زير آوار سنگين بي تحمل فشار اين روزهايمان كه افسار درانده است و بي محابا مي تازد ...
شايد بايد آسمان بغض مي كرد و لب ورمي چيد و فرياد از دل بر مي كشيد ..
تا يادمان بيايد كه چه غافلانه از ياد برده ايم ...
فرياد كشيدن و گريه كردن ....
سبزي برگهاي خيس ..
عطر خاك مرطوب كه انگار شوري و تلخي ماسه هاي باران خورده را دارد ..
آن بازار كوچك شهر شمالي ....
كه عطر ماهي را با سبزي كوهي به هم مي آميخت در دستهاي ترك خورده زبر ...
و شادماني لبخنده كودكي نوپا ..
و دل غنجه اش براي آب نباتهاي رنگي ..
و عشق كه شايد در بلورهاي ترد باران خاطره ببارد ...
و از ياد ببري جغرافياي خاك و زمان و مكان را ..
و همان تب شانزده سالگي بيايد و بپيچد زير پوستت ..
و دلت پاي برهنه كند در سنگفرش احساس ..
و اين وطن ..
كه سفالهاي خيس خزه بسته اش ..
خاكستري آسمانش و آن عطر هيزم هاي سوخته اش ...
در هيچ كجاي جهان مثال و مانند ندارد ....
براي كسي كه ريشه در اين خاك دوانيده و هرجاي چهان كه هست ....
از عشق مي خواند ...
براي عشق ....
و به ياد عشق ...
از تو که حرف می زنم به یاد تو هرچی می گم ترانه می شه
باغ بی برگی ما گل می کنه ، دریایی از جوانه می شه
همه دریچه ها رو به سپیده شعر آفتابی می خونن
بی هراس گزمه های شهر جادو ، شبا مهتابی می خونن
ای همه بودنم از تو همه گفتنم از تو
وقتی حرف می زنم از تو ، جون می گیره تنم از تو
جون می گیره تنم از تو
تو که عشق لایزالی ، جاری آب زلالی
آفریننده ممکن ، از نهایت محالی
آفریننده ممکن ، از نهایت محالی
از تو که حرف می زنم به یاد تو هرچی می گم ترانه می شه
باغ بی برگی ما گل می کنه ، دریایی از جوانه می شه
کلمات گم شده توی کتابا دوباره معنا می گیرن
موجای غریب و دور ، از هم و تنها لهجه دریا می گیرن
تو بگو تا که بجوشم ، روح خود را نفروشم
آبی آینه ها را از تو لاجرعه بنوشم
از تو لاجرعه بنوشم
ای همیشه رو به رویم تو بگو تا که بگویم
بشکن از معجزه عشق قفل سنگین گلویم
قفل سنگین گلویم
از تو که حرف می زنم به یاد تو هرچی می گم ترانه می شه
باغ بی برگی ما گل می کنه ، دریایی از جوانه می شه
کلمات گم شده توی کتابا دوباره معنا می گیرن
موجای غریب و دور ، از هم و تنها لهجه دریا می گیرن
" شعر زيباي ازدلان سرفراز
ملودي روان بابك اميني
و صدايي هميشه جاودان "