هنوز وقتی سر انگشتان باران بر شیشه پنجره ها می کوبد ...
بی اختیار کودکی می شوم دوان در چمنزارهای پشت خانه پدر بزرگ ...
که تازه الفبای فارسی آموخته بودم ...
و اولین شعری که به خاطر سپردم ..
شعر " باران " بود ..
شعری زیبا از شاعر فرهیخته ....
مجدالدین میر فخرائی مشهور به " گلچین گیلانی "
در سال 1287 در خانه ای نزدیک به سبزه میدان شهر زیبای رشت متولد شد ...
مادرش اهل اصفهان و پدرش ، سید مهدی میرفخرایی زادهٔ تفرش بود که در جوانی به گیلان رفت...
و مدتی فرماندار قم و سبزوار بود ...
دورهی کودکی و نوجوانی شاعر در زادگاهش گیلان ....
در تمام ادوار شاعریاش نفوذ و تاثیر مهمی در ذهن و زبان او دارد....
نخستین اشعار خود را هنگامی سرود که دانشآموز دورهی ابتدایی در رشت بود...
و دو شعر از وي در مجله « فروغ » منتشر شد...
برای تحصیلات متوسطه به تهران رفت ...
در دارالفنون شاگرد اساتيدي چون وحيد دستگردي و عباس اقبال آشتياني بود....
در دوران متوسطه استعداد و ذوق طبیعی این نوجوان آشکار شد...
در جلسات « انجمن ادبي ايران » به سرپرستي شيخ الرئيس افسر شرکت مي کرد....
از سال 1307 اشعارش در مجله « ارمغان » به سردبيري وحيد دستگردي منتشر شدند....
تحصیلاتش را در رشتهی ادبیات و فلسفه و علوم تربیتی به پایان رسانید ....
و در سال ۱۳۱۲ در آزمون اعزام دانشجو پذیرفته شد و نخست به فرانسه و سپس به انگلیس رفت....
یک سال در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرد ...
ولی از این رشته دست شست و خود را برای تحصیل در رشتهی پزشکی آماده کرد....
در این مورد به دوستش گفته بود:
«در انگلیس به تحصیل ادبیات و تاریخ پرداختن کاری نامعقول است و این قبیل مطالب را در ایران بهتر میتوانستیم دنبال کنیم و حالا که ما به هر تقدیر، پایمان به اروپا رسیده، باید چیزی فرا بگیریم که در کشور خودمان وسایل تحصیل آن آسان به دست نمیآید.»
چون تعهد سپرده بود که در رشتهی دیگری تحصیل نکند،...
مقامات فرهنگی در تهران به محض اطلاع از این گستاخی مقرری ماهانهاش را قطع کردند....
از این زمان زندگیاش روز به روز سختتر میشد و حتی در مرز افسردگی قرار گرفت ....
و با آن که ارادهای قوی و همتی والا داشت به تدریج آثار یأس و پریشانی خاطر در او ظاهر شد...
دوستی به او پیشنهاد کرد که تا فیصله یافتن کار،....
آنچه برای او میفرستند با هم خرج کنند تا گشایشی در کارها حاصل شود....
پس از چند ماه تهران با تغییر رشتهی گلچین موافقت کرد و کار و زندگی او به روال عادی بازگشت.....
با جدیتی هر چه تمامتر کار خود را دنبال کرد....
در زمانی که جنگ جهانی شعلهور شد، دولت ایران همهی دانشجویان را به ایران فرا خواند ...
ولی گلچین به این اخطار وقعی ننهاد و در لندن ماند و در این رابطه اینگونه نوشت:
ره من راه دراز
من نمیترسم از نشیب و فراز
من نمیترسم از نبرد و شکست
میروم پیش
میروم هر گام
در زمان جنگ جهاني دوم و بسته شدن دانشگاههاي لندن و متعاقب آن قطع کمک هزينه هاي تحصيلي ...
براي امرار معاش به کارهاي متفاوتي از جمله رانندگي آمبولانس ...
و گويندگي فيلمها و راديو،ترجمهي خبر و مقاله پرداخت....
در سال 1947ميلادي در رشته بيماريهاي عفوني و بيماريهاي سرزمينهاي گرمسيري،...
دكتراي تخصصي گرفت و كار پزشكي را آغاز كرد ...
پس از پایان تحصیلاتش به دوستش نوشت:
«دیگر کارم در انگلستان به پایان رسیده است. مقصود عمدهی من این است که به ایران برگردم. این روزها قصد دارم دستگاههای لازم پزشکی برای یک آزمایشگاه را بخرم.»
او گفته بود: «داشتن یک آزمایشگاه کوچک برای تشخیص بیماریها ضروری است. اما به دلیل جنگ تهیهی لوازم کمی مشکل است و باید چند ماهی صبر کنم. اگر همه چیز لازم را توانستم به دست آورم به زودی در ایران خواهم بود.»
ولی این امر محقق نشد و نيمي از عمرش در غربت گذشت و سه بار ازدواج کرد ....
او با شعر «باران» که در سال ۱۹۴۰ میلادی در لندن سرود و در مجلهی «سخن» چاپ شد، به شهرت رسید....
بعدها این شعر به کتابهای درسی راه پیدا کرد ....
و به طبع کودکان و نوجوانان سخت زیبا و خیالانگیز جلوه نمود....
اشعارش در مجلات ادبي « روزگار نو » ، « جهان نو » و « سخن » منتشر مي شدند....
در سالهاي 1325-1320 اشعار ضد جنگ مي سرود ، اما در مجموع آثارش کمتر سياسي بوده...
و بسياري از آنها متاثر از طبيعت زيبا و لطيف گيلان سروده شدند ...
و به قول بعضي "شاعر باران" ماند....
عليرغم دوري از ميهن با تعداد زيادي از بزرگان ادب زمان تماس مستمر داشت....
از جمله با محمدعلي اسلامي ندوشن، صادق چوبك، هوشنگ ابتهاج، محمد زهري،....
مسعودفرزاد، محمد مسعود و پرويز خانلري....
نام نخستین دفتر شعر او «نهفته» است که در سال ۱۹۴۸ میلادی در لندن به چاپ رسید....
دومین کتاب شعر او «مهر و کین» بر اساس داستان رستم و سهراب است ....
و سومین کتاب شعر او «گُلی برای تو» نام دارد که در تهران منتشر شد....
برگردانهایی از اشعار او به زبان انگلیسی و روسی نیز انتشار یافته است....
از شعر « پرده پندار » به عنوان اوج خلاقيت وي در عرصه شاعري نام مي برند....
مرحوم نادر نادر پور درباره ي گلچين گفته است:
« سخنش، همچون سرود جاويد کودکي و جواني، آهنگي شاد و سبکبار دارد »
او یکی از پیشروان شعر نو در ایران است....
نفوذ شعر گلچین در میان اهل ادب و شاعران، جوان ساده و ملایم بود....
از شاعرانی که از گلچین گیلانی تاثیر گرفتهاند، محمد زُهری و فروغ فرخزاد را میتوان نام برد.
تنهایی طولانی ، دستمایه اشعاری بود که در غربت سرود ....
هر چند که با شما و آنها بودم
یار بد و نیک و زشت و زیبا بودم
کس جز دل بیکسم ندانست که من
تنها بودم
همیشه تنها بودم
متاسفانه بازگشت او به ایران هرگز میسر نشد.....
حضور گلچین در میان دوستداران شعر و ادب تنها حضور شعریاش بود ....
که بیشتر شعرهای او در مجلهی «سخن» انتشار مییافت.....
در یکی از شعرهای سروده شده در آخر عمرش نوشت:
یک روز دوباره خانه خواهم رفت
در خواهم زد چو مرد بیگانه
خواهی پرسید کیست پشت در
خواهم پرسید کیست در خانه
یک روز دوباره خانه خواهم رفت
اما . . . . اما کجاست آن خانه
نه مادر ، نه پدر ، نه در . . .
آیا . . . آیا همه چیز افسانه بود ؟
او همچون شعرهایش بود ....
ساده، سبک و بیادعا ...
و سایهی اندوهی در چهرهاش که شاید از زندگی ممتد در غربت مایه میگرفت...،
اولین ازدواجش در سنین نوجوانی ....
با دختری هم سن و سال از بستگان خود به نام « جلیل السادات »...
بود که حاصل آن دو فرزند به نام های ....
« پرویز فخرایی » ( فوت در 1368 ) و طلیعه میرفخرایی ( ساکن انگلیس ) است ..
در مدتی که گلچین در حال تحصیل بود ، همسرش در تهران زندگی می کرد ...
و در نهایت از هم جدا شدند ...
وی بار دیگر با یک پرستار ایرانی به نام « ایران دخت مغناط » در لندن ازدواج کرد ...
که حاصل این پیوند ، دختری به نام « ژنرل » بود ...
ولی این ازدواج نیز پایدار نماند و به جدایی انجامید ...
وی برای بار سوم نیز همسری ایرانی برگزید ....
این پیوند در اوایل دهه 1960 م. با « شهین جوری تبریزی » بود ...
که گلچین با آن به آرامش نسبی دست یافت ...
گلچین گیلانی در ۱۹ آذرماه ۱۳۵۲ در شصت و پنج سالگی ....
به علت بیماری سرطان خون در شهر لندن درگذشت....
وی را در گورستان « پانلی » ( Panley ) به خاک سپردند ...
روحش شاد و یادش باقی ....
باز باران
با ترانه
با گهر هاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
مي پرند اين سو و آن سو
مي خورد بر شيشه و در
مشت و سيلي
آسمان امروز ديگر
نيست نيلي
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگل هاي گيلان:
کودکي دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبي چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوي جنگل تازه و تر
همچو مي مستي دهنده
بر درختان مي زدي پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبي
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابي
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهاي درختان
چرخ مي زد ... چرخ مي زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه
توي آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبي
منابع :
/**/
کتاب :
با ترانه باران، زندگی و شعر گلچین گیلانی، از کامیار عابدی