صبح روز شنبه ...
خورشيد همچون سكه اي زرين ميان آسمان مي درخشد ...
نور ملايم نقره اي و طلائي اش ...
روي ساختمانهاي شهر بازي مي كند ..
برگهاي سبز درختان هنوز رخوت بهار دارند ..
و هوا ...
عطر چاي تازه دم ..
و نان برشته مي دهد ...
و صداي گرم Phil Collins ....
صبح هنگام با اولين قطار خواهي رفت
وانمود خواهم كرد كه همه چيز خوب است
و بدرود خواهم گفت ....
بليط و چمدانت را بر مي داري
و همينطور لبخند خداحافظي را
و من مي انديشم كه همه چيز خواهد گذشت ...
وانمود مي كنم كه تو نمي داني
و اين دروغي بيش نيست
اما نمي توانم از عشقت دست بردارم ..
نه !! نمي خواهم كه از عشقت دست بردارم
نه !! نمي توانم از عشقت دست بردارم
چرا بايد چنين باشد ؟! .....
تاكسي تو را به ايستگاه قطار مي برد
بي هيچ كلامي بين ما
تماشايت مي كنم كه گام بر مي داري
شايد براي آخرين بار
نمي دانم ؟! ...
با روحي فروپاشيده ، ايستاده در كنار ريلها ....
و سوت قطار به صدا درمي آيد ...
دور مي شوم و تو نخواهي دانست
كه مي گريم ...
اگر بخواهي ، همواره كنارت خواهم بود
چرا ؟ ... چرا ؟ ... چرا ؟ ...
هرگز بدرود نخواهم گفت
حتي اگر هم نخواهي ...
اينجا خواهم بود تا زماني كه باز گردي
صبح هنگام با اولين قطار خواهي رفت ...
وانمود خواهم كرد كه همه چيز خوب است
و بدرود خواهم گفت
و اين دروغي بيش نيست
چرا بايد چنين باشد ؟! ...
چرا ؟ ... چرا ؟ ... چرا ؟ ...
لينك ترانه
http://www.4shared.com/mp3/KC5qmG4b/04_Phil_Collins_-_Cant_Stop_Lo.html