کامنت دوستی عزیز امروز مرا کنار سواحل جنوب ایران برد ....
سرزمین مردمان باد و آتش و دریا ...
و عجیب است این محبت و مهر درون وجودشان و سادگی و صمیمیت ...
که هسته ای سخت را در نهانشان پنهان می کند ..
مردمانی که هرگز سر خم نمی کنند و عزت نمی فروشند ...
و هرجای دنیا هستند دلشان در گرو خاکشان است و لهجه دیارشان زینت زبانشان ...
در 1334 در روستای مرغاب ایذه بختیاری در خوزستان به دنیا آمد ...
فرزند سوم خانواده ای چهارده نفره با پدری کشاورز و مادری خانه دار ..
هفت ساله بود که حصبه در میان مردم قربانی گرفت ...
برادرش از دست رفت و خانواده به مسجد سلیمان پناه بردند ..
ده ساله بود که تصادفی شدید تا پای مرگ او را برد و نجاتش به معجزه ای ماننده بود ....
از همان سال اول دبستان نان آور خانواده بود ....
از پادوئی تا آب یخ فروشی و تدریس به همکلاسیها و کار در خرازی و بنایی و فعلگی ...
اولین زمزمه های کودکانه اش را در همان ده سالگی در روزنامه دیواری ناقوس مدرسه گذاشت ..
زمزمه هایی که در 1350 از رادیوهای خوزستان (آبادان و اهواز ) به گوش رسید ...
همچنان سخت کار میکرد تا معاش خانواده بچرخد ...
تلاشی که در شعرش جریان داشت ..
دستانی کارکرده و بدنی عرق ریزان که شعر مایه آرامشش بود ..
شب،
شرجی،
نان و ستاره و نفت،
حتما
شبانی که شبان آمد
شبان هم رفت.
عصیان خمیر مایه وجودش بود و همان آتش سرزمین اجدادی که تاب امر و نهی نمی آورد ...
" موج ناب " دعوت او بود و شاعران معترض هم نسلش همچون منوچهر آتشی و نصرت رحمانی که حمایتهای دیگر شاعران آزاده همچون اخوان ثالث و نادر نادرپور و سهراب سپهری را برانگیخت ...
معلمی کرد و نگهبانی شرکت ساختمانی و حسابدار ی ...
هرکاری که دستش پیش کسی دراز نشود اگرچه زبان سرخی داشت و در کار دوام نمی آورد ...
سال 58 با صد تومان در جیب و مدرک دیپلم به تهران می آید ...
پاییز 58 رشته ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می شود ...
زندگی پر فراز و نشیب و بیکاری های پی در پی و کتابفروشی و رانندگی و کار در دکه کبابی و قصه گوئی در مهد کودک ...
دفاتر شعرش چاپ پر استقبالی داشت ولی روحیه اش در هم شکسته شد و به خلوت پناه برد ...
سال 63 سال بازگشت به زندگی است ...
همسری مهربان در کنارش که تحصیلکرده است و مدیر مهد کودک و پشت و پناهش تا دوباره ادامه دهد و شعر بسراید ...
در دنیای ادب شکوفا شد و نامش بر زبانها امد و دبیر سرویس ادبی دنیای سخن شد و در مجامع فرهنگی و ادبی بین المللی حضور یافت و اشعارش به زبانهای گوناگون ترجمه شدند ...
در چهل و یک سالگی دوبار سکته می کند و ده ماه بستری می شود و تن رنجورش خسته ...
کارگاه شعر مجله دنیای سخن او را به زندگی باز می گرداند و شاعران جوان بسیاری را می آموزد ...
سید علی صالحی ..
و شعری از مجموعه " نشانی ها " اسفند 1374
اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟!
پی نوشت :
وب سایت بسیار خوبی به نامش هست از خودش و مجموعه اشعارش و صدایش ...