ترانه " نمی دونی " با صدای گرم آقای عبدالعلی وزیری را که شنیدم شانزده ساله بودم ..
قلبم را لرزاند بدون آنکه بدانم چه کسی است و چه خوانده و شعر از کیست ..
محو شدم در این لحن کلام و آواز ملایم پر سوز که تحریرهای به جای موزونی داشت و آن نوای تار
که انگار زخمه بر قلب می زند از درد درون ..
عبدالعلی وزیری در سال 1293 در خانواده ای اهل هنر در شهر تهران به دنیا آمد
تحصیلات ابتدائی را در مدرسه شرف گذراند
و به سفارش پدر نزد پسر عموی هنرمندش کلنل علینقی وزیری به مدرسه عالی موسیقی رفت
خواندن نت و اصول موسیقی و نواختن تار را از وی به خوبی آموخت و به زودی قطعات و ساخته های کلنل وزیری را در کنسرتهای مدرسه اجرا می کرد و علاقه بسیار به موسیقی داشت
در سال 1308 آموزشگاه موسیقی دائر کرد و از سال 1309 در مدرسه دولتی موسیقی تدریس کرد
پس از آن در سال 1314 به استخدام بانك سپه درآمد و در سال 1316 در بانك ملى ایران شروع به كار كرد.
در سال 1317 وارد راه آهن دولتى شد و در این زمان بود كه متأسفانه وقفه اى در كار هنرى او به وجود آمد
ولى در سال 1320 با بازگشت كلنل وزیرى به ریاست " مدرسه موسیقی " مجدداً وارد محیط هنرى شد و به آموزش در مدرسه پرداخت و در سال 1322 به وزارت فرهنگ منتقل شد و از سال 1325 رسماً با رادیو همكاریش را آغاز كرد
عبدالعلى وزیرى اولین خواننده اى بود كه در برنامه پرشكوه «گلهاى جاویدان» شركت کرد و در ضمن سولیست خوانندگان اركستر «انجمن موسیقى ملى» نیز شد و آهنگهاى بسیارى را در رادیو با اركستر اجرا نمود.
او آهنگها و ساخته هاى كلنل وزیرى و روح اللَّه خالقى را از همه بهتر مى خواند و علت آن بوده كه بیشتر با آنان مأنوس بود و كاملاً احساس ایشان را درك مى كرد
صداى او كوتاه ولى گرم و پراحساس و سبك مخصوصى در خواندن داشت كه جذبه خاصی به آن می بخشید
از اجراهای به یاد ماندنی اش در برنامه رادیو گلها می توان به " حالا چرا " و " آه سحر " از ساخته های روح الله خالقی و " باب بنفشه و " پروانه و بلبل " اشاره نمود ..
او علاوه بر نواختن تار، تارباس نیز مى نواخت.
یکی از آثار جاودان او در قلبها تصنیف " نمی دونی " است
شعر بسیار زیبائی از خانم هما سرشار
و آهنگ فوق العاده کلنل علینقی وزیری
و اجرای بی بدیل عبدالعلی وزیری
این استاد بزرگ موسیقی در سال 1368 بر اثر سکته قلبی درگذشت ..
یادش جاودان و روحش شاد ..
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی حافظ ،
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه ، رنگ آفتاب بهاره ،
مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره
مثل یک جام شرابه
نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت،
روی اون برکه ی آروم یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ،
که یه دنیا توی اون چشم سیاهه