چراغ که سبز می شود نگاهم می رود به نمای سینما آزادی ...
و پوستری تمام قد به ارتفاع سردر سینما ...
که تبریک بالا بلندی گفته به آقای فرهادی و جایزه ای که ارمغان سینمای ایران کرده ...
و تبلیغ که فیلم را دوباره اکران می کنند ...
امشب می خواستم از آقای اصغر فرهادی بگویم ..
از اینکه تنها 39 سال دارد و از خمینی شهر به تهران آمد و تئاتر خواند...
و با مدرک فوق لیسانس در سال 1365 از انجمن سینمای اصفهان کارش را آغاز کرد ...
از مجموعه تلوزیونی اش ، داستان یک شهر و بعد فیلمهایی که فیلمنامه اش را خودش ویرایش کرد و ساخت ...
از " رقص در غبار " تا " شهر زیبا " و " چهارشنبه سوری " و " در باره الی " و " جدائی نادر از سیمین " ...
می خواستم بگویم فیلم آخرش را در سینمایی شلوغ و همراه خانواده و جمعی از دوستان ...
ولی به تنهائی دیدم ..
انگار فقط من بودم و پرده بزرگ ...
و نادر و پدر پیری که دست بر شانه های پسر دارد ...
و چشمهای سیمین که دلش را در باغچه خانه اش کاشته و پایش نای رفتن ندارد ....
و راضیه و آن قسمهایش و صورت رنگ پریده ....
و فریادهای حجت بر سر همسرش و نادر و سیمین و زندگی و آدمها و فقری که مچاله اش کرده ....
و همه آن چیزهایی که ندارد و ندارند و نداریم ..
می خواستم باز هم بگویم ولی می خواهم دوستی نازنین اینها را بگوید ..
دوستی از دیار سبز حاشیه دریای خزر ..
با قلمی صادق و صمیمی و روان همچون زلال چشمه های آب پای کوه ..
ار ابتدا تا انتهای وبلاگش به گنجی می ماند که سخاوتمندانه و بی دریغ عرضه اش کرده ...
پستهایش همه عطر هیزم است و سبزی کوهی ...
و نقاشی خیابانها و کوچه های شهرش با مردمانی که می بیند ... که می شناسد ... که با آنها زندگی می کند ...

" وبلاگ میچکا کلی "
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكا كِلي يعني لانه گنجشك...
پست بیست و هفتم دی ماه را در اینجا به امانت می آورم ...
" وقتی همراه رفیقش به سمت سن می رفت به چشمهای آدمهای سالن نگاه کردم. نگاه های سرد و بی اعتنا. شاید فکر کرده بودند اشتباه شده! چه اهمیت دارد. اصغر فرهادی که بین آنها نبود. بین ما بود. وقتی گفت "مردمم"... من صدای قلبم را می شنیدم که: بمیرم الهی برای مردمت! آن لحظه درست مثل صحنه حمام ، وقتی نادر گریه می کرد روی شانه پدری که ویران بود،مرده بود و نمیخواست باور کند که "دیگر تمام شد"، مرا کشت. تو مثل کسی که جنازه پدرش را بر دوش گرفته، گفتی "مردمم". آنوقت چقدر باشکوه شدی. چقدر آن فتوحات و لباس ها و آدمها حقیر شدند. مضحک شدند. دیشب تا نیمه شب، من و همخانه ام که روزها حجت و راضیه ایم،شب ها نادر و سیمین، نشستیم و حرف زدیم و هی حرف زدیم و هی رج زدیم و گل انداختیم. من یقین دارم دیشب هر ایرانی با هر رنگ ،قرمز سبز سفید،آن لحظه که تو حرف می زدی سکوت کرده بود. البته که مهم نیست اما کاش مثلا مریل استریپ بداند پشت چادر بور شده و صورت رنگ پریده راضیه، چه زن زیبایی پنهان است و آن "به امام حسین قسم" اش چقدر موسیقی به فیلم داده بود.
امروز سر سه راه منظریه سه پشت آدم ایستاده بود دم کیوسک روزنامه فروشی. تیترها را می خواندند. عکس تو بزرگ جلوی چشم بود. زن تنکابنی پای دیوار «زایشگاه حمایت مادران» مرکبات می فروخت. جوانک دانشجو روزنامه دست گرفته ٬می خواند و می رفت که پاگذاشت روی پرتقال. پرتقال فروش داد زد: یابو! شه چش پیش نوینی؟ برکت خدا ره پامال هاکردی؟... جوانک ایستاد دو کیلو خرید و پول و خنده را باهم تحویل داد.
***
میچکا متن صحبت فرهادی را حفظ شده. گوگل را اوراق کرده. آن لحظه که ف پیامک داد "گلدن گلوب،جدایی نادر از سیمین" ، من مراقب جلسه امتحان بودم. به صفحه گوشی ام لبخند زدم. بچه ها تند تند تقلب ها را به هم رساندند. "
پی نوشت :
سینمای ایران آینه دل مردم است ..
و افتخارش شادی دل مردم ...
موسیقی وبلاگ تیتراژ پایانی فیلم " جدائی نادر از سیمین " است ...
بعد نوشت :
فیلم جدائی نادر از سیمین آقای اصغر فرهادی کاندید بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم خارجی اسکار شد ..
این موفقیت را به سینمای ایران و کارگردانان خوب این خاک ...
از سپنتا تا ساموئل خاچکیان تا مسعود کیمیائی تا بهرام بیضائی تا داریوش مهرجوئی تا علی حاتمی تا عباس کیارستمی تا رخشان بنی اعتماد تا ابراهیم حاتمی کیا و بسیاری دیگر از اعضای برجسته و ارزشمند سینمای ایران که آثارشان همواره در تاریخ جاودان خواهد ماند تبریک می گویم ...