چهل روز بعد از شام به مدینه ..
کاروانی در راه و توقف در صحرای کرب و بلا ..
سرزمین درد و رنج چند هزار ساله ...
شنهای صحرایش را با خون آبیاری کرده اند ...
و نخلهای بی سر و سو خته اش ...
بر زمین افتاده اند ....
راست قامتان جاودانه تاریخ هنوز تن به آرامش خاک نسپرده اند ...
روایت کرده اند وقتی حضرت زینب و همراهانش به کربلا رسیدند ...
حابر بن عبدالله انصاری و عطیه کوفی و عده ای از ینی هاشم بدنهای مطهر زخم خورده را به خاک می سپردند ...
نشستن بر آن تربت خون آلود و تن بی سربرادر را در آغوش گرفتن ...
تنها از زینب ساخته است ...
عزیز فاطمه و زینت پدر علی ...
او که همه زندگی داغ نبود عزیزان را بر دل داشت ...
رسالتش را واننهاد ..
از پای ننشست ...
و مظلومیت آل رسول را فریاد کشید ...
بر سر کوفیان و یزیدیان و همه تاریخ ....
و ما که نشسته ایم و نظاره می کنیم ...
به خاک افتادن نخلهای بی سر زمانمان را ..
بی اشکی ....
و آهی ...
و فریادی ....