رفته بودم بدرقه دوستی که مهمان سرزمین وحی است ...
میان حرف و سخن و گپ و گفت ....
ناگهان دلم به خود پیچید و بغض کرد و لب به دندان گرفت ...
و عطر آن گنبد خضراء آمد نشست در جانم ...
وجودم همه دلتنگی شد ...
برای رفتن و بریدن و محو شدن و هیچ شدن ....
در آن عظمتی که تو هستی و شانه های الهی ...
که مامن هق هق گریه های بی تابی ات هست و بس ...
مبعث رسول خدا محمد مصطفا ( ص ) بر همه شما عزیزان بسیار مبارک
حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
شعله نور آن قمر میزد از شکاف در
بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل
موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل
کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل
عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند
گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل
رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله
خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل
نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش
روح نشسته بر درش مینگرد به بام دل
نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر
جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل
جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل
مرحلههای نه فلک هست یقین دو گام دل
" مولانا "