اولین بار که هر مکانی را تجربه می کنی حسی خاص داری ...
کنجکاوی و کمی اضطراب و انتظار ...
ولی اولین دیدار از " مدینه " چیز دیگری است ..
از اتوبان های چند بانده که وارد شهر می شوی ...
خیابانهای پهن می بینی و خانه های بلند و کوتاه با پنجره های کوچک ...
و مردمانی در شتاب رفت و آمد ..
انگار دربها را به رویت بسته اند ..
مهمان نمی خواهند ..
و هرچه به مرکز شهر نزدیک می شوی چشم می چرخانی به هر سو بلکه نشانی و یا نشانه ای ...
از آن شهر که مهمانش رسول خدا بود ...
و تنها بیلبوردهای تبلیغاتی پیش چشم می آید و مغازه های فراوان و مراکز خرید ....
و ماشینهای همه مدل در رفت و آمد ..
غربت جانت را می آکند و دل تنگ می شود ...
تا به بافت قدیمی شهر می رسی ..
اتوبوسهای بزرگ با سختی از کوچه های تنگ رد می شوند ...
تازه حس می کنی فضا آشنا است ..
هرچه تنگتر و سخت تر ... آشناتر ..
انگار صدای پای مردم می آید که از هر سو روانند به سمت خانه رسول خدا ..
نزدیک به وقت اذان است و آسمان رنگ به رنگ می شود و تو دل در دلت نیست ..
همه چیز را در اتاقی تنگ رها می کنی و می زنی بیرون و لابلای جمعیتی انبوه روان می شوی ..
همه کوچه ها به یک محل ختم می شوند ...
صحنی وسیع با سنگهای مرمر سپید و عطری عجیب در فضا ...
عطری که مشابه اش را نبوئیده ای ..
آسمان رنگی خاص دارد ..
کفش از پای می کنی تا نزدیکتر باشی به خاکی که رسول خدا پای بر آن می گذاشت ..
و آهنربائی که تو را به سوی خود می کشاند ...
سنگهای مجلل و تزئینات مفصل و آب و رنگ دیوارها نیست ...
یادی است و یادگاری از " او "
آخرین پیامبر ...
نامش محمد ..
همو که در کتاب آسمانی قرآن ، خداوند با نامهای مصطفی و امین و عبدالله و سراج و منیر و مبشر و ...
از او یاد کرده است و گرامیش داشته و خاتم النبیین قرارش داده است ...
خواندن به او آموخت و قلم را سلاح مقدسش کرد تا قرآن را بر خلق حجت کند ...
او که همه مهر بود و محبت و عشق ...
و همه آنچه در طول سالهای پیامبری اش داشت ....
خانه ای کوچک با دیوارهای گلی و خانه دخترش در جوار ..
و در همان خانه خلق را راهنما شد و تیمار کرد و دلداری داد و به سوی خدای واحد خواند ...
در میان دیوارهای بلند و طاقهای ضربی راه راه ...
روان در راهی می شوم که نه با پای جان که با چشم دل مرا می برد ...
لغزان میان جمعیتی انبوده و روان در میان صداهایی که زیر این طاقها به هم می پیچد ..
تا نزدیک و نزدیکتر به او ...
به مسجدی که دیوارهایش عطر دستان او را دارد ..
و روضه مطهر ..
در ناحیه جنوب شرقی و رو به قبله ...
باغی از باغهای بهشت که مرقد و محراب و منبر ایشان در آن محل است ...
و ستونهای هشت گانه اصلی که یادگار اویند ...
و سکوی اصحاب صفه و مقام جبرائیل ...
و نیروئی تو را به خود می کشاند ..
نزدیک و نزدیکتر ...
خدای من چه عطری در فضا است ...
موجی از انرژی عجیبی که در وجودت می خزد و تورا به قرنها پیش می برد ..
گوئی صدای متبرکشان می پیچد ..
به نرمی و ملایمت و صبر که آیه های قرآن را برای مردم تلاوت می کنند ..
و چه روزی بود آن روز بیست و هشتم ماه صفر ..
سالها رنج و مشقت و جنگ و جدال و و صبر و مدارا با خلقی که هر روز در پی زر و زور و تزویر می رفتند ...
و حالا بدن مبارکشان بیمار و تبدار در بستر و تنها دخترشان تیمار دار پدر ...
پای که می گذاری نزدیک به مرقد حضرت ..
بغض در گلویت چنبره می زند و دلت را به شیون می کشاند ..
و دیگر جمعیت انبوه پیرامونت نیست ..
تنها تو هستی و رسول خدا و صدای دلنواز قرآن که می خواند ...
وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ ( سوره آل عمران آیه ۱۴۴﴾
و محمد جز فرستادهاى كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده و] گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمىگرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد ...