شب جمعه است و هوا طوفانی ....
باران بی تاب و بی قرار خود را به شیشه ها می کوبد ...
رگبار است ...
رگبار ....
اولین فیلم بلند بهرام بیضائی و حضورش پس از سالها کارگردانی تئاتر در صحنه سینما در سال 1351
معلم جدید مدرسه ای در محله ای قدیمی در جنوب شهر ..
آقای حکمتی
با اندامی لاغر و ظاهری مرتب و عینکی بر چشم ...
متواضع و منزوی و غریبه در میان جمع آدمهای محله ...
اخراج شاگردش از کلاس ، اسباب آشنائی او است با زنی جوان که خواهر شاگرد است ...
و چهره دوست داشتنی پروانه معصومی در نقش آتیه که چشمان تیره اش دل معلم جوان را می برد ...
و این شروع تقابل است ..
بین معلم و قصاب محل که خواستگار دختر است ...
و مدیر مدرسه و همسرش که می خواهند دختر شان را به معلم بدهند ...
تقابلی بین سنت و مدرنیته ...
عشق و مصلحت ...
و آرزو و تقدیر ...
جدالی که بیضائی با هنرمندی اداره اش می کند ..
و بازیهای درخشان بازیگران ماهر و کارکشته ...
و فیلمی پر از نماد و تمثیل و پیچیدگی ...
علاماتی روی دیوار که زن جوان را به میعادگاه فرا می خواند
و صحنه فراموش نشدنی ..
نشستن آن دو روی نیمکت انگار که تنهایند و انبوه بچه ها که از بالای درختها زیر نظرشان دارند ..
تدوین عالی صحنه ها و ریتم موازی و ترکیب ملودیهای شیدا قره چه داغی و اسفندیار منفرد زاده که بیداد می کند
و چقدر دلتنگ می شود آدم برای این فیلمهای سیاه و سپید ...
که هر صحنه را به نقاشی ماننده می کند و انگار رویا می بینی ..
و تلخی و غم را به تیزی و تندی در چشمان دلت فرو می نشاند ...
همه فیلم اشاره است و انتظاز برای تقدیر که چه رقم می زند ...
و تالار نمایش که صحنه آخر بازی آقای حکمتی است ...
معلمی که استعداد و لیاقت و خلاقیتش به کار گرفته می شود ..
و چون در قاب اجتماع پیرامونش نمی گنجد مجبور به ترک آن می شود ...
و نصیبش همه هجران و فراق ...
نقشی که پرویز فنی زاده خودش را در آن بازی کرد ...
روشنفکری مهربان و با احساس که در میان لایه های سنت و کورچشمی اجتماع باید بلغزد و برود و دور شود...
پرویز فنی زاده را شاید مثل خیلی از هم نسلانم ...
اولین بار در سریال تلوزیونی دائی جان ناپلئون دیدم ...
مش قاسم دوست داشتنی و یار همیشگی دائی جان و آن ضرب المثل معروفش
دروغ چرا ... تا قبر آآآآ....
برداشتی آزاد از رمان معروف ایرج پزشکزاد ...
که در دستان ناصر تقوائی هر قسمتش خود به یک روایت سینمائی جاودانه تبدیل شد ..
داستان اشراف زدگی پوچ و پوسیده و رو به زوال را که موریانه های فساد و تقلب و دوروئی دارند می خورندش ...
و زیباترین تقابل طنز و واقعیت را پرویز فنی زاده با لهجه خاص و تکیه کلام های به یاد ماندنی اش اجرا کرد
متولد 1316 است و قبل از فعالیت های هنری حروف چین و مصحح روزنامه اطلاعات بوده ...
در سال 1337 به کلاس های هنری دراماتیک رفت و گروه " تئاتر گل سرخ " را تشکیل داد ...
در سال 1340 به عضویت گروه تئاتر پاسارگاد در آمد و دست از کار حروف چینی کشید و بازیگر حرفه ای تئاتر شد ...
جوهر و استعداد ذاتی داشت و با آنکه جوان بود و کم تجربه چنان نقشها را بازی می کرد که هر بار بعد تازه ای از نقش را به تصویر می کشید و بازیگر مقابل مجبور بود هوشیارانه پا به پایش بیاید و این باعث تحسین اساتید تئاتر شد ..
قدرت بازی در نقشهای کمدی و تراژدی بدون آنکه به ورطه لودگی و ساده انگاری کشیده شود از خصایص منحصر به فرد او بود ...
در سال 1345 در اداره تئاتر استخدام شد ...
اگرچه کارمند قراردادی ماند تا وقتی که حکم رسمی اش بر سر مزارش به او ابلاغ شد ...
خوشا به حال بردباران ، فرانسوا ، مستاجر ، باغ وحش شیشه ای ...
چوب به دست های ورزیل و آی بی کلاه و آی با کلاه ...
تعدادی از تئاترهایی هستند که از او به یادگار مانده است ...
تا فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم گلستان ...
اثری تلخ از تقابل روشنفکری بیمار و جامعه در حال گذار و ارزشهایی که از دست می رود ...
و نقش او به عنوان روشنفکری حراف و مخالف خوان ..
و ورودش به عرصه سینما ...
و بعد بازی در فیلم " گاو " به کارگردانی داریوش مهرجویی ...
فیلمی که همه تیم بازیگری اش از تئاتر آمده بودند و درخشان بازی می کردند و نقش او فرعی و کمرنگ شد ...
ولی فیلم " رگبار " در سال 1350 و همکاری با بهرام بیضائی که خود استاد تئاتر بود و جنس بازی اور ا خوب می شناخت تبدیل به تجربه ای بزرگ و به یاد ماندنی در تاریخ سینمای ایران شد و جایزه نقش اول مرد را در پنجمین دوره جشنواره سپاس برای او آورد ...
بعد از آن بازی گفته بود در مرکز تئاتر در حال پوسیدن است و این به مزاق اداره تئاتر خوش نیامد و بیکار شد ...
و این بیکاری و نیاز مداوم برای تامین معاش زندگی باعث تا در آثار نازلی بازی کند ...
و این شروع ترکهای جدی در روحیه شفاف و شکننده اش بود ...
مردی با نگاهی نافذ و عمیق و قلبی از بلور ...
فیلم تنگسیر امیر نادری در سال 1352 و بعد سال 1354 و فیلم گوزنها از مسعود کیمیایی در سال 1354 و سکانسی که بعد از فرار از دست ماموران ببه اتاق قدرت می آید با چشمانی هراسان و از حدقه بیرون زده که حس وحشتناک ترس و تعلیق در دل تماشاگر سرریز می کرد و این اوج بازیگریش بود ...
و بعد فیلم " بوف کور " کیومرث درم بخش در همان سال ...
" سلطان صاحبقران " به کارگردانی علی حاتمی ...
و استعداد و لیاقت و خلاقیت پرویز فنی زاده در نقش ملیجک ...
تعریف کرده است :
" وقتی جایزه بهترین بازیگر را از دست جوزف لوی می گرفتم فکر می کردم اگر دوستم نبود و لباس به من قرض نمی داد چگونه باید در مراسم شرکت می کردم ... "
16 سال بازیگر قراردادی اداره تئاتر و نگرانی مداوم برای تامین زندگی و رفاقت با نارفقیان نااهل او را به دامن اعتیاد انداخت ...
بلای خانمانسوزی که گریبانش را گرفت و تا انتهای زندگی او را رها نکرد ..
و پرده آخر تراژدی زندگیش در فیلم " اعدامی " به کارگردانی محمد باقر خسروی در سال 1360 ..
در 42 سالگی ...
انسانی مهربان و متواضع ...
و هنرمندی بی بدیل در تاریخ سینمای ایران ..
که هیچگاه نه نالید و نه پیش كسی گلایه كرد....
سوخت و سوخت تا تمام شد....