از شمال کشور بازگشته ام و بارانهای سبز و شیروانی های رنگ به رنگ ...
اما کتاب ارسالی دوستی از دیار جنوب دلم را برد کنار آن خط آبی خوشرنگ ساحلی و صدای موزون دمام و سنج و مردمانی که انگار هرم داغ شرجی هوا در چشمهای تیره درخشان و پوست سبزه تند و خنده های بلند شاد -غمگینشان ته نشین شده و آفتابی که همه چیز را برهنه می کند از تلخی و تندی زندگی و فقر تا عشق ...
محمد صادق چوبین مشهور به صادق چوبک در تیرماه سال 1295 در بوشهر به دنیا آمد ...
پدرش تاجر به نامی بود بود اما او دل در گرو صفحات سپیدی سپرده بود که روی هم تا می خوردند و واژه ها که رویاهایش را درهم می تنیدند و این شد که بعد از گذراندن دوره ابتدایی در مدرسه سعادت بوشهر به همراه خانواده رفت شیراز و دیپلم ادبی را از کالج امریکایی البرز در تهران دریافت کرد . در سال 1314 با پرویز ناتل خانلری و مسعود فرزاد آشنا شد و به خانه صادق هدایت رفت و دوستی ماندگار بین آن دو شکل گرفت و در سال 1316 شد کارمند وزارت فرهنگ و برای تدریس رفت به مدرسه شرافت خرمشهر و در کنار نخلهای آوازه خوان ، عاشق قدسی خانم همسرش شد و زندگی مشترک را با او آغاز کرد ..
یک سال بعد رفت خدمت سربازی و چون زبان انگلیسی می دانست مترجم ستاد ارتش شد و بعد از اتمام دوره به استخدام شرکت نفت درآمد و نخستین ترجمهها و داستانهایش را به کمک صادق هدایت در مجله " سخن " و ماهنامه ” مردم” به چاپ رساند.
اولین مجموعه داستانش در سال 1324 " خیمه شب بازی " ….
و بعد داستان " چرا دریا طوفانی شد " در سال 1328 ....
و سه داستان و یک نمایشنامه در اثری به نام «انتری که لوطیش مرده بود» در همان سال ...
او توصیف کننده زندگی مردم جنوب ایران (بوشهر و شیراز) است . بسیاری از رویدادهای داستانش در جنوب اتفاق میافتد و قهرمانانش نیز جنوبی اند و همانند دیگر نویسندگان هم دوره خود از اندیشه های هدایت بسیار تاثیر گرفت و زبان کوچه و بازار را وارد ادبیات نوشتاری کرد و خرافه ها و باورهای کهنه را به تازیانه انتقاد گرفت و آشنایی با فضای داستان نویسی آمریکا و آثار نویسندگانی همچون همینگوی و استاین بک و فاکنر و ادگار آلن پو از یک سو و ادبیات نوین روسیه و طنز کوتاه و گزنده چخوف از سوی دیگر تاثیر به سزائی در شکل گیری داستان کوتاه نویسی او دیگر نویسندگان آن زمان همچون گلستان ، آل احمد و علوی به جای گذاشت .
اما آثار صادق چوبک اصالت خاص خود را دارد و سبکی منحصر به فرد ...
زبان استعاره و به کارگیری حوادث طبیعی همچون طوفان و سیلاب به عنوان نمادهای فقر و نکبت و جدال تلخ و دهشتناک و پایان ناپذیر شخصیتهای داستانش با هراس و اندوه و فقر و تلخاب زندگانی با نوشتاری توصیفی و دقیق که جزء به جزء واقعیتهای پیرامونش را همچون چاقوی جراحی می شکافت و زخم درون اجتماع را آشکار می کرد آن هم در زمانه های که سپید نمایی رسم روزگارش بود و قلم سرخ سر بر باد می داد .
در سال سال ۱۳۳۴ به دعوت دانشگاه هارواد سفری چند ماهه به آمریکا کرد و خاطراتش را از این سفر منتشر ساخت و سپس به دعوت کانون نویسندگان شوروی ، به مسکو، سمرقند و بخارا رفت و در همان سال بود که چاپ دوم “خیمه شب بازی ” منتشر شد . اساتید ادبیات آثارش را به دو دوره تقسیم می کنند ...
آثار نخست شامل دو مجموعه " خیمه شب بازی " ، " انتری که لوطیش مرده بود" و بعضی از داستانهای مجموعه " چراغ آخر" که ویژگیهای ممتاز و منحصر به فردی دارند و ساختمان و شکل پرداخت داستان هایش در این دوره قوی و سنجیده است و منتقدین ، چوبک را در این داستانها " نظاره گر" چیره دست معرفی کرده اند و ایجاز و فشردگی و سرشار بودن از وصفهای تازه را از ویژگیهای بارز آثار او دانسته و علت تأثیر فوری و قاطع آن را در جامعه، غنای مضمون، اطمینان نویسنده از قوت تأثیر آن و برخورداری از زبان ساده و شفاف عنوان کرده و همواره از برتری آثار نخست بر کارهای بعدی او سخن رانده اند.
و آثار دوره دوم همچون دو رمان بلند " تنگسیر " که امیر نادری در سال 1352 فیلمی بر اساس آن ساخت و "سنگ صبور" و مجموعه “روز اول قبر" که علیرغم ارائه دیدگاه فردی از معنای زندگی و استفاده از شخصیتهای سطوح پایین جامعه و بکارگیری زبان عامیانه و تصویرگری هنرمندانه از جامعه ایران، نتوانسته است خوانندگان دوره نخست را قانع و راضی کند.
دکتر اسلامی ندوشن در کتاب ” آواها و ایماها ”مینویسد:
“ تنزّلی در مجموعه " انتری که لوطیش مرده بود" نسبت به کتاب اول او دیده میشود. چوبک این قوس نزولی را تا به آخر طی کرد، و پس از آن هر اثری را که انتشار داد، اندکی از کتاب پیشین پایینتر بود، تا بدانجا که رمان " تنگسیر" سر به ابتذال میزد و مجموعه داستان " چراغ آخر " سلسله مکررّات مربوط به همان خرافه های دینی بود که از فرط تکرار دیگر بازارش رونقی نداشت و اگر چوبک بعد از دو مجموعه نخست دیگر چیزی نمی نوشت در ادبیات فارسی جائی مهمتر از آنچه تاکنون دارد، اشغال میکرد. "
اما بعضی از منتقدان و محققان و نویسندگان چون خانلری، جمالزاده، غلامحسین یوسفی، قانونپرور و مرکوش با مدارای بیشتری به آثار دوره دوم چوبک نگریسته و علیرغم بعضی ضعفها و کاستیها آنها را سزاوار تحسین دانسته و سنگ صبور را درخشانترین کار وی دانسته اند. دکتر خانلری درباره سنگ صبور می گوید: “این کتاب فصل تازه ای در ادبیات امروز ایران گشوده است. انتشار سنگ صبور به نظر من یک واقعه مهم ادبی است، چیزی در ردیف یکی بود یکی نبود و بوف کور”.
جمالزاده در نامه خود به چوبک درباره سنگ صبور می گوید: “سنگ صبور داستان چند تن مرد و زن و کودک بینوای خودمانی ست که مظهر جماعت کثیری و بلکه اکثریت هموطنان ما هستند که در جهل و بیخبری و خرافات و گرسنگی و کثافت و دروغ و فریب غوطه ورند و معهذا چندان گله و شکوه ای هم از خالق و مخلوق و خلقت ندارند و با تریاق توکل و رضا دل خود را خوش نگه می دارند. بینهایت استادانه از عهده کار برآمده اید و همچنانکه گویا سابقا معروض داشته ام، آنچه را گوشمی شنود و آنچه را چشم میبیند و گاهی آنچه را خاطر احساس میکند، همه را مانند دستگاه عکاسی و جعبهء صوت صدا با قدرت و بصیرت کامل منعکس ساخته اید. سنگ صبور بر خلاف نوشته های دیگر چون شعر دارای کلید مفتاح است. باید سنبلها را شناخت. باید از گذشته آگاه بود. باید گذشته، زمان و مکان و فضا همه چیز را در نظر گرفت. در هر خط صفحه آن گرهی خفته است. کلید مفتاح در خم این سنبل ها، این گرههاست. پس از این چنین شناختی آنوقت رمز ناآشنای آن، آشنا خواهد شد. تازه آنوقت است که خواهی فهمید سنگ صبور یعنی چه… اگر من به کتابی ببالم به سنگ صبور است.”
در سنگ صبور قصه را به صورت جریان سیال ذهنی از زبان شخصیتهای مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیتها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن میگوید؛ کودک، کودکانه میاندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر میکند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیتها به بهترین وجه شکل میگیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد میشود که در بستر حوادث داستان، زیبایی وعمق خوشآیندی به داستان میدهد.
صادق چوبک آثاری هم از نویسندگان خارجی به زبان فارسی ترجمه کرده است. ترجمه های او از زبان انگلیسی زیاد نیست اما همه رسا و گیراست؛ از جمله آنها می توان به شعر “ راب “ ادگار آلن پو، “ ، آدمک چوبی ( پینوکیو) “ کارلوکولودی ، نمایشنامه “ پیش از ناشتایی “ یوجین اونیل ، “ آلیس در سرزمین عجایب “ و “ مهپاره “ اشاره کرد. چوبک در ترجمه پینوکیو مهارت فراوان بکار برده و ترجمه او بسیار زیبا، دلپذیر و روان است. و در ترجمه نمایشنامه “ پیش از ناشتایی“ تلاش کرد مانند متن اصلی از کلمات ساده، طبیعی و عامیانه بهره گیرد تا بیانگر شیوه بیان و انشای یوجین اونیل باشد. “ مهپاره “ که متن اصلی آن به زبان سانسکریت بوده و سپس توسط “ ف.و.بین “ به انگلیسی ترجمه شده، توسط مسعود فرزاد در اختیار چوبک قرارگرفت و او نیز متن انگلیسی را با زبان ادب و شعر کهن و الفاظی گیرا و دلپذیر به فارسی بر گرداند.
چوبک سال ۱۳۴۹ را به تدریس در دانشگاه یوتا گذراند، درسال ۱۳۵۱ در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در قزاقستان حضور یافت و گزیدهای از آثارش به زبان روسی در مسکو منتشر شد. وی در سال ۱۳۵۳ از شرکت نفت بازنشسته شد و بعدها راهی انگلستان وسپس امریکا شد و در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان (۱۳ تیر) ۱۳۷۷، در سن 82 سالگی در برکلی آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشتهای منتشر نشده اش را سوزاندند. همچنین بنا به در خواست خودش جسدش را نیز سوزانیدند.
از او دو فرزند به نامهای روزبه و بابک به یادگار مانده است.
آخرین روزهای چوبک از زبان همسرش قدسی خانم :
” این روزهایِ آخر چهقدر سخت اندوهبار بود چوبک. چهقدر سخت بر او میگذشت. صادق راه میرفت و گریه میکرد. از اینکه در ایران نبود و دور بود، گریه میکرد. تمام مدت اشک میریخت و گریه میکرد برای ایران. میگفت قدسی، آیا ممکن است که من یکبار دیگر به ایران بروم و آنجا را ببینم؟ حوصلهی خواندن نداشت و دیگر حوصلهای نداشت که کسی برایش داستان و مقالهای بخواند. میگفت بیا، دیگر وقتی برای ما نمانده قدسی. بیا اینجا نشین. ما دیگر وقت نداریم. وقت نداریم با هم باشیم. حس میکرد رفتنی است. به خواهرش میگفت بیا به دیدن ما. دیگر همدیگر را نخواهیم دید. پنج-شش روز آخر هیچچیز نمیخورد. میگفت سعی نکنید با دوا و درمان مرا نگه دارید. چوبک میگفت باید بروم. یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هرچه که قبلاً نوشته بود، سوزاند.
من نمیتوانستم مانع او بشوم و جلوی او را بگیرم. میگفت دیگر تمام شد. هر چه بود تمام شد. حالش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشی که از شما پرستاری کنند. اما صادق از خانهی سالمندان خوشش نمیآمد.
این اواخر خیلی وضع بدی داشتیم. هم من مریض بودم، هم صادق چوبک. خانهی سالمندان را قبول نمیکرد. در بیمارستان نه حرف میزد و نه چیزی میگفت. گوشش هم دیگر نمیشنید. بیماری فشار خون و قند، کلیهاش هم ضعیف بود. آخ ریههای صادق!
ساعت شش بود که دفنش کردیم. یک ساعت بود که صادق رفته بود. پنج و پنج دقیقهی جمعه. سه- چهار ماه بود که حس کرده بود. گاه چرت میزد. وقتی شب دیروقت ساعت ۱۱-۱۲ میخوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند میشد و دیگر نمیتوانست بخوابد. خیلی کمحرف شده بود. فقط نگاه میکرد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم. میدانید که صادق به این حرفها عقیدهای نداشت؛ به ختم و دور هم جمع شدن و سخنرانی کردن و روضه و عزاداری. همهی نوشتههایش را سوزاند و وصیت کرد که جسدش را هم بسوزانیم”.
پی نوشت : با سپاس از http://www.aashti.com/issue12-2
داستان کوتاهی به نام " دوست " از مجموعه آخرین چراغ را در وبلاگ دیگرم گذاشته ام
http://baharsabz81.persianblog.ir/