قرارهای فیزیوتراپی و ویزیت پزشک را می گذارم ...
زنگ درب به صدا می آید ..
عیادت کنندگان بی پایان ...
تلفن آرام و قرار ندارد ..
همه صدا می کنند .... بهار !
پسرک کمی سرماخورده ...
دارو و سوپ سبزیجات و امتحان ریاضی !
فلیکس بومگانتنر از ارتفاع 36 کیلومتری به کره مدور سبز و آبی سیاره زمین خیره شده ...
مادر می گوید مراقب خودت باش ..
چترباز اطریشی نفس عمیقی می کشد و به پایین می پرد ...
سرعتش 1110 کیلومتر در ساعت ...
نفسم در سینه حبس می شود..
پدر میان صحبت مادر می دود و جزئیات عمل را می پرسد ...
مامان ! باید پانسمان پای پدر را عوض کنی ....
روی میز اتاق نشیمن لبالب از تنقلات است ...
نمای بازی از ورزشگاه آزادی ....
و دوربین زوم می شود روی رنگهای قرمز و سپید پیراهن فوتبالیستها ..
و نگاه نگران کی روش که پا به پای دو حریف روی مستطیل سبز می دود ...
تصویر زنان کره ای روی سکوها صفحه تلوزیون را می پوشاند ..
و من به هزاران زن ایرانی فکر می کنم که حق ورود به ورزشگاه کشور خود را ندارند ...
مصاحبه و تشویق و خواهش و التماس تا صد هزار نفر به ورزشگاه بروند ..
اما فقط صدای گزارشگر به گوش می رسد و بقیه مراسم به پانتومیم شبیه است ..
بازی عصبی و شتابزده و پر درگیری و خشن ....
و شوت های سنگین کره ای ها ....
که انگار همه توسط فرشته ناجی رحمتی مهار می شد تا به در و دیوار و تیر دروازه بخورد ...
داور خوشروی اهل مالزی با لبخندی پهن و گشاد شجاعی و کی روش را از زمین بیرون می کند ...
جای آقای کفاشیان خالی که فوتبال را فبلم هندی می داند .....
و دوربین که روی اشکهای مسعود زوم می شود..
یک تیم ملی آشفته و مربی همچون کوه آتشفشان کنار زمین و چند لژیونر سرحال و قبراق اما تنها ...
و شوت نکونام و برد بازی با تنها یک گل ...
تنقلات روی میز ماسیده ...
فریادی به گوش نمی رسد ...
دو عد کمپوت آناناس ، یک عدد شیر و یک روغن مایع 18150 تومان ..
شهر آرام است ....
و من که دلم برای تنهایی حتی به اندازه یک کف دست ...
تنگ است ..
خیلی تنگ ...
ترانه ای قدیمی اما بسیار زیبا از گروه BEE GEEZ
ALONE
راننده ای بودم ....
در نیمه های شب ، غرقه میان هاله ای از دود
که می توانست روی هر پک سیگارش تصویر زنی را بنشاند
مردی پولادین با اندیشه های بسیار
اما تنها ...
صدای نفسهایت همچون آه کشیدن نسیم
و ارتعاش بدنت
آه ... چه شبی بود
و من هنوز در این شهر تنهایم ...
با همه عجایب عالم ...
و اعجاز خلقت در آفرینش قلبها
من هماره تنهایم ...
پس می نوازم و انتظار می کشم
زیرا که تو خوب می دانی عشق به زمان نیاز دارد
و ما چنان از هم دور شده ایم
که تنها تپش قلبی باقی مانده است
قلب من .. که نمی خواهد تنها بماند ....
وقتی پاسخی روی پیغام گیر تلفنت نبود
و تو هماره مشغول بوده ای
من در خانه به انتظار مانده ام
با باور آنکه تو همه جا کنارم هستی
اما ...
من هنوز تنهایم ...
در گردونه بخت تاب می خورم به سرنوشتم
زیرا که می دانم پردیسی نیست
تنها عشق و نفرت
آیا همه درد و رنچ خواهم بود
یا شگفت تر از باران
من تنها ...
اگر شکوهی برای تماشا باشد
در آنچه رویایم هست
شاید افسانه ای دیگر برای حکایت
پس می نوازم و در انتظار می مانم
و دعا میکنم که دیر نباشد
و ما چنان از هم دور شده ایم
که تنها تپش قلبی باقی مانده است
قلب من .. که نمی خواهد تنها بماند ....
با همه عجایب عالم ...
و اعجاز خلقت در آفرینش قلبها
افسانه دیگری باید حکایت شود
می روم اما نه چندان دور
زیر باران و کسی در خانه به انتظارم نیست
گرمای شباهنگام
و کسی که دوست می داری با قلبی از سنگ
بدرخش و به دنبال آفتاب باش
چراکه دیر یا زود کشتی اقیانوس من خواهی بود
پنهان از دیده ها زیر باران ..
و کسی در خانه به انتظارم نیست