
پرده را كه كنار مي زني ..
دلت ضعف مي رود براي اين همه مهرباني سپيد آسمان كه مي بارد و مي بارد ..
شوق تماشاي برف و عطر نان برشته و چاي داغ پسرك را از خواب پرانده ...
ماشين را در پاركينگ دفتر مي گذاريم ..
و پياده مي رويم تا مدرسه كه نزديك است ..
گونه هايمان گل انداخته از سرما و گلوله هاي رقص كنان سپيد دست مي كشد بر سرمان به لطف ..
مي خندد و آسمان را تماشا مي كند و چه عمقي دارد آسمان روزهاي برفي
انگار هزار طناب كشيده اند از زمين به آسمان با گره هاي بسيار ..
اين عطر پاك سپيد بي بديل روح را تازه مي كند ..
زندگي رسم غريب خوشايندي است ..
شادي ميان غم و غمها ميان شاديها و رود خروشان زندگي كه مي رود و مي رود ....
چقدر دلم براي اين شهر دود گرفته گرم و شلوغ تنگ شده بود ..
و راندن در جاده اي
كه نداني پشت پيچ بعدي چيست ...
شعر زيبايي از اردلان سر افراز
ملودي پر خاطره فريد زولان
و اجراي گرم و پر احساس داريوش
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی، اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش، فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابی است که بر سینه خاک است
در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن ماری است که در خوابِ کمین است
در هر قدمت خاک هر شاخه سر دار
در هر نفس آزاد هر ثانیه صد بار
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش
گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمهای آنجاست
گفتی چو شدی تشنهترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش، فکر خطر باش
دانلود آهنگ حادثه