بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت: 12:31

 


آن کلاغی که پرید از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشۀ آشفتۀ ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزۀ کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند که من و تو از آن روزنۀ سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخۀ بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 

همه می ترسند

همه می ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام و هماغوشی در اوراق کهنۀ یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن هامان در طراری

و درخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازی است

که سحرگاهان فواره کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

 

 

 

همه ميدانند

 

همه ميدانند

 

 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم

 

ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم

 

در نگاه شرم آگين گلي گمنام

 

 و بقا را در يک لحظهء نامحدود

 

که دو خورشيد به هم خيره شدند

 

 

 

/**/

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام و عطر و نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

 

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند

 

 

http://www.4shared.com/mp3/u2Y4y_zM/fath_bagh.html

" با شعري زيبا از  فروغ فرخزاد  ...

و به ياد او كه همه احساس بود و زيبائي و زنانگي  "


 

موضوع: شعر ,