بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 22:7

خانم بلقیس سلیمانی در کرمان به دنیا آمده در سال 1342 ....

و نویسنده و منتقد ادبی است ...

کارشناسی ارشد فلسفه دارد ...

و مدیر گروه مطالعات فرهنگی و فرهنگ عامه شبکه رادیوئی فرهنگ است ...

بیش از هشتاد مقاله نوشته و کتابهای :

" بازی آخر بانو " ، " بازی عروس و داماد " و "خاله بازی "

از آثارش هستند ..

بعضی از کتابهایش به زیانهای انگلیسی و ایتالیائی و عربی ترجمه شده ...

داستانهایش روایت عشق و قدرت هستند ...

و حکایت دهه شصت و رویدادهای سیاسی و اجتماعی اش ..

و نقش محوری در داستانها با زنان است ...

رد پای دغدغه های فلسفی اش را در آثارش می توان دنبال کرد ...

 

نوشته ای از ایشان را در وبلاگ آقای سروش http://www.aseman38.blogfa.com

خواندم که خیلی به دلم نشست ...

شاید در ذهن شما هم جوانه ای بزند ...

 

 

من همه چیز هستم غیر از خودم

 

من«دوشيزه مکرمه» هستم،             

و همزمان قند توي دلم آب مي شود وقتي زنها روي سرم قند مي سابند.

من مرحومه مغفوره هستم،

وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من والده مکرمه هستم،

وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،

وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من زوجه هستم،

وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان بدهد.

من سرپرست خانوار هستم،

وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من خوشگله هستم،

وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من مجید هستم،

وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من ضعيفه هستم،

وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من بي بي هستم،

وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من مامی هستم،

وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي ميکند.

من «مادر» هستم،

وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من زنيکه هستم،

وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ        می شنود.

من مامانی هستم،

وقتي بچه هايم خَرَم مي کنند تا خلافهايشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم،

وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگشم. به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم...

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم،

وقتي شوهرم آروغهاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا    مي کند.

من «بانو» هستم،

وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛

«خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادها ی شبانه شوهرم، «سليطه» هستم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم،

«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من ميگوید «وِروِره جادو»،

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم،

وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي ميکند .