بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 22:33

بيست و سه سال پيش بود  ....

يكي از روزهاي زيباي بهار همراه با دوستي راه افتاديم  ...

پاي پياده از ميدان وليعصر به سمت پايين و رديف چنارهاي بلند را گرفتيم و رفتيم تا محله اميريه ...

سينما فلور و قنادي لادن تا چهارراه معز السلطان كه به نام حسابدار ناصر الدين شاه بود ....

و بعدها نام خيابان " مهدي خان " شد كه اولين كسي بوده كه حمام عمومي براي فقرا ساخته در ابتداي بازار شاهپور  و بعدتر هم نام اين خيابان شد فروزش و سقاخانه عزيز محمد با جايگاه شمع و شير آب سنگي  يادگار روزهاي گذشته ...

و پرسان به دنبال كوچه خادم آزاد ...

محله اي كه فروغ الزمان فرخزاد ....

به همراه پنج خواهر و برادر ديگر در آن روزهاي كودكي را گذراند ...

کوچه ای هست که در آنجا ..

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد ...

سرهنگ محمد فرخزاد افسري خشن و بي رحم بود كه سردار سپه او را به سرپرستي املاكش در نوشهر گمارده بود و با تك فرزند و عزيز كرده خاندان وزيري  " توران وزيري تبار  " ازدواج مي كند و صاحب شش فرزند مي شوند ، دو دختر و چهار پسر .

چون وظايف سرهنگ در نوشهر به پايان رسيده بوده ، همه خانواده راهي تهران مي شوند و در خانه اي قديمی و بزرگ دركوچه خاور آزاد محله معز السلطان مستقر مي شوند .

فروغ در یکی از روزهاي سرد دي ماه 1313 به دنيا مي آيد ...

سرهنگ فرخزاد توجهي به فرزندان نداشت و بيشتر اوقاتش را در خارج از خانه مي گذارند و وقتي نزدشان بود از خستگي نه حوصله حرف زدن داشت و نه سوال و پرسش و كمي هم كه اصرار مي كردند فريادهايش خانه را روي سر مي گذاشت .

دختر بزرگش پوران فرخزاد در کتاب "نیمه های ناتمام " احوال خانه را  روايت مي كند  :

"پدر حرف زدن را بلد نبود، خندیدن هم بلد نبود و نمی توانست با افراد خانواده رابطه ای برقرار کند." بنابر این، پوران، فروغ و فریدون هم مانند دیگر بچه های خانواده، اگرچه با پدر، اما بی پدر بالیدند و چونان علفی خودرو در بیشه ای شلوغ رشد کردند که ریاست آن با مادری بود که در سراسر عمر، کودک ماند و هرگز از دنیای کودکانه خویش پای بیرون ننهاد و بالغ نشد.

مادر به پرورش جسمی کودکانش توجه زیادی نشان می داد، از آشپزخانه همیشه بوی غذای تازه می آمد... خانه از تمیزی می درخشید و بچه ها با لباس پاکیزه و موهای شانه خورده و کفش های براق خود چشم بچه های محله را خیره می کردند، اما همه آنان از چیزی مجهول رنج می کشیدند، ترس بود یا تنهایی. نوع خاص تربیت بود یا محیط خشن و منضبط و بی رحم خانه؟" "

مادر از کودکی خودسالار بار آمده بود و از ریاست بر دیگران لذت موذیانه ای می برد و چون زورش به دیگران نمی رسید فرماندهی بر خانه و افراد خانه را انتخاب کرده بود. او قوانینی را که خود وضع می کرد با خشونت در خانه اجرا می نمود و همه را سر به فرمان و تسلیم خود می خواست. خانه یک زندان بزرگ بود با حجره های متعدد و بچه ها اگر چه بدون لباس های راه راه، اما زندانیانی بودند که باید سر ساعت می خوابیدند، سر ساعت بیدار می شدند، سر ساعت می خوردند ... و مثل عروسک های کوکی از خود هیچ اراده و اختیاری نداشتند..."

 پدر فریادکشان دستور می داد، مادر با صدای زیر عصبی اش فریاد می زد، پدر با صدای بلند به مرغ و ماهی ناسزا می گفت. مادر ضجه می زد و به زمین و زمان بد می گفت و صحن مضطرب خانه از ترکتازی های این دو فرمانده، که چون با هم هیچ موافقتی نداشتند اعلامیه هایشان را هم از مقرهای مختلف سرفرماندهی صادر می کردند به سختی می لرزید.

بچه ها با هم می لرزیدند، اما به جز این لحظه های گاه به گاه که اعصاب کودکانه بچه ها را فرسوده می کرد، در ذهن های ناپخته و خام آنها، کودکانی که با ارث ژنتیک پدر و مادر، هر یک خود فرماندهی بودند خودسالار و از فرمان دادن بیشتر از فرمان بردن لذت می بردند، چیزی دیگر هم در حال رشد بود، چیزی به نام طغیان که در فروغ از همه شدیدتر و نمایان تر بود و به اشکال مختلف بروز می کرد. دختری هوشیار، زبان آور، پرتحرک و شیطان که کمتر به دخترها می مانست و رفتارش بیشتر پسرانه بود. از درختها بالا می رفت، آواز می خواند، فریاد می کشید، به بچه های محله دهن کجی می کرد و شکلک درمی آورد. از دیوارها پایین می پرید ... لباسهایی که به زور به تنش می کردند جسورانه پاره پاره می کرد... از قفل و بندهای مخصوص مادر بدش می آمد... و در برابر هر چه در خانه ممنوع اعلام شده بود سر به عصیان برمیداشت..."

بر لبانم  سایه ای از  پرسشی  مرموز

در  دلم  دردیست بی آرام  و هستی  سوز

راز  سرگردانی  این  روح   عاصی را

با  تو  خواهم  در  میان  بگذاردن، امروز

......

فروغ بعد از دوران بلوغ تغيير شخصيت مي دهد ..

آن شخصيت سركش و شيطان و شلوغ به دختري خاموش و كم حرف و غمگين بدل مي شود كه آتش درونش را از ديدگان ديگران پنهان نگاه مي دارد و عصيانگري و خشم فروخورده به تدريج قد علم مي كند .

در سال 1330 و در شانزده سالگي با پرويز شاپور ، پسرخاله مادرش كه يازده سال از او بزرگتر بود ازدواج مي كند ...

همسرش در رشته اقتصاد تحصيل كرده بود و كارمند وزارت دارائي بود و  شهرتي هم در نگارش كاريكلماتور ، نوشته هاي كوتاه شاعرانه و طنز آميز داشت  ...

عشق فروغ به همسرش در نامه هايي كه از او به جاي مانده ، جوان و خام اما شاداب و آتشين و سوزان بوده  .

دختري شانزده ساله كه زندگي عاشقانه با همسرش به دور از دخالتهاي ديگران و دور از فضاي سخت خانه پدري ، اوج امال و آرزوهايش بوده ...

اگرچه اين التهاب و شور و هيجان در مردي خونسرد و حسابگر همچون پرويز كه سرد و گرم روزگار چشيده بود ، انعكاس زيادي نداشت ...

مدتي از هم دور بودند ، بخشهايي از نامه فروغ در اين ايام :

من اقرار می کنم که باعث رفتن تو شده ام و بسیار پشیمان و شرمنده هستم این کوته فکری و ضعف اراده ی من بود که تو را از من دور کرد. و من بی آنکه خودم بدانم چه می کنم به رفتن تو رضادادم . ولی در آنموقع امیدوار بودم که بعد از یک هفته و حداکثر یک ماه با تو زندگی خواهم کرد . من از گفته های مردم می ترسیدم درست حدس زده ای پیوسته بیم داشتم که این گفته ها سعادت ما را در هم ریزد و میان من و تو اختلافی اندازد. و برای فرار از دست این گفته ها برای این که کسی نتواند به ما ایراد بگیرد و در زندگی ما وارد شود دلم میخواست به جایی روم که از این انسان های بدنهاد و دورو اثری نباشد ...

سر انجام فروغ به همسرش در اهواز پيوست ...

در اين مقطع زماني و به دور از فشارهاي خانه پدري زني تازه در كالبد فروغ شروع به شكفتن كرد و همانجا بود كه اولين مجموع شعرش " اسير "   را نوشت و ديگر هرگز قلم را بر زمين نگذاشت .

استعداد ذاتي او در سرودن شعر و شخصيت نا آرام و شور و شوق بي حدش در تجربه جهان پيرامون با خواسته همسرش كه در چهار ديوار خانه تنها كدبانويي براي او باشد تفاوتهاي بسيار داشت و اين نطفه فاصله اي شد كه هرگز پلي بر آن قرار نگرفت .

درخرداد 1331 پسرش كاميار به دنيا آمد ..

كودكي كه فروغ او را از جان بيشتر دوست مي داشت و همه احساس مادرانه اش را به پايش مي ريخت ولي زندگي مشترك براي او در جدائي ها و دوري ها مي گذشت ...

دوريهایي كه سخنان بدخواهانه اطرافيان به عمق آن دامن مي زد ..

و فروغ تنها در اشعارش اين درد را فرياد مي كشيد ..

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان

فروغ همسر و زندگي و پسرش را به همراه دنياي شعر و ادبيات مي خواست ..

زني كه به خوبي بر استعدادش ذاتي اش واقف بود و علاقه داشت پيشرفت كند و اين در زمان او و در دنياي بسته آن هنگام يك ساختار شكني بي حد و حصر بود اگرچه اگر حمايت همسر را به همراه داشت شايد به مراتب راحتتر مي توانست اين دگرديسي را تاب بياورد ولي پرويز شاپور او را نمی فهميد و شايد هم نمي خواست بفهمد و از اين اوج گرفتن مي هراسيد ..

او كه خود دستي بر قلم داشت وبا دنياي مطبوعات آشنا بود ، ظهور شاعري موفق را دركالبد همسر جوانش تاب نداشت و تنها به مردان ديگري مي انديشيد كه فكر مي كرد فروغ را مي بينند و با او حرف مي زنند و اورا مي ستايند و اين حسادت بي حد چشمهاي او را بر استعداد همسرش مي بست ..

و اين در نامه هاي فروغ كاملا عيان است :

پرویز من سابقا این طور نبودم و تو هرگز این حرفها را به من نزده بودی من کاری نکرده ام که سزاوار این همه تهمت باشم . اگر اظهار عشق علامت خودپسندی است من بعد از این دهانم را می بندم تو تصور می کنی من وقتی می گویم تو را زیاد دوست دارم مقصودم این است که تو شایسته ی این عشق نیستی و من بیشتر از آنچه که در خور توست تو را دوست دارم . من این طور نیستم . تو اشتباه می کنی نمی دانی این حرفها چه طور قلب مرا به درد می آورد نمی دانی من وقتی می بینم که در نظر تو این طور جلوه کرده ام چه قدر متأثر می شوم . افسوس که من نمی توانم آنچه را که در قلبم وجود دارد به تو بفهمانم . 

و اين تفاوتها و كج فهمي ها و روح نا آرام و جوان فروغ كه قدرت مديريت اين همه را نداشت منجر به جدائي تلخ و ويرانگري شد كه زندگي هر سه آنها را در كام خود فرو برد ..

دل نوشتي از او :

" کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب دهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه " موقعیت " ارزشی قایل بشوم.

در بیابان ایستادن و فریاد زدن و جوابی نشنیدن و به این کار ادامه دادن ـ قدرت و ایمانی خلل ناپذیر و مافوق بشری  می خواهد "

 

 دانم اکنون کز آن خانه دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم اکنون که طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان

می سپارم ره آرزو را

یار من شعر و دلدار من شعر

می روم تا به دست آرم او را

و او به شعر پناه برد و مجموعه " ديوار " در سال 1335 منتشر شد و او این کتاب را به پرويز شاپور تقديم كرد و خسته و دلمرده در حاليكه تنها 22 سال داشت قصد سفر كرد  ...

سفري به مقصد ايتاليا كه چهارده ماه طول كشيد و خاطرات و نوشته هاي سفرش بعدها در سال 1336 در مجله فردوسي به چاپ رسيد ...

پرويز شاپور پس از جدائي ديگر ازدواج نكرد مدتی به همراه مادر و خواهر در خانه پدری بود و یعد به همراه پسرش كاميار و برادرش دكتر خسرو شاپور در خانه اي قديمي زندگي كرد و از سال 1337 به بعد در مجله توفيق با اسم مستعار كامي ، كاميار و مهدخت ،  مطلب مي نوشت و در دهه 40 در نشريه خوشه با احمد شاملو همكاري مي كرد   .

فروغ در سفرش نزد برادر بزرگترش امیر مسعود رفت و عليرغم مشكلاتي كه بود زبان ايتاليايي و آلماني را آموخت و زير نظر الكس آقابابايان در دوبلاژ چند فيلم به فارسي  مشاركت كرد و تعدادي شعر آلماني را به همراه برادرش به فارسي ترجمه نمود .

در بازگشت داستانهاي كوتاه " بی تفاوت " و كابوس " را در مجله فردوسي منتشر كرد ..

و سومين مجموعه شعرش به نام " عصيان " در سال 1337 ..

دیدارهایش با پسرش با وقفه و مشکلاتی همراه است   ...

" صدای کامی هم از آن خانه می‌آید. او در فاصله کمی از من زندگی می‌کند. من صدای او را می‌شنوم و آرزوی در آغوش کشیدنش در روحم می‌سوزد و بخار می‌شود. او همان طور پشت دیوار می‌خندد و من مثل دیوانه‌ها می‌خواهم هر چه که در اطرافم وجود دارد بخار شود "

برای دوری از این التهاب و رنج به ادبیات و شعر پناه می برد و سينما با توجه به جذابيتها ي خاصش در بيان احساس به صورت تصوير  او را به شدت به خود جلب مي كند ..

و در اين زمان است كه به واسطه رحمت الهی و سهراب دوستدار ، که با محافل ادبی و هنری تهران محشور بودند ، به ابراهیم گلستان معرفی شد .


نويسنده اي اهل شيراز و 12 سال بزرگتر از او و صاحب استوديوي فيلم گلستان ...

در آن ایام گروهی از هنرمندان و شاعران و نویسندگان ، از جمله مهدی اخوان ثالث،نجف دریا بندری،ایرج پزشک نیا و کریم امامی،را در استودیوی خود گردآورده بود و از ذوق و استعداد متمایز آنها در ساختن فیلم و ترجمه متن گفتار فیلم مستند خارجی استفاده می کرد .

او فروغ را كه كارمند مجموعه اش بود ، زني شاد و خوشحال مي دانست كه همه در باره او حرف مي زنند بدون آنکه چيزي از او بدانند و معنا و مفهوم اشعارش را بفهمند  ..

اما اين پرسش هميشه باقي است كه او چقدر از فروغ مي دانست ؟!!...

فروغ در كنار او به آموختن سينما پرداخت و در سال 1338 فيلم مستند ابراهيم گلستان به نام " يك آتش "  را تدوين كرد .

این فیلم  در تیرماه ۱۳۴۰ به دوازدهمین جشنواره فیلم ونیز فرستاده شد و در بخش مسابقه فیلم های مستند به نمایش در آمد و برنده مجسمه مرکور طلایی و مدال شیر سن مارکو شد.

در سال ۱۳۴۰ فروغ با هزینه «سازمان فیلم گلستان» به انگلستان می رود تا درباره امور فنی ساختن فیلم یک دوره آموزش فشرده ببیند.

در نخستین ماه های سال ۱۳۴۰ ، پس از بازگشت فروغ به ایران ، «موسسه ملی فیلم کانادا»ساختن فیلمی به نام خواستگاری را به «سازمان فیلم گلستان» پیشنهاد کرد که موضوع آن مطالعه و تحقیق درباره طرز معاشرت و زندگی زناشویی زوج های جوان در کانادا،هند،ایتالیا و ایران بود.

دراين فيلم ابراهيم گلستان نويسنده فيلمنامه و كارگردان و فروغ دستيار كارگردان و بازيگر بود و هنرپيشگان ديگر  : پرويز داريوش و طوسي حائري و محمود هنگوال و هايده تقوي ( دخترعموي گلستان ) بودند  ..

او همچنین در فیلم " دریا " بر اساس داستان کوتاه «چرا دریا توفانی شده بود» نوشته صادق چوبک،به عنوان بازیگر نقش اول زن فیلم در کنار پرویز بهرام؛زیر نظر ابراهیم گلستان به عنوان کارگردان هنرپیشگی را تجربه کرد ..

در اوایل سال ۱۳۴۱ از طرف مسئولان موسسه روزنامه کیهان به «سازمان فیلم گلستان» سفارش می شود که از افتتاح بیمارستانی در مشهد و هم چنین درباره وضع بیماران جذامی گزارش مصوری تهیه کند.

گلستان پس ار بررسي ، تصميم مي گيرد تا فيلم مستندي در باره جذامي ها در تبريز ساخته شود و فروغ بهترين گزينه برای کارگردانی بود  ..

او به تبريز و جذامخانه " بابا داغي " مي رود و تنها كسي است كه از ديدن آنها وحشت نمي كند   ..

نام فيلم را  " خانه سياه است  " انتخاب می کند ..

نخستين آزمون فروغ  و سينمائي كه شعر مي شود و شعري كه به تصوير در مي آيد ..

فيلمي تلخ در باره انسانهايي بدون چهره انساني ...

ساخت اين فيلم با توجه به روحيه خاص فروغ لايه هاي دروني او را به سطح مي كشاند ..

تلخي و سختي و محروميت و دوري و رنج حفظ نقاب بر چهره در برابر دیگران ، همان رنجهايي است كه او به گونه اي ديگر در زندگي تجربه كرده و حالا در وراي يك فیلم مستند ، نوك پيكان اين درد قلب او را نشانه مي رود بي آنكه كسي بداند و يا بفهمد ..

ساخت فيلم 12 روز طول مي كشد و در بازگشت او سرپرستي پسر كوچكي به نام حسين را كه پدر و مادرش در جذامخانه اند تقبل مي كند و همراه خود به تهران مي برد ..

اين فيلم براي او جایزه ی بهترین فیلم جشنواره ی اوبراهاوزن آلمان را به همراه دارد اگرچه این جایزه ،چنان که انتظار می رفت،سازنده فیلم را ذوق زده نمی کند. فروغ گفته است:

راستش اصلا قضیه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می بردم از کار برده بودم؛ ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم یک عروسک است. مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم و احساس رضایت بکنم حالا اگر تمام مردم دنیا هم جمع بشوند و مثلا تخم مرغ گندیده به من بزنند،مهم نیست. اگر این اطمینان و رضایت شخصی نباشد،تمام جایزه های فستیوال های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند ارزش ندارد...

سال 1342 و بیست و نه سالگی ، نقطه عطف خاصي در زندگي فروغ است ...

استعداد او در شعر و سينما به درخشش درآمد و نظرها را جلب كرد و در همين سال با شاهين سركيسيان  در ترجمه نمايشنامه " ژان مقدس " برنادرد شاو همكاري مي كند و در دي ماه همان سال در نمایشنامه " شش شخصیت  در جستجوی نویسنده " ، نوشته لوئیجی پیراندللو ، به ترجمه و کارگردانی پری صابری،در کنار مسعود فقیه ، پرویز فنی زاده ، پرویز پورحسینی و شهلا هیربد بازی کرد.

این نمایش نخستین بار در روز پنجشنبه ۱۹ دی برای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات در «انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا» اجرا شد.

و مهمترين واقعه دیگر آن سال انتشار مجموعه " تولدي ديگر " بود كه آن را به ابراهيم گلستان تقديم كرد ..

همه هستي من

آيه تاريكيست كه تو را در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد ..

 

اين شعر ترجمان احساس او است ..

زني با همه زنانگی و زیبائی درونش ...

كه با كنار زدن ديوارهاي پنهان و پيداي بايد ها و نبايدهای  اجتماع پیرامونش سعي مي كرد تا راه را براي همه زناني كه در وجودشان هنر و استعدادی است ،  بگشايد ..

و اين ساختار شكني كه در زمان خود به انفجاري مي ماند تاوان سنگيني را بر او تحميل كرد ..

شانزده سال دوری از تنها فرزندش  ..

زخم زبان و بدگوئي ها و تهمتهاي ناروا  ، تنها به جرم زن بودن و تنها بودن ..

و حس تلخ و عميق تنهائي و غربت در ميان جمع و عصياني كه از کودكي در جانش خانه كرده بود ...

در مصاحبه اي مي گويد :

چه دنیای عجیبی است . من اصلا کاری به کار هیچکس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد .

من می خواستم و می خواهم بزرگ باشم. من نمی توانم مثل صد هزار مردم دیگری که در یک روز به دنیا می آیند و در روزی دیگر از دنیا می روند بی آنکه ار آمدن و رفتنشان نشانه ای باقی بماند ، زندگی کنم .

و اين تضاد ، گاه آنچنان عرصه را بر او سخت مي كند كه بي محابا بسته اي قرص را در معده مي فرستد و خوشبختانه به بيمارستان مي برند و نجاتش مي دهند ..

در سال 1343 مجله آرش ويژه نامه اي از او چاپ مي كند و گزيده اشعارش در چند نوبت به چاپ مي رسد و در همان سال در فيلم " خشت و آينه " به كارگرداني ابراهيم گلستان در كنار پرويز فني زاده و جمشيد مشايخي بازي مي كند  .

بار ديگر سفر به آلمان و ايتاليا و سرودن چند شعر مشترک با احمدرضا احمدی و یدالله رویایی و به شعر برگرداندن بخشهاي منظوم دو نمايشنامه از برتولد برشت و فردريك دورنمات كه حميد سمندريان ترجمه اش كرده بود ..

و متاسفانه در سال 1344 و در سی و یک سالگی برای بار دوم قرصها را به معده می فرستد و بازهم نجاتش می دهند  ..

و اینجا است که من می دانم حتی ابراهیم گلستان که او را بسیار دوست می داشت ندانست چه دردی پشت ان چشمهای تیره شوخ خانه کرده و ورای آن ظاهر گرم و دوست داشتنی و خندان ،  چه حسرتی بود از همه آن چیزهایی که نداشت  ...

امنیت و آرامشی که تن خسته بی تابش را در بر گیرد ...

و شانه ای که تکیه گاهش شود در طوفانهای زندگی ..

و صدایی که از همراهی و همدلی بگوید نه از بادیها و نبایدها ...

دردهایش را ریخت در رنگ و با قلم گذاشت روی بوم و نقاشی کرد ...

در پاییز 1344 برناردو برتولوچی به تهران می آید و با او دیدار می کند و در بهار 1345 برای 4 ماه به ایتالیا می رود برای شرکت در جشنواره فیلم مولف  ..

آخرین سفر ..

زمستان است و فروغ تنها سی و دو سال دارد و عطشی وحشتناک برای زندگی ..

شعر می گوید و فیلم می سازد و ترجمه می کند  و رویاهایش را روی کاغذ نقاشی می کند ..

انگار می داند زندگی چقدر می تواند کوتاه باشد ..

یدالله رویایی از روزهای آخرش می گوید :

" روزهای آخر چه جوانی زنده و پر شوری را ارائه می داد . شب آخرین شنبه اش ، یعنی دو روز پیش از مرگ جانگدازش ، در خانه اش بودیم و او در بحث و گفتگویی که با فریدون رهنما می کرد ، به یاد دارم که آنچنان هوش وحشتناکی در کلامش به خرج می داد که من و طاهباز و پوران  فرخزاد در آن سوی اتاق یک لحظه به اعجاب به هم نگاه کردیم و چیزهایی گفتیم که در آن حیرت عظیم مان نجوا می شد "

روز دوشنبه 24 بهمن سال 1345 برای ناهار به منزل مادرش می رود ...

ساعت 3 بعداظهر پدرش برخاست تا سرکارش برود . پبشنهاد کرد اور ا هم برساند ولی فروغ با راننده به استودیو می رود . گلستان از فروغ می خواهد حلقه فیلمی را  از محلی در نزدیکی استودیو برایش بیاورد ...

می گویند ماشین او همیشه پر از انبوهی از کاغد و مجله بوده و رانندگی اش شتابزده و با عجله و بی احتیاط  ..

تقاطع خیابان مرودشت و لقمان الدوله در دروس  ، جیپ استیشن او  با ماشین شورلتی برخورد می کند ..

فروغ به شیشه جلوی ماشین کوبیده می شود و در باز شده و پرت می شود بیرون ..

سرش به جدول کنار خیابان می خورد ..

همه این اتفاقات شاید در کسری از ثانیه ...

او را به بیمارستانی در تجریش می برند ولی پیش ار رسیدن به بیمارستان جان می سپارد ..

علت مرگ را پزشکي قانونی ضربه ی مغزی و شکستگي جمجمه اعلام کرده است ..

عصر یک روز سرد زمستانی ..

شاید در آخرین لحظات در ذهنش می نوشته  ...

من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ...

روز چهارشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۴۵ بود، هوا سرد بود و گرفته، نزديک ظهر بود.

آمبولانس که ‌ايستاد احمدشاملو و مهدي اخوان ثالث تابوت را بيرون کشيدند ...

طاقه ای شال ترمه ای روی تابوت بوی کافور ميداد.


هوشنگ ابتهاج و سيروس طاهباز کمک کردند و کمر تابوت را گرفتند و  سياوش کسرايی و غلامحسين ساعدی جلو آمدند و همگی با هم تابوت را بلند کردند، ابراهيم گلستان در حالی که بي صدا مي گريست، شانه اش را به زير تابوت کشاند به همراه عده ای دیگر ساکت و صامت از ميان گورها گذشتند و تابوت را گذاشتند روی سنگ قبر تازه ای که کنارش تودهای خاک، حاصل از کندن گوری تازه، ريخته شده بود.

 گورکن از همان پايين گره ی کفن روی سر مرده را باز کرد و روی او را گشود، فروغ فرخزاد با چهره ای آرام و سفيد چشمانش را بر هم نهاده بود. همه گريستند، زنان بلند و با هق هق، و مردان آرام تر. حالا گورکن داشت تکه سنگهايی را از کسی مي گرفت و به درون گور مي برد. فروغ فرخزاد دفن شده بود و برف هم کم کم داشت می باريد. ساعتی ديگر هيچ کس در گورستان نبود و قبر فروغ زير بارش ريز و ممتد برف مدفون بود.

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يک ريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتی بهار
با آسمان پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميکند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای يار، ای يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

 

پی نوشت :

با سپاس از وبلاگ بسیار خوبی ...

 که نامه های فروغ فرخزاد و مطالب بسیار جالبی را در باره او جمع آوری کرده است ..

 http://forougham.blogfa.com/

موضوع: بیوگرافی ,