بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

نويسنده :بهار
تاريخ: سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 13:36
 

كامتتي در باكس وبلاگم آمد از دوستي بسيار گرامي كه خانم نازنيني است  ...

پرونده ها را زده بودم زير بغل كه بروم داخل جلسه ...

دلم نيامد چند جمله اي نوشتم  و گذاشتم سر فرصت تا بر گردم ....

اتاق جلسه آماده پذيرائي بود ...

و مهمانان كه يك به يك وارد مي شوند و جلسه شروع مي شود...

و كلي حرف و تعارف و ارقام و اعداد و پروژه هاي چنين و چنان ...

و فلسفه بافي در باره لزوم پيشرفت و سرمايه گذاري و ايجاد شغل و رفاه اجتماعي .....

و اين لغت " رفاه اجتماعي " بدجوري مي چرخد و مي آيد و صاف مي نشيند توي ذهنم و بيرون نمي رود  ....

و هي ورق مي زنم  طرح توجيه اقتصادي را و به جاي آنكه بگردم دنبال ارقام سود و زمان استهلاك سرمايه و از اين قبيل ...

مي گردم كه كه تعداد پرسنل  استخدامي چقدر هست و چند خانوار مي توانند از قبلش زندگيشان را بچرخانند و ....

به خاطر شغل پدر و بعدها بنا به علاقه خودم و جمع كوچك دوستان همراه و بعدها به همراه همسرم ...

بسياري از نقاط اين سرزمين پاك را ديده ام و زندگي كرده ام ...

و روي جاده هاي آسفالت و خاكي اش رانده ام و از كنار رودخانه هاي پر پيچ و كوهپايه هاي سبز و بيايانهاي طلائي رنگ داغش به شهرها و روستاها سرك كشيده ام ...

و زمستانهاي پر برف يخبندانش در استانهاي شمال شرق و معتدل دلپذير باراني اش در خط باريك كنار خزر ..

و كوهستانهاي  بلند قامت غرب و كوير هاي طلائي رنگ مركز و شرق و آفتابي هاي گرم و سوزان جنوب  را ..

همه و همه  ... بارها ستايش كرده ام  ...

 اما ....

امروز كه از جلسه برگشتم  و آلبوم سايت " بنياد كودك  www.childf.com"  را كليك كردم  ...

انگار  تمام اين سرزمين در مردمكهاي چشمان اين كودكان جمع شده بود ....

دختران و پسراني از همه سنين كه معصومانه به دوربين خيره شده اند ...

و شبهاي گرسنگي و تن پوش نازكشان در زمستانهاي سرد و حسرت كيف و كتاب مدرسه در شروع سال تحصيلي .....

 و نبود پدر يا مادر يا هر دو و اجبار به كار سخت با دستاني كوچك و  خشونت و فقري كه گريبان معصوميت كودكي شان را گرفته  .....

در چهره من و تو فرياد مي زنند ...

فريادي خاموش پشت لبهاي به هم پيچيده محكم بسته شده شان ....

كه حتي لبخندي را هم نا ندارد ولو به تصنع ....

و اين واژه لعنتي " رفاه اجتماعي " ....

اما اشتياقي هست عجيب ، گرم و سوزان در ذهنشان پشت پيشاني بلندشان ...

اشتياق به خواندن به درس به پيشرفت به موفقيت به پل زدن از اين نكبت امروز و رسيدن به سبزي فردا ...

و اين رويا مي تواند با عدد 3 و چهار صفر جلويش به واحد تومان بصورت پرداخت هاي ماهيانه  مرتب به واقعيت بدل شود اگر من بخواهم اگر تو بخواهي اگر ما بخواهيم ....

موسسه اش ثبت مرتبي دارد با همه مدارك قانوني و گواهيهاي معتبر از موسسات بازرسي بين المللي و شعباتي در داخل و خارج و ليست خيرين و گزارش حسابرسي به دو زبان و ...

و اين هم روايتي از " گاندي " كه برايم هديه كرده اند ...

و بس زيباست مي گذارم در گلدان روي ميز وبلاگم شما هم  تماشا كنيد ...

" درد من تنهائي نيست ..

بلكه مرگ ملتي است ..

كه گدائي را قناعت ..

بيعرضگي را صبر  ...

و با تبسمي بر لب ...

اين حماقت را ...

جكمت خدا ...

مي نامند  .. "

و بخشي از آيه 126 سوره بقره كه حضرت ابراهيم از خداوند مي خواهد :

رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً ءَامِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الَّثمَرَتِ مَنْ ءَامَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأَخِرِ ...

پروردگارا اين سرزمين را شهرى اَمن قرار ده و اهل آنرا ،  آنها كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند از بهره ‏هاى گوناگون، روزى ده....