کودکی ام در دنیایی اغلب مردانه گذشت ...
پدر بزرگ ها و پدر و عموجان و دائی ها و پسران خاله ها و دائی ها و عمه ها ...
تعداد دختران فامیل خیلی کم بود ...
عادت کردم به صراحت و رقابت و خشونت نسبی و درگیری و فریاد کشیدن و حق طلبیدن ...
تا آنکه ده یا یازده ساله بودم ...
روزی که مادر به قهری کوتاه خانه را ترک کرد ...
هقته های بعد از آن اگرچه خانه مرتب و غذا آماده بود ...
و اطرافیان دلجویی و محبت می کردند ...
اما برای ما دنیا مثل جهنمی سرد و یخ زده بود ...
وقتی که مادر برگشت همه ما فهمیدیم ...
این وجود نازنین زیبای صبور چه عطری از زندگی در خانه و خانواده می پراکند ...
دستانش چه معجزه ای از محبت دارد ...
و شانه های ظریفش چگونه پناه و آرامش پدر در سختترین روزهای زندگیش هست ...
درختی پر شکوفه و بهاری که همه به آن تکیه می زدیم ...
بدون آنکه بدانیم با چه مهر و محبتی سایه اش را بر سر ما می گستراند بدون هیچ چشمداشتی و منتی ..
و مادر بود که به من یاد داد ...
زنانگی زیبایی و رنگ و عطر و ظرافت است ....
همراه با پاکی و متانت و غرور ...
هسته ای سخت که در گرداب مشکلات خم و راست می شود اما نمی شکند ...
وجودی که امید می دهد و عشق می آفریند و زندگی می بخشد ...
کار و تلاش و درس و تحصیل و مسئولیت و فرزند و خانه و همسر را مدیریت می کند ...
و لبخندش لبخند می نشاند ...
و شادیش شادی می بخشد ...
و زیبائی اش روشنای چشمها است ...
روز هشتم مارچ روز جهانی زن نامیده شده است ...
روزی برای همه زنان جهان ...
تا آزاده و با افتخار و احترام و برابر ...
فارغ از رنگ و نژاد و ملیت و مذهب و قوم ...
در کنار مردان و کودکانشان و دیگر مردم جهان زندگی نمایند ...
این روز را به همه شما عزیزان خواننده وبلاگ از صمیم قلب تبریک می گویم ...