بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 0:8

 

چشمانم روی کتابها می لغزد و ناگهان آن دو کتاب عزیز که سالها پیش دوستی امانت گرفت و دیگر نیاورد ..

و هیچ وقت ندانست کتابهایم همچون کودکم برایم عزیزند و چشم به راهشان می مانم ..

خاطره های پراکنده نوشته خانم گلی ترقی ..

صفحه اول را که باز می کنی دستت را می گیرد و می برد توی خیابانهای برف گرفته تهران ..

جائی نزدیک به کوه و توی محله شمیران و دنیای زیبای دخترکی باهوش و شیطان ...

بخشی از داستان " اتوبوس شمیران " :

" برفی ناگهانی شروع شده ، فضا لبریز از غباری شفاف است و سکوتی خوب جای هیاهوی روزانه شهر را گرفته است . همه جا سفید است و آرام . رهگذرها ، مثل سایه های خیالی ، در مه ناپدید   می شوند و از درختان و خانه های اطراف جز خطوطی محو دیده نمی شود . صدای مادربزرگ ته گوشهایم می چرخد :

" فرشته ها سرگرم خانه تکانی هستند . گرد و غبار ابرها را می گیرند و فرشهای آسمان را جارو می زنند . "

به زمستانهای تهران فکر می کنم ، به کوههای سفید و بلند البرز در زیر آسمانی فیروزه ای و به درختان عریان باغمان که به خواب رفته اند و غرق در رویای بازگشت پرندگان مهاجرند .  

روزهای کودکی ، ریزش برف که شروع می شد تمامی نداشت . شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ، روزها را می شمردم . سه شنبه ، چهار شنبه ، پنج شنبه ، برف می آمد ، ده سانتیمتر ، بیست سانتیمتر ، نیم متر ، تا جائی که درها یخ می زد و مدرسه برای یک هفته تعطیل می شد .

چه سعادتی چه خوشبختی باور نکردنی ! یک هفته صبحها ماندن در رختخواب ، یک هفته بازی توی کوچه با هزار و یک پسردایی و دخترخاله ، یک هفته بدون ترس  از دیدن خانم ناظم و یا برخورد با خانم معلم  عبوس حساب و نخواندن از روی کتابهای کسل کننده و ننوشتن مشق ، یک هفته بدون حفظ کردن شعری طویل و بی معنا و یا تمرین خط با قلم نی و مرکب سیاه ، رها از چنگ درس و مدرسه ، هفت روز آزادی و بازی .

 

در پاییز سال 1318 در خیابان خوشبختی تهران به دنیا آمد ...

پدرش آقای لطف الله ترقی ، حقوقدان و مدیر مجله " ترقی " و اهل قلم و اندیشه بود اگرچه داستانهایش پاورقی بوده و رمانی هم نوشت که هیچگاه چاپ نشد ...

به محله شمیران رفتند و دوران مدرسه اش را در آن محله بود و تا سیکل اول به دبیرستان انوشیروان دادگر رفت و بعد ادامه تحصیل در آمریکا تا مقطع فوق لیسانس در رشته فلسفه و بازگشت به ایران و دانشکده هنرهای زیبا و تدریس در  رشته شناخت اساطیر و تمثیل شناسی تا سال 1357  ...

اولین مجموعه داستانی اش به نام " من هم چه‌ گوارا هستم " در ۱۳۴۸ توسط انتشارات مروارید منتشر شد ...

و بعد ازدواج با هژیر داریوش سینماگر و منتقد معروف که سناریوی فیلم "بیتا   " را برای او نوشت

بعدها با دو فرزند از او جدا شد و همراه فرزندانش به فرانسه رفت ...

 اما علاقه اش به کشور و دیارش باعث می شد تا هر تابستان به ایران بشتابد و زیر آسمانش نفسی تازه کند و خاطراتش را با خود ببرد ..

خاطراتی که از کودکی اش در محله شمیران آغاز گشت ...

" تهران دیروز دنیای کودکی و جوانی من بود . شمیران و محله های فریبنده اش، شب های جادویی و تب و تاب های عاشقانه اش، عطرهای خواب آور خیابان هاش، نورها و رنگ های سکرآور و دنیای امن و شیرین کوچه پس کوچه هاش، بدجنسی ها، ترس ها و غصه هاش، همگی بازتاب دنیای درونی من بودند "

نگاه تند و تیز و مو شکافانه ی به پیرامونش داشت و علیرغم معمول آن زمان هرگز از روی دست پدر الگو برداری نکرد و شخصیت مستقل و دید خاص خود را نسبت به ادبیات و نویسندگی داشت ..

" روزنامه نگاری کار من نبوده و نیست. روزنامه نگاری طرز فکر و سلیقه و جهان بینی خاصی می خواهد که با روحیه ی من سازگار نیست. روزنامه یا مجله، مجموعه ای است از اخبار و اطلاعات فریبنده به اضافه داستان های عوام پسند و تفسیرهای هنری اغلب حساب شده و بی ارزش. مجله ترقی به خاطر سر مقاله های سیاسی پدرم طرفداران زیاد داشت و باقی مطالب آن عبارت بود از داستان های عشقی – تاریخی – پاورقی- و مقدار زیادی هم چاخان پاخان. سایر مجله ها نیز به همین شکل بودند. حتا، مجله ها ی پر تیراژ فرنگی هم، به ظاهر بسیار آراسته و پیراسته، مملو از مقاله های حساب شده جنجال انگیز و اخبار اغراق آمیز و دسته بندی های سیاسی اند. همه چیزهایی که من از آن ها فراری ام.

ادبیات دنیای دیگری است. حساب و کتاب ندارد. ادبیات واقعی را می گویم . نوشتن تنها از راه آفرینش هنری و خلاقیت ذهنی و باز سازی دنیای گم شده از طریق تخیل. این پرسش ها و پاسخ ها خارج از حیطه روزنامه نگاری است. "

نثر خانم ترقی منحصر به فرد است و برچسب خاص او را دارد ...

به راحتی و در چند واژه و تمثیل فضاسازی می کند و خواننده را با خود می کشاند و عطر و بوی آنچه را دیده و حس کرده در مشامش می گذارد ....

و جالبترین بخش این نثر ، تشبیهات و صفاتی است که انتخاب می کند  :

" پوستم داغ است. انگار تنم یک چاه گود چندین هزار ساله است و یک میلیون چیز کهنه نامرئى تویش وول مى خورد.

و مادرم انگار نوعى بته غریب صحرایى است که از زیر تخت روییده و در امتداد کله  گلدارش چیزى جز فضاى خالى نیست . "

همینطور جملات بلند و کوتاه و بازی با حس ها و بو ها و گنجاندن صداها به عنوان عناصر زنده و پویا در داستان ...

و نوعی شخصیت پردازی کامل و بدون نقص با اطلاعاتی دقیق و توجه به جزئی ترین کنش ها و عناصر ظاهری و دیالوگ های مناسب با افراد ....

و بازی با زمان و لغزیدن ظریف و هنرمندانه از حال به گذشته و بالعکس ...

و استفاده از انواع ضرب المثل و اصطلاحات عامیانه و در کنارش جملات فخیمانه ....

و همه اینها اغلب از دید راوی اول – شخص که در راوی مرد تسلط او بر ریزه کاریهای روحیه مردانه قایل تحسین است و حاصل نگاهی شگرف و تیز هوش و تجربه بسیار در زندگی ...

 

بر خلاف آنچه بسیاری باور دارند ، داستانهای خانم ترقی فقط من – روایت یا خاطره نگاری نیست ...

او عناصری را از آنچه در زندگیش دیده و تجربه کرده انتخاب می کند و تخیل و حس و فلسفه اش را لابلای آن می گذارد و داستانش را شکل می دهد ...

" من از آن دسته نویسندگانی که داستان هایشان را ابداع می کنند و با قوه تخیل می نویسند، نیستم. باید که اتفاق های داستانم را تجربه کرده باشم. حتا اگر یک برخورد ساده باشد. یک اتفاق کوچک تلنگر به ذهنم می زند، در یادم می ماند و یواش یواش تبدیل به داستانی مفصل می شود. بعضی از قصه هایم از ابتدا تا آخر واقعی اند مثل سفر بزرگ امینه، خدمتکار، انار بانو. بعضی ها به دور یک حرف یا یک شخصیت تنیده شده اند. مثل درخت گلابی یا جایی دیگر. اما، همان طور که گفتم، بازگویی رویداد های واقعی کافی نیست. امینه خدمتکار بنگالی من بود و به پاریس آمد. اما من حرف های خودم را در لابلای واقعه های واقعی آن قرار دادم. در قصه امینه موضوع انتخاب و سرنوشت بن مایه آن بود. آیا امینه می توانست سرنوشت اش را تغییر دهد؟ زینب، در قصه خدمتکار از پیش محکوم است زیرا همه حقوقِ انسانی و مدنی از او سلب شده. او متعلق به جامعه ای مرد سالار است که برای زنی مثل او حق زیستن قائل نیست. امینه، بر عکس، از آنجایی که وارد جامعه ای دمکراتیک شده و چیزی به نامِ قانون را کشف کرده است، علیه قوانینی که دست و پایش را بسته عصیان می کند و موفق می شود. "

اولین داستانش " میعاد " نام داشت و در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که در آن تحصیل می کرد و بعدها در سال 1344 در مجله اندیشه و هنر در تهران مجدد چاپ گردید ...

و مجموعه ای داستانی به نام : من هم چه گوارا هستم " در سال 1348 ...

رمان خواب زمستانی در سال 1362 منتشر شد که به زبان فرانسه نیز ترجمه شده است ..

و مجموعه داستان " خاطرات  پراکنده " در سال 1372 ..

شعر بلند " دریا پری کاکل زری در سال 1378 ..

مجموعه داستان " جائی دیگر " در سال 1379 که برنده جایزه کتاب سال و جایزه منتقدان و مطبوعات حوزه داستان کوتاه شد ..

مجموعه داستان " دو دنیا  " در سال 1381 که توسط دخترش به زیان فرانسه ترجمه گردید ..

داستان " انار بانو و پسرانش " در سال 1985 که برنده بهترین داستان کوتاه خارجی فرانسه شد ..

ترجمه داستان " خانواده ای زیر پل " نوشته ناتالی سویچ کارلسون در سال 1380 ..

و رمان کوتاهی به نام " بازگشت " که ادامه قصه " بازی ناتمام " در مجموعه " جایی دیگر " است ...

و رمان بلندی به نام " دردسرهای غریب آقای الف " که بیش از دو دهه نوشتنش طول کشیده است ...

داریوش مهرجوئی در سال 1376 فیلمی بر اساس داستان " درخت گلابی " از مجموعه " جایی دیگر " خانم ترقی به همین نام ساخت که بسیار موفق بود ...

سالهاست جلای وطن کرده است ...

ولی در باره کشور و دیارش به زبان شیرین پارسی می اندیشد و می نویسد اگرچه می داند خاطرات زیبایش به تاریخ پیوسته و شاید تکرار نشود ...

" بیست و پنج سال است که در پاریس زندگی می کنم و بیشتر شهرهای اروپا را گشته ام. اما هیچ کافه ای برایم جذابیت کافه نادری را نداشته است. کوچه های سنگفرش رم یا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خیابان لاله زار و استانبول چیزی دیگری بود. یا صد بار رفتن و برگشتن از خیابان سعدآباد و خیره شدن به پسرهای تازه بالغ چشم خمار و ایستادن جلوی بستنی فروشی ویلا و مردن و زنده شدن از خوشی.

هر بار که به تهران بر می گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان های گم شده می گردم و می بینم که از دنیای آن وقت ها، جز تکه پارهایی مجروح و مخدوش چیزی باقی نمانده است.

مثل ته مانده زیبایی زنی پیر، که لابلای چروک ها ی صورت شکسته اش، همچنان، باقی مانده است. چندی پیش، با دو تا از دوستان قدیم، که بعد از سال ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هیجان زده و دلتنگ، به کافه نادری رفتیم. از در که وارد شدیم خشکمان زد. چشم هایمان به دنبال باغ کافه نادری و آبگیر بزرگی که در وسط آن قرار داشت، می گشت، به دنبال پیست رقص و دسته ارکستر و خانواده های خوشبخت و رفت و آمد ها. به دنبال آن روزها. سالنی دیدیم خلوت و بی روح. بیرون از آن حیاطی زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضی خالی از آب، پر از سطل های آشغال و اجناس درب و داغون.

پشت یکی دو میز مردانی افسرده سرگرم خوردن بودند و پیشخدمتی غمگین تکیه به دیوار داده بود و به جایی دور در فضا نگاه می کرد . سری به خیابان لاله زار و سینما متروپل زدیم و جز مغازه های سیم و لامپ فروشی و الکتریک چیزی ندیدیم. پشیمان از آمدن به خانه برگشتیم و فهمیدیم که از گل های شیراز هم جز خاطره ای به جای نمانده است. این از تهران امروز.

با این همه، از این تهرانِ کج و کوله و شلوغ و دودآلود نمی توان گذشت.

نمی توان فراموشش کرد و به سویش بر نگشت. "

 

 

پی نوشت :

قسمتهای برجسته متن ، از مصاحبه خانم ترقی با آقای سیروس علی نژاد انتخاب شده است ..