/**/
بچه که بودم ....
هروقت در خانه شلوغ همیشه پر از مهمانمان دلم یک کف دست تنهایی طلب می کرد ...
منتظر می ماندم تا شب شود و روی تشک می نشستم و پتو را روی سرم می کشیدم ....
و بعد خیال می بافتم که مثل آلیس در سرزمین عجایب رفته ام یک جای دور و دارم پرواز می کنم ....
همه جا در سکوتی دلچسب فرورفته ....
و فقط من مانده ام و آسمانی آنقدر نزدیک که ستاره هایش می نشینند کف دست آدم ...
و هنوز این عادت با من و کودک درونم مانده و خیلی خیلی که دلم هوس تنهایی و خلوت دارد ...
آخرهای شب که همه اهل خانه در خوابند ....
چراغها را خاموش می کنم ....
و از ارتفاعی بلند به تماشای شهر می نشینم ...
و زندگی که با عطر تلخ شیرینش ....
در کوچه و خیابانها و پشت پنجره های روشن و تاریک جریان دارد ...
و من و شما عزیزان در این دنیای مجاز ...
که دیوارهای خانه هایمان را برداشته ایم ..
فاصله ها را به صفر رسانده ایم ...
و دست دراز می کنیم برای نوازش اندیشه های یکدیگر ....
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
آنقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم
در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم
هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم
هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم
شعر زیبای " دنیای این روزای من " از روزبه بمانی
ملودی لطیف علیرضا افکاری
و صدای همیشه گرم داریوش