بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 20:50


اولین کتابی که از او خواندم " جنس دوم " بود ...

چالشی عجیب در جایگاه و تعریف زنان در جامعه مدرن فرانسه ...

نثری تلخ و برهنه که به واکاوی تاریخ می نشیند ...

و آنچه باعث شده تا زنان در اجتماع پیشرفته ...

هنوز مقید به بندهایی باشند که مادرانشان و مادران مادرانشان مجبور به تحمل آنها بودند ..

و نگرشی نو به استقلال زنان در عرصه های اقتصادی و اجتماعی ...

تعریفی مستقل از آنچه در خانه پدر و یا همسر از او است ...

زنی که می تواند به عنوان یک انسان آزاد ، شیوه زندگی و تحصیلات و شغل و درآمدش را بر گزیند  ...

در جامعه به رقابت بپردازد و از حقوقش دفاع کند ...

اگر خود را و قدرتهای درونش و استعدادش را باور کند ....

و منتظر نماند تا دیگرانی برای او جایگاه و تعریف بسازند ...

تا دیگر " جنس دوم نباشد " ...

و کتاب با جمله ای فراموش نشدنی به پایان می رسد :

  «اگر روزی فرا برسد که زن، نه از سر ضعف، که با قدرت عشق بورزد...

دوست داشتن برای او نیز، همچون مرد، سرچشمه‏ زندگی خواهد بود و نه خطری مرگ‏بار.»

سیمون دوبوار  (Simone De Beauvoir ) 

یا با نام اصلی اش سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار ..

در سال 1908 در پاریس و در خانواده ای مرفه و کاتولیک به دنیا آمد ...

ولی او دختری بسیار باهوش و حساس بود ...

و علاقه بسیاری داشت تا به کتابخانه پدر برود و کتابهایی را که برایش ممنوع کرده بودند بخواند ...

علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد ....

تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند ...

و پس از آن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود ....

پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه ....

به تحصیل ریاضیات در  Institut Catholique   ....

و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین ....

و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت....

او به نسلی آگاه و عصیانگر در اروپا تعلق داشت که بسیاری از معادلات  و قواعد اجتماعی را بر هم زدند ...

برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بود....

و از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می دادند ....

و سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود ...

و خاطرات این دوران را بعدها در کتابهای  ....

 " خاطرات دختری مطیع " ( Memoires d’une jeune fille range ) در سال 1958....

و همچنین کتاب "  نیروی عصر " (  La Force de l’age ) ....

و سومین جلد خاطراتش به نام " نیروی اشیا "( La Force des Choses ) ....

که به دوران آزادی پاریس و برقراری صلح در الجزایر اختصاص یافته است منعکس کرده است ...

او در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود ...

که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود بووار دانشجوی این مدرسه نبود....

با وجود آنکه زنان در آن دوره کمتر به تدریس فلسفه می‏پرداختند، او تصمیم گرفت مدرس فلسفه شود


در آزمونی که به این منظور گذراند، با ژان پل سارتر آشنا شد....

بووار و سارتر هر دو در سال  ۱۹۲۹ در این آزمون شرکت کردند ....

سارتر رتبه‏ اول و بووار رتبه‏ دوم را کسب کرد.....

با این وجود، بووار صاحب عنوان جوان‏ترین پذیرفته‏ شده‏ این آزمون تا آن زمان شد.....

سارتر و بووار رابطه‏ عاطفی پیچیده‏ hی داشتند ...

که علیرغم روابط عاشقانه مستقلشان با دیگران ...

و تنش ها و اختلاف عقایدی که بعضأ بین آنها پیش می آمد ....

نوعی دوستی عمیق و صادقانه را ببنشان رقم زد که تا پایان عمر آنها را در کنار هم نگاه داشت ....


سیمون دوبوار اولین داستانش را به نام " مهمان "  (  L’Invitee  )  در سال 1943 منتشر کرد ....

که تحقیق تلخ و نیشداری بود در باره حالات روحی یک زن ...

و پس از آن دو رمان نیمه فلسفی  " خون دیگران " (Le Sang des autres ) در سال 1944با موضوع اخلاق در جنگ ..

و " همه می میرند " (Tous les homes sont mortels ) در سال 1947 ....

و تحقیقی بسیار مهم در دو جلد به نام " جنس دوم " (le Deuxieme Sexe ) در سال 1949 در باره وضعیت زنان ...

اثری جنجالی و بسیار بدیع و نو در زمان خود که در آن فرودست بودن زن محکوم شده و نویسنده معتقد است:

این مسئله چیزی است که در اثر قراردادها و سنتها در ذهن مردم جای گرفته و به زنان تحمیل شده است ...

این کتاب در زمانی نوشته شد که فیلسوف بزرگ قرن نوزده " نیچه " در باره زنان چنین سخن گفته بود :

 

" زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛

این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است . فقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه به خوبی خفه و مهار کرده است .

زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبوده است .

هنر بزرگ او دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم .

مایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید . "

 

و بسیار طبیعی بود که کتابی چنین افشاگر با موجی از اعتراضها و مخالفتها و تهمت ها روبرو شود ...

و سیمون دوبووار به طرز وحشیانه ای از سوی مطبوعات مورد حمله قرار گرفت و کتابهایش ممنوع اعلام شد ...

او از این همه کوته بینی و خشم شگفت زده شده بود آن هم درجامعه ای که ادعای مدرنیته را داشت ...

سیمون دبووار با این عقیده که اگر این پیش داوریها و قضاوتهای نادرست از میان بروند زنان درست به اندازه مردان قادر به پیشرفت هستند وارد کار و زار مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان شد ...

از سال 1968 او در فعالیتهای اجتماعی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور پیدا کرد ....


از کتابهای دیگرش می توان به ....

 " ماندرانها " (Les Mandarins ) در سال 1954 که جایزه گونکور را بدست آورد اشاره کرد که در باره زندگی نویسندگان و روشنفکران دست چپی فرانسه است  ...

" اگزیستانسیالیسم و خردمندی ملتها " (L’Existentialisme et la Sagesse des nations )  ...

" امریکای روزمره " (L’Amerique au Jour le Jour )

" مرگی بسیار آرام " (Une mort tres douce )

" تصاویر زیبا " (  Les Belles Images )

" زن وانهاده "

و " کهنسالی " (La Vieillesse )

اشاره کرد ....

در سالها ی آخر زندگیش خود را چنین تعریف کرد :

"  امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم "

سیمون دوبووار در سال 1986 در سن هفتاد  و هشت سالگی درگذشت ...

و در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شد ...