ریتا آتانث سرکیسیان كه همه ما او را به نام آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو مي شناسيم ...
معشوق و محبوب و همدم و همدلي هماره در سايه شاعري بزرگ و نامدار كه عطر حضورش در اشعار شاملو هميشه هست و دو دفتر "آیدا ، درخت و خنجر و خاطره" و "آیدا در آینه" را به نام او و به ياد او سروده و در مقاله اي در مجله فردوسي در باره او گفته است :
"هر چه مینویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکردهبودم پیدا کردم"
در سال 1217 در تهران به دنيا آمد ...
پدرش كارمند شركت نفت بود و چند سالي اصفهان زندگي كردند و بعد كه او ديپلم گرفت آمدند تهران .
سال 1341 بود كه آيدا تازه وارد دانشكده شده بود و شاملو و مادر و خواهرهايش همسايه آنها ...
مي گويد او را ديد و "قاعده دگر شد" ..
" 14 فروردين 41 همديگر را براي اولين بار ديديم .
دو سه ماه اول فقط همديگر را نگاه مي کرديم. روزي در حياط خانه بود و من در بالکن . آمد جلو پرسيد؛ «اسمت آيداست؟» هيچ وقت يادم نمي رود. يک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم مي آورد که فکر کردم دارم از پشت مي افتم.
شوکه شدم. کمي خودم را گرفتم و گفتم «شايد،». دوست نداشتم حرفي رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه هاي خاموشً آکنده از حس بودم. "
از همان نوجواني عاشق موسيقي بوده و موسيقيدانان و هنرمندان با احساس ...
شاملو آن زمان كتاب هفته را سردبيري مي كرده و آيدا مدتها بوده كه عاشقانه اين مجله را مي خريده و با ولع مي خوانده و بعدها فهميده كه اين همه هنر او است و همان هنگام دو مجموعه شعر هم از شاملو منتشر شده بوده و اين چنين آيدا در عشق مردي گرفتار مي شود كه شعرش همه موسيقي بود ..
کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
شاملو «آيدا در آينه» را در خانه خيابان ويلا ، زماني كه با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد نوشت .
" ساعت 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.
گفت ديشب يکهو بيدار شدم و
خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم. "
البته مشكلات بسيار فراروي آنها بود ...
شاملو زندگي پر تب و تابي داشت و از ازدواج اولش صاحب چهار فرزند بود و بعد از جدايي مدتي را به خاطر عقايد سياسي در زندان گذرانده بود و ازدواج دومش با مرگ پدرش قرين شده و بعد از چهار سال به جدايي انجاميد و حالا ازدواج سوم با دختري از ارمنيان كه رسمشان است ميان خود ازدواج كنند و دختر به غريبه نمي دهند و اين چنين شد كه عشق تنها سرمايه آن دو شد براي شروع يك زندگي سخت ..
فروردين سال 1343 از صفر شروع كردند ..
شاملو پرکار و سخت کوش و در کارش جدی و دقیق بود و در عين حال جذاب ، شوخ طبع و دست و دلباز ، با حضوری مطبوع در محافل ادبي و البته هميشه آراسته و خون گرم با ولعي بي اندازه براي آموختن و ديدن و شنيدن ...
پانزده سال اول ازدواجشان با سختي بسيار توام بود ...
شش ماه در ده شیرگاه (مازندران) اقامت كردند و بعد به تهران آمدند و اجاره نشين بودند و مشكلات بسيار در تامين معاش داشتند و ناشرين مبلغ چنداني بايت سروده ها وتاليفهاي شاملو پرداخت نمي كردند و آيدا به ناچار خياطي مي كرد ، اما به نظر او اين سالها پربارترين سالهاي زندگيشان بوده و بيشترين شعرهاي شاملو در آن سالها سروده شده است .
اعتراف مي كند كه در ابتدا عشق برايش كشش و احساسي بسيار قوي بوده ولي به مرور زمان كه هم را شناختند منطق كنار همدلي و همراهي نشسته و اين عشق به محبتي عميق و هميشگي و جاودانه بدل شد كه سي و شش سال زندگي مشترك را رقم زد ...
مي گويد عشق بايد سازنده باشد و نزديكي بياورد و كامل كننده شود و چنين علاقه و مهري نه با ازدواج و نه بدون آن هرگز كمرنگ نخواهد شد ...
تنها گله اش از تنگناي مالي است كه اهل قلم هميشه گرفتار آن هستند و نبود ساز و كاري براي ادب و فرهنگ و تنگ نظري ها و كينه توزي ها و ناسپاسي ها و فراموشي ها نسبت به شاعران و هنرمندان و نويسندگاني كه فرهنگ ساز يك ملت هستند .
روزهاي آخر را در كنار شاملو در خانه زيباي شماره 555 در خيابان انتهايي شهرك دهكده در فرديس كرج به امور روزانه منزل گذراند و تايپ نوشته ها و تنطيم مطالب كتاب كوچه ، آخرين اثر بزرگ شاملو و پذيرايي از دوستان و آشنايان و مراقبت از مردي كه در دهه هفتاد زندگي بيماري ديابت آنقدر آزارش داد كه در سال 1376 در بيمارستان ايرانمهر پاي راستش را از زانو قطع كردند و خانه نشين غربت و تنهايي اش در وطن شد در حاليكه هيچ از تاليفاتش اجازه نشر نداشت .
دارو، درمان، نياز به مراقبت هاي بيمارستاني، گرفتگي عروق گردن، گرفتگي عروق پا، ديابت و فشار خون سخت نگران کننده بود و ديگر خواب راحتي براي آيدا نبود. چندبار حال شاملو سخت وخيم شد و پزشکان با تلاش زياد به دشواري توانستند او را به شرايط بهتري بازگردانند.
و سرانجام در ساعت 9 شباهنگام يك شنبه دوم مرداد 1379 محبوب و معشوق و همدم و همراه آيدا زندگي را بدرود گفت و پيكرش در امامزاده طاهر كرج به آرامش ابدي سپرده شد .
در سال 84 طي اقامه دعوي مبني بر تقسيم ترکه بين وراث، خواهان سياوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوي سامان و ساقي و خوانده خانم آيدا و سيروس شاملو پرونده گشوده شد و کارشناسان دادگستري براي لوازم قيمت سمساري تعيين کردند و اجرائيه صادر و ابلاغ و آگهي مزايده هم صادر شد و در نهايت در مزايده سوم سياوش شاملو اموال پدرش را با قيمت 326 ميليون تومان خريد و از خانه شاملو در کرج خارج کرد.
حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالي است.
آيدا مي گويد هيچ ديالوگي بين من و سياوش رد و بدل نشد. همه چيزهايي را که به مزايده گذاشته و در مزايده خريده بود، برد. هنوز نمي دانم کي هستم و کجايم. بنابراين هيچ کاري نمي کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعي مي کنم پيدايش کنم........
یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ای
و زنجره
زنجیره ی بلورین صدایش را ببافد
در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سر نوشت ستاره باشد
غم سنگینت
تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری
همچون حبابی نا پایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادویی که اسفندیار
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند
و ایمن ترین کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه ی عمرت
خاموش
در هم شکند.
شاملو
منابع :
ويكي پديا
گفتگوی شادروان شهین حنانه با آیدا در سال1371
مصاحبه با آبدا در روزنامه اعتماد پس از مرگ شاملو
http://bamdad62.blogfa.com/post-50.aspx
پي نوشت :
موسيقي وبلاگ قطعه اي از آلبوم «آفتابهای همیشه Ever Shining Suns»
گزیدهی اشعار «احمد شاملو» و ترجمههای شعری او از «اندرو مارول»، «امیلی دیکنسون» و «آگوستو فردریکو اشمیت» به انتخاب و با صدای «آیدا شاملو (آیدا سرکیسیان)» و آواز «سعید سالاریمنش» است که آهنگسازی آنرا «سعید سالاریمنش» و «محمدرضا اصغری» بر عهده داشتهاند.