بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت: 23:55


همه خوابيده اند ....

و من مانده ام و قاب بلند پنجره و خياباني تاريك ..

و سايه ها ي بلند شب  ...

و چرخش دوار ذهن كه مرا به كوچه هاي خاطره مي برد ..

از ديروز تا امروز تا فردا ...

 

ترانه اي زيبا از دميس روسس ...

كه شبهاي پاييزي  شانزده سالگي مرا به امروز پيوند مي زند ...

شبهايي كه انگار زندگي تازه در رگها نبض زدن آغاز كرده بود ..

طعمي از تازه گي و طروات و هيجان و عشق ....

 

 



SHADOWS

سوسوي هزاران چهره در پستوي ذهنت ...

نامها و مكانهاي فراموش ناشده

كه هرگز از ياد نرفته اند

آيا اين رويايي است براي پناه بردن به آن در باران

يا گفتگوئي طولاني و ديگربار با خود

 

سايه ها بي اعتنا به آنچه مي گوئي يا انجام مي دهي

در سكوت به دنبالت مي آيند

در لذت و عذاب و خنده و نوميدي ات  همراه مي شوند

چهره به چهره ات ..

اگر تو را شهامت ديدن باشد


قلبهايي مهربان كه از پا افتادند و تو پي نبردي

و دستهايي لرزان در انتهاي شب كه مشتاق ماندنت بودند ..

و علامتي گوشه كتابچه ات  ...

نشاني از روز آشنايي

تا زماني كه او بداند همه چيز مدتها است به پايان رسيده است ...

چيزهاي كوچكي كه معنايي ندارند ..

و هيچ مي شوند ...

بازي با وازه ها و اندكي احساس

كه هرگز از عطشت نكاست

 

 

گذشته ها باز مي گردند ..

در پيچ و تاب فرداها

آيا خطوط تيره را در دستت خواهي ديد

كه به شمعي روشن ختم مي شوند

درخششي بي بديل براي چند لحظه

كه بازتابي است از هستي ات در لبخندت   

 

سايه ها بي اعتنا به آنچه مي گوئي يا انجام مي دهي

در سكوت به دنبالت مي آيند

در لذت و عذاب و خنده و نوميدي ات  همراه مي شوند

چهره به چهره ات ..

اگر تو را شهامت ديدن باشد

موضوع: شعر ,