بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 23:59

 

 

امیر نادری شصت و شش ساله است و ساکن آمریکا ...

و کلی فیلم ساخته و در جشنواره های معتبر شرکت کرده و جایزه برده ...

اما برای من امیر نادری یعنی ساز دهنی یعنی دونده یعنی خداحافظ رفیق ..

یعنی هرچه در این خاک ساخته و طعم و بوی اینجا را دارد ...

همانطور که خودش هم علیرغم لباسهای مد روز و عینک آفتابی گران قیمت و اودکلنهای پاریسی ....

رنگ و روی آبادانی و لهجه زیبای احمد آبادی را حفظ کرده ..

و زبان که به سخن باز می کند امیر نادری سالها قبل می شود که تازه سینما را مزه مزه می کرد ...

پدر را قبل از تولد از دست می دهد و مادر را در شش سالگی..

و با برادرش زیر سایه خاله قد می کشد  و در کوچه بزرگ می شود ...

و همه کار می کند از تخمه فروشی جلوی در سینما تا کنترلچی و آپارتچی در سینماهای آبادان ...

تا با برادر می آید تهران  ....

فیلم " قیصر" ، به‌نوعی فیلم «اولین»ها هم بود.

غیر از خود فیلم که اولین نمونه از نوع دیگر سینمای ایران است، در همان چند دقیقۀ اول، روی تصاویر تیتراژش کلی نام‌های امروز بسیار آشنا دارد که آن‌روزها برای اولین بار دیده و شنیده می‌شد.

بازیگرانی چون «جمشید مشایخی» و «بهمن مفید» که از تئاتر آمده بودند و اولین کار سینمایی‌شان بود، تا «اسفندیار منفردزاده» که اولین موسیقی متن فیلم را ساخته بود.

نام «عباس کیارستمی» را هم اولین بار در این فیلم دیدیم. همان چند دقیقه تیتراژ اول فیلم کار او بود. و اسم «امیر نادری» را هم، که عکس‌های فیلم را گرفته بود.

امیر نادری را باید از زبان امیر نادری شنید ...

برای همین عین متن مصاحبه ای را که سایت " آبادان شهر خدا " با وی انجام داده را ..

برایتان در این پست می گذارم  ...

لحن صمیمانه و صریح و  بی اطوارش پس از سالها دوری از این خاک بسیار لذتبخش است ....

 

آقای نادری خودتان را برای بازدید کنندگان این سایت معرفی کنید:

امیر نادری هستم،بچهء شهر نفت و تفت: آبادان

و؟؟؟

ها؟خب اصلش همین بود که گفتم!!!هنوز هم بگم؟

باشه پس گوش کن:

امیر نادری،متولد سال 1325 توی یکی از کوچه های خیابون اروسیه به دنیا اومدم،یه برادر داشتم که چند سالی از خودم بزرگتر بود،اگر به سر خور بودن متهمم نکنی باید بگم که چهار ماه قبل از اینکه بدنیا بیام بابا فوت کرد و زمانی که شش ساله بودم ننه را هم از دست دادم و بعد از آن زیر سایهء خدا بیامرز خاله ای که تنها کس من هم محسوب میشد بهمراه برادرم قد کشیدم البته اگر بخوام راستش را بگم باید بگم که توی کوچه پس کوچه های شهر و روی اسفالتهای داغ لینای احمد آباد بزرگ شدیم و شب به شب میرفتیم تو خونه می خوابیدیم، اونم به شرطی که جای دیگه ای برای خوابیدن گیرموم نمیومد،اونروزا تو آبادان مخصوصاً بین بچه های احمد آباد رسم بود که هر کس یه اسم مستعار هم داشته باشه که بعضی وقتها از اسم اصلیمون هم مشهور تر و مصطلح تر بود، من هم علیرغم هیکل تپل و چاقالویی که داشتم،صورتم دراز و کشیده بود،به همین دلیل به«امیر کله کتابی» معروف بودم.

ناراحت نمیشدید از این اسم؟

نه!!! خب اسمم بود دیگه...تو از اسمت ناراحت میشی؟؟؟

خب بگذریم.درس و کار و ...

وا... درس که... میخوندیم نه که نمی خوندیم ولی برامون یک اصل نبود،اصل برامون کار بود و در اوردن یه لقمه نون و پول بلیط سینما نور و سینما کیوان و بقیه سینماها که توی آبادان اونروز کم هم نبودن.درس می خوندم ولی بچه درسخون و همیشه کلاس برویی نبودم،اول کار و بعد تفریح و آخرش هم درس!!!

چی کار میکردی؟

هر کار که گیر بیومد، مهم این بود که کار خلاف نباشه و پول خوبی هم توش در بیاد، بقیه اش دیگه حل بود....

مثلاً؟

وا... بیشتر کارامون تو مایه ء سینما و فیلم بود. از تخمه فروشی و خنجر والی فروشی دم در سینما، تا بلیط فروشی و بازار سیاه گردونی توی سینما، بعد از یه مدتی هم که توی کار واردتر شده بودم،با بچه های سینماها رفیق شده بودم،شدم کنترلچی سالن و آخرش هم مدتی آپاراتچی سینما نور بودم.هر چی بود از سینما و فیلم و اکشن بدور نبودم،یه مدتی هم رفتم توی یه عکاسی توی کفیشه کار کردم.

پس حسابی عشق فیلم بودید؟

حسابی...اصلاً همه بچه احمدآبادیها توی همین حال و هوا بودن،همگی عشق فیلم بودیم حتی اگه یه کلاس سواد هم نداشتیم ولی بازیگرای هالیوود رو کاملاً با بیوگرافیشون می شناختیم،میدونستیم کی چند سالشه و چند بار عاشق شده و الان با کی رفیقه و شام چی دوست داره بخوره و من هم عاشق «سال مینو» بودم و هنرمند رویایی من سال مینو بود،همیشه یه عکس سال مینو رو لای یه چیزی داشتم و هر وقت فرصتی پیش میومد یه نگاهی بهش مینداختم....

کار حرفه ای سینما را هم توی همون سالها شروع کردید؟

نه بابا،حالا کو تا کار حرفه ای سینما.مگه تا اینجا که برات گفتم چند سالم بود؟تازه شده بودم 14 سال و هنوز مو تو صورتم در نیومده بود،هنوز دارم از آبادان برات میگم،کار کارگردانی و این چیزا توی تهران شروع شد،ولی عشقش مال آبادان بود...

پس چطور شد که به تهران رفتی؟

وا... اول برادرم رفت تهران، بعد من رفتم،یعنی اینکه اول اون رفت دنبال کار و یه زندگی،که همونجا هم زن گرفت و ماندگار تهران شد،من هم بعد از رفتن برادرم خیلی احساس تنهایی می کردم، خاله هم دیگه به رحمت خدا رفته بود و دیگه راستی راستی یتیم شده بودم،به همین خاطر 15 سالم که شد راه افتادم و رفتم پیش برادرم....البته توی تهران هم قصهء آبادان داشت تکرار می شد و روزها توی کوچه و خیابونا می گذشت و فقط شبها میومدم خونه و میخوابیدم،البته از صبح تا شب دنبال کار می گشتم و کار هم گیر نمیومد،در واقع توی آبادان خودمون چیزی که کم نبود کار بود،ولی من میخواستم توی تهران و نزدیک برادرم باشم تا اینکه با یک آقایی دوست شدم به نام «ایزدی»،که توی یک عکاسی توی مرکز شهر تهران شاگردی می کرد و دست من را هم توی همون مغازهء عکاسی بند کرد...کارم چی بود؟؟؟جارو پارو می کردم،فرمون میرفتم،چایی میووردم،از کبابی برای نهار صاحب مغازه غذا میووردم و روزی پنج تومن هم دستمزد می گرفتم....بعد از مدتی همینطور خرد خرد به من پول میدادند تا برای مغازه کاغذ بخرم و من دستپاکی خودم رو به اونها ثابت کرده بودم،یک بار هم صد تومن پول توی مغازه مونده بود و من ندزدیدم و به صاحب مغازه برگرداندم،خیلی خوشش اومد.شنیدم که به بقیه می گفت:این خیلی پسر خوبیه،اصلاً خوزستانیها همشون بچه های خوب و دست پاکی هستند.... و اینجور شد که از من خواست تا دیگه شبها برم و توی همون مغازه بخوابم.

و شما هم قبول کردید؟

با کله قبول کردم!!!خونهء برادر من فقط یک اطاق داشت و خودش و خانمش هر دو جوان بودن  ، من هم خیلی خجالت می کشیدم، به همین خاطر فوراً قبول کردم و لحاف و دشکم رو همون شب به مغازه منتقل کردم.

چطور به سینما و فیلم راه پیدا کردید؟

توی اون عکاسخونه ای که من کار می کردم آدمهای زیادی رفت و آمد داشتن، زن و مردهای جالبی رو می شد توی اون مغازه دید،همۀ دلم به عکس زن‌هايي که تو عکاسخانه رنگ مي‌کردن خوش بود. اسم يکي‌شون خانم روشن بود و مث روفيا خال داشت ،  یک آقایی هم اونجا رفت و آمد داشت به نام علیرضا که با صاحب عکاسخانه خیلی رفیق بود و برادر همین آقای زرین دست،تصویربردار معروف سینما بودن.ما هم که حسابی عاشق رسیدن به سینما و فیلم بودیم،هوای این آقا رو داشتیم و سعی   می کردیم هر جور شده دلش رو بدست بیاریم،از قضا این بندهء خدا هم از ما خیلی خوشش اومده بود و وقتی باهاش موضوع رو مطرح کردم خیلی زود ترتیب ملاقات من رو با برادرشون دادن و سفارش هم کردن که من عکاس خیلی خوبی هستم و قرار شد برم بشم دستیار آقای زرین دست یکی از بهترین مردان پشت دوربین سینمای ایران.

کی و چه زمانی این اتفاق افتاد که شما دستیار ایشون شدید؟

هیچوقت!!! اصلاً پیش نیومد که من برای ایشون دستیاری کنم.هر دفعه که قولی می گرفتم،به یه شکلی بهم می خورد و من سرم بی کلاه می موند!!!فقط خوبیش این بود که از اخبار سینمای ایران از نزدیک خبردار بودم و گاهی بازیگران طراز اول سینمای اونروزها رو از نزدیک می دیدم...تا اینکه یه روز شنیدم قراره آقای مسعود کیمیایی یک فیلمی رو بسازه(قیصر) و داره نیروهاش رو جمع و جور می کنه،من هم پا شدم و رفتم پیش آقای کیمیایی،کیارستمی هم اونجا بود،دیگه خسته شده بودم از این همه سگ دو زدن و به هیچ جا نرسیدن، رفتم جلو و گفتم:سلام آقای کیمیایی،من امیر نادری هستم،از دوستان آقای زرین دست، کارم عکاسیه و میخوام عکسهای پشت صحنهء این فیلم رو من بگیرم....آقای کیمیایی هم نگاهی به من انداختند و گفتند باشه، قبوله شما هم عکاس پشت صحنهء من باش،... منهم فوری برگشتم و گفتم: پس لطفاً ششصد تومن پول به من بدید تا همین حالا برم و یک دوربین عکاسی بخرم!!!خیلی خندید، اصلاً همه خندیدن و همین باعث شد تا برای من دوربینی خریدند و من برای اولین بار در تیتراژ فیلم سینمایی قیصر اسم خودم رو دیدم.

خداحافظ رفیق را کی ساختید؟

خداحافظ رفیق هم حکایت خودش رو داره،توی سینمای اونروز ایران، برای هر فیلم خیلی خرج میشد ،بعضی از فیلمها تا پنجاه هزار تومن هم هزینه بر میداشتن،به همین دلیل هم تهیه کننده ها اصلاً جرات ریسک کردن و میدون دادن به جدیدها رو نداشتن و سعی می کردن با همون قدیمیها کار کنند ولی سرمایه اشون هرز نره و به خطر نیفته...فیلم خداحافظ رفیق اولین فیلم کم هزینهء سینمای ایران بود که با هزینهء بسیار کمی نسبت به فیلمهای ایرانی دیگه ساخته شد.

ساز دهنی را هم شما ساختید، نه؟

ساز دهنی شاید ماندگارترین کار من بود که به سفارش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آن زمان ساختم...هنوز هم خبر دارم که در مدارس ایران به بچه های گوشتالو و چاق،امیرو می گویند .

اسم شما هم امیر بود و چاق و گوشتالو،این اتفاقی بود یا اینکه....؟

وا... چی بگم؟خب این امیرو یه جورایی خود من بودم و من شخصیت دوران کودکی و حرمان و محرومیت رو سعی کردم نشون بدم.

کی و چه زمانی از ایران رفتید؟

من در سال 1365 به سوئد رفتم و همونجا هم مقیم شدم ولی الان مدتی هست که در آمریکا جا خوش کردم و ماندگار شدم.

موضوع: بیوگرافی , سینما ,