نوزده سال پیش بود ....
طلبم کردی و راه پیش پایم گذاشتی و به سویت آمدم ...
راهی طولانی میان بیابانهای حجاز ...
و شوق دیدارت ...
احرام بر تن و ذهن و خیال و دل و جان از هرچه جز " او " خالی ...
گفتی لبیک بر زبان آر ...
لبیک به بزرگی و عظمت خدایی که تو را آفرید ...
لبیک به خدائی که بندگانش ...
از هر رنگ و نژاد و سرزمین و تاریخ و قوم و سلک و طبقه و مرد و زن و پیر و جوان و کودک ...
نزدش گرانقدر و ارزشمندند ...
که آغوش محبت و مهرش به روی همگان گشوده است ...
که جز نیکی و بخشش و سپاس یزدان و برپایی عدالت از آنها نمی خواهد ...
لبیک بر زبانم جاری شد و در میان میلیونها تن چون سیلی خروشان روان شدم ....
اما تنهای تنها ..
انگار محشر است ..
سنگ به دستم دادی تا بر شیطان وجودم فرود آرم ...
هفت بار ...
و چه اعجازی است در این عدد هفت ....
هفت بار سعی میان صفا و مروه ...
هروله کنان و پای برهنه ..
از کوهی به کوهی ..
در پی او ...
و هفت بار طواف بر گرد خانه اش ...
و پای گذاشتن بر حجر اسماعیل که هزاران پیکر مقدس در آن آرمیده اند ...
و سجود در مقام ابراهیم که هنوز نشان از آن پیامبر عالیمقام دارد ....
به تو که رسیدم ...
آسمان مدینه آبی پریده بود با افقی به رنگ خون و آفتابی که داشت می رفت ...
و صدای موذن که بزرگی و عظمت خدای را بر خلق می خواند ....
پای در مسجدت نهادم ...
بنائی عظیم با ستونهای بسیار ...
تنها چند گام دیگر تا حریمی که نام تو و یاد تو و عطر تو را دارد ...
الهی ..
این زمین و این خاک که تو بر آن گام گذاشتی ..
آن خانه که شبها سر بر زمین می گذاشتی و خدای را در مقابل خلق به کمک می خواستی ..
آن خانه که جای زهرای اطهرت بود و علی و حسن و حسین و زینب ..
تنها چند گام با تو فاصله داشتم ..
از چمعیت کناره گرفتم ..
پشت ستونی ..
چشمها را بستم ...
عطر یادت چنان فضا را آکنده بود ..
که راه نفس بر من می بست ...
یا رسول الله ..
صدایت زدم ..
به عمق جانم ..
و عهدی بین من و تو و خدایم ...
اشهد ان لا اله الا الله ...
و اشهد ان محمد رسول الله ...
میلاد خاتم رسل ...
محمد مصطفی ( ص ) بر همه شما عزیزان گرامی باد ....