بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 15:33



اولین فرزند بود ...

مادرش 17 سال داشت ..

شانزده شهریور 1323 در روستای سیرج از توابع بخش شهداد کرمان به دنیا آمد ...

سه سال بعد مادر از دنیا رفت و او ماند و پدری پریشان  ...

پدربزرگ و مادر بزرگش سر پرستی اش را به عهده گرفتند ...

و او بود و تنهائی و بی کسی و تحقیر و گرسنگی ...

کودکی که از دیگران کناره می گرفت و نوشتن برایش همه چیز شد ...

مادر و خواهر و برادر و دوست و کسی که حرفهایش را گوش می داد و تحقیرش نمی کرد ...


نگاهش به دنیای اطراف کنجکاو بود و متفاوت ...

و این شد که حتی گچ های ریخته حمام عمومی ،  شکل آهو و لاک پشت و مار برایش می گرفت ...

و قصه می ساخت و برای بچه های دیگر تعریف می کرد ...

می گوید نوشتن برایش نوشتن نبود ..

راهی بود برای مقابله با مشکلات و اگر نمی نوشت دل کوچکش می ترکید ...

 

" مش اسدالله صفحه ای از کتابی را پاره کرد و با صفحه پاره شده پاکت قیفی درست کرد . تویش تنباکو ریخت ، گذاشت روی ترازو و وزنش کرد . درش را بست و داد دست من ، قند و چای و زردچوبه  هم گرفته بودم . مش اسدالله چرتکه انداخت ، حساب کرد و پولش را گرفت .

راه افتادم . به خانه رسیدم . مادربزرگ چیزهائی را که از مش اسدالله ، بقال سر کوچه ، گرفته بودم از من گرفت و پاکت ها را خالی کرد و کاغذهایشان را که صفحه کنده شده کتاب بود به من داد که بریزم توی سطل آشغال .

تعطیل تابستان بود و کار درست و حسابی نداشتم . همین جور برای آنکه خودم را سرگرم کنم ، نشستم گوشه اتاق و بنا کردم به خواندن صفحه های کتابی که تویشان تنباکو و قند و چای و زردچوبه پیچیده شده بود . هشت تا ده صفحه پشت سرهم بود ، از صفحه پانزده تا بیست و دو . اول زردی های زردچوبه و سفیدی های قند را قشنگ و با صبر و حوصله ، از صفحه ها فوت کردم و پاک کردم و بنا کردم به خواندن . چقدر خوب و ساده و گیرا نوشته شده بود !  "

 

تحصیلات ابندائی در زادگاهش بود و دوره متوسطه را رفت کرمان و از مدرسه بازرگانی دیپلم گرفت ...

سال 1343 آمد تهران و همزمان با شرکت در کلاسهای کنکور در مطیوعات قلم زد و برای تامین معاش ، کارگری و معلمی کرد ...

اولین داستانش " کوچه ما خوشبخت ها " در مجله خوشه منتشر شد  ...

در سال 1349 اولین مجموعه داستانی اش به نام " معصومه " با چند قصه گوناگون و کتابی به نام " من غزال ترسیده ای هستم " به چاپ رسید ...

عاشق ادبیات فارسی بود ولی در رشته ادبیات انگلیسی درس خواند و در سال 1353 لیسانسش را گرفت ...

داستان " قصه های مجید " را در سال 1353 برای رادیو نوشت ...

تصویری از زندگیش که تا سال 1357 روزهای شنبه از رادیو پخش می شد ...

می گوید برای برنامه خانواده رادیو که برای بزرگترها پخش می شد نمایشنامه می نوشت و پیشنهاد خلق شخصیتی مانند مجید را داد که بچه ای یتیم و تنها بود و با مادربزرگش زندگی می کرد و در عین تلخی دستمایه طنزی شیرین داشت ..

برنامه قرار بود در 13 قسمت باشد ولی چهار سال ادامه پیدا کرد ..

خاطراتش را به تخیلاتش گره زد و علاوه بر بزرگسلان ، بچه ها هم مخاطبش شدند ..

" مجید " رادیو از کتاب و فیلمش بهتر یود و این شروع راه طولانی نویسندگی اش شد ...


 

" قصه خوبی بود . هر هشت صفحه را خواندم . حقیقتش ، تا آن موقع کتابی غیر از کتابهای درسی نخوانده بودم . آن هشت صفحه را که خواندم ، مزه کتاب رفت زیر دندانم . اما بدشانسی اینجا بود که قصه درست جای شیرینش ، ته صفحه بیست و دو ، یعنی آخرین صفحه ای که به دستم رسیده بود ، قطع شد ، درست جای حساس و هیجان انگیز قصه . توی قصه ، پسری که از پدرش کتک خورده بود می خواست فرار کند ولی می ترسید . عاقبت از خانه بیرون آمد و نمی دانست کجا برود .. خوب موضوع هیجان انگیزی بود . می خواستم بدانم که پسر کجا می خواهد برود و چه بر سرش می آید . یکهو به فکرم رسید که بروم پیش مش اسدالله و هر جور هست بقیه کتاب را بگیرم و بخوانم تا ببینم بر سر پسرک  چه آمده است . "

 

در سال 1359 اولین مجموعه " قصه های مجید " به چاپ رسید و بعد کتاب " بچه های قالیباف خانه " که جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی هانس کریستین اندرسن را در سال 1986 برای او به همراه آورد ...

در سال 1992 از سوی داوران جایزه جهانی " هانس کریستین اندرسن " در برلین به عنوان نویسنده برگزیده سال انتخاب شد ..

و در سال 1995 جایزه " خوزه مارتینی " را از کشور کاستاریکا گرفت ...

کتابهایش به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، عربی و ارمنی و ترکی ترجمه شده اند و در بعضی ار کشورها به عنوان متن درسی در کتابهای آموزشی  گنجانده شده است ..

خود او در این باره می گوید :

"  اين ها دل بچگي من است. من هرگز نتوانستم بزرگ شوم. سنم بالاست؛ اما هنوز کفش هاي بچگي ام به پايم تنگ نيست. سؤال هايم، حرف هايم هنوز کودکانه است. من نتوانستم از کودکي ام بيرون بزنم. من را از کودکي ام درآورده اند؛ اما کودکي ام را از درون من، بيرون نياورده اند. دو چيز با من است؛ يکي روستا، ديگري کودکي ام. خواننده ايراني هم با اين داستان ها که ساده هستند، ارتباط برقرار کرده است. حتي داستان هاي من در ترکيه هم مورد استقبال قرار گرفته چون ما با آن ها زمينه فرهنگي مشترک داريم. "

 

" این بود که بلند شدم و مثل تیر دویدم و رفتم دم دکان بقالی . نفس زنان گفتم : " سلام ، مش اسدالله . بقیه آن کتاب کو ؟ کجاست ؟ می شه آن را به من بدین ؟ می خونم و بعد خدمتتان تقدیم می کنم تا هر بلائی خواستین سرش بیارین ."

مودب حرف زدم که حرفم اثر بکند . مش اسدالله ، که اصلأ توی این حال و هوا نبود ، ابروهایش را در هم کشید و با تعجب گفت :

" کدوم کتاب جانم ؟ من که کتاب ندارم  ."

گردنم را کج کردم . قیافه آدمهای مظلوم و حق به جانب  را گرفتم  و گفتم :

" تو را جان بچه های عزیزت بگو ، آن کتابی که چند صفحه ازش پاره کردی و توش تنباکو و قند و چای پیچیدی چه کار کردی ؟ بقیه اش کو ؟

پیرمرد دو طرف لبهایش را پایین کشید و این جوری نشان داد که خیلی تعجب کرده است و دارد شاخ در می آورد . به هرحال لبهایش را رو به راه کرد و زبانش را روی لبهایش کشید و گفت :

بقیه کتاب را می خواهی چکار؟ "

 

در شصت و هفت سالگی هنوز دو چیز با او است ..

روستا و کودکی ..

هنوز می نویسد اگرچه می گوید از خودش تفلید نمی کند ..

 

" فاصله مي گذارم تا دور شوم و از خودم تقليد نمي کنم. براي نوشتن کار متفاوت، زمان بيشتري نياز است.

اکنون که سنم بالاتر رفته است، سخت گير شده ام، وسواسم زياد شده و دستم کند شده است. زماني نياز دارد تا پر شوم . اکنون فکر مي کنم، يادداشت برمي دارم ، کتاب زياد مي خوانم و فيلم هم مي بينم ، من کار خودم را کرده ام. 16 - 15 کتاب دارم. نبايد عجله کنم. داستان «بچه هاي قاليباف خانه» را که سال 54 نوشته ام و 11 - 10 چاپ خورده، به تازگي به روسي ترجمه شده است. اين داستان 36 سال است که سرپاست. اين مرا خوشحال مي کند. اگر چيز يک بار مصرفي بنويسي، سرپا نمي ماند و قابل خواندن نيست. سعي کرده ام اين کار را انجام ندهم.... "

داستانهایش روایتی ساده و صمیمی است با توصیفات به جا و کامل که حکایت را در ذهن خواننده نقش می زند و تلخی  آنچه را که گذشته با لفافی از طنزی دلپذیر  روان و قابل هضم می کند اگرچه دلت فشرده می شود و می گیرد از این همه تلخی و تنگی کودکی   ...

 

در اینجا باید یادی کرد از دهه هفتاد ...

و سریال خوب آقای کیومرث پور احمد بر اساس داستان قصه های مجید ..

و بازی بی بدیل مادرشان ، خانم پروین دخت یزدانیان و مهدی باقر بیگی ..

که هفته ها و هفته ها مرا پای تلوزیون مبهوت و میخکوب می کرد ....

و چه حظی می بردم از بلبل زبانی های مجید....

و چه دلم تنگ می شد برای مادربزرگ خوب و دوست داشتنی و خانه قدیمی و حوض آب ...

   

پی نوشت :

موسیقی وبلاگ تیتراژ سریال " قصه های مجید " است  از ساخته های زیبای آقای ناصر چشم آذر   ...

بخشهائی از داستان " عاشق کتاب " نیز در متن پست نقل شده است ...

 

منابع :

ویکی پدیا و مصاحبه آقای مرادی کرمانی در سایت انتخاب

http://www.entekhab.ir/fa/news/37535