
از سال 1366 هر شماره ویژه نوروز " مجله فیلم " ..
برایم بخش ویژه ای دارد ..

بهاریه ها ...
و به ویژه " بهاریه " پرویز دوایی "...
نویسنده و منتقد پیش کسوت سینمائی ...
که نثرش ، لطافتی مخلمین دارد ، آغشته به عطر خوش گذشته های دور ..
بازارچه و خانه قدیمی و چهارراه قنات و درختهای تناور بلند ...
و هشتی و حوض و ردیف شمعدانیها..
و تماشای آمیخته به حسرت پشت شیشه مغازه اسباب بازی فروشی ...
کوچه های تنگ و پسرکان و دخترکان بازیگوش ..
عصرهای تابستان ...
و یه قل دو قل و هفت سنگ و سنگ قلاب و قایم موشک و گز کردن محله و مغازه ها و دکانها ..

و بعدها ...
رفتن به سینمای شهر به همت خواهر و برادر بزرگتر یا دایی و عمه و خاله ..
که با آپارات قدیمی روی پرده بزرگ ..
فیلمهای :
صاعقه ، خنجر مقدس ، ملکه وحوش ، زورو ، سلطان کشور زیر آب ، سر عقرب ، تارزان و ....

رویاهای نسلی را رنگ زدند ...
که هنوز که هنوز است در خیال آن روزها ....
امروزشان را سپری می کنند ..

بخشهایی از فصل آخر کتاب " بازگشت یکه سوار " او را به عنوان ..
بهاریه اولین نوروز وبلاگم به شما عزیزان تقدیم می کنم ...

در ایوان جلوی اتاقک های خانه های روستائی خوابیده بودیم .
شعله چراغ لامپا را پائین کشیده بودند . مادرم سر را که می گذاشت خواب بود .
اما من هنوز بیدار و یا بین خواب و بیداری بودم و به صداهای آشنای شب دهکده گوش می دادم : جیر جیر سوسک ها ، آب که مدام از سر حوض وسط باغچه ها می رفت . هس هس باد در درختهای بید قلمستان ، رودخانه که کمی دورتر ، در گردی پای کوه تا صبح همهمه می کرد .
مادرم کمی دورتر از من خوابیده بود و خرخرش با صدای خرخر مش حاجی ، پیرمرد صاحبخانه که در اتاق دیگر رو به ایوان می خوابید ، سر گذاشته بود .
خواهرم که هنوز مریض احوال بود توی اتاق می خوابید و به خاطر او. چراغ را در درگاهی پنجره رو به ایوان تا صبح روشن می گذاشتند .

چشم هایم تازه می رفت گرم شود که از دور ، از خیلی دور ، از پشت انبوه درختهای همسایه که به طرف خانه های دهکده می رفت ، جایی طرفهای تکیه و حمام ده ، صدایی بلند شد ، مثل اینکه کسی را از دور صدا کنند .
این فریادها به دوردست منتقل می شد و ما هم به آن عادت کرده بودیم . حالا در این لحظه ی دیروقت شب ، در حالی که چشم هایم می رفت که سنگین شود ، با نیمی از ذهن به این صدا گوش سپردم ، دوباره صدا زد :
اسم مرا صدا می کرد !
با ترس و لرز بلند شدم و شلوار پیژامه را پایم کردم .

مادر هم در این بین فتیله چراغ لامپا را بالا کشید . نور چراغ فانوسی از پشت بوته های لوبیا و گلهای آفتابگردان گذشت و پیش آمد . چراغ دستی در دست مردی دهاتی بود و پشت سر او خاله ام می آمد و بهرام !
جای من و بهرام را کنار هم انداختند . مگر از شدت ذوق تا صبح خوابمان می آمد!
هزار تا حرف داشتیم که با هم بزنیم . بهرام از فیلمهایی می گفت که در شهر می دادند ، از بادبادکی که هوا کرده بودند و بچه های کوچه می خواستند با سنگ قلاب بگیرند .
و من از دهکده برایش می گفتم .

از زندگی در ییلاق که برای اولین بار در عمرم تجربه می کردم ، از رودخانه که جلویش را سد بسته بودند و آب جمع شده بود و آب را توی معبر باریکی انداخته بودند و چنان زور داشت که آدم را می کشید و می برد .از درختهای گوچه تیغداری که لب رودخانه در آمده بودند .

بعداظهرها بعضی روزها با خسرو اینها می رفتیم شنا یا می رفتیم و از دامنه کوه گردو می کندیم .
ولی بعضی روزها خسرو درس داشت و دائی اش بهش حساب یاد می داد ( حساب تجدیدی شده بود).
من راه می افتادم و تنهائی می رفتم به آن طرف رودخانه ، به طرف باغ و باغچه های مگسک که پرچین و حصاری نداشت .
کتاب گنج های حضرت سلیمان را ور می داشتم ، نیزه ام را ور می داشتم و می رفتم تا به باغی می رسیدم که درختهای انبوه سایه دار داشت .

روی علفها دراز می کشیدم . جوب باریکی از کنار درختها می گذشت .
آفتاب بعداظهر عطر سنگین شبدرها و پونه ها را در می آورد ...
و وزوز زنبورها و زمزمه آب چشم آدم را سنگین می کرد ....
روی شاخه درخت بلندی ایستاده ام و طناب را دو دستی محکم گرفته ام .
بدن ورزیده ام در فضای نیمه تاریک جنگل مثل ساقه ای از نور می درخشد . طناب را یک بار دیگر می کشم . محکم است . پایی به شاخه می کوبم و در فضا رها می شوم . طناب با حرکتی نرم مثل کشتی مرا در وسط شاخ و برگ درختها ، در وسط دیواره ی سبز برگها که از لایش منجوق آفتاب می تابد حرکت می دهد .
تق !
صدای تیری بلند می شود . طناب پاره می شود و از بلندی بر فرش برگهای جنگل می افتم .
تا چند لحظه مدهوش بر جا می مانم . بعد چشم باز می کنم و چهره اش را با چشمان مملو از نگرانی در فاصله کمی بالای سر خودم می بینم .
وقتی که می بیند چشم گشوده ام نفسی به راحتی می کشد و لبخندی از سر آسودگی لبهای گلگونش را از هم باز می کند . چهره اش جلو و جلوتر می آید .
موهای بلند و مواجش دو طرف صورت ما را مثل خیمه ای می پوشاند . چشمهای میشی گربه ای جذابش تمام چشم انداز مرا پر می کند و روی پرده می نویسد :
پایان
