بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت: 13:9



جهان خفته در ميان حرير شب ..

و تو بيدار ...

پاكي و طهارت را وضو مي سازي با آب روان  ...

و هرچه هست از دغدغه هاي روز  ...

به روشناي آب مي سپاري ...

جدا مي شوي و در پرده مي روي و دور مي گردي از اين خاك ..

و دل مي سپاري بر افلاك  ..

و عمق مي گيرد روحت ...

كه در تنگناي وجود خسته و خفته بود ..

و حالا به رقص و تموج ..

 

 


آزرده از نامردي و نامراديها ..

به آغوش نجواي مردي پناه مي بري ..

كه دوست و دشمن ....

و بيگانه و آشنا ...

در صبر و تحمل و جسارت و شجاعتش انگشت بر دهان گزيده اند ..

و او چشم بر معبود و خالق ...

جهان را به هيچ مي انگاشت ..

و عشق...

نور وجودش بود ..

و اين نور همچنان هست و مي تابد و تو را در ميان مي گيرد ...

آن هنگام كه از ميان وجودت فرياد بر مي كشي ...

علي ..

 

 

 

و هم نجوا مي شوي با او در مناجات سحرش ...

كه همه عشق است و عشق و عشق ...

 

« اللهم انک انس الانسین لاولیائک و احضرهم بالکفایة للمتوکلین علیک تشاهدهم فی سرائرهم و تطلع علیهم فی ضمائرهم و تعلم مبلغ بصائرهم فاسرارهم لک مکشوفه و قلوبهم الیک ملهوفة»

(نهج البلاغه، خطبه 227)

'' خدایا تو برای دوستانت نزدیک ترین همدمی و برای کارسازی آنان که بر تو توکل دارند از همه کس حاضرتری. آنان را در پس پرده رازهایشان می بینی و در عمق درونشان بر آنان آگاهی و اندازه بینش آن ها را می دانی. پس راز های ایشان بر تو آشکار و دلهایشان به سوی تو در سوز و گداز است.''

 

 

 

 

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

ما پرده ي پندار دريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

ديديم عيان در همه جا نقش جمالت...مولا

تابيد به دل پرتو انوار جلالت

گشتيم همه عاشق و شيداي وصالت

آسوده نخفتيم شبي را ز خيالت

چون باد به كوي تو وزيديم علي يار

 

ما صوفي سرمست و قدح نوش و فقيريم

صافي نظر و صافدل و صاف ضميريم

سلطان طريقت شه بي تاج و سريريم

محتاج به حقيم نه بر شاه و وزيريم

دست طمع از هر دو بريديم علي يار

 

اي همدم و همراز نبي در شب معراج

اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج

خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج

ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج

بس طعنه ز اغيار شنيديم علي يار

 

 

ما را ز ازل نام تو تا نقش جبين شد

از پرتو دل ديده ي ما نور ميبن شد

مهرت به دل سوختگان ماء معين شد

دل مخزن اسرار حق و عرش برين شد

 

ما بر در دل عبد عبيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

" شعر زيبايي از مقدس فاني و صداي گرم فرمان فتحعليان "

موضوع: دل نوشت , شعر ,