دیشب قرار بود مجموعه بزرگ موسیقیایی ام را جمع آوری کنم
اما میان انبوهی از صفحات و کاست ها و سی دی ها ...
در میان فریادهای آذرخش و صدای پر شتاب باران ...
همه شبم به ترانه و رویا گذشت ....
ماری لافورت Marie Laforêt
خواننده مشهور فرانسوی
که نام اصلی اش Maïtena بوده به معنای "دوست داشته شده "
Maïtena Marie Brigitte Doumenach
در سال 1939 از پدر و مادر ارمنی تبار به دنیا آمد ...
کودکی سختی را در زمان جنگ جهانی دوم به همراه مادر و خواهرش دور از پدر که در زندان آلمانها بود گذراند .
تنها سه ساله بود که به او تجاوز شد و کابوس این حادثه تلخ مدتها بر زندگیش سایه انداخت .
بعد از جنگ همه خانواده به والنسینس Valenciennes رفتند و پدرش کارخانه ای را برای تولید قطعات ریل قطار به راه انداخت و مدتی بعد به پاریس رفتند و ماری ادامه تحصیل داد و در مدرسه به کارهای نمایشی رو آورد .
در سال 1959 به جای خواهرش در یک کنسرت رادیویی شرکت کرد و برنده شد .
و کارگردانی به نام لوئیس ماله او را برای بازی در فبلم انتخاب کرد و از آن پس چهزه ای شناخته شده بود که در فیلمهای بسیاری در سال 1960 نقش آفرینی کرد و با کارگردانی به نام ژان گابریل البیکوکو ازدواج کرد . در فیلمها به آوازخوانی پرداخت و ترانه هایش به علت صدای لطیف و اشعار زیبا در فرانسه محبوب شد و بعدها ملودی ترانه هایش از موسیقی امریکای جنوبی و اروپای شرقی و ترانه های ارمنی و موسیقی پاپ انگلستان الهام گرفت .
او با آهنگساران و ترانه سراهای به نام در فرانسه همچون آندره پوپ André Popp و پیر کور Pierre Cour همکاری کرد و در انتهای دهه شصت خواننده ای مشهور شد اما چون نمی توانست ترانه های دلخواهش را بخواند به تدریج علاقه اش را به خواندن از دست داد و به شهر ژنو در سوئیس رفت و گالری هنری در آنجا افتتاح کرد و موسیقی را کنار گذاشت .
در سال 1980 به بازی در فیلمهای فرانسوی - ایتالیایی پرداخت و دوباره به دنیای موسیقی بازگشت ودر سال 1988 آلبوم مشهور Les Vendanges de l'amour را منتشر کرد و در سال 1993 بار دیگر پا صحنه نمایش گذاشت و در سال 2005 تور دور فرانسه برگزار کرد و فروش کنسرتهایش بی نظیر بود و آلبوم معروف دیگرش به نام Fragile de A à Z released در سال 1994 به بازار راه پیدا کرد .
او در حال حاضر در دامنه کوههای آلپ در کشور سوئیس زندگی می کند و دیگر به پاریس بازنگشت .
LA PLAGE
ساحل
می توان بدوت ثروت
بدون حتی سکه ای
همچون شاهزادگان زندگی کرد ...
اما بدون تندرستی ..
نه .. هرگز .. نمی توان ...
می توان بدون عظمت و شکوه ..
که در واقع هیچ نیست ..
ناشناخته در تاریخ اما آسوده زندگی کرد ..
اما بدون تندرستی ..
نه .. هرگز .. نمی توان ...
ضعفی شیرین و حسی خوب برای لمس شدن
آنچه از تولد با ما است
در میان آتش فروزان جوانی
لذت زاده می شود و عشق نیرو می بخشد
با تابشی خیره کننده...
اما بدون تندرستی ..
عشقی نخواهد بود ... نه هرگز ... نخواهد بود ...
بوسه خوشحالی کودک
اندوه را در میان اشکها محو می سازد ..
پروردگارا ...
خرد و حکمت عظیمت ..
بارانی است همیشگی بر قلبهاهایمان
و مرهمی از عشق ...
منبع : ویکی پدیا