رديف كفشها و لباسهاي توي ويترين و ازدحام خيابانها و بچه هاي نا آرام شيطان بازيگوش و فروشنده گان چرب زبان مرا برد به سالهاي بي خيالي كودكي و آن ماههاي سرد و برفي انتظار و خيالبافي براي آن لباس و اين كفش و آن اسباب بازي و لبخند گرم بي نظير مادر و پدر و دستاني كه كه انگار دنيا را به تو هديه مي دادند و ذوقي كه مي نشست ته دل آدم و دلشوره روزهاي آخر سال و خيابانها و كوچه هايي كه عطر پاكيزه گي به خود مي گرفت و خانه هاي آب و جارو شده مهياي پذيرايي از مهمانان راه دور و بركت حضور پدربزرگها و مادر بزرگها و خاله و دايي و عمو و عمه و جمع شادمان اقوام دور و نزديك كه به دريايي مواج از گرمي و شور مي ماند و جعبه هاي آوازه خوان تلوزيون و راديو و برنامه هاي شاد و اميد به آينده اي بي هراس ....
عازم سفري هستم كه نا به انتهاي تعطيلات سال نو طول مي كشد . جايي دور از هياهو و دغدغه و حكايت اين روزها كه همه اضطراب و دلتنگي است ، شايد كه خنكاي هوايي بهاري و باراني و آغشته به عطر آبي دريا مرهمي باشد بر روح ناآرام من . سفر به شهري كه براي اولين بار در آنجا عاشق شدم و اين ذهن سيال من كه گذشته و حال و آينده را در هم گره مي زند و هر عطر و ملودي و مكاني مي تواند سالهاي دور را چنان زنده و شفاف و گرم برايم تصوير كند كه انگار امروز است و من دوباره بيست و چند ساله و ايستاده بر كناره بغاز و نسيم كه موهاي بلندم را به بازي مي گرفت و او كه در گوشم ترانه عشق را نجوا مي كرد ....
اميدوارم شاديهاي سال گذشته را در صندوقچه خاطرات به يادگار بگذاريد ...
غمها را به جوي آب روان بسپاريد ....
و از مشكلات و دشواريها نردباني بلند بسازيد تا به قله موفقيت ....
پيشاپيش براي يك يك شما عزيزان سالي همراه با سلامتي و شادماني در كنار عزيزانتان آرزو دارم تا سالهاي سال مهمان دل نوشت هايم باشيد و انرژي محبتتان همواره در اين خانه مجاز جاري باشد