X
تبلیغات
بهار سبز - موسیقی

بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

تاجيك ستان


اين روزها مهماناني دارم از ديار زيباي تاجيكستان ..

براي تجارت آمده اند اما گوئي عطري آشنا به همراه دارند ...

عطري از ايران زمين پهناور ...

 

كشوري كوهستاني و سرسبز و باران خيز  كه که رشته‌کوه پامیر آن را پوشانده‌است و رودهايي پر آب همچون سیر دریا (سیحون) ،  آمودریا (جیحون) ، رودخانه زرافشان و .... در آن روان هستند و زماني بخشي از سرزمين باستاني " سغد " بوده و در زمان داريوش يكم به امپرانوري هخامنشي پيوست و پس از حمله اسكندر مورد تاخت و تاز  اقوام باختر، تخارستان، کوشانیان، ساسانیان، هفتالیان ، خیونان ،‌خوارزمشاهیان، ایلخانان مغول و تیموریان بود .  در سال  715 امويان تصرفش كردند و تاجيكستان به مهد فرهنگ و ادب پارسي دري تبديل شد و جاده ابريشم از ميان آن عبور كرد  .  در سال 1866 و 1868 ميلادي تحت سلطه تزار روسيه قرار گرفت و بعد از انقلاب اكتبر ابتدا بخشي از جمهوري ازبكستان در اتحاد جماهير شوري شد و بعدها جمهوري سوسياليستي شوروی تاجیکستان به عنوان جزئی از اتحاد جماهیر شوروی و از جنوب با افغانستان، از غرب با ازبکستان، از شمال با قرقیزستان، و از شرق با چین همسایه ‌است.


 

 

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال ۱۹۹۱ ، تاجیکستان  مستقل شد اما به مدت پنج سال دچار جنگي داخلي  بین دولت تحت حمایت مسکو و مخالفان اسلامگرا (به رهبری عبدالله نوری) شد . در این جنگ، بیش از ۵۰ هزار نفر کشته و بیش از ۷۰۰ هزار نفر بی‌خانمان شدند. در سال ۱۹۹۷ میلادی  با وساطت سازمان ملل متحد، پیمان صلح به امضای دو طرف رسید. حکومت تاجیکستان، جمهوری است و رئیس جمهور کنونی این کشور امامعلی رحمان است که پیشتر رئیس یک مجتمع کشاورزی بود و بعد به مقام ریاست شورای عالی تاجیکستان منصوب شد و در سال ۱۳۷۳، به مقام ریاست جمهوری انتخاب شد. پس از پایان دورهٔ پنج ساله، او دوباره در سال ۱۳۷۸ به مدت هفت سال دیگر به این مقام برگزیده شد.

 

 


واژهٔ تاجیکستان از دو بخش «تاجیک» و «ستان» تشکیل شده‌است که به معنای «سرزمین تاجیک‌ها» است. پایتخت تاجیکستان شهر دوشنبه است و زبان رسمی آن پارسی با گویش تاجیکی است، گرچه زبان روسی نیز کاربرد گستردهٔ بازرگانی و حکومتی دارد. واحد پول تاجیکستان، سامانی نام دارد و هشتاد درصد جمعيتشان تاجيك هستند و مابقي ازبک ، روس، اوکراینی، چینی، کره‌ای، تاتار و غیره هستند. دین بیشتر مردم اسلام است و اكثريت سني مذهب هستند و اقليتي از آنان نيز پيرو شيعه اسماعيلي . شیعیان بیشتر در بدخشان زندگی می‌کنند. غیر از دین اسلام اقلیت‌های دینی آن مسیحیت، یهودیت، زرتشتی، بودایی است. طریقت نقشبندیه تصوف نیز در تاجیکستان وجود دارد .

 

 

تاریخ و فرهنگ تاجیکستان بخشي از  تاريخ ايران زمين است و يادآور زماني كه زبان پارسی دری جانشین زبان پهلوی شد و نخستین شاعران پارسی‌زبان از این ناحیه به پا خاستند، به ویژه رودکی، که پدر شعر پارسی محسوب می‌گردد .  در نخستین سده‌های هجری، خراسان و تاجيكستان مهد تمدن و علوم ایرانی بودند و بزرگانی مانند ابن سینا و فارابی را در خود پرورند. حکومت سامانی نیز از تاجیکستان برخاسته‌است.

 

 

از شخصيتهاي به نام اين كشور مي توان از " باباجان غفورف " تاریخ‌دان و نویسندهٔ کتاب تاریخ تاجیکان ،  "  تیمور ملک " از شخصیت ها و قهرمانان تاریخی تاجیک  ، " بانو گلرخسار " شاعر معاصر تاجیکستان كه از همراهان مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو و سیمین بهبهانی و بسیاری از دیگر شاعران و اهل فرهنگ و هنر ایران بوده و می باشد نام برد .

 

 

 

" نگینه امانقلوا "  (به فارسی تاجیکی: Нигина Амонқулова) در سال 1986  در ديار زيباي پنجكنت تاجيكستان به دنيا  آمد . زادگاه استاد ابوعبد‌الله رودکی، پدر شعر فارسی، و لایق شیرعلی، شاعر بزرگ . از كودكي به موسيقي و شعر علاقه بسيار داشت و در مراسم مدرسه به اجراي برنامه مي پرداخت . پس از پایان یافتن تحصیل در مدرسه به آموزشگاه پزشکی وارد شد و سه سال آن جا درس خواند و در این مدت هم در مکان‌های هنری شرکت می‌کرد و ترانه می‌خواند . وقتی در شهر پنجکنت آزمون هنر و استعدادهای جوان برگزار شد، او شركت كرد و برنده شد و بعدها در برنامه  آوازخوانی "‌عندلیب "  که در آن خواننده‌های آماتور از سراسر تاجیکستان شرکت داشتند، مقام اول را از آن خود كرد و آوازخوانی را ادامه داد. او ازدواج كرده است و هم‌اکنون دارای یک فرزند است..

 

 

 

" نگینه امانقلوا "  خواننده جوانی است که با سبک خاص اجرا و لباس‌پوشی سنتی در میان علاقه‌مندان هنر در تاجیکستان و خارج از آن طرفداران زیادی پیدا کرده است. اشعار و موسيقي ترانه هايش را با دقت بسيار انتخاب مي كند و علاقه بسيار دارد تا در لباسهايش از پارجه ملي تاجيكستان به نام " اطلس " و تزئينات زيباي سنتي استفاده نمايد و آرایشهای ملی کند و سرود و ترانه‌های كهن بخواند. بيشتر ترانه هايش در باره عشق ، بهار ، زندگي و نوروز است . او عاشق بهار و زندگي است و ترانه ها را با همه وجود مي سرايد .   

 

 

 

پي نوشت :

به علت پذيرايي از مهمانان و جلسات كاري بسيار ، فرصت بسيار كمي براي همراهي با شما عزيزان دارم .

 

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 0:14 ] [ بهار ]

[ ]

آبي خانه دوست ...

/**/


 


چند ساعتي را خانه نيستم ...

دلم نيامد شما را با هواي آلوده تنها بگذارم ....

شايد اين تعطيلات ناخواسته را بتوان در آرامشي آبي رنگ

 

 

 

با عطر قهوه در خانه يك دوست ...

به تورق كتاب و بوئيدن عطر گلهاي پاييزي گذراند ....

 

 

 

و صداي گرم PERRY COMO

و ترانه ماندگارش  IT'S IMPOSSIBLE

 

 

 

ناممكن است كه به آفتاب بگوئي تا آسمان را ترك بگويد ...

ناممكن است ...

ناممكن است كه از كودك بخواهي نگريد ...

ناممكن است ...

آيا مي توانم تو را نزد خود داشته باشم و احساس نكنم كه در درونم رسوخ مي كني ؟!

و آنكه در فكر تو نباشم ؟ آه چگونه ممكن است ؟!

 

 

 

آيا مي توان اقيانوس را از ساحل دور نگاه داشت ؟

ناممكن است  ...

آيا تو را تنها براي خود مي خواهم   ..

ناممكن است ..

و فردا اگر همه هستي را از من بخواهي ...

آن را بدست خواهم آورد ..

روحم را در ازاي آن خواهم داد و پشيمان نخواهم بود ...

چرا كه زندگي بدون عشق تو ناممكن است ...

 

 

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 12:20 ] [ بهار ]

[ ]

Söyle
 

ديروز مهمان عزيزي از ديار استانبول بودم ....

كه گپ و گفت دوستانه اش و عطر بي بديل قهوه ترك در فنجانهاي كوچك و باقلواي ترد ..

مرا برد به كوچه پس كوچه هاي محله هاي قديمي بشيكتاش و بيگ اوغلو و تكسيم و ....

با يادي از فريده عزيز و وبلاگ خوبش " يك سبد زندگي "

 http://www.razenarges.blogfa.com/

كه هميشه شنبه ها را با اشعار زيبا شروع مي كرد ...

و صداي گرم  AHMET KAYA   را بسيار دوست داشت  ....

 

 

زندگی احمد کایا داستان عجیبی است ...

 از آرزوها و رویاها ی کودکی و تلخی فقر و تبعیض و مبارزه همیشگی و اعتراض و اعتراض و اعتراض.

در سال 1957 در مالاتیای ترکیه به دنیا آمد پدرش کرد بود و مادرش ترک و او آخرین فرزند خانواده که از پنج سالگی " باقلاما  " می نواخت و اولین ترانه اش برای برادر بزرگش یاشار بود .به استانبول رفتند و پدر در نمایشگاهی پادوئی می کرد  و احمد کوچک آرزو می کرد که بزرگ شود و برای پدر نمایشگاه اتومبیل بخرد تا دیگر مجبور نباشد ماشینها را بشوید . پدرش از دنیا رفت و آنها تنها ماندند  . زندگی بسیار سخت شد و سایه سنگین فقر گسترده تر  و همین شرایط نطفه اولین اعتراضات را در درونش زد . سال 1985 و آلبوم اولش " گریه نکن ای کودک  " که به خاطر چند ترانه اعتراضی توقیف شد و بعد از اعتراض فراوان آزاد شد و این شروع شهرت برای احمد کایا بود و آلبوم های بعدی  " دلتنگی برای غم ها " ، ترانه شفق ، لحظه ای خواهم رسید و ....

 

 

تا آلبوم شانزدهم در سال 1996 که " ستاره و یاکاموز " نام داشت . او با شعرای بزرگی همچون هایال اغلو و آتیلا ایلهان و اورهان کوتال همکاری کرد و از اشعارشان در ترانه هایش استفاده کرد و بنیانگذار سبک اعتراضی شد که بعدها تعدادی از خوانندگان بزرگ همچون فاتح کیسا پارماک به او اقتدا کردند .

صدایی گرم و مردانه و بم و پر قدرت و چهره ای با صلابت و شجاعتی زبانزد خاص و عام و زبانی بی پروا  که همین باعث شد تا مشکلات بسیار برایش پدید آید و در داخل ترکیه نتواند کنسرت دهد و در سال 1999 به فرانسه رفت با اقامتی یکساله و در سال 2000 در اثر سکته قلبی در گذشت و در پاریس به خاک سپرده شد.

تا سال 2005 چند آلبوم دیگر از اجراهایش به همت همسرش منتشر شد .

می گفت همیشه روی لبه پرتگاه زندگی می کند ..

از بلندی نمی هراسد ...

و آرزویش آزادی اندیشه است ..

همه زندگیش دو متر کفن بود که در جیبش حمل می کرد ..

همواره آماده مرگ ....

 

 

Söyle

بگو ..

باران و غنچه شكقته

به قلبي كه بر آن نباريده اي

بگو من كجايم و تو كجا

بگو

پيش از آنكه ماهتاب غروب نمايد

و سايه درختان بر چهره ات فرو نشيند

بگو من كجايم و تو كجا

 

 

برف مي بارد

اما تو باران باش

اشك مريز محبوبم

كمي بيشتر بمان

عشقت بر قلبم گام مي گذارد و مي رود

اي همچون چشمهايم

كمي بيشتر بمان

 

 

 

زندگيم خرمن سوزاني است

سوگند كه باران و غنچه شكفته

بر قلبم نباريده

بگو من كجايم و تو كجا

پيش از آنكه ماهتاب غروب نمايد


پي نوشت

براي دانلود با اينترنت اكسپلورر باز كنيد


http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/soyle.mp3

و سايه درختان بر چهره ات فرو نشيند

بگو من كجايم و تو كجا

 

 

 

بگو باران بگو

بدون  آنكه بر قلبم بباري

بگو محبوبم كجاست

به شباهنگام بگو در كوهها به دنيال گمشده ام باشد

بگو

حتي اگر ندانم

كه محبوبم كجاست

پيش از آنكه ماهتاب غروب نمايد

و سايه درختان بر چهره ات فرو نشيند

بگو من كجايم و تو كجا

 

 

[ شنبه یازدهم آذر 1391 ] [ 11:53 ] [ بهار ]

[ ]

WOMAN

/**/




ای زن !

به دشواری می توانم برایت

همه حسهای درآمیخته بی اندیشه ام را بیان کنم

اگرچه همواره وامدارت خواهم بود

ای زن !

حس درونم و سپاسگزاریم را  

برایت روایت خواهم کرد

تا برایم معنا و مفهوم موفقیت باشی

آری این چنین ....

ای زن !

می دانم که کودک درون یک مرد را می شناسی  

پس به خاطر آور !

که زندگیم میان دستهایت جای دارد

ای زن !

مرا در قلبت جایی ده

چرا که فاصله ها

هرگز بین ما جدایی نخواهد افکند

و این در ستاره ها نقش شده است

آری این چنین ....

ای زن !

هرگز برایت درد و اندوه به ارمغان نخواهم داشت

پس بگذاره دوباره و دوباره و دوباره بگویم

که دوستت می دارم 

حالا و همیشه

دوستت می دارم ...

 

 

ترجمه ترانه جان لنون  "  WOMAN  "

  

[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 20:53 ] [ بهار ]

[ ]

خلوتی با صدای ابراهیم منصفی

 


امروز دل به هیچ کار ندادم ..

همه چیز تعطیل و فقط استراحت در خنکای خانه و تماشای رقص پرده های بلند ..

و بازی نور و گلهای قالی ...

و خلوت شبانه ، معطر به چای تازه دم و شکوفه گلهای بهار نارنج ...

و صدایی که مرا می برد به سالهای دور ...

و راههای دور و آن شرجی داغ جنوب وطنم ...

که از همان اولین دیدار سالهای کودکیم مرا اسیر عشفش کرد ...

و حزن و اندوه عمیق مردمانش ...

ورای نگاه تیره و داغ و خنده های شاد و پوستهای سبزه تند که عطر آبی دریا را داشتند  ..

و این نبرد همیشگی بین عطش و تمنا و غم و حسرت ...

که در موسیقی و شعر و ادبیات جنوب ایران نقش می خورد و در دل آدمی رسوخ می کند ...

 

 

ابراهیم منصفی در سال 1324 در بندرعباس به دنیا آمد ...

پدرش مردی آوازخوان بود اهل میناب که صدایش زنی  از دیار صحرا باغ لار را جادو کرد اما این سحر زیبا کوتاه مدتی پس از تولد ابراهیم  از میان رفت و آنها از هم جدا شدند و او کودکی و نوجوانی اش را در کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش گذراند .

 

 

دوره دبیرستان بود و هوای داغ و شرجی بندر و آن کوچه های خاک گرفته و دریایی آنقدر آبی که آدم را عاشق و شیدا می کرد و ابراهیم دست به قلم برد و آوای قلبش روی کاغذ جاری شد و اولین مجموعه شعرش به نام " مروارید ساحل "  در چند شماره اندک منتشر شد .

شعر آزاد می سرود و شاملو و نیما الگویش بودند و تخلصش را " رامی " انتخاب کرد و شعرهایش ترکیبی شد از اقلیم و جغرافیای بومی وطنش و جهان پیرامون که داشت کشفش می کرد و در سال 1347 که شعرهایش در مجلات معتبری همچون خوشه و فردوسی به چاپ رسید  نام این جوان سیه چرده لاغر اندام با عینکی بزرگ روی چشمان تیره بر سر زبانها رفت .

 

 

در سه فیلم کوتاه به کارگردانی حسن هاشمی بازی کرد و جایزه اول سینمای آزاد برای فیلم نهنگ به شهرتش افزود و در کنار فیلم به سرودن شعر ادامه داد و با موسیقی ملل مختلف آشنا شد و تا توانست در باره آنها مطالعه کرد و علاقه بسیاری به موسیقی فلامینکو اسپانیا و موسیقی هند پیدا کرد . این گونه گونی و تنوع فوق العاده باعث شد تا اشعار و ترانه هایش رنگ و بوی اجتماعی بگیرد اگرچه اجرای ساده و روان او با آکورد گیتار مهر نقشی خاص و منحصر به فرد به ترانه های او زده است

 

 

تقدیر برای او فراز و نشیب بسیار رقم زد . دو ازدواج و جدایی زود هنگام و سومین ازدواجش که سه دختر و یک پسر به او هدیه داد اما تنها پسرش بنیامین در پنج سالگی درگذشت و او را دچار اندوه و مصیبت بی پایانی کرد.

سالها معلم بود و به واسطه مسائلی شغلش را از دست داد  و دست به گریبان با مشکلات مالی و درهم شکسته و خرد شده در اولین شب تیرماه 1376 در پنجاه و دو سالگی به مرگی خودخواسته جهان را بدرود گفت .

 

 

ترکیب زیبا و بی بدیل اشعار ترانه هایش با گویش محلی و نوای گیتار و ملودی های مدرن بدعتی در هنر موسیقی جنوب  ایران شد که بعدها راه را برای هنرمندان جوان دیگر روشن نمود اما بسی جای تاسف و حسرت که نخستین آلبوم ترانه‌هایش، ده سال پس از مرگش منتشر شده‌ و هنوز نامش ، اشعارش و ترانه های زیبایش برای نسل امروز ایران زمین ناشناخته و مهجور مانده است .

 

 

آیدا شاملو از او می گوید :

رامی«درها باز می‌شود به خانه ما پا می‌گذارد، دو تای‌اند انگار، می‌گذاردش زمین، از خودش بزرگتر است تکیه‌اش می‌دهد به دسته مبلی که شاملو در آن نشسته. می‌نشیند روی زمین کنار گیتارش، بی‌کلمه‌ای. با انگشتان هواییش آغاز می‌کند، آرام‌آرام، یکی‌شدن ساز و انسان.... طوفان به پا می‌کند. اشتیاق فضا را می‌آکند، نوای گرم مادرانه گیتار، و آواز حنجره زخمی رامی در حیرت چشم‌ها، نگاه‌ها، سکوت‌های محنت تبار ما را، از عاشیق‌ها تا تروبادورها، از کولی‌های گرانادا تا مالاگا، از سایات نووا تا مرسدس سوسا تا فرانسیس به‌بی. پیام‌آوران مهر و شفقت و دوستی، خنیاگران خسته، لحظه‌ها را نوشیدیم ساعت‌ها را لحظه بر لحظه‌ای گریست، شب شده‌است خنیاگر تنها خانه را ترک می‌کند با گیتارش این‌جا بود آیا...»

آیدا سرکیسیان، آذرماه ۱۳۸۴/ دهکده فردیس

 

 

 

شبانه

اینک دوباره

وقت هوائی دیگر است

هوائی از آنگونه که زندگی را

در مشامت عطر آگین میکند

و اندوه را

معنائی همسان شادمانی

می بخشاید.

غم را

در لبخندی میشکوفاند

و زشتی را

به هیئت جمالی می آراید.

باری

من خواهان هوائی تازه ام.

در سپیده دمان دهی سبز

احساس میکنم من

حضور عشق را

در رایحه ی گیسوانی که می شناسم

و قلبی که بیدریغ مرا دوست می دارد.

آری جهان

با دهکده ای کوچک و سبز

اکنون تنها بهشت من است

و اینجا

بر خاکی زاینده و مهربان

من درختی خواهم شد:

ریشه در اعماق

با انبوه جوانه ها

شکوفه

و برگ.

 سال ۱۳۵۸

لینک دانلود ترانه های رامی

 

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/06-Khosha%20Fasli%20ke.mp3

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/12-Ay%20Abnabat.mp3

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/11-Avvalin%20Dokht.mp3

با سپاس از وب سایت خوب  http://rami.ir

[ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 1:22 ] [ بهار ]

[ ]

Marie Laforêt

دیشب قرار بود مجموعه بزرگ موسیقیایی ام را جمع آوری کنم

اما میان انبوهی از صفحات و کاست ها و سی دی ها ...

در میان فریادهای آذرخش و صدای پر شتاب باران  ...

همه شبم به ترانه و رویا گذشت ....


ماری لافورت   Marie Laforêt

خواننده مشهور فرانسوی

که نام اصلی اش Maïtena بوده به معنای "دوست داشته شده "

Maïtena Marie Brigitte Doumenach

در سال 1939 از پدر و مادر ارمنی تبار به دنیا آمد  ...

کودکی سختی را در زمان جنگ جهانی دوم به همراه مادر و خواهرش دور از پدر که در زندان آلمانها بود گذراند .

تنها سه ساله بود که به او تجاوز شد و کابوس این حادثه تلخ مدتها بر زندگیش سایه انداخت .

بعد از جنگ همه خانواده به والنسینس Valenciennes رفتند  و پدرش کارخانه ای را برای تولید قطعات ریل قطار به راه انداخت و مدتی بعد به پاریس رفتند  و ماری ادامه تحصیل داد و در مدرسه به کارهای نمایشی رو آورد .

 

در سال 1959 به جای خواهرش در یک کنسرت رادیویی شرکت کرد و برنده شد .

و کارگردانی به نام لوئیس ماله او را برای بازی در فبلم انتخاب کرد و از آن پس چهزه ای شناخته شده بود که در فیلمهای بسیاری در سال 1960 نقش آفرینی کرد و با کارگردانی به نام ژان گابریل البیکوکو ازدواج کرد . در فیلمها به آوازخوانی پرداخت و ترانه هایش به علت صدای لطیف و اشعار زیبا در فرانسه محبوب شد و بعدها ملودی ترانه هایش از موسیقی امریکای جنوبی و اروپای شرقی و ترانه های ارمنی و موسیقی پاپ انگلستان الهام گرفت .

 

او با آهنگساران و ترانه سراهای به نام در فرانسه همچون آندره پوپ André Popp و پیر کور  Pierre Cour همکاری کرد و در انتهای دهه شصت خواننده ای مشهور شد اما چون نمی توانست ترانه های دلخواهش را بخواند به تدریج علاقه اش را به خواندن از دست داد و به شهر ژنو در سوئیس رفت و گالری هنری در آنجا افتتاح کرد و موسیقی را کنار گذاشت .

 

در سال 1980 به بازی در فیلمهای فرانسوی  - ایتالیایی پرداخت و دوباره به دنیای موسیقی بازگشت ودر سال 1988 آلبوم مشهور Les Vendanges de l'amour را منتشر کرد و  در سال 1993 بار دیگر پا صحنه نمایش گذاشت و در سال 2005 تور دور فرانسه برگزار کرد و فروش کنسرتهایش بی نظیر بود  و آلبوم معروف دیگرش  به نام Fragile de A à Z released در سال 1994  به بازار راه پیدا کرد .

او در حال حاضر در  دامنه کوههای آلپ در کشور سوئیس زندگی می کند و دیگر به پاریس بازنگشت .


LA  PLAGE

ساحل

 

می توان بدوت ثروت

بدون حتی سکه ای  

همچون شاهزادگان زندگی کرد ...

اما بدون تندرستی ..

نه .. هرگز .. نمی توان ...

می توان بدون عظمت و شکوه ..

که در واقع هیچ نیست ..

ناشناخته در تاریخ اما آسوده زندگی کرد ..

اما بدون تندرستی ..

نه .. هرگز .. نمی توان ...

ضعفی شیرین و حسی خوب برای لمس شدن

آنچه از تولد با ما است


در میان آتش فروزان جوانی

لذت زاده می شود و عشق نیرو می بخشد

با تابشی خیره کننده...

اما بدون تندرستی ..

عشقی نخواهد بود ... نه هرگز ... نخواهد بود ...


بوسه خوشحالی کودک

اندوه را در میان اشکها محو می سازد ..  

پروردگارا ...

خرد و حکمت عظیمت ..

بارانی است همیشگی بر قلبهاهایمان

و مرهمی از عشق ...

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/marie%20laforet%20-%20la%20plage.mp3

منبع : ویکی پدیا

[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 7:44 ] [ بهار ]

[ ]

میهمانی خلوتم

 


این روزها میان اعداد و ارقام گمشده ام ..

پرونده های قطور و تصمیمات مهم و نگرانی از بابت آینده ...

چه باید کرد و چه خواهد شد هایی ...

که مثل ابرهای سنگین و خاکستری آسمان امروز بر زندگیمان سایه انداخته ...

گرمای کلافه کننده و غبار خستگی و ترافیک هر روزه را ..

زیر جریان سرد و یخ زده و باطراوت آب جاری از دوش از یاد می برم ...

و فنجان چای تازه دم با عطر دارچین را به میهمانی خلوتم می خوانم   ..

و صدایی گرم که از عشق می خواند ..

 

زنی جوان به نام  Adele Laurie Blue Adkins یا با نام هنری اش Adele

در سال 1988 در شهر تاتنهام انگلستان به دنیا آمد از مادری جوان و تنها به نام پنی ادکینز و پدری که آنها را وقتی ادله سه ساله بود ترک کرد و دخترک هرگز او را نبخشید . چهارساله بود که خواندن را شروع کرد و الگویش دختران گروه " Spice Girls " بودند .

نه ساله بود که با مادرش که فروشنده مبلمان و برنامه ریز آموزشهای مخصوص بزرگسالان بود به برایتون نقل مکان کرد  و بعد شهر بریکستون و در آخر به محله وست نوروود در جنوب لندن  و در آنجا بود که او اولین ترانه اش را به نام Hometown Glory ضبط کرد در حالیکه فقط شانزده سال داشت .

در ماه می سال 2006 از مدرسه  BRIT School for Performing Arts & Technology فارغ التحصیل شد . چهار ماه بعد از فارغ التحصیلی دو ترانه  از او مقام چهارم  را در وب سایت PlatformsMagazine.com بدست آوردند و حرکت او در جاده موسیقی آغاز شد . شرکت در کنسرتهای بسیار و ترانه هایی که جوایز موسیقی را به خود اختصاص می داد .

در سال 2008 خانه مادرش را ترک کرد تا در ناتینگ هیل به تنهایی زندگی کند و بتواند نوشیدن الکل را ترک کند و آلبوم ترانه های همان سالش توانست تا جولای 2009 بیش از دو میلیون نسخه فروش داشته باشد  و او را برنده جایزه " بهترین هنرمند جدید"  در پنجاه و یکمین مسابقات Grammy Awards نماید و با موفقیتهای بعدی او توانست اولین خواننده ای باشد که رکورد فروش سه میلیون نسخه از آلبومهایش را در طول یک سال در انگلستان  برجای بگذارد .

ابتلا به نوعی پولیپ خوش خیم روی تارهای صوتی اش و عمل جراحی بعد از آن او را برای مدتی از صحنه موسیقی دور نگاه داشت اما او با موفقیت به صحنه رقابت بازگشت تا شش جایزه Grammy Awards را در سال 2012  به همراه عنوان بهترین آلبوم سال را از آن خود کند .

اندامی کمی چاق با صورتی دلنشین و دخترکانه و موهای بلوند عروسکی  و صدایی  کنترالتو و قوی با تحریرهای لطیف  و نرم او را به چهره محبوب این روزهای موسیقی بریتانیا تبدیل کرده .

سبک موسیقی او R&B, soul, country soul, blues, jazz است و دو آلبوم با نامهای 19 و 21 منتشر کرده و از ترانه های مشهورش می توان از :

Set Fire To The Rain  ، Someone Like You ، Daydreamer یاد کرد .

برای این پست ترانه ای از او را انتخاب کرده ام به نام  :

Make You Feel My Love

تا عشقم را احساس كني ...

 

وقتي باران بر چهره ات می بارد

و همه جهان با تو سرجنگ آغازيده

آغوش گرمم را پيشكش ات خواهم كرد

تا عشقم را احساس كنی ...

 

آن هنگام كه شب سايه مي افكند و ستاره ها پديدار مي شوند

و كسي اشكهايت را نمي سترد

مي توانم به درازای ميليونها سال

تو را در آغوش بگيرم

تا عشقم را احساس كني  ...

 

ميدانم كه هنوز مرددی

اما اشتباهي در انتخابت نبوده

از همان لحظه كه ديدم ات اين را می دانستم

شكی در خاطرم راه نيافت كه تو به من تعلق داری

گرسنگی خواهم كشيد 

کتک خواهم خورد

در خیابانها بر زمین خواهم افتاد

و هر کاری برایت خواهم کرد

تا عشقم را احساس کنی ...

 

طوفانها بر دریای مواج و جاده های افسوس می تازند

بادهای دگرگونی ،  وحشی و آزاد می وزند

اما هرگز همچو منی نخواهی یافت

می توانم شادمانت کنم

رویاهایت را تحقق ببخشم

هرکاری برایت انجام دهم

برای تو به انتهای جهان بروم

تا عشقم را احساس کنی ....

 

[ سه شنبه سی ام خرداد 1391 ] [ 22:38 ] [ بهار ]

[ ]

مادربزرگهای ماتروشکا


کسانی که مسافر کشور روسیه بوده اند ....

به خوبی با مجسمه های معروف ماتروشکا matryoshka

یا عروسکهای زیبای تو در توی کوچک شونده که داخل یکدیگر قرار می گیرند آشنا هستند .

و حتما چند تای آنها سوغات سفرشان بوده .


" سرگی مالیوتین " نقاش مشهور روسی ، با الهام از مجموعه‌ای از عروسک‌های چوبی ژاپنی که هفت خدای بخت و اقبال را نشان می‌دادند و بزرگ‌ترین عروسک مربوط به Fukurokuju، - خدایی خوشحال و تاس، دارای چانه‌ای بسیار دراز - بود که درون آن ۶ خدای دیگر تودرتو قرار داشتند ، عروسکهایی را طراحی کرد .

 

این طرح توسط " واسیلی وزدوچکین " صنعتگری معروف ، در یک کارگاه اسباب‌بازی تراشیده شد و توسط سرگی مالیوتین نقاشی شد. این نمونه از ۸ عروسک تشکیل شده بود؛ که بیرونی‌ترین آن دختری با خروس بود، و پس از آن ۶ عروسک دختر دیگر و یک عروسک پسر و درونی‌ترین آن‌ها یک نوزاد بود.

نام این عروسکها را ماتروشکا گذاشتند که واژهٔ «ماتروشکا» برگرفته از اسم‌های روسی ماتریونا (Matryona) و ماتریوشا (Matriosha) است که برای دختران روس به کار می‌رود. حرف «ک» در ماتروشکا، «ک» تصغیر است.

 

در سال ۱۹۰۰ میلادی ، «م.ا. مامونتووا»، همسر «ساوا مامونتوو» هنرشناس معروف روسیه ، عروسک‌ها را در نمایشگاهی جهانی در پاریس به نمایش گذاشت و این اسباب‌بازی، مدال برنز دریافت کرد و به زودی در دیگر نقاط روسیه بسیاری آغاز به ساخت ماتروشکاها در سبک‌های گوناگون کردند.

عروسک‌های توخالی از چوب درخت زیرفون (کُپ) و در تعداد ۵ یا بیشتر یا کمتر و به صورت تو در تو با تزیینات و رنگ آمیزی متنوعی ساخته می‌شود . ماتروشکا از اواخر سدهٔ نوزده میلادی به عنوان نماد و هدیه یادگاری روسیه درآمده‌است.

 

هنرمندان نوین، سبک‌های گوناگونی از عروسک‌های تودرتو ساختند. معمول‌ترین موضوع، مجموعهٔ حیوانات، نقاشی پرتره و کاریکاتورهای سیاست‌مداران مشهور، موسیقی‌دانان، و ستاره‌های نامدار فیلم‌ها بودند. عروسک‌های ماتروشکا که رهبران کمونیست روسیه را تصویر کرده‌بودند، در سال‌های آغازین دههٔ پایانی هزارهٔ میلادی، با تجزیه شوروی، بسیار محبوب شدند. امروزه بسیاری از هنرمندان با استعداد روسیه در نقاشی عروسک‌های ماتروشکا تخصص دارند که مقولات تخصصی از اشیاء، مردم و طبیعت را تصویر می‌کنند.

 

اگرچه اصل اشیای تودرتو در روسیه آشنا بوده‌است و به سیب‌های تراشیدهٔ چوبی و تخم‌مرغ‌های عید پاک در سال  1885 باز می‌گردد که دارای مرغ، جوجه، تخم‌مرغ و زرده تخم‌مرغ تودرتو بوده‌اند.

" ماتروشکا " نسخه مردانه نیز دارد که عموماً بابوشکا (babushka) یا ددوشکا (dedushka) نامیده می‌شود و پیرمردی روس است.



و حالا هشت مادربزرگ سرحال و شاد روسی با چشمهای خندان و گونه های صورتی ....

از دهکده " بورانوف"  ( Buranovo ) در غرب منطقه " Udmurtia " ....



که جایی است در منطقه سردسیر اورال میانی و مابین رودخانه های " Kama " و " Vyatka "

همچون عروسکهای زیبای ماتروشکا با لباسهای سنتی در رنگهای زنده و شاد و سربندهای مخصوص زنان روستایی و گالشهای چوبی گروه موسیقی را تشکیل داده اند به نام :

بورانوفسکی بابوشکی  " Buranovskiye Babushki "

که به معنای مادربزرگهای اهل بورانوف است .


آوازهای زیبا و اجرای منحصر به فرد این گروه در سراسر روسیه شهرت بسیار پیدا کرده .

اعضای گروه عبارتند :

زویا ، گالینا ، ناتالیا ، والنتینا ، یکاترینا ، گرانیا ، آلوتینا ، یلیزاوتا و مدیر هنریشان " اولگا "

Granya Baysarova ،  Alevtina Begisheva ، Zoya Dorodova ، Galina Koneva ،Natalya Pugachyova ،Valentina Pyatchenko ،  Yekaterina Shklyaeva ، Yelizaveta Zarbatova

Olga Tuktaryova – artistic director




آنها در دهکده خود همچون سایر زنان دیگر ،

به کارهای معمول خانه و آشپزی و نگهداری از حیوانات اهلی شان مشغولند 

و البته همچون اغلب خانمها در باره سنشان علاقه ای به صحبت ندارند .


در زمان کنسرتها آنها تبدیل به هنرمندانی می شوند

که لباسهایشان را عوض می کنند و به طور جدی به تمرین می پردازند

و با انرژی  فوق العاده ای به روی صحنه می روند .



و از آوازهای قدیمی فولکلوریک روستایشان تا پاپ مدرن را با چنان شور و  نشاطی اجرا می کنند

که شنوندگان و تماشاگران برنامه هایشان را بی اختیار به وجد می آورد  .


آنها برنده چندین مسابقه موسیقی داخل کشورشان شدند

و حالا با اجراهای بین المللی ، آوازه این مادربزرگها در چهان پیچیده است .



در مصاحبه ای با خبرنگار فرانس پرس مادربزرگها گفتند که به دنبال شهرت و ثروت نیستند .

و درآمد کنسرتها برای ساخت کلیسیایی در دهکده کوچکشان صرف می شود .



ترانه وبلاگ " مهمانی برای همه " Party for Everybody

با اجرای این گروه است .

http://www.4shared.com/video/E_o49ZWS/Buranovskiye_Babushki_-_Party_.html



پی نوشت :

منابع این پست بسیار بسیار گوناگون بود  ..

از ویکی پدیا تا فرانس پرس و وب سایتهای موسیقی فولکور کشور روسیه

برای پیدا کردن تصاویر مادربزرگها در دهکده شان شاید بیش از یک ساعت وقت صرف شد .

امید که لذت ببرید .

[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 22:29 ] [ بهار ]

[ ]

شارلز آزناوور


چندین و چند صفحه سی و سه دور قدیمی یادگار اولین سفرم به پاریس است ..

که تمام قفسه های مغازه کوچک را به دنبالش گشتم ..

تا صدایی را بیابم که مرا جادو کرده بود ...

 

" شارلز آزناوور "    CHARLES AZNAVOUR  ..

با نام اصلی اش " شاهنور وارناق آزاناووریان "  Shahnour Varenagh Aznavourian

در سال 1924 در پاریس از پدر و مادری ارمنی به دنیا آمد .

پدرش آشپز بود و او از نه سالگی روی صحنه رفت و آواز خواند و رقصید .

و بعدها در تئاتر هم به ایفای نقش پرداخت و نام هنری " آناوور "  را برای خود انتخاب کرد .

ادیت پیاف خوانده مشهور فرانسوی مبهوت صدای او شد و او را با خود به به تورهای فرانسه و آمریکا برد .

به خاطر ترانه های عاشقانه و پر احساسش به او لقب فرانک سیناترای فرانسه را داده اند .

 

مردی با قامت کوتاه و چشمها و ابروان تیره و شیارهای عمیق در چهره ...

و صدایی منحصر به فرد که در فواصل بالا شفاف و زنگ دار است و در نتهای پایین خش دار و عمیق ...

او یکی از قدیمی ترین خوانندگان مرد فرانسه است که توانسته شهرتی جهانی را برای بیش از 50 سال حفظ نماید

بیش از صد آلبوم و 1000 ترانه به زبانهای :

فرانسوی ، انگلیسی ، ایتالیایی ، اسپانیایی ،  آلمانی ،  روسی و ارمنی از او به یادگار مانده است .

علاوه بر خوانندگی او از دهه 1950 وارد سینما شد و در بیش از 60 فیلم بازی کرد.

اولین آنها " سر مقابل دیوارها " به کارگردانی فرانژو بود .

 

و معروفترین آنها :

" به پیانیست شلیک کنید " به کارگردانی فرانسوا تروفو

" گذرگاه راین "  اثری از کایات

و " ادیت و مارسل " به کارگردانی لولوش است .

در سال 1972 خاطراتش را در کتابي با نام آزناوور به روايت آزناوور منتشر ساخت .

 

و در سال 1974 با اجرای ترانه "she" در بریتانیا به موفقیت بزرگی دست پیداکرد و این ترانه به صدر جدول تک ‌آهنگ‌های بریتانیا رسید و همچنین در سال 1975 در سراسر جهان بیش از یک میلیون نسخه به فروش رسید که جایزه صفحه طلایی را نصیب این آهنگ کلاسیک کرد.

از دیگر ترانه‌های مشهور وی به انگلیسی می‌توان به "Dance in the Old Fashioned Way" اشاره کرد.

او به همراه دوست قدیمی خود " لون سایان"  Levon Sayan“ موسس یک بنیاد خیریه به نام "آزناوور برای ارمنستان" است.

 

آزناوور" تور جهانی خداحافظی خودش را در اواخر سال 2006 آغاز کرد که تا به امروز ادامه دارد.

درسال 2009 وی به عنوان سفیر ارمنستان در سوییس و همچنین نماینده دایم این کشور در سازمان ملل متحد در ژنو منصوب شد.

 

 

ترانه " ایزابل " او را بسیار دوست می دارم ....

اجرایی دکلمه وار و پر احساس که در قلب آدمی ته نشین می شود ...

 

 

 

مدت مدیدی بود که دلتنگ بودم  

و تصور بیداری از اوهام ممکن نبود ..

اما صدایت همانی بود که جستجویش می کردم   

و آرزوی اینکه پیش از آنکه درنگ کنی ...

دوستم داشته باشی ...

ایزابل .... محبوب من ...

 

همچون لغزیدن انگشتان میان شکاف سنگهای سخت ...

عشق به نرمی زیر پوستم خزید ...

با نهایت سماجت و قدرت ...

و اینک دیگر آرامش از وجودم رخت بربسته است ...

ایزابل ... محبوبم ...

 

ساعتهای با تو بودن گذرا همچون ثانیه ها است ..

و روزهای دوری از تو به اندازه سالها ...

چه کسی به عشقم طعم عذاب بخشید ...

آنها که ورای تصورم ، جسمم را پریشان کردند ...

ایزابل ... محبوبم ...

 

تو در وجودم در آمیخته ای  ... همچون نوری در تاریکی ...

برای عشقت زیستم و اینک زمان مرگم فرا رسیده ...

و من تنها دلخوش به نوازش سایه تو هستم ...

آه ! ...  اگر سرنوشتت را برای همیشه به من گره می زدی ...

ایزابل ... محبوبم ...



http://www.4shared.com/mp3/dIJ595bu/Charles_Aznavour_-_Isabelle_-_.html

 

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 3:29 ] [ بهار ]

[ ]

Boney M




وقتي پسردائي هفده ساله ام ...

موهاي مجعدش را بلند كرد و تاب داد و مثل كلاه دور سرش گذاشت ..

و شلوار جين تنگ با دم پاي گشاد پوشيد ..

و يقه پيراهن ليمويي تنگش را باز گذاشت ...

دايي جان فقط رفت داخل اتاقش و به زن دايي گفت برود هر وقت مثل آدميزاد شد برگردد خانه ...

هرچه برادرهاي ديگر وساطت كردند كه جوان است  و كمي بعد دلش را مي زند ..

به خرج دائي جان نرفت كه نرفت ...

و پسردائي بعد از چند روزي خانه خاله جان آواره بودن ..

رفت سلماني و با حسرت موهاي تابيده اش را كوتاه كرد و مثل بچه آدم برگشت  ..

و با يك دنيا بغض نشست پاي برنامه كانال دو تلوزيون به تماشاي  گروه باني ام  ...

بانی ام (به انگلیسی: Boney M) ...

گروه موسیقی مشهوري در دهه ۷۰ میلادی بود ....

که از ۴ سیاهپوست اهل هند غربی تشکیل می‌شد....

بابي فارل ، ليز ، مارسيا و ميزي ويليامز ...




آلفونسو «بابی» فارل در سن 15 سالگی خانه خود در جزیره آروبا در دریای کارائیب را ترک كرد

و  ملوانی پیشه کرد و سپس راهی نروژ و آلمان شد تا به عنوان دی‌جی فعالیت کند.

سال 1974 او از سوی فرانک فرایان ...

که ترانه‌سرا و خواننده «بانی ام» بود به عنوان شومن گروه انتخاب شد.




تمام ملودی‌ها و ترانه‌ها توسط یک آلمانی به نام فرانک فاریان، تهیه می‌شد ...

حتی وی به جای هر چهارتای آنها پشت صحنه می‌خواند ....

و در اکثر مواقع (به غیر از برخی از اجراهای زنده) آن چهار تن فقط لب می‌زدند....

در واقع این گروه ۴ نفره توسط فاریان برای روی صحنه گلچین شده بودند.

این گروه در زمان خود علاوه بر کشورهای غربی...،

در ساير كشورها مانند شوروی و ایران نیز پرطرفدار بود....

این گروه، و نیز گروه سوئدی آبا، از شناخته شده‌ترین گروه‌های موسیقی غربی در این کشورها بودند.

اولین حضور بانی ام در آلمان با اجرای ترانه Daddy Cool در برنامه تلویزیونی Musikladen ...

که در آن زمان برنامه ای مهم و مشهور بود، در 1976 انجام شد ....

بعد از این نمايش تلویزیونی، فروش این ترانه به تعداد باورنکردنی 100.000 نسخه در هفته رسید .

از آن آلبوم  ترانه  Take The Heat Off Me  نیز فروش خوبی داشت ....

و در جولای 1976 ترانه Daddy Cool اولین ترانه اول بانی ام در فهرست آلمان شد....

همان سال گروه با اجرای تازه ای از ترانه Sunny از Bobby Hebb مجددا به موفقیت فراوان رسید

و این ترانه در  آلمان و انگلستان مقام اول را كسب كرد .



داستان ترانه Ma Baker که درباره یکی از جنایتکاران آمریکایی (مامان- ما- بیکر و پسرانش) است ...

توسط یکی از کارمندان فاریان در یک کتاب پیدا شد...

 فاریان ابتدا مایل بود ترانه ای در باره جان دیلینجر (John Dillinger)، گانگستر دیگر آمریکایی بسازد،

اما کارمندش او را راضی کرد تا به جای آن داستان Ma BaRker را انتخاب کند

و نام او را هم به Baker تغییر دهد تا قافیه بهتری داشته باشد.

فاریان در نهایت راضی شد و موفقیت بی نظیر این ترانه – 8 میلیون کپی در جهان –

آن را به عنوان پرفروش ترین ترانه دیسکو تاریخ ثبت کرد.

تک ترانه بعدی Belfast با صدای قوی مارسیا برت بود

و به عنوان پر طرفدارترین موسیقی شنوندگان رادیو انتخاب شد.

نکته جالب در این گروه این بود که در واقع فقط لیز و مارسیا می توانستند بخوانند ...

و فاریان خودش به جای بابی فارل و میزی ویلیامز میخواند ...

صدای این دو عضو گروه فقط در ترانه هایی که به کر قویتر نیاز داشت شنیده میشود.

البته ناگفته نماند که اجراهای زنده آنها واقعا زنده بود و از یک گروه خوب پس زمینه نیز استفاده میکردند.

در ماه مه 1977 ترانه Ma Baker و Belfast در فهرست Top 10 اروپا بودند ...



و در سال بعد با ترانه های Rivers of Babylon و Brown Girl in the Rain موفق شدند

تا عنوان دوم را به عنوان پر فروش ترین تک ترانه های تاریخ فهرست بندی انگلستان را کسب کنند.

در سال 1978  «بانی ام» به اولین گروهی بدل شد ...

که از سوی لئونید برژنف٬ رئیس جمهور شوروی سابق برای اجرا به این کشور دعوت شد

یک هواپیمای نظامی این گروه را از لندن به مسکو برد

و گروه در حضور دو هزار و 700 نفر در «میدان سرخ» به اجرای موسیقی پرداخت.

 

جوایز فراوانی که در این دوره نصیب گروه شد آنها را در فهرست محبوب ترین گروههای پاپ اروپا قرار داد

از جمله این جوایز میتوان به :

 Golden Otto از مجله موسیقی BRAVO، Golden Europe، Golden Lion

و صفحه های طلایی و پلاتینی از کمپانیهای متعدد ضبط صفحه اشاره نمود.

گروه اصلی در سال 1986 از هم پاشید ...

و از آن زمان فارل به تنهایی یا با همراهی افراد مختلف به اجرای موسیقی پرداخت.

در سال‌های اخیر او با نام «بانی ام بابی فارل» فعالیت می‌کرد.

وي در دسامبر 2010 در حاليكه در تور موسيقي روسيه بود در هتل از دنيا رفت ...

 

منبع : http://www.hamavaz.com

 


[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:6 ] [ بهار ]

[ ]

عطر صدای سزن آکسو



روزمره گی چیز عجیبی است ...

مثل طنابی بر دست و پای اندیشه ات مهار می زند ...

در شتاب رود خروشان حوادث تو را با خود می برد ...

معقول نشسته ای و داری با اوراق و اعداد روی میزت کلنجار می روی  ...

هزار کار نکرده در گوشه سررسید سال 91 منتظرند تا تیک بخورند ...

تلاش و معاش و هر روز از پی روز ...

و ناگهان ..

بادی تند پنجره ها را از هم بازمی کند ...

آسمان همچون کودکی بغض های تلنبار شده اش را بر سر شهر فریاد می زند ..

پا می کوبد و می غرد ...

و هزار هزار تیله سپید یخی از آن بالا بر سر مردمان فرو می ریزد ...

 


و میان این همهمه و غوغا ...

دکمه ای کلید می خورد ...

و صدایی همه جادو می خزد تا انتهای پستوی فکرت ...

همانجا که کلی خاطره گذاشته ای از آن شهر که بی مثال و بی مانند است ...

و خیابانها و کوچه ها و آبهایی آبی فیروزه ...

و شبهایی فقط برای عاشق شدن ...

 


سزن آکسو  SEZAN AKSU  

شاعر ، ترانه سرا ،آهنگساز ،  خواننده و بازیگر شهیر ترکیه ...

در شهر سارای کوی    saraykoy ترکیه به دنیا آمد ...

سه ساله بود که به همراه خانواده اش به ازمیر رفت ...

والدینش او را از آواز خواندن منع می کردند و علاقه داشتند او پزشک یا مهندس شود ..

ولی سزن از غیبت آنها استفاده می کرد و در بالکن خانه به آوازخوانی می پرداخت ...

به درخواست پدرش در دانشکده کشاورزی به تحصیل مشغول شد ..

ولی آن را نیمه تمام گذاشت و به دنبال موسیقی رفت ...

همراه با دوست بسیار صمیمی اش " آژدا پکان "  موسیقی پاپ را در سال 1970 بنیان گذاشت ..

 

اولین ترانه اش " Haydi Şansım Gel Bana "  ( ای شانس به سویم بیا  )...

را در سال 1975 با اسم " سزن سلی "  منتشر کرد .

تا سال 1976 هنوز صدایش ناشناحته بود تا ترانه  Olmaz Olsun Vurdumduymaz

که مقام اول را در رده بندی ترانه های ترکیه  کسب کرد ..

آلبوم اولش در سال 1978 به نام  Serçe  ( گنجشک ) به کمک روزنامه ها آوازه بسیار پیدا کرد ...

و  برای اولین بار در فیلم "مینیک سرچه " ساخته  عاطف ییلماز، به همراه بولوت آراس، نقش اول را بر عهده گرفت.

این شهرت به بالکان و یونان رسید و ترانه هایی که او سرود و تنظیم کرد ...

همچون "Küçük Bir Aşk Masalı"  ،  "Heyamola"  و "1945" ...

 در مسابقات یوروویژن شرکت داده شد و بدین ترتیب رویای او برای نشر موسیقی اش در اروپا تحقق یافت .

 

 در دهه هشتاد سزن آکسو عاشق تهیه کننده ای به نام "  اونو تونچ "  Onno Tunç شد ..

که مردی رمانتیک ولی درکار موسیقی بسیار حرفه ای بود ...

بعنوان یک زوج آنها امضای خود را روی آثاری گذاشتند که مرزهای موسیقی پاپ ترکیه را در هم شکست

ترانه هایی همچون :

Sen Ağlama ( گریه نکن )  ، Git ( برو ) ، ...

در سال ۱۹۸۱ به همراه عادیله ناشیت، شنر شن و آلتان اربولاک ...

در موزیکال "سزن آکسو و کازینواش" ...

و در سال ۱۹۸٦ درموزیکال " هزارسال قبل، هزار سال بعد" ایفای نقش نمود.

موسیقی و هنر بازیگری او در دهه نود به اوج شکوفائی اش رسید ...

 

بهترین آلبوم اش  Gülümse ( لبخند ) که حاصل همکاری او و محبوش بود ...

و ترانه شماره یک این آلبوم   Hadi Bakalım  ( یالا بیا ) در اروپا و ترکیه  طوفانی به پا کرد ..

در سال ۱۹۹۰ سزن به همراه " فرهان شنسوی "  ...

در فیلم "تنهایی بزرگ" ساخته یاووز اوزکان در نقش اول بازی کزد.

او همچنان به ترانه سرایی و آهنگسازی برای دیگر هنرمندان ترکیه نیز پرداخت  ...

در سال 1995  آلبوم  Işık Doğudan Yükselir ( روشنایی از مشرق می تابد )

با تم  موسیقی کلاسیک غربی و سنتی ترکیه شهرت جهانی او را رقم زد ...

در ژانویه  1996  محبوب دیرین سزن ، اونو تونچ در سقوط هواپیمای شخصی اش کشته شد ...

 


و او در نهایت غم و اندوه آلبوم  Düş Bahçeleri ( باغهای رویا ) را به یاد او سرود ...

در سال 1996 با آلبوم Adı Bende Saklı  ( پنهان در درونم ) به عرصه موسیقی بازگشت ...

و همچنان پیشتاز فتح قله های موفقیت شد ...

در سال 2005 او در فیلمی از فاتح آکیم به نام  عبور از پل یا نوای استانبول  ...

Crossing the Bridge : The Sound of Istanbul

بازی کرد و ترانه خاطرات استانبول یا Istanbul Hatirasi را خواند ...

و در اکتبر سال 2007 کنسرتی در سالن رویال آلبرت هال لندن بر گزار کرد ...

بعد از خواننده قدیمی و شهیر ترکیه " زکی موران  " او دومین خواننده ترک بود که در آنجا برنامه اجرا می کرد .


او در طول سابقه کاری خود برای بیش از 400 ترانه شعر سروده و آهنگ ساخته ..

8 صفحه 45 دور، 3 آلبوم سینگل و 27 آلبوم  از او به جای مانده ...

اشعار و ترانه های  او ، عشق و اندوه و امید و زندگی را به می بافد ...

و صدای با قدرت و خش دار و لطیفش کلام را به ملودیی جادوئی بدل می کند ...

در سال ۲۰۰٦ شعرهای او در کتابی با نام "شعر اکسک " جمع آوری شد.

او  در بیش از ۲۰ کشور، نزدیک به ۱٥۰۰ کنسرت برپا کرده،...

و علاوه بر فعالیتهای هنری ....

در زمینه مسائل اجتماعی ، حقوق زنان ، محیط زیست و اصلاح آموزش و پرورش نیز به شدت فعال است .

به او لقب بانوی آواز ترکیه را داده اند ...

آخرین آلبوم او که به تازه گی منتشر شده  Öptüm  ( بوسیدمت ) نام دارد ...


 

ترجمه ترانه "  GIT "

برو

 

تا زمانی که چنین اراده کرده ای ، پس برو

در اندیشه من نباش ..

به خود فکر کن ..

می توانم تنها بمانم ..

تو نیز می دانی هیچ اندوهی تا ابد ادامه نخواهد یافت ...

و من هر زمان می توانم دوباره عاشق شوم ...

از من بر نیامد ...

حق با تو است ...

درنگ نکن و برو ...

هراس نداشته باش ...

 هنوز می توانم دوستت باشم

دیرزمانی بود که قصد جدائی داشتم ..

اما به زبان نیاوردم  ..

برو ... برو ...

نه ! ..

نرو ... لطفا بایست ...

نرو ... بمان  ...

به دروغ گفتم  ...

تاب جدائی از تو را ندارم ...

برای ادامه زندگی ..

بسیار چیزها بین ما هست ...

نرو ... بمان ...

دیوانه وار دلتنگت هستم ...

اما به صلاح هردوی ما است که بروی  ...

پس برو ...

باور کن به اندازه تو  اندوهگین نیستم ...

در درونم برای شروع یک زندگی تازه ...

هیجان و عشق هست ...

پس برو ....



پی نوشت :

منبع : ویکی پدیا

لینک ترانه

 

http://www.4shared.com/mp3/LwkT-Bj_/Sezen_Aksu-Git.html

 

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:34 ] [ بهار ]

[ ]

استاد جلال ذوالفنون



هنوز برایم نوشتن از او بسیار سخت است ...

استاد عزیزی که هفتاد و پنج سال پیش ...

در سرمای اسفند ماه در شهر " آباده " چشم به جهان گشود ...

شمالی ترین نقطه استان فارس ...

بین شهرهای شیراز و اصفهان و یزد و اقلید ....

با هوایی خشک و زمستانهای سرد ...

 

 

استاد " جلال ذوالفنون "  در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد ...

پدر تار می زد و برادرش محمود ذوالفنون ویلن می نواخت و موسیقی نشست در جانش ...

برای ادامه تحصیل به هنرستان موسیقی ملی رفت ...

استاد موسی خان معروفی او را با سه تار پیوند داد و تکنیکهای لازم را به او آموخت ...

هشت سال درس موسیقی از تار و سه تار و ویلن ...

رشته موسیقی به تازگی در دانشکده هنرهای زیبا تدریس می شد  ..

فرصتی برای این هنرمند جوان تا با چهره های شاخص موسیقی ایران ..

همچون مرحوم نورعلی خان برومند و دکتر داریوش صفوت آشنا شود ...

آشنایی که به عمق دانش او از موسیقی اصیل و امکانات ساز سه تار افزود ..

و این مقدمه ای شد تا روی این ساز تمرکز بیشتری داشته باشد ...

اساتید دیگر هم همچون مرحوم صبا و ارسلان خان درگاهی ، راهنمای او بودند ...

 

پس از اتمام دانشکده در همانجا و مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ملی به تدریس سه تار پرداخت ...

و این دوره مصادف بود ...

با همنشینی و کسب فیض از محضر اساتیدی همچون سعید هرمزی و یوسف فروتن ...

 


بعد از انقلاب نیز به همکاری با استاد شهرام ناظری و برخی هنرمندان دیگر پرداخت ..

که اوج این دوران انتشار آلبوم " گل صد برگ " و " آتش در نیستان " با شهرام ناظری ...

و آلبوم " از نگاه یاران " با صدای صدیق تعریف بود ...

البته آلبومهای تکنوازی سه تار هم همچون "  پرواز  " و  " پرنیان " از وی منتشر شده اند ...

 

 

او برای آموزش سه تار به جوانان علاقه مند کتابی تدوین کرد ...

که نقش بسیار مهمی در عرصه آموزش سه تار ایران دارد ...

تا قبل از استاد  جلال ذوالفنون ، کتاب های اول ودوم آموزش تار وسه تاری که ...

مرحوم خالقی تالیف کرده بود ، برای هر دو ساز به کار می رفت ...

اما استاد ذوالفنون کتاب و تمرینات و قطعات خاصی را برای ساز سه تار تدوین کرد ...

و توانست ضمن این که فضای تخصصی سه تار نوازی را گسترش دهد ،...

علاقه مندان بیشتری را به سمت این ساز جلب نماید ...

چرا که  قطعاتی را از دل موسیقی ردیفی و ضربی ها و پیش درآمدها ...

و حتی برخی قطعات الهام گرفته از موسیقی نواحی ایران انتخاب کرد ...

که با ذائقه یک هنرآموز مبتدی همخوانی داشت ...

و آسانی اجرای این قطعات شوق و کشش به سمت این ساز را برای نوآموزان بیشتر کرد....

 

 

از جمله ویژگی های قابل اعتنای سه تار نوازی استاد ذوالفنون ...

سونوریته یا صدا دهی خاصی بود که او در هنگام نواختن سه تار به آن رسیده بود ...

که مختص خود ایشان بود ...

می توان گفت که نوع سه تاری که او می نواخت و صدادهی و زخمه زنی اش منحصر به او بود ...

و در میان شاگردانش گسترش یافت....

قطعات ضربي خيلي در سبك نوازندگي ایشان  نقش داشت ...

تم‌هاي محلي يا ملودي‌هايي از رديف را خيلي خوب در بداهه‌نوازي بسط و گسترش مي‌داد ...

يعني به اندازه ظرفيت صداي يك تار از ساز بهره مي‌بردند ...

و شما لبريز از آن صداي ساز مي‌شديد بدون اينكه از ظرفيت ساز خارج شود ...

و صداي ناخن‌شان خيلي زلال بود و از نظر مطلب چيزي كم نداشت....

 

 

استاد ذوالفنون از جمله رديف‌دان‌هايي است كه هيچ‌وقت پابند رديف نبود....

 رديف در وجودشان نهادينه شده بود و بداهه نوازي ایشان خود رديف جديدي مي‌شد ...

نغمه های محلی در سه تار استاد ترکیب می شد و برداشتی نو عرضه می کرد ...

اگرچه موسیقی ردیفی و کلامی را نیز در نهایت اصالت اجرا می کردند ..

و این رمز موفقیت موسیقی استاد در نزد شنوندگان عادی است ...

که موسیقی در دلشان می نشیند و طرب بر می انگیزد  ...

 

 

شاگردانش  هرگز فاصله سنی با استاد احساس نکردند ...

منش و روحیه مثبت و خوشروئی ذاتی و ظنز نگاهش به زندگی ..

روحی از سرخوشی و تازه گی به جمع می بخشید  ...

که هرگز از یاد آنها که در جوار استاد بوده اند نخواهد رفت ...

 

 

مجموعه ای از نوشته ها و خاطرات وی نیز در کتابی به نام " گل صد برگ " منتشر گشته است ...

همسر گرانقدر استاد خانم مشروطه زنگنه نقش بسیار مهمی در موفقیتهای زندگی او داشته ..

و سهیل ذوالفنون ، فرزند برومند این استاد نیز همراه و یار و یاور پدر در عرصه موسیقی بوده ..

و خود نیز تحقیقات ارزنده بسیاری در باره موسیقی دارد ...

 

 

آخرین برنامه او در جشنواره موسیقی فجر سال 90 بود ...

تکنوازی استاد و سپس همراهی او با گروه اوستا ...

 

 

و حرف آخر استاد در مصاحبه ایشان :

" به طوریكه می‌بینم اكثر گرفتاری‌های مردم ما حاصل توهم است .

بنابراین ترجیح می‌دهم در این زمینه پیامی داشته باشم كه اندیشه‌های خود را به مشورت بگذارید.

تا به صورت تفكر درآید. اگر نه به صورت توهم عقیم و ناتوان باقی خواهد ماند.

یكی دیگر از گرفتاری‌های ما عدم صبوری است، كه باید نیروی صبر را در خود تقویت كنیم.

صبر در مقابل ناملایمات، در مقابل ثروت، در مقابل شهرت و صبر در مقابل پست و مقام .

تا اینكه به آرامش برسیم .

در 28 اسفند سال 1390...

استاد ذوالفنون به علت خونریزی بعد از عمل جراحی ...

در بیمارستان البرز کرج ،  دار فانی را وداع گفت ...

روحشان شاد ..

و یادشان باقی ....


پی نوشت :

موسیقی وبلاگ تکنوازی قطعه ترانه کردی است توسط استاد ،  از آلبوم دانه های مروارید

منبع :

ویکی پدیا

مصاحبه با بهداد بابایی، نوازنده سه تار

http://sazesetar.blogfa.com

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 22:54 ] [ بهار ]

[ ]

giderim




giderim

مي روم

 

 

دیگر با تو نخواهم ماند ...

امشب خواهم رفت ...

بازخواستم بماند برای روز محشر ...

دستهایم را در هم قفل می کنم و می روم ...

 




بر جایت باقی بمان ...

نمی توانم از عمق وجودم فریاد برآرم ...

همجون آب جاری بر انگشتانم ..

می روم ...

 

حالا دیگر نوبت شادی تو ست ...

هیچ اثری از من باقی نخواهد ماند ...

شکایتی نخواهم کرد ...

دندانها را بر هم می فشارم و می روم ...

 



زیر بار دردها ،  نخواهم شکست ...

غرق در بلا و مصیبت می روم ...

همچون گلوله ، همچون تفنگ ...

همچون کوهی متلاشی شده می روم  ...

 

همه چیزم را از دست داده ام ...

این عشق را می شکافم و می روم ...

رفتنم در پنهان نیست ...

درب ها را به هم می کوبم و می روم  ...

 


نغمه ای را که برایت سروده ام ..

از سازم جدا می کنم و می روم ...

می دانی !   گریه نخواهم کرد ..

روی برمی گردانم و می روم  ...

 




از سگها ، از پرنده ها ..

از جوجه های کوچک جدا می شوم و می روم ...

هرچه از تو گرفته ام ..

بازخواهم گرداند و می روم ...



خود را نزدت تحقیر نخواهم کرد ..

بر سینه ام داغ می گذارم و می روم ...

غمگین مباش

نفرینت نخواهم کرد

به سرم افتاده است که بروم  ....

 


" ترجمه ترانه بسیار زیبای احمد کایا "

http://www.4shared.com/mp3/x8CRrFx0/ahmet_kaya_-_giderim.html



[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 21:8 ] [ بهار ]

[ ]

فراغتی برای تماشا


درخت یاس بنفش همسایه شاخه های نازکش را پهن کرده روی دیوار  ...

جوانه های سبز ، زیر آن پوست تیره تقلا می کنند برای شکفتن ...

هوا عطر باران دارد و ابرهای تیره خاکستری که سایه ای از بنفش ملایم دارند ..

در آسمان قدم می زنند و هر وقت دل تنگشان گرفت چند قطره ای روی شهر می پاشند ..

که مردم گرفتار و هراسان و دوان از هر سو  ..

یادشان نرود ...

که در این تقلای زنده ماندن زیر فشار صفرهای طویل که باید پرداخت شوند ..

بهار دارد می آید ..

یه سر پنجه و آرام و خرامان ...

عطر و بوی مستانه اش را از دشتها و رودها و صحراها می گذراند ....

و از بالای قله های سپید در خیابانهای خیس شهر روان می کند  ...

 

دلم می خواهد ساعت پر شتاب این زندگی آشفته دمی می خوابید ...

زمان کند می شد و فراغتی می ماند ...

برای تماشا ..

برای بوئیدن ..

برای دلتنگی ..

برای عشق ورزی ...

برای زنده بودن و زندگی کردن ...

 

 

نام تورج شعبانخوانی را شاید خیلی از جوانهای نسل جدید نشنیده اند ...

زمستان 1329 در تهران به دنیا آمده ...

کوچکترین فرزند خانواده با سه خواهر و سه برادر دیگر ...

که نه فقط اهل موسیقی نبودند بلکه یکی از برادرها حتی قهرمان و مربی کشتی بوده ...

تورج جوان هم در ابتدا زیر نظر برادر بزرگتر تنی به تشک رساند ..

اما روح با احساس و پر شورش با خشونت بیگانه بود ...

نغمه ها در ذهنش می نواختند و او را به سوی موسیقی سوق دادند ...

با جاز و درام شورع کرد ..

و بعد گیتاری خرید و با صدای پر از حزنش با آن نواخت و خواند ...

در امتحان ورودی دانشگاه علم و صنعت قبول شد ..

اما در رشته مهندسی هم تاب نیاورد و همه چیز را رها کرد تا در موسیقی غرق شود ...

شاگرد استاد حنانه شد و اصول و قواعد آهنگسازی را آموخت ...

در این دوره آموزشی ،  دخترخاله اش خانم سمین غانم هم او را همراهی می کرد ...

و البته هنرمندانی همچون هوشمند عقیلی و حبیب و هنگامه اخوان ....

با ساخت ملودی ترانه های ستار و ابی و مازیار و مرجان به شهرت رسید ...

 

 

ولی اوج این خلاقیت در دو ترانه مشهور "  پروانه من "  و "  آدمک " فریدون فروغی بود ...

اشعار عصیانگر زیبا و ملودی پرشور کوبنده ....

و صدایی که احساس را مثل ضربه های چکش فرود می آورد ..

او و فریدون فروغی در بیست سالگی با هم آشنا شده بودند ...

هردو شیفته سبک " بلوز " و  " ری چارلز  " بودند ...

و همکاریشان دو تصنیف جاودانه در تاریخ موسیقی بر جای گذاشت ...

 

 

فرهاد مهرداد الگوی نسل آنها  بود ...

موسیقی پیشرو اعتراضی و اجتماعی که نه فقط از عشق که از دردهای مردمان پیرامونشان می خواند ...

تورج شعبانخوانی وطن را ترک نکرد و همچنان به ساخت ملودی ادامه داد ....

و با خوانندگان جوان نسل نو همچون مجید غفوری و آریا آهنچی و روزبه میرزاده همکاری کرد ..

 

یکی از زیباترین ترانه هایش که شعرش را آقای فرهاد شیبانی سروده ..

و تورج شعبانخوانی ملودی و آهنگش را ساخته و خودش اجرا کرده ...

ترانه  " دیگه دیره  " است ...

برای همه کسانی که هرگز عشق ورزیدن را دیر نمی دانند ...

 


هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره ست

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره ست

هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه

 

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره

تا گلی بر سر ایوان تو پژمرد و فروریخت

شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت

 

دوری بین من و تو دوری باغ و تماشا است

دوری بین من و تو دوری ماهی و دریا است

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره



دانلود آهنگ چشمای تو(دیگه دیره) تورج شعبانخانی

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 0:27 ] [ بهار ]

[ ]

حدیث عشق من و ...



این روزهای ماه اسفند ...

همیشه روزهای بی قراری ام بوده ...

حس گنگی که در رگهای بدن نبض می ند ..

عطش رفتن و رهایی ..

روان شدن در پیچهای جاده ..

دور شدن از همه چیز و همه کس ..

خلوتی با دل ..

با آن بخش از وجود که مجال بروزش نیست در روزمره گی ها ...

شوریدگی و دیوانگی ...

که پدال ترمز را از یادت می برد ..

و جاده می شود رفتن و رفتن ...



جایی که بزنی به سبزی مه آلود خنک ...

کودک درونت را در آغوش بگیری  ..

با نسیم برقصی ..

و مو افشان کنی در نوازش باد ...

پاهای برهنه را به خاک سرد بسپاری ...

که انگار تو را به زمین و آب و آتش پیوند می دهد  ..

و ترانه ای است که همیشه همراه من بوده ...

از آن سالهای دور تا این سالهای نزدیک ..

صدایی نوازشگر و پر سوز ..



از عباس مهر پویا ..

هنرمندی که با تئاتر شروع کرد ...

نواختن ساز عود را نزد استاد عرب تبار آموخت ..

و گیتار  را زیر نظر استاد اسپانیایی خود اروین مورره ...

و اولین اثر جدی اش " کلبه سرخپوستان " با گیتار الکترونیک در انجمن هنری ایران به سال 1336 ...

اولین کسی بود که گیتار برقی را به موسیقی ایران معرفی کرد ..

از سال 1342 جهانگردی و سفر به نقاط ناشناخته را آغاز کرد ...

سفری هم به هندوستان داشت در سال 1347 ..

و ساز سیتار را از محمود میرزا با راهنمایی  استاد بزرگ موسیقی هند " راوی شانکار "  آموخت ...

نواهایی را که آموخته بود به هم آمیخت ..

و در کنار اشعار ترانه سرایانی همچون " پرویز وکیلی " ، "  تورج نگهبان "  و  " داریوش روشن  "...

ترانه های جدیدی را خلق کرد که در یاد و خاطره ها با طراوت و زیبا باقی ماند ...

او همه عمر در پی بی قراری درونش به سفر پرداخت ..

و در بهار سال 1371 در 65 سالگی ..

به علت ابتلا به بیماری سرطان چشم از جهان فرو بست ..

یکی از زیباترین ترانه هایش ..


قبیله لیلی  نام دارد  ..

با شعر زیبایی از پرویز وکیلی و ملودی و اجرای خودش ...



حدیث عشق من و تو


حدیث ابر بهاری

به من چه می رسد ای دوست


از این همه غم و زاری

تو از قبیله لبخند


من از قبیله ی اندوه


فضای فاصله صد آه

فضای فاصله صد کوه


تو از قبیله ی لیلی ، آه


من از قبیله ی مجنون


تو از سپیده و نوری


من از شقایق پُرخون


تو از قبیله ی دریا




من از نژاد کویرم


همیشه تشنه و غمگین


همیشه بی تو اسیرم


حدیث عشق من و تو


حدیث ابر بهاری


به من چه می رسد ای دوست


از این همه غم و زاری


دانلود ترانه :

http://www.4shared.com/audio/-KVfWMpO/mehrpuyaghabileye_leiliwwwiran.html



[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 2:6 ] [ بهار ]

[ ]

یکصد سال موسیقی با استاد غلامحسین بنان

هشتم اسفند ماه امسال یادش یکصد ساله شد ...

بزرگمرد آواز ایران ...

که صدا ،  آوازها و چهره با صلابت و ستبرش ..

نسلهای متمادی را در نوردید ..

و همواره زیبایی و طرواتش را حفظ کرد ..

نامش به تاریخ موسیقی ایران گره خورد ...

و اختری شد فراروی عاشقان و پژوهشگران موسیقی ...

استاد غلامحسین بنان ...

در اردیبهشت ماه سال 1290 در محله قلهک تهران به دنیا آمد ...

شش ساله بود که خوانندگی و نوازندگی ارگ و پیانو را شروع کرد ...

و مادرش که نوازنده بسیار ماهر پیانو بود راهنمایش شد  ...

اولین استادش در موسیقی ایرانی پدرش بود ....

و استاد دومش مرحوم میرزا طاهر ضیاء ذاکرین رثایی و سومین استادش مرحوم ناصر سیف بوده اند..

سال 1321 برای اولین بار صدای او همراه با عده ای از هنرمندان دیگر از رادیو تهران به گوش مردم ایران رسید ...

آقای روح الله خالقی که در آن زمان در رادیو مسئولیت داشت ...

آقای بنان و آقای وزیری را در حضور استاد صبا می بیند ...

آقای بنان خواندن قطعه‌ ای در سه گاه را آغاز می‌ کند و استاد صبا هم با ویلن او را همراهی می‌ کند  ...

هنوز “درآمد” تمام نشده که آقای خالقی به صبا می‌ گوید: “شما نواختن ویلن را قطع کنید” ...

و به بنان اشاره می‌ کند تا گوشه حصار را بخواند ،...

 بنان مکث نمی‌ کند و با چنان مهارت و استادی درآمد حصار را می‌ خواند و به سه گاه فرود می‌ آید ...

که استاد روح اله خالقی بی اختیار بلند می‌ شود و او را در آغوش گرفته و می بوسد ...

و آینده وی را در هنر آواز درخشان پیش بینی می کند...

از بدو شروع برنامه " گلهای رنگارنگ " استاد پیر نیا او را برای همکاری دعوت کرد ...

ریز و بم ها و تحریرهای صدایش مخصوص اوست ..

و نه فقط در آواز قدیمی و کلاسیک ایران استاد بود ..

بلکه بر نغمه های مدرن نیز تسلط کامل داشت ..

و تصنیف جاودانه " الهه ناز " او از این دست است   ...

او را بزرگترین اجرا کننده آوازهای سبک دو استاد مسلم موسیقی ...

آقای وزیری و  آقای خالقی می دانند  ..

 و همچنین آثار استاد صبا و  محجوبی ..

استعداد عجیبی در مرکب خوانی و تلفیق شعر و موسیقی داشت ...

که ستایش همیشگی موسیقی دانان و شنوندگان را بر می انگیخت ..

در سال 1332 بنا به پیشنهاد آقای خالقی به اداره کل هنرهای زیبای کشور رفت ..

و با سمت استادی آواز هنرستان موسیقی ملی مشغول به کار شد ..

و در سال 1334 ریاست شورای موسیقی رادیو را بر عهده گرفت ..

برنامه های  گلهای جاویدان و گلهای رنگارنگ و برگ سبز و سایر برنامه های متعدد در زمینه موسیقی

با شرکت اساتید تراز اول همچون  روح الله خالقی ، ابوالحسن صبا ، مرتضی محجوبی ، احمد عبادی ، حسین تهرانی ، علی تجویدی و …

از یادگارهای برجسته فعالیتهای او در رادیو می باشند ..


در آذر ماه 1336 وقتی با اتومبیل شخصی اش در جاده کرج رانندگی می کرد ..

با کامیونی تصادف کرد و بینایی چشم راست خود را از دست داد ...

و از آن پس همواره با عینک دودی در انظار ظاهر می شد ..

ده سال بعد از این حادثه فعالیتهای هنری او به تدریج کمتر و کمتر شد ..

مدتها بود که به ناراحتی جهاز هاضمه مبتلا بود و حنجره اش دیگر کشش بیان حس آوازهایش را نداشت ..

در بیست سال انتهای زندگیش هیچ فعالیت چشمگیری نکرد ..

و کوشش پزشکان و مراقبت ها و از خود گذشتگی های همسر مهربانش خانم پری بنان هم موثر نیفتاد ..

و در بعداظهر روز پنج شنبه اسفند ماه سال 1364 ...

خورشید پر فروغ عمرش در بیمارستان ایرانمهر قلهک خاموش گشت ...

مزار ساده او در امامزاده طاهر کرج در کنار سایر ادیبان و بزرگان این خاک  ..

همواره محل میعادگاه او با دوستدارانش از نسلهای بعد است ..

که نه فقط استاد را از یاد نبرده اند ..

بلکه او را افتخار تاریخ کشورشان می دانند ...


 از ماندگارترین ترانه های استاد می توان به :

آهنگهای  آذربایجان ، آمدی جانم به قربانت ، یار رمیده ، الهه ناز ، می ناب ، رویای هستی ،....

خاموش ، مرا عاشقی شیدا ، کاروان ، روز ازل ، نوای نی و سرود همیشه جاوید ای ایران اشاره کرد.

روحش شاد  و یادش جاودان ....

 

موسیقی این پست تصنیف زیبای "  اگر خدا خواهد " از استاد بنان است ...

برانم از دل عشق تو را اگر خدا خواهد

گریزم از میدان بلا اگر خدا خواهد

روم بجایی که غم نباشد خدا اگر خواهد

چنین به عاشق ستم نباشد خدا  اگر خواهد

قسم به تار موی تو که از جهان رمیده ام من

چو آخرین فروغ مه،به بام شب پریده ام من

ز بس کشیده ام جفا

روم به آن جزیره ای که زورقی گذر ندارد

بود ز دیده ها نهان کسی از آن خبر ندارد

به جز من و به جز خدا

در آن دمی که ماه تابان،شراب شادی،کند به جام شب سیاهم

من از خدا کنم تمنا،که او گناه مرا ببخشد،به روی ماهم

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 21:17 ] [ بهار ]

[ ]

اگه عشقی نباشه آدمی نیست ...


ترانه ها ترکیب موزون و دلنشین اشعار و ملودی و صدا و احساس هستند ..

هریک جایگاه ویژه ای دارد و هماهنگی اش است ...

که ترانه ای را در دل می نشاند ..

روح را تکان می دهد و جان را به آتش می کشد ..

و برای همیشه در تقویم زندگی آدمها به خاطراتشان گره می خورد و جاودانه و تازه باقی می ماند ....

حالا اینکه چند سالت هست و در کجای جغرافیای جهان هستی و زبانت چیست دیگر مهم نیست   ..

مهم آن حسی است که بتواند تارهای روح را بنوازد ..

مفهومی که به عمق برود ..

واژه گانی که به فریاد بدل شود ..

و یکی از کسانی که ید طولائی در این کار دارد و بسیاری از ترانه های ماندگار مدیون اشعار خوب و نابش هستند ..



اردلان سر فراز است ..

مردی از خطه داراب ...

شهر ی در جنوب استان فارس و با سه ساعت فاصله تا دریا ...

اینقدر که ماشین را برانی و چشم ببندی و باز کنی و کنار آبی ترین آبی ها به تماشای غروب دلتنگ بندر بنشینی 

تابستان گرم سال 1329 بود که به دنیا پا گذاشت ...

با پدری 20 ساله و عاشق پسرش ...

دوره ابتدائی را به مدرسه شهر آزاد رفت و دبیرستان امیر کبیر ...

مادر ذوق شعر داشت و قلم را به دستش داد ...

و دبیران دبیرستانش آقای داشمند و عبدالرحیم  معزی راهنمائی اش کردند ...



سیکل اول را که تمام کرد به شیراز رفت و دبیرستان سلطانی ..

دیپلم را گرفت و در رشته روانشناسی و علوم تربیتی مدرسه عالی پارس تهران پذیرفته شد ...

فارغ التحصیل شد و در تهران ماند ..

اگرچه بیماری پدر او و سه برادر و یک خواهر و مادرش را به شدت می آزرد و رنج می داد ...

پسر عموی مادرش حسین سرفراز که شاعر و روزنامه نگار بود او را برای کار به رادیو ایران و ابراهیم صهبا معرفی می کند ..

تا آن زمان اشعار نیمایی و غزل های زیبا می سرود  ...

اولین ترانه ای که سرود " نمکدون " بود با صدای عارف و آهنگسازی عطاالله خرم که توفیق چندانی نداشت ..

و قصه شهر سکوت یا آهنگ فریدون شهبازیان و صدای عارف ...

و ترانه بسیار زیبای " اگه یک شب تو را در خواب ببینم "  با آهنگ محمد سریر و صدای مخملین محمد نوری  ...

ولی ترانه " آن روز فراموشم نمی شه "  اولین ترانه اش برای خانم گوگوش در پاییز سال 49   ....

جرقه ای بر خرمن ترانه سرایی زد ...

هنوز اون روز فراموشم نمی شه ،

که با دست قشنگت روی شیشه      

کشیدی عکس قلبی و نوشتی       

واسه امروز و فردا و همیشه


سال 51 میلاد نوی ترانه هایش هست ..

و همکاری او با آهنگسازان و خوانندگان به نام که ملودیها و جنس صدا و حس خواندنشان به اشعار او نزدیک است ..

و در این زمان است که ترانه های  ...

دو راهی ، جاده ، دو پنجره ، من و گنجشکای خونه ، مرداب ، کویر ...

کوه ، عسل ، طلاق ، نیمه گمشده من ...

پنجره جدیدی در ترانه سرایی می گشاید ....

ترانه های او مرز مخاطب عام و خاص را پشت سر گذاشت ...

به میان مردم رفت و با شادیها و غمها و عاشقانه هایشان گره خورد  ..

آنقدر که فروش صفحه 45 دور ترانه  " مرداب " در جمعیت محدود آن زمان ایران ...

از مرز یک میلیون گذشت ...

و زمزمه هر روزه مردم محله های بالا و پایین شهر شد ...

شعرهایش  صادق و ساده و صمیمی و به دور از استعاره های پیچیده و تصویر سازی است ...

انگار دوستی چندین ساله نشسته و دارد برایت درد دل و حکایت می کند و فلسفه زندگی را برایت می گوید   ...

تو اگه با من باشی ، قلبت می میره                     

گرمی دست تو رو ، دستام می گیره

چی می شد اگر تو رو ، زودتر می دیدم               

حالا می بینم تو رو، ولی خیلی دیره.



ترانه هایش به روی پرده سینما می رود ...

ترانه ای به نام دستای تو با صدای داریوش که برای فیلم دشنه ساخته شد ...

ای که بی تو خودم و تک و تنها می بینم                 

هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم.

 

اردیبهشت سال 52 اردلان در اردوی سربازی حین تحصیل است و فراق پدر که بیمار است او را بسیار دلتنگ کرده  ..

شعری می سراید به نام  " چشم من "

که با صدای داریوش اقبالی جاودانه می شود ....

چشـــم من بیــــا مــــنو یــــــــاری بکـــن                       

گونه هام خشـــکیده شـــد کـاری بکن

غــــیر گــــریه مگه کاری می شـه کـــرد                      

کــــاری از مــــا نمــــیاد زاری بکـــن

پدرش سالار قصه ها و شعرهایش بود ..

ولی بیماری سیروز کبدی روز به روز تحلیلش می برد ..

اجل فرصت دیدار آنها را فراهم نکرد  ..

و اردلان در جاده بود که پدر به دیار باقی شتافت ... ...

حسرت آخرین وداع بغضی شد که همه زندگی او را رها نکرد ...



و شعر جاده با صدای لطیف خانم گوگوش این غم عمیق را در دل همه شنونده ها نشاند ...

خدا گریه ی مسافر و ندید         

دل نبست به هیچ کس و دل نبرید

آدم و برای دوری از دیار        

جاده رو برای غربت آفرید.

شاخص ترین ترانه هایش در سال 52 سروده شد ...

دو پنجره روایت عشق و جدایی ...


 

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن             

دو تا خسته دو تا تنها ، یکیشون تو یکیشون من .

 

ترانه  " اجاق " اثری اجتماعی و روایتگر مردمانی خاموش ..

 

غریب و گنگ و بی فریاد ، اجاقی سرد و خاموشم     

نفس هام سرد و یخ بسته ، زمستونه تو آغوشم

یه روز تو سینه ی سردم هزاران شعله برپا بود           

تنم فانوس شب سوز شبای سرد یلدا بود.

 

و عاشقانه ترین ترانه هایش  ...

 

من و گنجشکای خونه ، دیدنت عادتمونه                

به هوای دیدن تو ، پر می گیریم از تو لونه

 

از سال 53 او به همکاری با دیگر خوانندگان و آهنگسازان می پردازد  ..

که ترانه های غزل ، مستی ، فاصله ، شقایق ، چراغ  و بسیاری دیگر از آن جمله اند ...

به خصوص ترانه صدای بارون با ملودی بابک افشار و صدای گرم ستار ...

بوی موهات زیر بارون ، بوی گندم زار نمناک        

بوی سبزه زار خیس ، بوی خیس تن خاک

 


شعرهایش بسیار لطیف هستند و واژه ها انگار با موسیقی می رقصند ...

و شاعر آنچه را در دنیای حقیقی در دلش می گذرد در شعر به تصویر می کشد ..

و شاید رمز جاودانگی اشعارش هم همین باشد ...

سال 54 برای او سال عاشقی نیز هست ..

در حسرت محبوبی که دیگر نیست ...

دل به سیه مویی از شهر شعرو ادب شیراز  می بندد بلکه آرامشی ..

و دیگر  عنان اختیار واژه با او نیست ....

چرا که کلام شاعران فریاد دل است  ...

و اوج این عشق ترانه " عسل " شد ...  

 

می یام از شهر عشق و کوله بار من غزل

پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل

کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه

 

اما این شش سال زندگی مشترک برای او به جهنمی تبدیل می شود ...

پرده ای پر از دروغ و تزویر ...

و سال 59 این نمایش به پایان می رسد  ...

هرگز حاضر به صحبت در باره جزئیات نشد ...

فقط گفت " همه چیز مانند یک سوء تفاهم بود "..

زخم دلش را برداشت و رفت سراغ شعر  ..

و هرگز از پشیمانی سخن نگفت ...

 

اگر دیوانگی کردم دلم خواست

ز خود بیگانگی کردم دلم خواست

اگر که اعتماد چشم بسته

به خصم خانگی کردم دلم خواست

پشیمان نیستم از آنچه بودم

پشیمان نیستم از ماجرایم

همین هستم همین خواهم شد از نو

اگر بار دگر دنیا بیایم

 

آینه دلش زنگار نپذیرفت و از هر چه رنگ تعلق داشت دوری جست ..

و قلندر دنیای ترانه شد ...

در سال 58 آلبومی هم به نام برگ زرد منتشر کزد ...

و در بهار سال 1362 جلای وطن کرد ...

بی اعتنا به  آنها که می خواستند تن به ابتذال دهد و شعرش را بفروشد به یک مشت دلار ...

در حومه دوسلدورف آلمان  در کارگاه چوب بری  مشغول به کار شد ...

تنی خسته ولی وجدانی آسوده ...

او سالهای زیادی در آلمان و یونان و ترکیه و ایتالیا و آمریکا روزگار گذرانده ..


و اشعار و نوشته هایش  حالا عطر و بوی سفر و غربت دارند ...

دو کتاب از او توسط نشر ورجاوند منتشر شده است ...

از ریشه تا همیشه  ..

سال صفر ...

که مجموعه ای از اشعارش را دربر می گیرد ...

او همواره نجیبانه و صبور ، چشم بر همه چیز بست و سرفراز ماند ...

و گلایه هایش را از نامردی روزگار و نارفیقی دوستان ..

تنها در اشعارش جاری کرد ..

 

آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا

 

گله دارم گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم

آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا،

گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

شما که حرمت عشق رو شکستین

کمر به کشتن عاطفه بستین

شما که روی دل قیمت گذاشتین

که حرمت عشق رو نگه نداشتین

فریاد من شکایت یه روح بی قراره

روحی که خسته از همه زخمی روزگاره

گلایه من از شما حکایت خودم نیست

برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست

اگه عشقی نباشه آدمی نیست

اگه آدم نباشه زندگی نیست

نپرس از من چه آمد بر سر عشق

جواب من به جز شرمندگی نیست

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 18:28 ] [ بهار ]

[ ]

زمزمه ای برای شب


شب بلندی است ...

پرده ها را کنار زده ام ...

شهر آمده و نشسته در قاب پنجره های بلند  ...

چراغهای خانه ها یکی پس از دیگری خاموش می شوند  ...

نسیمی خنک لابلای وسایل خانه می خزد   ...

فانوسهای آسمان روشن است ...

سر روی زانوانم گذاشته ...

خوابش نمی برد ...

دست می کنم در حلقه های قهوه ای موهایش ..

و آرام زیر لب برایش خواب را زمزمه می کنم  ...

لای لای لای لای

گل لاله

پلنگ در کوه چه می ناله

برای دختر خاله ....

 

لالائی زیبایی که پسرم از همان نوزادی به آن خو گرفته ...

و یادگار لالایی های  زیبایی است .....

که کودکی مرا در کنار مادر و مادربزرگهای مهربان رنگ پاشید و نقش جاودانه زد ....




پریرخ شاه یلانی در سال ۱۳۱۸ از خانواده ای کاشانی تبار در تهران به دنیا آمد ...

نخستین درسهای آواز را نزد استاد نصر الله زرین پنجه در ردیف آوازهای ایرانی فرا گرفت ..

به هنرستان عالی موسیقی رفت و در شاخه اپرا از کنسرواتوار عالی موسیقی تهران فارغ التحصیل شد  

صدای «لیریکو اسپینتو |Lyrico Espinto» داشت و نزد خانم اولین باغچه بان اپرا آموخت ...

و بعد از آن برای تکمیل آموخته‌های خود به کشورهای ایتالیا، آلمان، و اتریش سفر کرد ...

و در چند آکادمی به تحصیل موسیقی پرداخت ...

ذوق سرشار او به زیبائی و هنر باعث شد تا گل آرائی را در کشور ژاپن و نزد اساتید بیاموزد ...

با حسین زنگنه ، صاحب شرکت تاکسی ایر ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد ...

در سالهای زندگی مشترک وقفه ای در کار هنری اش پیش آمد ...

و حادثه رانندگی در سال 1350 یبنایی چشمانش را گرفت ...

و زندگی مشترکش از هم پاشید  ...



پس از این حادثه بود که با عزمی راسخ و اراده ای مثال زدنی کارهای هنریش را دوباره آغاز کرد ...

در خرداد 1351 اولین رسیتال در تالار رودکی ..

و بعد انتشار آلبومهای مختلف و اجرای اپراهای مشهور از جمله ..

اپرای " دون کارلوس " به کارگردانی والترپل که نقش او " صدای آسمانی " بود ...

 و در زمینه موسیقی ایرانی ...

اجرای ترانه " ای نوع بشر " ساخته علی اکبر شهنازی با شعر آقای امیر جاهد در آواز اصفهان ..

که با تنظیم فرامرز پایور  در تالار رودکی اجرا نمود ...

صدای او سوپرانو لیریک است ...

با زیر و بمی بسیار دلنشین که وسعت و تنوع پرده هایی که می تواند اجرا کند باعث شده تا سبکهای گوناگون را بتواند تجربه کند ..

از شاخصه های مهم آثارش بازخوانی ترانه های بومی و فولکلوریک ایران به صورت کلاسیک است ...

سیصد ترانه و صدها اجرا  از لالائی های زیبای ایران و جهان تا سمفونی نهم بتهون ..

که باعث شد تا مدال طلای بین المللی آواز و تقدیرنامه های بسیار از محافل هنری جهان به او داده شود

همچنین به پاس خدمان نیکوکارانه و فعالیتهای بیشمار فرهنگی " سفیر بین المللی حسن نیت " لقب گرفت ...



در سال 1377 پس از سالها برای اولین بار  در جشنواره گل یاس به  اجرای عمومی پرداخت ..

و بعد کنسرتهای بسیار در شهرهای مختلف ایران برای بانوان   ...

شعرهای کوتاه نوشته است و کتابهای :

«پری لالایی ها، سروده‌های پری زنگنه برای همه سالان»

«سخنی به خوشی: حرفهایی بزرگ در کتابی کوچک»

و فرهنگ جامعی  به نام " آوای نامها از ایران زمین " ....

که از جمله مهمترین نام نامه ها در زبان فارسی است و تدوین آن پنج سال به طول انجامید ..

و در حال حاضر نیز کتابی با عنوان " شما هم با من آواز بخوانید " را در دست تالیف دارند ...

که در مورد سرگذشت هنرستان عالي موسيقي، پايه‌هاي موسيقي كلا‌سيك در ايران، اولين خوانندگان كلا‌سيك غربي و تجربيات او روي صحنه است...                 

او هرگز نابینایان را فراموش نکرد ...

و به نگارش درباره زندگي نابينايان و دغدغه‌ها و خواسته‌هاي آنها پرداخت...

كه حاصل آن در كتابي با عنوان  " آن سوی تاریکی  " در سال 87 منتشر شده است  ...

كتابی در باره نابينايان موفق، تاريخچه نابينايان، مدارس نابينايان در دنيا و خاطرات زندگي خودش در دوران نابینایی ....

کنسرتهای بسیار به نفع سارمانهای فرهنگی نابینایان برگزار کرد  ...

و مدتی نیز ریاست روابط فرهنگی و اجتماعی نابینایان ایران را به عهده داشت ...

از ترانه های ماندگار او...

شكار آهو ، رشيدخان ، دي بلا‌ل ، آي ليلي ، مستم مستم ، دو به دو ،  بارون بارونه ، ‌اسمر اسمر ، قد بلند ...  

می باشند ...

منزل پدری اش در کاشان است و ماهی یکبار به آنجا می رود  ...

و با انجمنی در آن شهر به نام  " انجمن جوانان سهراب سپهري " همکاری می کند  ....


خانه‌اي قديمي در كاشان است متعلق به حاج‌آقا احسان از مردان خوشنام اين شهر ....

كه اين خانه در اختيار اين انجمن قرار گرفته.....

اعضاي اين انجمن بدون هرگونه چشمداشت مالي فعاليت مي‌كنند ...

و در اين انجمن كلا‌س‌هاي تئاتر، سفالگري، خطاطي و... برپا مي‌شود ....

و قسمتي هم به موزه شاعر بزرگ منوچهر شيباني اختصاص دارد....

همچنين بخشي از اين فضا اقامتگاهي تفريحي براي گردشگران است....

اعتقاد دارد که علیرغم همه مشکلات استقبال خانمها از موسیقی بسیار خوب است ...

و امید دارد که در آینده شاهد موفقیتهای بسیار خانمها در این زمینه باشد ....

 

منابع :

http://parizangeneh.com

مصاحبه ای با او توسط  پ. براتی (اعتماد ملی) در ارديبهشت ۱۳۸۶

 

پی نوشت :

پنجمین روز از ماه اسفند ...

روز زیبای سپندارمزد فرشته نگاهبان زمین و پشتیبان زنان درستکار و پارسا در فرهنگ ایران باستان ...

و نماد ایمان و عشق و محبت و زندگانی سراسر نیک منشی ...

بر همه شما عزیزان مبارک و گرامی باد ...


[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 1:50 ] [ بهار ]

[ ]

Fairytale

الكساندر ريباك  Alexander Igoryevich Rybak  را در اولين بار در مسابقات يورو ويژن 2009 ديدم ..

از كشور نروژ شركت كرده بود ...

جواني لاغر اندام و انرژيك با ويلوني در دست و ترانه اي شاد و زيبا بر اساس موسيقي فولكلوريك  نروژ ..

چشمهايش برق مي زد و لبخندي گرم و شاد و صميمي همه صورتش را پر كرده بود ..

و گروه رقصنده همراهش بي نظير بودند ..

با همان اولين اجرا ، ‌در دل گفتم كه او برنده است ..

و عليرغم گروههاي موسيقي بسيار حرفه اي و خوبي كه در آن سال بودند ...

او جايزه نهايي را از آن خود كرد ..

متولد 1986 در مينسك بلاروس است ..

وقتي چهار ساله بوده با خانواده اش به نروژ مهاجرت مي كند ...

در پنج سالگي موسيقي را با ساز پيانو و ويولن شروع كرد ..

مادرش  ناتاليا والنتينومونا (  Natalia Valentinovna Rybak )‌نوازنده كلاسيك پيانو ...

و پدرش ايگور الكساندر ريباك ( Igor Alexandrovich Rybak ) نوازنده ويلون معروفي است ..

از ده سالگي در انسيتوي موسيقي " بارات دو اسلو  " مشغول به تحصيل شد ..

او در سال  2004 موفق به دريافت جايزه فرهنگي  Anders Jahre"    " شد ..

در سال 2005  در مسابقان " آيدول نروژ " به نيمه نهائي رسيد ..

و در سال 2006 با ترانه اي كه خود سروده بود به نام  Foolin". " جايزه استعدادهاي برتر نروژ را از آن خود كرد ..

او به همكاري با هنرمندان و خوانندگان بزرگ ادامه داد و حتي به عنوان هنرپيشه روي صحنه تئاتر رفت ..

  /**/

ولي ظهور او در مسابقات يوروويژن 2009 نقطه عطفي در زندگي هنري او شد ..

در رقابتي سخت و تنگاتنگ او توانست با كسب  387  امتياز از داوران ...

نه فقط برنده مسابقات شود ، بلكه ركورد امتيازات يورو ويژن را هم از آن خود كند ..

بعد از مسابقات او شروع به بازي در فيلم  " يوهان " به كارگرداني Grete Salomonsen نمود ..

و تور بزرگي را در نروژ ترتيب داد ..

سال 2010 دومين آلبومش  به نام  No Boundaries منتشر شد ...

و آلبوم آخرش در سال 2011   " Visa vid vindens ängar " مي باشد ...

 

 

 

Fairytale

 پری

 

سالها پيش كه جوانتر بودم

دختري بود كه دوستش داشتم

مال من بود و عاشق به هم بوديم

اگرچه ديگر گذشته است

اما حقيقتي است

كه من به يك پري عاشق هستم

و اهميتي  ندارد

كه ديوانه شوم 

چرا كه نفرين شده اي بيش نيستم

روزها جدال مي كرديم و شبها به هم عاشق مي شديم

هيچ كس همچون او نمي توانست غمگينم كند

و هيچ كس نيز چون او نمي توانست مرا به اوج ببرد

ندانستم چگونه ولي ناگاه ديگر كنار هم نبوديم

و اين روزها

پريم را نمي يابم

اما اگر او را بيابم شروعي دوباره براي ما خواهد بود

من به يك پري عاشق هستم

و اهميتي  ندارد

كه ديوانه شوم 

چرا كه نفرين شده اي بيش نيستم

 

http://www.4shared.com/mp3/9vgk1Q5C/Alexander_Rybak_-_Fairytale.html

 

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 15:9 ] [ بهار ]

[ ]

بیدار شده ای ....

 

گروه شیلر یک گروه مدرن پاپ الکترونیک در آلمان است ..

که نام شاعر پر آوازه آلمانی فردریک شیلر را بر خود گذاشته  ...

و اشعار زیبا و پر احساس و ملودی موزون و لطیف بر این نام صحه می گذارد ...

این گروه توسط کریستوفر فون دیلن Christopher von Deylen  که متولد 1970 است ...

و میرکو فون شلیفن Mirko von Schlieffen در هامبورگ بنیان گذاشته شد ...

اولین آلبومشان به نام " روح زمانه "  Zeitgeist در سال 1999  روانه بازار گردید که شیوه ای نو و متفاوت از ترکیب انواع موسیقی و شعر بود ..

ترانه هایشان به انگلیسی و فرانسوی ترجمه شد و کنسرتهایی در تور دور دنیا گذاشتند و بعدها میرکو فون شلیفن از گروه جدا شد ..

او در کنار ساخت و تنظیم موسیقی تلفیقی از پاپ و الکترونیک و نیو ایج (newage   ) ...

از همراهی هنرمندانی همچون بت فون روت ، کیم سندرز ، سارا برایتمن ، میلا مار ، مایک الدفیلد  و دیگر  هنرمندان  استفاده می نماید ..


ترانه " بیدار شده ای " با اجرای بت فون روت است ...

که مرا می برد به روزهای سرد و یخ زده زمستانهای آلمان ..

 

 

بیدار شده ای

زندگی با همه توانش، با همه شکوه و عظمتش

من و تو را می پروراند

گرمای نیروبخش خورشید وجودم را در بر گرفته

انعکاس لطیف نورش دوباره به اوج رسیده

همچون پروانه اي سبکبال

دانه هاي برف

اغواگر ، تاب خوران  و رقصان در برابرم

گلهاي خوشبو در دستانم

و  درخشش صیقلی قطرات شبتم

من اشتیاقت را نفس می کشم

که امید می بخشد

روز از پی روز

در شادمانی که  احاطه ات کرده

امروز و اینجا

یک نگاه دیگر

پیش از آن که  از این همه بگذری

پروازی راز آلود تا اوج بیش از آنکه به خواب  روی

و نسیم وجودت که می وزد

همچون پروانه اي سبکبال

دانه هاي برف

اغواگر ، تاب خوران  و رقصان در برابرم

گلهاي خوشبو در دستانم

و  درخشش صیقلی قطرات شبتم

روشنای وجودت را احساس می کنم

و در آن غرق می شوم و به خواب می روم

و آخرین سوسوی روشنائی

هرآنچه را گذشته  محو می کند

صبح هنگام تو دوباره از نو زاده خواهی شد

و اندیشه ای  لطیف  آغاز خواهد گردید

همچون پروانه اي سبکبال

دانه هاي برف

اغواگر ، تاب خوران  و رقصان در برابرم

گلهاي خوشبو در دستانم

و  درخشش صیقلی قطرات شبتم

 

 

Du bist erwacht,

mit aller Kraft, mit großer Macht,

in aller Pracht,

Leben wächst für dich und mich

im Sonnenlicht.

Belebende Wärme umhüllt meinen Körper

sanfte Besinnung erblüht wieder neu

 

Schmetterlingsflügel

Schneeflockentanz

Lockende Winde in kleiner Distanz

duftende Blüten in meiner Hand

Tautropfen schimmern, seidiger Glanz

 

Ich atme dein Verlangen ein

lass Hoffnung rein

Tag aus, Tag ein

Welches Glück birgst du in dir

heut und hier

ein Blick zurück, bevor du dich davon bewegst

heimlich entschwebst, bevor du schläfst

dein Hauch verweht

 

Schmetterlingsflügel

Schneeflockentanz

Lockende Winde in kleiner Distanz

duftende Blüten in meiner Hand

Tautropfen schimmern, seidiger Glanz

 

Spür ich noch,

den hellen Schein

lösch dein Licht und schlafe ein

das letzte Glimmen lischt vergangenes verwischt

Morgen schon wirst du neu geboren

Sanfte Besinnung erblüht wieder neu

 

Schmetterlingsflügel

Schneeflockentanz

Lockende Winde in kleiner Distanz

 

duftende Blüten in meiner Hand

Tautropfen schimmern, seidiger Glanz

link_4shared_3MB 

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 11:54 ] [ بهار ]

[ ]

بجه های محله " در دار "


چشم در تصاویر روی پرده ...

صدای ضرب زورخانه می پیچد ..

بازوانی پیچیده در هم و خالکوبی ها ...

و این ملودیهای پر اضطراب حزین ..

بوی مرگ می دهند انگار ..

دلم چنگ می خورد ...

مرگ سکانس آغازین فیلم است ...

روایتی سیاه و سپید از زیر گذر و بازارچه و حمام و کوچه های تنگ ...

که در آنها عشق رنگ خون می گیرد و غیرت و تعصب ...

سپیدی پیراهنها و کت های تیره و کفشهای چرم پاشنه خوابیده ..

کنتراست رنگها خیلی شدید است ..

انگار زندگی یا سیاه است یا سپید و میانه ای نیست ...

راوی عزیز در وب سایت ارزشمندش

http://parand.se/t-yadman-esfand.htm

حکایتی دارد از اسفندیار منفرد زاده و ساخت موسیقی فیلم قیصر   ..

بخشهایی از آن را در اینجا به امانت می آورم ..

امید که حوصله کنید و متن اصلی را از دست ندهید که گنجی است در تاریخ نگاری موسیقی  و سینمای ایران ...

    

" سال 1319 و در بیست و چهارم اسفند ماه از این سال پسری به دنیا می‌آید که خانواده‌اش او را «اسفندیار» و دوستان  نزدیکش «اسفند» می‌نامند. محل تولد: کوچۀ «در دار»، یکی از محله‌های قدیمی تهران، با قهوه‌خانه و حمام و بازارچه‌ای که سی سال بعد می‌شود محلۀ «قیصر» و محل فیلم‌برداری برای این فیلم.

 

از جمله رفقای دوران نوجوانی‌اش یکی مسعود کیمیایی، دیگری فرامرز قریبیان و بعدها هم «احمدرضا احمدی» بوده است. حکایت رفاقت این سه با هم در روایت‌هایی که هر یک از دیگری می‌کند شنیدنی و خواندنی‌ست و از لابلای خطوط باریک آن می‌توانی به عمق و پهنای آن پی ببری. نمونه‌اش، همین خاطره به قلم «احمدرضا احمدی» که به نقل از «مسعود کیمیایی» نوشته است.

« . . . در کودکی و نوجوانی ما، تابستان‌ها در تهران سنت بود که مردم برای فرار از گرما به ییلاق‌های اطراف شهر می‌رفتند و هر کس به فراخور درآمدش یک باغ یا باغچه کرایه می‌کرد. مسعود کیمیایی برایم گفته بود که: «پدرم در یک تابستان باغی در ده ونک کرایه کرده بود و خانوادۀ ما را به آن باغ برده بود. یک ماه از ماندن ما که در آن باغ گذشت، روزها تکراری شدند و حوصلۀ من سر رفت. یک روز جمعه، «اسفندیار منفردزاده» به دیدار ما آمد. پس از ناهار تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم». در کودکی و نوجوانی ما رسم بود جوانان پشت اتوبوس سوار می‌شدند؛ گفت: «من و منفردزاده پشت یک اتوبوس را گرفتیم، اتوبوس از ده ونک بیرون آمد و در جادۀ شمیران به طرف شهر می‌رفت. من ناگهان دیدم ابن سعود پادشاه عربستان که به ایران آمده بود با اسکورت پشت اتوبوس است. من و منفردزاده از وحشت مثل خرچنگ به اتوبوس چسبیده بودیم. موتورسوارهای اسکورت به من و منفردزاده دشنام می‌دادند و می‌گفتند: همین شماها هستید که آبروی مملکت را در انظار خارجی‌ها می‌برید».

اسفندیار - «. . . ساز زدن را از دوازده ـ سیزده سالگی شروع کردم. تنبک می‌زدم. بعد عود زدم. آکاردئون زدم، سنتور زدم، مدت کوتاهی هم ویولون می‌زدم. بیش‌تر کنجکاوی بچگانه بود و فضولی تا به‌طور جدی دنبال نواختن یک ساز به‌خصوص رفتن و تخصص و تبحر یافتن در نوازندگی؛ نوعی بازی بود برایم در دوران کودکی»

در همین سن و سال‌هاست که سر از «رادیو ایران» در می‌آورد. همراه با «جمال وفایی» در برنامۀ کودک «صبحی مهتدی». «جمال»، صدایی خوش دارد و گوشی آشنا با صوت و تجوید و تلاوت قرآن. پدرش قاری و خادم مسجد مجد است نبش بیمارستان سینا در خیابان سپه تهران. «جمال» می‌خواند و «اسفند» می‌نوازد.

 

«. . . شانزده ـ هفده سالم بود که در رادیو «نیرو هوایی»، همراه با «سلمکی» عود می‌زدم. پیش از آن‌که بروم رادیو ایران، دور از چشم پدر، در تئاترهای لاله‌زار، با «روح‌پرور» عود می‌زدم. به این ترتیب بود که به‌طور حرفه‌ای شروع کردم به کار موسیقی، بدون آن‌که حرفه‌ام باشد. یعنی از این راه نان نمی‌خوردم. اگرچه دلم می‌خواست می‌توانستم از این حرفه نان بخورم، ولی پدرم اجازه نمی‌داد. .»

ده سال کار موسیقی در رادیو، تنظیم و رهبری ارکستر دانشگاه تهران در اجرای «اپرای فتح بابل» و «اپرای تخت‌جمشید» اثر دکتر «رضا ناروند» کافی است تا به این فکر و ایده رسید که به مقولۀ موسیقی جدی‌تر و علمی‌ نگاه کند. پس امکانی که برای تحصیل موسیقی در آلمان مهیا شده را باید دریافت. "

«بین ما هر چی بوده تمام شده»، دومین کار مشترک با «شهیار قنبری» و «گوگوش». ترانه‌ای که چهار سال بعد [1351] در فیلم «کافر» ساختۀ «فریدون گله» می‌شنویم، بی‌آنکه به این منظور ساخته شده باشد.

 

اما «کلاه مخملی» را برای اجرا در فیلم «قیصر» می‌نویسند و «سوسن» می‌خواند. شعرش از «تورج نگهبان» است و «شهرزاد» (کبری سعیدی) آن را در صحنه‌ای از فیلم لب می‌زند. موسیقی «قیصر» دومین کار «اسفندیار منفرزاده» در زمینۀ موسیقی فیلم است.

 

ترانه یک‌بار با همین شعر و آهنگ با صدای «آفت»، یکی از خوانندگان معروف کافه‌های لاله‌زار، ضبط و آماده شده است. «اسفندیار منفردزاده» اما کجا و چطور صدای «سوسن» را می‌شنود و پُرزی که در صدای اوست بر دلش بیشتر می‌نشیند.

 

بودجه‌ای برای ساخت موسیقی فیلم در نظر گرفته نشده و قرار نیست «منفردزاده» بابت آن دستمزدی بگیرد، ولی هفت هشت‌هزار تومان آن زمان که برای خودش پولی بوده هزینه می‌‌کنند تا همان ترانه را دوباره با صدای «سوسن» ضبط کنند و روی فیلم بگذارند. 

 

موسیقی فیلم «قیصر»، در سال 1349، همراه با اکران آن بر پردۀ سینما، شنیده شد و مورد استقبال علاقمندان آن قرار گرفت. بسیاری صفحه‌های 45 دور این موسیقی و بعدها کاست آن را خریدند و شنیدند. ساخت و اجرا و انجام این یادگار از آن سالهای دور اما خود حکایتی خواندنی‌ست که «اسفندیار منفردزاده» در گفت‌وگویی با «ناصر زراعتی» آن را روایت کرده است.

«. . . موسیقی «قیصر» ثمره و محصول زندگی دوران کودکی من زیر بازارچه است. قصۀ آشنای بازارچه، عصارۀ زندگی دوران کودکی و نوجوانی‌ام. . . من آن زندگی را دیده بودم. تجربه کرده بودم، با تمام وجودم لحظه به لحظه‌اش را زیسته بودم. صدای ضرب و زنگ زورخانه (که در موسیقی «قیصر» از آن استفاده کردم) بارها و بارها، مرا جلو زورخانۀ «علی تک‌تک» زیر بازارچه، سر جا میخکوب کرده بود.

بچه که بودم، وظیفۀ من نان گرفتن برای خانه بود. وقتی می‌رفتم نانوایی، اگر صدای ضرب را می‌شنیدم، می‌ایستادم جلوی در زورخانۀ «علی تک‌تک» محو و والۀ آن موسیقی شگفت‌انگیز می‌شدم و گاهی وقتی به نانوایی می‌رسیدم که نان گرم و تازه تمام شده بود. ناچار، نان بیات می‌خریدم و در خانه سرزنش می‌شنیدم.

اما بدبختی وقتی بود که هنگام بازگشت از نانوایی، نان‌های گرم و تازه در دست، از جلوی زورخانه می‌گذشتم و صدای ضرب مرا در جا میخکوب می‌کرد. بی‌توجه به دور و برم، بی‌اراده، همان‌طور غرق در شنیدن و نوشیدن صدای جادویی ضرب، گاهی دوتا نان سنگک را تکه‌تکه می‌کردم و می‌خوردم. مادر حرفم را باور نمی‌کرد. اما وقتی یکی دوبار تعقیبم کردند، فهمیدند که راست می‌گویم: می‌ایستم جلوی زورخانه و نان‌ها را تکه‌تکه می‌بلعم.

تمام حسی را که در طول سال های نوجوانی، هنگام شنیدن ضرب زورخانه وجودم را پر کرده بود، در موسیقی «قیصر» خالی کردم. موفقیت این کار گمانم مدیون همین انرژی متراکم شده بود.

. . . آن‌زمان، در سینمای ایران رسم نبود که تهیه‌کننده به «آهنگساز» پول بدهد. من هم که برای «قیصر» موسیقی نوشته بودم، ناگزیر این کار را مجانی کردم. فقط توانستم، آن‌هم با التماس و خواهش و تمنا، دستمزد نوازنده‌ها را از عباس شباویز و شریک مالی‌اش مهدی میثاقیه بگیرم. به زور راضی شدند آن هفت‌هشت هزار تومان دستمزد نوازنده‌های موسیقی فیلم را بپردازند.

اعضای ارکستر را آوردم استودیو میثاقیه، موسیقی را آن‌جا اجرا کردیم که روی نوار ریل ضبط شد. این نوار که به‌اصطلاح «نوار مادر» بود، در همان استودیو ماند. همان‌جا بود که با «روبیک منصوری» آشنا شدم. قرار شد با هم موسیقی را بگذاریم روی فیلم. من قبلا با دقت، وقت‌ها را گرفته بودم و یادداشت کرده بودم که از کجا تا کجای فیلم باید فلان قسمت موسیقی را بگذاریم.
 از صدای ضرب زورخانۀ «علی تک‌تک» تا موسیقی فیلم «قیصر»

 

کارمان که تمام شد و فیلم میکس شد، قرار شد «قیصر» را برای تهیه‌کننده و گروه سازندۀ فیلم، در همان استودیو میثاقیه نمایش بدهیم. فیلم را نمایش دادند. چراغ‌ها را روشن کردند. همه خوشحال و راضی بودند. تهیه‌کنندۀ فیلم، روبیک را صدا زد و گفت: «این موزیک برای فیلم کم است. شما خودت آن‌جاهایی که موزیک ندارد، از صفحه‌های موزیک خودت انتخاب کن و بگذار تا پر شود.»

داشت گریه‌ام می گرفت. رسم بود آن‌زمان که تمام فیلم باید موسیقی می‌داشت. حالا من برای «قیصر» بیست و چند دقیقه موسیقی نوشته بودم. دلم نمی‌خواست بیش‌تر از این موسیقی داشته باشد. کلی کار کرده بودم. حس فیلم را در نظر گرفته بودم. اول باورم نمی‌شد. بعد دیدم نخیر، انگار قضیه خیلی هم جدی است.

واقعا گریه‌ام گرفته بود. رفتم سراغ «بهروز وثوقی» و گفتم: «بهروز! تو را به هر کسی که دوست داری نگذار این‌کار را بکنند.»
گفت: «من نمی‌دانم. تهیه‌کننده باید تصمیم بگیرد.»
کیمیایی همین‌جور مات و مبهوت مانده بود که چه کنیم؟
دست به دامن روبیک منصوری شدم. گفتم: «روبیک جان! خواهش می‌کنم این‌کار را نکن. وگرنه چاره‌ای ندارم جز این‌که موسیقی خودم را از روی فیلم بردارم.»

روبیک واقعا محبت کرد. بالاخره با تهیه‌کننده صحبت کرد. هر طور بود تهیه‌کننده را راضی کرد که اجازه بدهد موسیقی همان‌طور که هست باشد. وقتی این خبر را به من داد، انگار دنیا را داده باشند به‌م. برایم خیلی مهم بود. اوایل کارم بود. موسیقی «قیصر» را هم خیلی دوست داشتم. هنوز هم دوستش دارم.

«قیصر» موفق شد. موسیقی‌اش هم موفق بود. وقتی خواستم موسیقی فیلم «قیصر» را برای مردمی که آن را دوست داشتند و علاقمند بودند، روی صفحۀ گرامافون بیاورم. رفتم سراغ روبیک منصوری که «نوار مادر» را بگیرم. گفت: «ما نوار مادر را نگه نمی‌داریم. نوار را قیچی کردیم. روش افکت ضبط کردیم. ما فقط باند میکس فیلم را داریم.»

معلوم شد که گویا باید پول مختصری بابت «نوار مادر» موسیقی پرداخت می‌شد که نشده و تهیه‌کننده‌ها هم از آن نوارها استفاده کرده‌اند. هر طور بود، به کمک روبیک، از روی باند میکس، آن‌جاهایی که روی موسیقی افکت نبود، کپی کردیم روی نوار ربع اینچ که آن زمان متدوال بود. و از روی همان نوار، صفحات 45 دور موسیقی فیلم «قیصر» را دادیم تکثیر کردند. فکر کنم این اولین صفحۀ گرامافون موسیقی بدون آواز و بدون کلام بود که در ایران پخش شد و مردم هم خیلی استقبال کردند.

http://www.4shared.com/file/131380676/ff2dce2b/GHEISAR.html

 

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 21:0 ] [ بهار ]

[ ]

صدايي به گرمي اميد Julio Iglesias


شخصيت خوانندگان ترانه ها برايم تعريف ويژه اي دارد ...

خواندن و آواز فقط تكرار درست و موزون نتهاي پيش نويس شده نيست ...

نوعي نقاشي است ..

رنگ زدن و جان بخشيدن به كلمات با احساس  و وزني كه صداي خواننده به واژه ها مي بخشد ...

و روحي كه در ملوديها جريان مي يابد ...

اعتقاد دارم كه احساس و فلسفه و افكار خواننده است كه به اشعار و موسيقي جان مي دهد ...

يكي از خوانندگاني كه خودش و شخصيتش به همراه صداي گرم و زيبايش ...

از دوران نوجواني تا به حال با من بوده ..

Julio Iglesias ( خوليو ايگلسياس ) است  ...

متولد 1943 در مادريد ....

پدرش پزشك بود و پدربزرگش خبرنگاري معروف در اندلس ...

ورزشكار بود و دروازه بان تيم فوتبال رئال مادريد و مي خواست فوتباليست حرفه اي شود  ..

همزمان در دانشگاهي در مادريد در رشته حقوق تحصيل كرد ..

وقتي بيست ساله بود تصادف سختي با اتومبيل داشت كه يك سال و نيم ، نيمه فلجش كرد ...

اميد كمي بود كه بتواند به زندگي عادي باز گردد تا اينكه پرستارش گيتاري به او داد ...

شعر مي نوشت و موسيقي گوش مي داد و شروع به خواندن كرد ...

تا دلتنگي اش را در بستر بيماري تسكين دهد ..

اميد به زندگي و حمايت بي پايان خانواده اش و خواست خداوند معجزه اي را رقم زد ...

شروع به راه رفتن كرد و با كمك پدرش بهبود يافت و درسش را ادامه داد و براي يادگيري زبان انگليسي به انگلستان رفت و در آنجا بود كه با دختر ي به نام  Gwendolyne Bollore  آشنا شد كه الهام بخش ترانه معروفش Gwendolyne شد ...

ترانه نوشت و تشويقش كردند بخواند و او در سال 1968 با آهنگ معروف song La vida sigue igual برنده جشنواره موسيقي شد و اين شروع كار حرفه اش بود  ..

در سال 1971 ازدواج كرد و سه فرزند داشت كه اين ازدواج در سال 1978 به جدائي انجاميد ..

صدايش در جهان شناخته شده بود و تورهاي موسيقي اش بسيار طرفدار داشت ..

در سال 1971 آهنگي به زبان ژاپني خواند و بعد آلبومي به زبان آلماني ودر سال 1975 دو  آهنگ به زبان پرتغالي و در سال 1978 اولين آلبومش به زيان فرانسه و ايتاليايي منتشر شد ...

معروفترين خواننده پرفروش دنيا با بيش از 250 ميليون آلبوم فروخته شده و 2600 جايزه طلا و پلاتين به خاطر مهارتش در موسيقي اقتخاري است كه هيچ خواننده اي در تاريخ نداشته است ...

در كار بسيار سختگير و نكته بين است ..

اشعار و آهنگها را با وسواس زياد ، كلمه به كلمه و نت به نت بررسي مي كند ..

تا حاصل كارش احساسي شود كه روح را به لرزه در آورد ...  

بار ديگر ازدواج كرد و صاحب چهار فرزند از همسر زيبايش شد  ..

در سال 2002 بنياد خيريه اي را به ياد مادرش تاسيس كرد ...

او در حال حاضر در كنار خانواده بزرگ و شادش زندگي مي كند ...

و همچنان با صدايي گرم و پر احساس از عشق و اميد مي خواند ....

 

 preguntale 

بپرس

خسته از خواستنت ...

كه شايد برايت بازيچه اي بوده ام  ...

خسته از انتظار ...

كه حتي ندانستي چه تنها جان مي سپارم ...

همواره چنين بوده اي ...

فارغ از آن كه چقدر يكدانه اي برايم  ..

و چقدر دوستت داشته ام ...

اي زن ...

بپرس از دريا ...

زمانهايي كه در خيالت بوده ام ...

و باد نام تو را فرياد مي زد ...

بپرس ...

از باده اي بپرس ..

كه تنهائي ام را در عمري برباد رفته همراهي كرد ...

بپرس ...

خسته از خواستنت

كه شايد برايت بازيچه اي بوده ام  ...

خسته از انتظار ...

كه حتي ندانستي چه تنها جان مي سپارم ...

همواره چنين بوده اي ...

فارغ از آن كه چقدر يكدانه اي برايم  ..

و چقدر دوستت داشته ام ...

از دوستي بپرس ..

زماني كه گرياني ..

بپرس چقدر در انتظار شب بوده اي ...

از او بپرس ...

چه كسي ديگر اشكي براي سوگواري ندارد ..

و تحملي براي احساس ...

از او بپرس ...

پی نوشت : برگردان ترانه از ترجمه انگلیسی انجام شده است ..

http://www.4shared.com/audio/GBH_85mq/Julio_Iglesias_-_Preguntale.html

 

 

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 12:49 ] [ بهار ]

[ ]

جمعه

در وب سایت خوب http://parand.se/tr-jomeh.htm  راوی عزیز  ...

حکایت پیدایش ترانه " جمعه " به زیبائی روایت شده است  ..

قسمتهایی از آن را در اینجا به امانت نقل می کنم و متن کامل را می توانید در وب سایت این عزیز بخوانید ...

شعر و موسیقی و احساس به قدری زیبا و هنرمندانه در این ترانه به هم آمیخته است ...

که به حق می توان آن ار تولد موجی نو از ترانه سرایی اجتماعی در تاریخ ترانه و موسیقی ایران نام برد ..

امید که لذت ببرید ...  

 

توی قاب خیس این پنجره‌ها

عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،

چه سیاه ئه به تن‌اش رخت عزا!

تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

 

داره از ابر سیا خون می‌چکه!

جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

 

نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!

کاش می‌بستم چشامو، این ازم بر نمی‌آد!

 

داره از ابر سیا خون می‌چکه!

جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

 

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،

جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،

آدم از دست خودش خسته می‌شه،

با لبای بسته فریاد می‌کنه:

 

داره از ابر سیا خون می‌چکه!

جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

 

جمعه وقت رفتن ئه, موسم دل‌کندن ئه،

خنجر از پشت می‌زنه, اون که هم‌راه من ئه!

 

داره از ابر سیا خون می‌چکه!

جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

 

در سابقه و تاریخچۀ ترانۀ «جمعه»، باید از فیلم «خداحافظ رفیق» ساختۀ «امیر نادری» گفت و این واقعیت که: کنجکاوی برای شنیدن آن موسیقی و ترانۀ متن و شعر و صدا، تنها عاملی بود که می‌توانست سینماروهای آن‌روزگار را به دیدن این فیلم جذب کند. فیلمی که از اولین فیلم‌های نامتعارف سینمای ایران بود با بازی هنرپیشه‌هایی ناشناخته و نه چندان معروف.

«امیر نادری» به عنوان عکاس فیلم که از زمان ساختن فیلم «قیصر» با «عباس شباویز» [تهیه‌کننده] و «اسفندیار منفردزاده» [سازندۀ موسیقی متن فیلم] آشنایی داشت، در تلاش خود برای ساختن اولین فیلمش [خداحافظ رفیق]، حمایت ضمنی و معینی بابت دوربین، فیلم خام و کارهای اداری را از شباویز، و قول ساختن موسیقی متن فیلم را از «منفردزاده» گرفته بود.

این ایده و پیش‌بینی از طرف «عباس شباویز» [تهیه‌کننده] نیز مورد استقبال و قبول واقع می‌شود. پس با توفیقی که ترانۀ متن فیلم «رضا موتوری» حاصل کار «شهیار قنبری»، «اسفندیار منفردزاده» و «فرهاد مهراد» به‌دست آورده بود؛ پیشنهاد می‌کند آهنگ و ترانه‌ای توسط این مثلث هنری برای فیلم «خداحافظ رفیق» سروده و احرا شود.

«شهیار قنبری» در مجموعه‌ای از ترانه‌سروده‌های او که با نام «دریا در من» منتشر شده، در پانویس این شعر می‌نویسد:

«در یک عصر جمعه، ترانۀ جمعه را در خانۀ اسفندیار نوشتم. روبروی سازمان سینما پیام. بلوار الیزابت دوم. ترانه را به امیر نادری و فیلم خداحافظ رفیق‌اش، دوستانه پیشکش کردیم. روی جلد صفحۀ چهل و پنج دور، سه تصویر سپید و سیاه از جوانی‌ی ما. پشت جلد. دستانی چروکیده. پیر. سیاه. گرسنه. پای این تصویر نوشتم: ـ نازنین، هدیه‌‌یی به تو که هر روزت، جمعه است. ترانۀ آمنه، با صدای آغاسی، همزمان منتشر شد. می‌گفتند: جمعه بیش از آمنه گل کرده است! جمعه، پیروزی ترانۀ نوین بود.»

 

«منفردزاده» در همدلی‌ای که با جریان سینمای متفاوت و معترض داشت و از بابت قولی که داده بود ملودی و ریتم آهنگ و ترانه را می‌سازد اما از آنجا که خود درگیر تعهدات دیگری است که باید به موقع آماده کند از «محمد اوشال» از آهنگ‌سازان خوب و مطرح آن سالها می‌خواهد اجرای این‌کار را  تقبل کند و «امیر نادری» را نزد او می‌فرستند.

 

«محمد اوشال»، در جواب به این درخواست همکار خود، قطعه‌ای می‌سازد که بیشتر با سازهای بادی اجرا می‌شود. روی همین ریتم و ملودی که فضا و ضرباهنگی نظامی دارد، «فرهاد» سرودۀ «شهیار قنبری» را می‌خواند. حاصل آن هر چه هست اما به دل «امیر نادری» خوش نمی‌نشیند. پس باز به خود «اسفندیار منفردزاده» باز می‌گردد و با این انتظار که خود او کار را تمام و قولی که داده را عمل کند.

این رفت و آمدها با به پایان رسیدن صدا گذاری و دوبلۀ فیلم بیشتر و فشرده‌تر می‌شود. تا آخر شبی از روزی که دیگر خلق همه از این به تاخیر و تعویق افتادن‌ها تنگ شده و کار دارد به رنجیدگی خاطر و آزردگی دل می‌کشد، «منفردزاده» سر راه به رستورانی که «فرهاد» شب‌ها در آنجا می‌خواند می‌رود.

 

ساعتی به انتظار تمام شدن نوبت خواندن فرهاد می‌نشیند و ساعت سه بامداد او را به همراه «شهبال شب‌پره» یکی از اعضای گروه «بلک‌کتز» که «فرهاد» خوانندۀ آن است برمی‌دارد و از «رستوران کوچینی» در حوالی «بلوار الیزابت» راه به راه می‌رانند تا برسند به «استودیو طنین» در خیابان «ثریا» کوچۀ «رامسر».

 

آن‌موقع از شب، استودیو آزاد است. «محمد اوشال» برای کاری شخصی هنوز آنجاست؛ «شهرام غواص» از جوانان علاقه‌مندی که کاره‌ای نیستند ولی معمولا همان دور و برها هستند هم دم دست است. دیروقت است و چیزی به پگاه نمانده، قبل از اینکه «فرهاد» از پا در بیاید و به خواب بیفتد باید کار را تمام کرد.

 

پس «شهبال شب‌پره» پشت درام می‌نشیند و «محمد اوشال» روی کلیدهای پیانو خم می‌شود و گیتار هم که دست خود «فرهاد» است. «اسفندیار منفردزاده» یک‌بار ملودی را با سوت می‌زند و زمزمه می‌کند. «شهرام غواص» را صدا می‌زنند که بیاید «سوت» را بزند. می‌آید. می‌زند و پشت‌بندش «فرهاد» می‌خواند. کل کار و اجرا در یک برداشت ـ بدون تکرار دوباره ـ  ضبط و تمام می‌شود. ساعتی بعد که پگاه سر می‌زند، ترانۀ «جمعه» متولد شده است.

 

«جمعه» با صدای «فرهاد»، بی‌هیچ چشم‌داشت مادی، و صرفا در جهت حمایت از «امیر نادری»، و فیلم «خداحافظ رفیق»، به او هدیه می‌شود

و این حکایت دغدغه و بغض پنهان در غروب جمعه بوده تا عصر جمعه‌ای که آن دو را در خانۀ «اسفند»، روبروی سازمان سینما پیام، در کنار هم می‌نشاند تا ترانه ـ آهنگی برای «خداحافظ رفیق» «امیر نادری» فراهم بیاورند.

آنجا یک‌بار دیگر «اسفندیار منفردزاده»  برای ترانه‌سرای جوان، از حس خود و حال و هوای عصرهای جمعه می‌گوید.

«شیهار قنبری» با درک این احساس و حالتی که از کلافگی به آدمی دست می‌دهد، سرودن ترانه ‌را دست می‌گیرد و از چشم و نگاه «منفردزاده»، ملالتی که در عصر جمعه است را می‌بیند: توی قاب خیس این پنجره‌ها، عکسی از جمعۀ غمگین می‌بینم. . . .؛ و استمرار خفقانی که هست را در: نفسم در نمیاد، جمعه‌ها سر نمیاد. کاش می‌بستم چشمامو، این ازم برنمیاد.

http://www.mediafire.com/?l4494c8348vipn1

 

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 11:16 ] [ بهار ]

[ ]

ني نوا - استاد عليزاده

موسيقي وبلاگ قطعه " ني نوا "  است ...

اثري زيبا از استاد حسين عليزاده ...

كه در زمان انتشارش ، فروش بسيار بالايي داشته كه بعد از انقلاب بي سابقه بوده ..

ايشان مصاحبه اي با خبرگزاري فارس داشته اند و در باره اين قطعه صحبت كرده اند ...

بهترين شرح در باره اين قطعه را بايد از زبان خالقش شنيد ..

آقاي عليزاده زاده روز عاشورا است ...

و نامش را مادرش به همين مناسبت بر او نهاده و اين موسيقي يادآور سالهاي كودكي اش است ...

 

من بچه خيابان خيام هستم و يكي از سرگرمي ما بچه‌ها در آن موقع راه‌اندازي دسته بود. من نمي‌خواهم تبليغ وابستگي مذهبي كنم ولي هميشه اسمم را دوست داشتم و از آنجايي كه من در روز عاشورا متولد شده‌ام، مادرم اسمم را حسين گذاشته و «علي‌زاده» هم هستم! .

 

من از موضع يك متخصص موسيقي مي‌گويم كه با ني نوا بيشتر بعد از انقلاب و اول انقلاب آشنا شدم و برايم اسم بسيار زيبايي بود.خيلي‌ها تفاسير مختلف راجع به ني نوا كردند و اين قطعه را براي خودشان دانستند.

ني نوا آن واژه‌اي است كه ما همه حس‌ها را مي‌توانيم درباره آن داشته باشيم. اگر مي‌خواهند موضوع و حس مبارزه امام حسين(ع) را به آن اطلاق كنند، من افتخار مي‌كنم.

 

«ني نوا» اسم زيبايي است كه يك معناي چند بعدي مي‌توان به آن داد. هم«نينوا» است هم «نواي ني» است و هم قطعه‌اي كه اين ني مي‌نوازد در دستگاه نواست. به همين جهت ني نوا يك قطعه ملي شد و هر كس با هر عقيده‌اي با اين قطعه ارتباط برقرار كرد.

 

من دوستان بسيار زيادي با عقايد مختلف با اين قطعه پيدا كردم و خودم مديون قطعه‌ ني نوا هستم كه در يك زماني در ذهن من اتفاق ‌افتاد. زماني كه من شاهد آن بودم كه جنگ شروع شده بود و همه داشتند در زمينه‌ موسيقي برداشت خودشان را مي‌كردند. در آن زمان مسئولان موسيقي از من خواستند كه بياييد در مورد اتفاقاتي كه در جنگ افتاده قطعه بسازيد. من گفتم اولاً نمي‌توانم كار سفارشي بسازم چرا كه بايد با حس خودم بوجود بيايد و ضمن اينكه هر كسي جنگ را يك جور مي‌بيند .

 

نمي‌گويم كه اين قطعه را براي جنگ ساختم ولي در شرايطي بود كه در جنگ زندگي مي‌كرديم . يادم هست يكبار يك نفر از من پرسيد كه ني نوا چه رنگي است؟ گفتم يك افق تيره‌اي است كه رنگ قرمزش غالب است چرا كه ساخت اين قطعه در نگاهم به افق در يك غروب اتفاق افتاد. البته اولين جلد ني نوا با طرحي از رضا درخشاني به همين رنگ چاپ شد.

 

نوشتنش چيزي حدود 2 سال طول كشيد و اما ايده‌اش 5-4 ماه ولي ايده كلي‌تر آن به سال 56 برمي‌گردد. من در آن سال يك طرح اوليه از دستگاه نوا داشتم كه در حافظيه اجرا شد و چيدمان و فانتزي اين جريان به سالهاي 56-55 برمي‌گردد كه كم كم اين ايده را برايم آورد. تمام هنرمندان يك اثر مي‌سازند و دائم اين را با روايتهاي ديگر بيان مي‌كنند. من هم دائم با شكل‌ها و شيوهاي مختلف در تكنوازي‌هايم و كارهاي گروهي‌ام اين ايده را داشتم  

 

ني نوا هم نتيجه و فكرهاي اوليه‌اش از سالهاي 23-24 سالگي شكل گرفت و من در 32 سالگي آن را نوشتم.

من بچه‌اي بودم كه در جنوب شهر تهران در يك خانواده زير متوسط از نظر اقتصادي اما پر از عشق زندگي مي‌كردم.

http://www.4shared.com/audio/E0XXtMrw/Hossein_Alizadeh_-_Sufi_Dance_.html

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 11:55 ] [ بهار ]

[ ]

Fado


در اين روز برفي و سرد ..

هيچ چيز مثل يك موسيقي ملايم زيبا و فنجاني قهوه داغ و تلخ نمي چسبد ..

كارهايم تقريبا تمام شده اند و كنار پنجره ايستاده ام در فراغت ..

و گوش سپرده ام به فادو خواني زيباي خانم ANA MOURA   ....

جوان و زيباست ...

و زاده شهر ليسبون در پرتغال يا همان بخش غربي و جنوب غرب شبه جزيره ايبري ..

كشوري كه در كنار  ادبياتي غني با نامهاي درخشاني همچون فرناندو پيسوا و ژوزه ساراماگو ...

گونه اي از موسيقي را به جهان معرفي نموده به نام " فادو " FADO

اين موسيقي در ليسبون و كوئمبرا شكل گرفته ..

فادو يعني سرنوشت  و با واژه انگليسي FATE  هم ريشه است ..

شعر و موسيقي و رقص است و رنگين كماني از رويا و رنج و آرزو  ...

آواز بردگان برزيلي و دريانوردان پرتغالي و واگويه رنجهاي تهي دستان و كارگران و آرزوهايشان ..

موسيقي فادو سرشار از احساساتي شورانگيز و عاشقانه و اندوهناك است ..

در اجراي اين موسيقي از دو يا چند ساز گيتار به همراه صداي خواننده كه بيشتر خانم هستند استفاده مي شود ...

گيتار پرتغالي چيزي است بين گيتار اسپانيايي و ماندولين ..

و ديگر سازهايي كه استفاده مي شود...

 ويلا و ماندولين و سازهاي ضربي و به خصوص ضربه هاي بر طبل و گيتاركه جان مايه اين موسيقي است ...

نخستين فادو خوان سرشناس " ماريا سورا " نام داشت ...

كه در نيمه نخست سده 19 زندگي مي كرد و سبك فادوي او به " فادوي ليسبون " معروف است ...

و در دهه هاي 1920 و 1930 كارلوس پاردس  فادوي كوئيمبرا را بنيان گذاشت ...

آماليا نيز از چهره هاي جادوئي اين نوع موسيقي به شمار  مي آيد كه آهنگساران كم مانندي او را همراهي مي كردند   ...

بين سالهاي 1830 تا 1869 فادو موسيقي حاشيه نشينان و فقراي حلبي آباد هاي ليسبون بوده ...

پس از آن به محافل ادب و هنر راه مي يابد ...

و طبقه فرهنگ دوست و فرهيخته پرتغال به جمع دوست دارانش مي پيوندند ...

محبوب روشنفكران مي شود و جايگاهي اجتماعي پيدا مي كند ..

اما آنچه سبب رشد اين موسيقي است ...

ريشه هاي آن در ميان مردم و ارتباط صميمانه با آلام و آرزوهايشان است ..

ادبيات اشعار فادو اندوهگين است  و جانسوز ...

حكايت از نابرابريها دارد و عشق هايي كه به خوشبختي نرسيده و تنهايي و نفرت و انتقام  ...

سوداد ( SAUDADE  ) واژه پرتغالي است ...

كه نوعي حالت روحي و اندوه و دل گرفتگي را بيان مي كند كه پرتغالي ها آن را ويژه فرهنگ خاص خود مي دانند و معتقدند تنها يك پرتغالي مي تواند اين احساس را درك كند ..

شايد فقدان شكوه گذشته اين قوم و زوال كشوري كه زماني يكي از ثروتمند ترين سرزمين هاي عالم بوده و تبديل به كشوري كوجك و فقير در ميان كشورهاي اروپاي غربي شده در اين احساس مردم بي تاثير نباشد ..

فرناندو پسوا سوداد را چنين تعريف مي كند :

سوداد، همانی که تنها

پرتغالی‌ها می‌توانند دریابند

این واژه تنها از آن آنان است

تا با آن احساسشان را واگو کنند

 

به همين دليل اين واژه در هيچ زباني ترجمه نمي شود ...

امروزه در ليسبون و رستورانهاي مجلل و محل اقامت جهانگردان و محفل هاي خاص دانشجويي فادو اجرا مي شود  ...

موسيقي فادو به خارج از مرزهاي پرتغال نيز گسترش پيدا كرده ...

و به خوبي در ميان علاقه مندان موسيقي شناخته شده است  ...

و حتي وارد عرصه پژوهش هاي دانشگاهي شده  ...

جامعه شناساني چون بريتو (J.P. De Brito)، کاستلوبرانکو (S. Castelo-Branco) و گریرو (M.D. Guerreiro) نیز به پژوهش در زمینه نقش اجتماعی و فرهنگی آن پرداخته اند...

اشعار فادو در رگهاي خواننده جريان پيدا مي كند ...

و در دستها و حركات نمايشي بدنش تبلور مي يابد ..  

نمونه ی زیر از جمله ی اشعار مورد استفاده در فادو است ...

که پیوند ژرف این شیوه از موسیقی با شرایط فرهنگی و تاریخی پرتغال را نشان می‌دهد.... 

 

خداوند تو را ماجراجو آفریده است

تو  جنگجو

گاوباز

و عاشقی بی پروا بوده ای...

اکنون فادو

آوای مسحور کننده و دلنشین

همه ی مردم پرتغال است...

شباهنگام،

آنگاه که در کوچه پس کوچه‌های لیسبون

مردی آوای اندوهباری می‌نوازد

درمی یابیم

که این است پرتغال،

آرمانی پرسوز و گداز

در یادی از گذشته  ....

http://www.4shared.com/audio/Klr0LC16/19_ANA_MOURA_-_AMOR_EM_TONS_DE.html

 

پي نوشت : منبع  http://anthropology.ir

 

 

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 14:35 ] [ بهار ]

[ ]

حسی مثل بهار - تام جونز

 

 

امروز بسیار خوشحالم ..

به دلیلی و شاید به دلایلی ..

مهم این حس خوبی است که هست ...

حسی مثل روزهای اول بهار ..

بعد از زمستانی سخت و سرد ..

و ابرهای انبوه تیره ...

رگبارهای تند ..

آبی خندان آسمان ...

و هزار شکوفه که بهار را فریاد می زنند ..

تن سبز درختان با پوششی آراسته ..

و همه آن انرژی و شادی و شعفی که در وجود می دود  ..

 

ترانه ای را تقدیمتان می کنم ..

برای شما که همراهید و همدل ..

صدایی قدرتمند و باریتون ..

که از سرزمین ولز می آید ..

همه کار کرده

از رانندگی کامیون تا دربانی و باربری و کارگر ساختمانی ...  

ولی صدای خوبی داشت ..

گرم و مردانه و جذاب ..

بیست و هفت ساله بود که مشهور شد ...

هم به خاطر خودش و هم به خاطر دوستی که با الویس پریسلی داشت ..

دخترهای دهه 60 برایش می مردند

هیچ وقت احساس پیری نکرده ...

و همیشه طراوت جوانی را در صدایش حفظ کرد ..


تام جونز

و ترانه

 

I'll Never Fall In Love Again

 

I've been in love so many times

Thought I knew the score

But now you've treated me sorta wrong

I can't take anymore

And it looks like

I'm never gonna fall in love again

 

Fall in love, I'm never gonna fall in lo-o-ve

I mean it

Fall in love a-a-a-a-a-a-a-gain

 

All those things I heard about you

I thought they were only lies

But when I caught you in his arms

I just broke down and cried

And it looks like

I'm never gonna fall in love again

 

Fall in love, no, I'm never gonna fall in lo-o-ve

I mean it, I mean it

Fall in love a-a-a-a-a-a-a-gain

 

I gave my heart so easily

I cast aside my pride

But when ya fell for someone else, baby

I broke up all inside

And it looks like

I'm never gonna fall in love again

 

 

Fall in love, no, I'm never gonna fall in lo-o-ve

Please don't make me

Fall in love again


http://www.4shared.com/audio/kFtund_Y/Tom_Jones_-_Ill_Never_Fall_In_.html


پی نوشت :

با سپاس بسیار از عزیزی که شادی امشب را مرهون او هستم و بسیار دوستش دارم ..

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 20:54 ] [ بهار ]

[ ]

عبدالعلي وزيري

ترانه " نمی دونی " با صدای گرم آقای عبدالعلی وزیری را که شنیدم شانزده ساله بودم  ..

قلبم را لرزاند بدون آنکه بدانم چه کسی است و چه خوانده و شعر از کیست ..

محو شدم در این لحن کلام و آواز ملایم پر سوز که تحریرهای به جای موزونی داشت و آن نوای تار

که انگار زخمه بر قلب می زند از درد درون  ..

عبدالعلی وزیری در سال 1293 در خانواده ای اهل هنر در شهر تهران به دنیا آمد

تحصیلات ابتدائی را در مدرسه شرف گذراند

و به سفارش پدر نزد پسر عموی هنرمندش کلنل علینقی وزیری به مدرسه عالی موسیقی رفت

خواندن نت و اصول موسیقی و نواختن تار را  از وی به خوبی آموخت و به زودی قطعات و ساخته های کلنل وزیری را در کنسرتهای مدرسه اجرا می کرد و علاقه بسیار به موسیقی داشت  

در سال 1308 آموزشگاه موسیقی دائر کرد و از سال 1309 در مدرسه دولتی موسیقی تدریس کرد

پس از آن در سال 1314 به استخدام بانك سپه درآمد و در سال 1316 در بانك ملى ایران شروع به كار كرد.

در سال 1317 وارد راه‏ آهن دولتى شد و در این زمان بود كه متأسفانه وقفه‏ اى در كار هنرى او به وجود آمد

ولى در سال 1320 با بازگشت كلنل وزیرى به ریاست " مدرسه‏ موسیقی " مجدداً وارد محیط هنرى شد و به آموزش در مدرسه  پرداخت و در سال 1322 به وزارت فرهنگ منتقل شد و از سال 1325 رسماً با رادیو همكاریش را آغاز كرد

عبدالعلى وزیرى اولین خواننده‏ اى بود كه در برنامه‏ پرشكوه «گلهاى جاویدان» شركت کرد و در ضمن سولیست خوانندگان اركستر «انجمن موسیقى ملى» نیز شد و آهنگهاى بسیارى را در رادیو با اركستر اجرا نمود.

او آهنگها و ساخته‏ هاى كلنل وزیرى و روح ‏اللَّه خالقى را از همه بهتر مى‏ خواند و علت آن بوده كه بیشتر با آنان مأنوس بود و كاملاً احساس ایشان را درك مى ‏كرد

صداى او كوتاه ولى گرم و پراحساس و سبك مخصوصى در خواندن داشت كه جذبه خاصی به آن می بخشید 

از اجراهای به یاد ماندنی اش  در برنامه رادیو گلها می توان به  " حالا چرا " و " آه سحر " از ساخته های روح الله خالقی و " باب بنفشه و " پروانه و بلبل " اشاره نمود ..

او علاوه بر نواختن تار، تارباس نیز مى ‏نواخت.

یکی از آثار  جاودان او در قلبها تصنیف " نمی دونی " است

شعر بسیار زیبائی از خانم هما سرشار

و آهنگ فوق العاده کلنل علینقی وزیری       

و اجرای بی بدیل عبدالعلی وزیری

این استاد بزرگ موسیقی در  سال 1368 بر اثر سکته قلبی درگذشت  ..

یادش جاودان و روحش شاد ..

 

نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،

به چه رنگه، به چه حاله

مثل یک جام شرابه

نمی دونی ، نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی حافظ ،

یه کتابه یه کتابه

مثل یک جام شرابه

نمی دونی ، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه ، رنگ آفتاب بهاره ،

مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره

مثل یک جام شرابه

نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت،

روی اون برکه ی آروم یه حبابه یه حبابه

مثل یک جام شرابه

نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ،

که یه دنیا توی اون چشم سیاهه

 

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 23:52 ] [ بهار ]

[ ]

بانوي آواز يونان - هريس الكسيو


بانو هريس الكسيو Haris Alexiou يا نام كامل يوناني اش Hariklia Roupaka 

در 1950 در تبس يونان به دنيا آمد ...

از سال 1958 به همراه خانواده اش در آتن زندگي كرد ..

تبار مادري اش اهل ازميرند ..

در سال 1970 روي صحنه ظاهر شد و صداي گيرا و منحصر به فردش قلبها را تسخير كرد ..

و پس از آن با پشتكار و تلاشش در زمينه موسيقي فولكور و پاپ همواره در اوج ماند ..

با ترانه سرايان و آهنگسازان بزرگ يوناني  همچون

مانوس لوئيزوس ، لفتريس پاپادوپولوس ، تئودورراكيس و ديگران  كار مي كند

و چندين بار موفق به دريافت جوايز بزرگ موسیقی در قاره هاي مختلف شده است ...

سي آلبوم ثبت شده در سبك و اجراهاي گوناگون دارد  كه همگي پروفروش بوده اند

و ميليونها نفر از آنها استقبال كرده اند  

به او لقب "Haroula"  يونان داده اند ..

در سال 2004 در مراسم اختتاميه المپيك يونان به همراه ساير هنرمندان برنامه بسيار زيبائي اجرا نمود

تا به امروز  تورها و كنسرتهاي بسياري با شركت او  يا براي بزرگداشتش ترتيب داده شده است

او اعتقاد دارد كه تاريخ و فرهنگ كشور يونان را

از طريق موسيقي و آوازها بهتر مي توان به سراسر چهان معرفي كرد  ...

http://www.4shared.com/audio/tk1Zh4h0/Haris_Alexiou.html

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 15:17 ] [ بهار ]

[ ]

زاره مگري

حكايتي است در ميان كوههاي بلند و ستبر شمال خراسان

كه قرنها است سينه به سينه نقل شده ..

حكايت دلدادگي و عشق و وفاداري ..

دختري ايلياتي به نام زاره كه عاشق به مردي جوان و خوبروي مي شود و بر سفره عقد مي نشيند ..

آفتاب عشق ، زندگيشان را نور مي دهد و آسمانشان آبي است ..

ناگهان ابرهاي تيره تقدير مي آيند ..

مرد جوان جذام مي گيرد و همسر بي تاب ..

گرد شمع وجودش مي چرخد و خدايش را مي خواند و از او كمك مي خواهد ..

زخم زبانها و ترس اهالي از اين بيماري مهلك مرد را آواره مي كند ..

دامنه تپه اي روبروي روستا و درخت " مرخي "  ( سرو كوهي ) پناهگاهش مي شود ...

زن جوان در خانه پدر دلتنگ و بي تاب است  و مرد در كنار درخت ..

شب ها كه چشمها در خواب است او دل مي گشايد  و گريه هايش نجواي شبانه مي شود

روز نزد همسر مي رود و آب و غذا مي برد و دست بر سرش مي كشد بي هراس از بيماري

و چشمانش همه عشق است براي محبوب  

مرد طاقت نمي آورد اين ديدارها و جدائي ها را

و آواره بيابان مي شود تا گاوها را به چرا برد

و شب ها دل به درخت مي سپارد و راز دل با او مي گويد

روزها مي گذرد ..

زن در خانه و مرد در صحرا و عشقي كه از قلبهاشان برون نمي رود

و وفائي كه انگشت به دهان همه اهالي گذارده از حيرت  

 

سر هلینم کودا هرم  

از له ردا ته ده گه رم

تا نه وینم وه ناگه رم 

زاره مگری له بن مرخه مه

 

سر بردارم کجا بروم؟

من به دنبال تو می گردم

تا نبینمت باز نمی گردم ...

زاره زیر درخت مرخ ما گریه و زاری نکن

 

زاره مگری له بن مرخه مه

ساوه ترم ایوار ته مه...

هرای مزور خلکه مه

بمرم پاره هرده مه ...

بمینم یاره زاره مه

 

زاره زیر درخت مرخ ما گریه نکن

صبح میروم و شب باز مي گردم

هوار .. من کارگر مردم هستم

اگر بمیرم قسمت زمین میشوم

و اگر بمانم یار زاره هستم

 

خلکو  ورن هون بوینن   

که وران له من مبارینن

یاره مه چو داگه رینن 

زاره مگری له بن مرخه مه

ای مردم بیایيد و ببینید ..

مرا با سنگ نزنيد

یارم رفت او را بازگردانيد  ....

زاره زیر درخت مرخ ما گریه و زاری نکن

 

زاره مگری له بن مرخه مه

ساوه ترم ایوار ته مه...

هرای مزور خلکه مه

بمرم پاره هرده مه ...

بمینم یاره زاره مه

 

زاره زیر درخت مرخ ما گریه نکن

صبح میروم و شب باز مي گردم

اي هوار ... من کارگر مردم هستم

اگر بمیرم قسمت زمین میشوم

و اگر بمانم یار زاره هستم

 

هر کس یاره من هل گیره......

مارک وه سر دل بگره

درمان مکن با بمره....

زاره مگری له بن مرخه مه

 

هر کس یارم را بگیرد ...

مار نيش به قلبش بزند

درمان نکنید تا بمیرد ...

زاره زیر درخت مرخ ما گریه و زاری نکن

 

زاره مگری له بن مرخه مه

ساوه ترم ایوار ته مه...

هرای مزور خلکه مه

بمرم پاره هرده مه ...

بمینم یاره زاره مه

 

زاری زیر درخت مرخ ما گریه نکن

صبح میروم و شب باز مي گردم  ...

اي هوار .. من کارگر مردم هستم

اگر بمیرم قسمت زمین میشوم

و اگر بمانم یار زاره هستم

 

دردی دلان ملوینن ....

کوران له من مبارینن

بیچاره نی مه ناستینن....

زاره مگری له بن مرخه مه

درد دلم را تازه نکنید ...

به من سنگ نزنيد

بیچاره هستيم و  ما را نمي گيرند  ..

زاره زیر درخت مرخ ما گریه و زاری نکن

 

زاره مگری له بن مرخه مه

ساوه ترم ایوار ته مه...

هرای مزور خلکه مه

بمرم پاره هرده مه ...

بمینم یاره زاره مه

 

زاره زیر درخت مرخ ما گریه نکن

صبح میروم و شب باز مي گردم  ...

اي هوار ..من کارگر مردم هستم

اگر بمیرم قسمت زمین میشوم

و اگر بمانم یار زاره هستم

پي نوشت :

با سپاس از وبلاگ خوب http://allah-mazar.persianblog.ir

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 11:22 ] [ بهار ]

[ ]

ملحم بركات


چند سال  پيش فرصت و فراغتي بود تا در جوار دوستي اهل لبنان به كنسرتي دعوت شدم ...

فضاي متفاوت از كنسرتهاي معمول و اغلب شركت كنندگان اهل موسيقي اصيل عرب ..

و اركستر كامل و نواي سازها كه انگار خاطره مي خواند ...

موسيقي  خيال انگيز  صحرا  ...

و  صداي بي نظير مردي كه چشمانش مي خنديد

و صحنه در اختيارش بود و همينطور تارهاي قلب شنوندگان كه با زير و بم صدايش و لحن آوازش

شوق و شعف وجودشان را پر مي كرد و از صميم قلب با او همراهي مي كردند

و لحن و ملودي موسيقي مرا به ياد صحاري مصر برد ..

و شنهاي روان و صداي باد كه مي پيچد

و گرماي تو صيف ناپذيرش ..

و شبهايش كه ستارگان را به زمين فرا مي خواند   ...

ملحم بركات ..

هفتاد و يك ساله است ...

با قامتي متوسط و پيشاني بلند و جشماني شوخ و لباني همه لبخند ..

در سال 1940 در كفر شيما در لبنان به دنيا آمده

كودكي بيش نبود كه مي خواند و آنهم بسيار زيبا

الگويش  در خوانندگي محمد عبدالوهاب  خواننده و آهنگساز بزرگ مصري بود ..

بعدها وارد مدرسه رهباني شد

كه آموزش موسيقي كلاسيك غرب و موسيقي عاميانه را با موسيقي قديمي عرب  پيوند مي داد  

كار حرفه اي خود را از سال 1960 با خوانندگي و آهنگسازي شروع كرد

طرفدارانش او را با نام ابو مجد مي شناسند ..

انتقادش كرده اند كه از گويش و لهجه مصري در ترانه هايش براي فروش بيشتر استفاده مي كند

ولي دليل اين امر علاقه بسيار و انسي است كه از كودكي با موسيقي مصر داشته

صدا و ترانه هايش در بسيار از كشورهاي عربي طرفداران بي شماري دارد

تور هاي بسياري نيز در كانادا و آمريكا و استراليا و آمريكاي جنوبي داشته

علاوه بر خوانندگي و آهنگسازي چهره مشهور فيلمهاي موزيكال سينماي عرب است

و صدايش به عنوان يكي ار قويترين آواها در كشورش لبنان شناخته شده است ..

موسيقي وبلاگ يكي از اجراهاي زيبايش هست ....

 ولا مرة

ولا مرة كنا سوا

ولا مرة

ولا مرة جمعنا الهوى

ولا مرة

ولا مرة سهرنا سوا

ولا مرة

لامرة قعدنا سوا

ولا مرة

ولا مره خفنا سوا

ولا مره ..

 

ولا مرة يا حبيبي

جمعنا يا حبيبي

جمعنا الهوى

اه يا حبيبي

 

لما عيوني شافت عينيك عينيك

باليل يا روحي وغارت عليك

سهران اتمنى بقربك اتهنى

اتمنى ايدي تلامس ايديك ..

لما عيوني شافت عينيك عينيك

باليل يا روحي وغارت عليك

سهران بقربك حيرني بعدك

ضايع وقلبك ضاع بين ايديك ..

 

وانا غنيت .. لعيونك غنيت

لقربك غنيت .. غنيت غنيت

والله غنيت

 

ولا مرة يا حبيبي

جمعنا يا حبيبي

جمعنا الهوى

اه يا حبيبي

 

 

نه حتي يكبار ديگر  

نه حتي يكبار ديگر  با هم نبوديم

نه حتي يك بار ديگر

نه حتي يك بار ديگر عشق ما را به سوي هم  نياورد  

نه حتي يك بار ديگر

نه حتي يكبار ديگر تمام شب را با هم نگذرانديم

نه حتي يك بار ديگر

نه حتي يك بار ديگر كنار هم ننشستيم

نه حتي يك بار ديگر

نه حتي يك بار ديگر با هم نهراسيديم

نه حتي يك بار ديگر

نه حتي يكبار ديگر ، محبوبم

آيا عشق ما را به سوي هم آورد

آيا عشق ما را به هم رساند   

آه محبوبم

وقتي به چشمانت مي نگريستم  ، چشمانت

شب هنگام  ،آه  روح من ، سراپا حسادت بودم 

تمام شب آرزو مي كردم كه شادمان در جوارت باشم

دستانم دستهايت را لمس كنند

وقتي به چشمانت مي نگريستم ، چشمانت

شب هنگام ، آه روح من ،   سراپا حسادت بودم

تمام شب در جوارت بودم حيران از فاصله بين ما

 گمگشته و  قلبت ميان دستانت  پنهان

آواز مي خواندم ، آوازي براي چشمانت

براي بودن كنارت مي خواندم و مي خواندم و مي خواندم

به خدا قسم مي خواندم

نه حتي يك بار ديگر ، محبوبم

آيا كنار هم بوديم محبوبم

آيا عشق ما را به سوي هم آورد

آه محبوبم  

 

http://uploadkon.ir/uploads/494d27e37dc592842779e372c34e3ba6.mp3

 

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 10:10 ] [ بهار ]

[ ]

آندره ریو

هلند بودم و منزل دوست همسرم مهمان که اهل موسیقی بود و در دانشگاه تدریس می کرد ..

به کافه ای رفتیم برای نوشیدن قهوه و مرد قد بلندی آمد با قامت باریک و کشیده

و موهای بلند پریشان و لباس بسیار شیک و چهره ای مطبوع و لهجه هلندی اصیل  ..

دو چیز در چهره اش خاص بود ..

جشمان بی نظیر که انگار منبعی از انرژی پایان ناپذیر هستند ...

و لبخندی گرم و مهربان که جذابیت فوق العاده ای به او می داد ....

صمیمی و بی تکلف با همراهمان دست داد و به ما خوشامد گفت و کمی صحبت کرد و رفت ...

آندره لئون ماری نیکولاس ریو  (  André Léon Marie Nicolas Rieu )

یا آندره ریو مشهور  ...

این نام باعث شد تا همه صفحات موسیقی اش را بخرم

و یکی دو کنسرت زنده را توانستم از نزدیک ببینم  که چه می کرد با ویلون و انگشتان جادوئی اش

انگار مثل قصه های پریان با تکان دادن چوب رهبری ارکستر

 موجی از انرژی می فرستاد در میان جمعیت و چشمها و لبهایشان همه خنده می شد

و بلند می شدند و با هم می خواندند و از صمیم قلب لذت می بردند

و هنوز اخبار کنسرتها و اجراهایش را از روی وب سایتش دنبال می کنم

و در کانالهای آلمانی زبان برنامه هایش را می بینم

جزو نادر هنرمندان و موسیقیدانانی است

که بیش از نواختن محسور کننده اش و هنر بی نظیرش در آهنگسازی

مفتون شخصیت شاد و  انرژیکش هستم و خوش قلبی و مثبت اندیشی بسیارش

و عشقش به خانواده اش و وطنش

و ماستریخت ...


در اکتبر 1949 در خانواده مسیحی و اهل موسیقی در شهر ماستریخت هلند به دنیا آمد ....

نام فامیلش " ریو " ریشه فرانسوی مجارستانی دارد ..

پنج ساله بود که یادگیری  ویولون را شروع کرد ..

پدرش رهبر ارکستر سمفونی ماستریخت بود

از همان کودکی استعداد فوق العاده اش زبانزد شد

تا سال 1973 به یادگیری ویلون در رویال کنسرواتور لیژ و کنسرواتور ماستریخت پرداخت  ..

و از سال 1974 تا 1977 تحصیلات موسیقی را در رویال آکادمی بروکسل ادامه داد ..

در سال 1987 در ماستریخت ارکستر یوهان اشتراوس را بنیان گذاشت و کمپانی موسیقی خود را تاسیس کرد

ارکسترش با 12 عضو شروع به کارکرد ولی حالا بیش از 50 عضو دارد  .

او در آپریل سال 2009 یکی از برجسته ترین و بزرگترین کارهای خود را در خیابان رامسی

در کشور استرالیا به همراه اپرای (Neighbours) اجرا کرد

به خاطر اجراهای بی نظیرش به خصوص " سویت جاز شوستاکویچ"  

در موسیقی والس ( WALTZ ) به او لقب پادشاه والس داده اند ..

آندره و ارکسترش در خارج از اروپا ، در آمریکای شمالی و ژاپن هم به اجرای ارکستر پرداختند.

به دنبال کسب چندین جایزه بین المللی از جمله دو بار (World Music Awards)

فروش آنها در بسیاری از کشورها به درجه ی طلایی و پلاتینیوم تبدیل شد

( از جمله 8 بار پلاتینیوم در کشور هلند)

ریو در سپتامبر 2007 برای اولین بار بدون ارکسترش

در ملبورن استرالیا به صورت تکی به اجرای آلبوم (My Way) و (Waltzing Matilda) پرداخت

بعدها آندره و ارکسترش در ماه نوامبر در قالب یک تور به استرالیا بازگشتند

او و ارکسترش 3 کنسرت را در ملبورن استرالیا بین 13 تا 15 نوامبر اجرا کردند

 و پس از آن تور خود را در دسامبر 2008 در شهرهای سیدنی،بریسبان و آدلاید ادامه دادند.

بزرگترین کنسرت ریو از لحاظ تعداد مخاطب در استرالیا با 38000 مخاطب در روز شنبه،15 نوامبر در ملبورن استرالیا اجرا شد .

برنامه هایی برای دوستداران موسیقی کلاسیک که با رهبری و اجرای ویلون آقای ریو

تبدیل به شبهای فراموش نشدنی برای شنوندگان می شود ..

در استودیوی زیبا و کوچک و مجهزش در ماستریخت آثارش را ضبط می کند

اداره وب سایت ، تبلیغات و مدیریت فروش آثارش با پسرش است ..

عاشق خانواده اش هست و بسیار خوشرو و مهربان و دوستان زیادی از تمام دنیا دارد

و هنرمندان پاپ و راک مشهور نیز با افتخار با او در ارکسترهایش همراهی کرده اند

همسرش ماری جوری همکار تمام وقت و تهیه کننده برنامه هایش هست

و دو پسر به نامهای مارک و پیر دارد که آنها نیز در کنار پدر هستند

او به زبانهای هلندی ، آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، ایتالیایی و اسپانیایی مسلط است

 

برای آن دسته از دوستان که مشتاق آشنایی با او و آثارش هستند آدرس وب سایتش را می گذارم

www.andrerieu.com

موسیقی وبلاگ نیز یک از اجراهای بسیار زیبایش هست به نام  YOU RASE ME UP

You Raise Me Up.mp3 - 4shared.com - online file sharing and

 منبع : ویکی پدیا

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 20:34 ] [ بهار ]

[ ]

یادی از فرهاد

امشب می خواهم از فرهاد بگویم

فرهاد مهرداد

نوشتن از او و ترانه هایش و صدایش برایم بسیار مشکل است ..

فرهاد یک جورهائی برایم همچون عمویم هست که سالها پیش از دست دادمش

عمویی مهربان و دوست داشتنی که بغض و اعتراض و عصیانش

و حتی  آرایش مو و تیپ صورت و چشمهای مورب تیره و بینی کشیده  و گونه های برجسته

و حتی لباس پوشیدنش با شلوارهای جین و پیراهنهای اسپرت و عینک دودی

و حتی موتور اسپرتی که داشت ، خیلی شبیه فرهاد بود

نمی دانم چرا ؟!

ولی آدمهای عصیانگر در همه جای دنیا انگار یک جورهایی شبیه هم هستند

کلافگی و بی قراری و ویژگیهای منحصر به فردشان و تنهایی شان میان آدمهایی مثل هم

صدای فرهاد همه کودکی ام را پر کرد و  هنوز که از بلوار کشاورز یا بلوار الیزابت سابق رد می شوم

و نبش خیابان کاخ و رستوران کوچینی و پاتوق همیشگی عموجان ....

یادم می آید آن زمانها که بی قراری هایش را به صدای فرهاد گره می زد ...

فرزند نهم یک خانواده بزرگ که از خطه سبز گیلان بودند ..

در تهران به دنیا آمد سال 1322 ..

متفاوت حتی در همان کودکی و عاشق موسیقی ..

برادرش ویلون تمرین می کرد و او آرزوی داشتن سازی داشت ..

برایش ویلونسل گرفتند ..

سه جلسه تمرین کرد ولی پدر مخالف بود ..

و سازش را شکستند ..

خودش می گوید ساز صد تکه و  روح من هزار تکه شد ...

در دوران تحصیل علاقه زیادی به ادبیات داشت ولی عموی بزرگ در غیاب پدر وادارش می کند

در رشته طبیعی ادامه درس دهد و این مخالفتهای همیشگی با خواسته هایش باعث می شود

تا در کلاس یازدهم برای همیشه ترک تحصیل کند و به همه این بندهایی که به دست و پایش می کردند

و به همه خط کشی های معمول بتازد و عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد و جاده را در پیش بگیرد

و برود سراغ عشق کودکیش موسیقی  ..

آنچه آرامش می کرد و به روحش غنا می بخشید و درونش را آشکار می کرد

با گروهی ارمنی شروع می کند و تجربی گیتار می زند و اولین بار در باشگاه شرکت نفت درجنوب

 آواز می خواند و بسیار هم مورد تشویق قرار می گیرد

آشنایی اش با ادبیات و موسیقی ملل دیگر باعث شد تا ترانه هایی به زبان انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی اجرا کند

و از بیتل ها و الویس پرسلی  و ری چارلز بخواند  ...

سالها با  بلک کتز همکاری کرد

و در سال  1348 یا شعر شهریار قنبری و موسیقی اسفندیار منفرد زاده و ترانه مرد تنها

در فیلم رضا موتوری مسعود کیمیایی گویی آتشفشانی از خشم و اعتراض شروع به فریاد کرد ...

سه هنرمند عصیانگر  با دنیایی  استعداد و ذوق   

و همکاریشان ترانه هایی زیبا و جاودان در تاریخ موسیقی ایران به جا گذاشت

دهه 50 و ترانه های اعتراض

جمعه ، هفته خاکستری ، آیینه ها ، شبانه ، خسته ، سقف ، گنجشکک اشی مشی ،آوار ...

و شعرهای شاملو و ایرج جنتی عطایی و شهریار قنبری و ملودیهای اسفندیار منفرد زاده ..

و سرودی که دریای خروشان انقلاب را به شعر و موسیقی بدل کرد

ترانه وحدت با شعر سیاوش کسرایی و ملودی منفردزاده و صدای فرهاد

 در 23 بهمن 1357 در تلوزیون ایران نوید پیروزی اراده مردم شد ..

سالها با ادامه کارش مخالفت شد هر بار به بهانه ای

تا سال 1372 و آلبوم خواب در بیداری

و سال 1376 و آلبوم برف و بعد از آن در سال 1379 شروع کار روی  آلبوم آمین

که میخواست  ترانه هایی از کشورهای گوناگون در آن جمع آوری کند

که بیمار ی مهلتش نداد و در سن 59 سالگی در نهم شهریور سال 1381 در پاریس

در اثر بیماری هپاتیت کبدی چشم از جهان فرو بست ...

اما می دانم فرهاد از بیماری نرفت

او از سالهای سال تنهایی و غربت در وطن و قفلی که بر صدایش داشت از دنیا رفت  ...

 

آخرش‌ یه‌ شب‌

 

ماه‌ میاد بیرون‌،

 

از سرِ اون‌ کوه‌

 

بالایِ دره‌

 

رویِ این‌ میدون‌

 

رد می‌شه‌ خندون‌

 

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد

 

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ....


برای دانلود ترانه اینجا کلیک کنید.

 

با سپاس از وب سایت www.farhadmehrad.org

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 23:52 ] [ بهار ]

[ ]

Yakamoz


امشب به تماشای کلیپی از احمد کایا   (Ahmet Kaya)  )  خواننده شهیر ترکیه نشسته ام ...

نام این کلیپ  یا کاموز (  Yakamoz )  است ..

که در زبان ترکی استانبولی به انعکاس تصویر ماه در آب دریا و رودخانه می گویند  ..

کلیپ زیبا و گیرا و منحصر به فردی است

چند دقیقه ای بیش نیست

ولی انگار فیلمی بلند است با داستانی شگرف

به همان اندازه تاثیرگذار و به خاطر ماندنی

نمای اول کلیپ به نقاشی می ماند 

تصویر زنی جوان و زیبا در جامه تیره عزا

و تور سیاهرنگی بر سرش و نیمی از صورتش در تاریکی و نیم دیگر در روشنائی

و سایه ای بر پوست سپیدش و سرخی لبانش ...

و نماهای بعدی ..

زن جوان را نشان می دهد در مراسم سوگواری همسرش

همسری که دوستش نداشت و به اجبار تن به ازدواجش داده بود

و قلبش در گرو عشقی دیگر بود ..

زنان سیاهپوش احاطه اش کرده اند از هر سو

و او به دورها می نگرد

به محبوب جوانش که بر بلندی در انتظارش ایستاده

منعش می کنند از رفتن

می خواهند بماند و بگرید و عاشق نباشد و تسلیم تقدیر گردد

نور خورشید بر چهره اش و گرمای عشق در جانش

و دستانی سر انگشتان نیازش را در بر می گیرد  و او را با خود می برد

تور عزا از سر بر می دارد

و چشمانش همه عشق میشود و دلتنگی

زندگی می خواهد و عشق می خواهد و بودن با محبوب

کمترین آرزوی هر انسان در این کره خاک

بودن در کنار کسی که دوستش می دارد

که آرامش جانش هست و مایه دلخوشیش ..

اما شادی بر او نمی تابند

چشمان تنگ نظر حسودانه تعقیبش می کنند از هر سو

و خشم در چشمهاشان زبانه می کشد

قلبهایی که هیچگاه عاشق نبودند

سنگ می شوند و بر سرش می کویند و جان از بدنش می برند ..

و پیکر ظریف بی جانش بر دستان محبوب قرار می گیرد ..

قلبی که برای دوست داشتن می تپید حالا دیگر از تپیدن ایستاده ..

پیکرهای سیاهپوش او را به خاک بدرقه می کنند ..

زنانگی و زیبایی و عشق بزرگش را با خود می برد

و از او تنها انعکاسی باقی می ماند

انعکاسی همچون تصویر ماه که با اولین شعاع خورشید از میان می رود  

 

زندگی احمد کایا نیز داستان عجیبی بود

 از آرزوها و رویاها ی کودکی و تلخی فقر و تبعیض و مبارزه همیشگی و اعتراض و اعتراض و اعتراض.

در سال 1957 در مالاتیای ترکیه به دنیا آمد پدرش کرد بود و مادرش ترک و او آخرین فرزند خانواده که از پنج سالگی " باقلاما  " می نواخت و اولین ترانه اش برای برادر بزرگش یاشار بود .

به استانبول رفتند و پدر در نمایشگاهی پادوئی می کرد  و احمد کوچک آرزو می کرد که بزرگ شود و برای پدر نمایشگاه اتومبیل بخرد تا دیگر مجبور نباشد ماشینها را بشوید .

پدر از دنیا رفت و آنها تنها ماندند  . زندگی بسیار سخت شد و سایه سنگین فقر گسترده تر  و همین شرایط نطفه اولین اعتراضات را در درونش زد .

سال 1985 و آلبوم اولش " گریه نکن ای کودک "

که به خاطر چند ترانه اعتراضی توقیف شد و بعد از اعتراض فراوان آزاد شد و این شروع شهرت برای احمد کایا بود .

و آلبوم های بعدی  " دلتنگی برای غم ها " ، ترانه شفق ، لحظه ای خواهم رسید و ....

تا آلبوم شانزدهم در سال 1996 که " ستاره و یاکاموز " نام داشت .

با شعرای بزرگی همچون هایال اغلو و آتیلا ایلهان و اورهان کوتال همکاری کرد و از اشعارشان در ترانه هایش استفاده کرد و بنیانگذار سبک اعتراضی شد که بعدها تعدادی از خوانندگان بزرگ همچون فاتح کیسا پارماک به او اقتدا کردند .

صدایی گرم و مردانه و بم و پر قدرت ..

چهره ای با صلابت و شجاعتی زبانزد خاص و عام و زبانی بی پروا  ...

که همین باعث شد تا مشکلات بسیار برایش پدید آید و در داخل ترکیه نتواند کنسرت دهد و در سال 1999 به فرانسه رفت با اقامتی یکساله و در سال 2000 در اثر سکته قلبی در گذشت .

و در پاریس به خاک سپرده شد ..

تا سال 2005 چند آلبوم دیگر از اجراهایش به همت همسرش منتشر شد .

می گفت همیشه روی لبه پرتگاه زندگی می کند ..

از بلندی نمی هراسد ...

و آرزویش آزادی اندیشه است ..

همه زندگیش دو متر کفن بود که در جیبش حمل می کرد ..

همواره آماده مرگ ....

 

Yakamoz

Yağmur yağar ıslanırsın vay aman

Güneş doğar kaybolursun vay aman

Ay ışığı der durursun vay aman

 

Yakamoz sun sen

Sessiz sessiz ağlar gibisin vay aman

Zaman geldi gideceksin vay aman

 Bırak ay gitsin sen kal bu gece

 

Umudumsun sen

ماه تابش

باران می بارد و تو خیس می شوی

ای وای

خورشید طلوع خواهد کرد و تو ناپدید می شوی

ای وای  

ای ماهتاب تو دیگر نخواهی بود

ای وای

انعکاس تصویر مهتابی

 

بی صدا و آهسته گریه می کنی

ای وای

زمانش فرا رسیده و باید بروی

ای وای

بگذار ماه برود و تو بمان امشب

تو  امیدم هستی

 

 

 

پی نوشت :

چون در زبان فارسی برای یاکوموز معادلی نبود به ابتکار واژه " ماه تابش " را در متن گذاشته ام

برای دانلود روی این عبارت در وب سایت زیر  کلیک کنید  Bu videoyu indir


http://kliptr.com/video/A6A2KKU9NANK/AHMET-KAYA-YAKAMOZ

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 0:35 ] [ بهار ]

[ ]

I don't wanna talk about it

آنها كه در انگلستان زندگي كرده اند مي دانند ..

دو چيز عشق جاودان در قلب مردم اين كشور است ....

فوتبال و موسيقي راك ....

رادريك ديويد استوارت يا راد استوارت مشهور ....

اسكاتلندي تبار پر شور جاه طلبي است ...

اغلب آلبومها و اجراهايش را دوست ندارم ...

رفتارهاي غريبش را نمي پسندم ...

ولي يك انرژي خاصي در او هست كه نمي توان به آن بي تفاوت بود ....

شصت و شش ساله است و در لندن به دنيا آمده و بزرگ شده ....

صدايي خاص دارد كه وقتي ملايم مي خواند و با همه قلبش ، انسان را جادو مي كند ...

باريك اندام با چشمهاي آبي آبي و موهاي پريشان  و  بيني بلند بزرگ ....

سه با ازدواج كرده و هفت فرزند دارد ...

و عشقش در زندگي زنان زيبا و فوتبال در زمين چمن اختصاصي اش هست...

 كه در ملكي بزرگ در حومه لندن قرار دارد ...

چند روز پيش برنامه اي از او ديدم ...

براي اولين بار در باره بيماري سرطانش صحبت كرد ...

انگار در باره سرماخوردگي چند روزه صحبت مي كند ...

با همان روحيه جنگنده عالي ....

و وقتي روي سن رفت با كت و شلوار روشن شيك و شروع به خواندن كرد ...

در چهره همه آنها كه با او مي خواندند ...

تحسين براي مردي بود كه با شور و هيجان و انرژي ....

خاطره هاي زيباي زندگيشان را نقاشي كرده بود ....

ترانه اي از او هست كه قلبم را تسخير كرده ...

اين ترانه را در سال 1975 ضبط كرده ...

تك آهنگي كه بازار موسيقي بريتانيا و آمريكا را تسخير كرد ...

 

 

I don't wanna talk about it

 

I can tell by your eyes that you've prob'bly been cryin' forever,

and the stars in the sky don't mean nothin' to you, they're a mirror.

I don't wanna talk about it, how you broke my heart.

but if I stay here just a little bit longer,

If I stay here, won't you listen to my heart ?, whoa, my heart

 

If I stand all alone, will the shadow hide the colors of my heart

blue for the tears, black for the night's fears.

The star in the sky don't mean nothin' to you, they're a mirror.

I don't wanna talk about it, how you broke my heart.

but if I stay here just a little bit longer,

if I stay here, won't you listen to my heart ?, whoa, my heart

my heart, whoa my heart, this ol' heart.

 

I don't wanna talk about it, how you broke this old heart,

but if I stay here just a little bit longer,

if I stay here, won't you listen to my heart ?, whoa, my heart

My heart, whoa, my heart.

 

نمي خواهم در باره اش چيزي بگويم .....

 

مي تواتم با نگاهي در چشمانت بگويم كه براي هميشه گريان نخواهي بود ...

و ستارگان آسمان برايت هيچ به نظر نمي رسند و آينه اي خواهند شد ...

نمي خوام در باره  آن بگويم كه چگونه  قلبم را شكستي ...

اما اگر اينجا بمانم ...

كمي بيشتر ...

اگر بمانم   ..

مي خواهي به قلبم گوش فرا دهي ؟ .. واوو قلبم ...

اگر  همواره تنها باشم ...

سايه ها ، رنگهاي قلبم را مي پوشانند ...

آبي براي اشكهايم ...

و سياه براي كابوسهاي شبانه ...

و ستارگان آسمان برايت هيچ به نظر نمي رسند و آينه اي خواهند شد ...

نمي خوام بگويم  كه چگونه  قلبم را شكستي ...

اما اگر اينجا بمانم ...

كمي بيشتر ...

اگر بمانم  .. نمي خواهي به قلبم گوش فرا دهي .. واوو قلبم ...

 

دانلود

http://www.4shared.com/audio/uX1TEX1w/Rod_Stewart__Amy_Belle_-_I_don.html

[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 9:32 ] [ بهار ]

[ ]

كوچه باغ خوشه هاي تيره انگور


صداي فاتح كيسا پارماك  

برايم تداعي كننده استانبول است ..

شايد چوت دوستي عزيز اهل آن ديار اولين بار مرا ....

با ساز باقلاما كه ساز سنتي تركيه است و صداي او آشنا كرد ...


صدا و چهره اش با سبيلهاي پرپشت  تيپ خاص روشنفكران  تركيه است ...

ملايم و گرم و عاشقانه مي خواند ...

در سال 1961 در الازيق از مادري معلم و پدري مدير مدرسه متولد شده ...

در سال 1991 كتاب شعر و آلبوم هاي موسيقي اش را عرضه كرد ...

و در همان سال با خانم شبنم اوغلو ....

كه اقتصاد دان و گوينده خبر بودند ازدواج كرد و دو پسر دارد ..

 شعر مي گويد و عكاسي مي كند و مي خواند ...

و عضو هيئت مديره باشگاه  مالاتيا اسپورت است ...

و كتابهاي بسياري در باره موسيقي فولكوريك فرات نوشته است ...

آلبومها و كنسرتهاي بسياري داشته ...

و به پاس زحماتش در موسيقي فولكلوريك دكتري افتخاري از دانشگاه فرات گرفته است ..


موسيقي متن وبلاگ يكي از ترانه هاي زيبايش به نام

كوچه خوشه هاي تيره  (Mor Salkımlı Sokak ) است

 

 

Seni düşündüm yine bu akşam üstü

Gelmedin mor salkımlar sana küstü

Umutsuz bekledim sabaha kadar

O çok sevdiğin yağmurlar bile sustu

Seni düşündüm çıldırdım yine

 

Kahır ettim seni benden çalan geceye

Seni sordum yastığıma seni sordum boş odama

Hesap sordum yumruklarımla duvarlara

Mor salkımlı sokakta ellerimi tut

Okşa yine saçını  dizimde uyut

Ne çok severmişim gidince anladım

 

Bu serseri gecelerde sana ağladım

Bu akşamda sensizliği anlarsa içtim

Kayb ettikten sonra anliyor insan

Meğerse hiç kimseni senin kadar sevmemişim

 

Birdaha sen en güzel yerinde biten o rüya

Yeniden yaşanır istesen

?Yıldızları sermezmiğim ayaklarına

  ?Geldiğin yollara toz olmazmıyım

 

Yine şafak söküyor 

Uykuları unuttuğum gözlerim yine tavanda

Ne vardı diyorum ah

Bir ölseydim sonunda şarkı önüne hasret sözümde sazım

 

Şimdi yüzün eşkalimde güvenim

Ve ben hala mor salkımlı sokakta bıraktığın yerdeyim

 

 

باز به تو اندیشیدم در این غروب

تو نیامدی و خوشه های تیره ی انگور از تو روی گردان شدند

نااُمیدانه تو را تا صبح فردا به انتظار نشستم

 

حتی باران هایی که  بسيار دوست مي داشتي به پايان رسيدند

به تو اندیشیدم و دوباره مجنون گشتم

به شبی که تو را از من ربود خشم گرفتم

سراغت را از بالینم گرفنم .. از اتاقم  ...

با مشت هایم از دیوارها طلب كردم

 

در کوچه ی خوشه های تیره دستانم را بگیر

گیسوانت را بر زانوانم بگذار و بخواب

 

تو رفتی و دانستم که چه بسيار  دوستت مي داشته ام  

در میان این شب های بيهوده  برایت گریستم

 

تا بی تو بودن را در این غروب دریافتم، نوشیدم

تو را گم كه كردم  تازه فهميدم

به واقع هچ كس را به اندازه ی تو دوست نداشته ام

 

بار ديگر تو آن رويايي مي شوي كه در بهترين لحظه پايان گرفت ...

دوبار ه آغاز مي شود اگر تو بخواهي

 آيا .. ستاره ها را بر راهت فرش نمي كنم ؟

آيا ... غباري بر راهت كه از آن مي آيي نمي شوم ؟ ...

 

باز سپيده سر مي زند ...

چشمانم كه خواب را از ياد برده اند به سقف خيره مانده اند ...

 

«چه چیزی وجود دارد؟» می گویم؛ آه

 در اين لحظات دلتنگي سازم شعر حسرتش را مي سرايد

حالا چهره ات پيش رويم مي آيد ....

 

و من هنوز در کوچه ی خوشه های تیره ی انگور

مانده ام در جایی که رهایم کرده ای.....

 

 

لینک دانلود آهنگ

[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 9:53 ] [ بهار ]

[ ]

HEY YOU

آوازها و اشعار ترانه هاي گروه پينك فلويد ..

يك جورهايي به دوران بلوغ فكريم گره خورد ..

سن هفده تا هجده سالگي و سن درك مسائل اجتماعي ..

و سن اعتراض ...

 

گروه پينك فلويد ( PINK FLOYD   ) از مشهورترين گروههاي موسيقي راك انگلستان است ...

در سال 1365 به رهبري سيد بارت نوازنده گيتار شروع به كار كرد ...

و دردهه 70 به اوج رسيد ...

راجر واترز گيتار بيس مي زد و ريك رايت كيبورد و نيك ميسن درام ...

در سال 1968 سيد بارت جدا شد و دويد گيلمور به جايش آمد ...

سال 1973 و آلبوم نيمه تاريك ماه آنها را به فوق ستاره در آمريكا تبديل كرد ..

مشخصه پينك فلويد استفاده از صداهاي الكترونيكي .....

و جلوه هاي ويژه خلاق در آهنگ هايشان  و اشعار اجتماعي واعتراضي شان بود ...

آلبوم ديوار در سال 1977 موفقيت بسياري براي گروه داشت ...

و متاسفانه باعث اختلاف بسياري هم بين آنها شد ...

رايت و ميسن در 1984 از گروه رفتند و تقريبا چيزي از آنها باقي نماند ...

واترز هم در 1986 جدا شد ...

دويد گيلمور و نيك ميسن  دوباره با هم نواختند ...

و آخرين آلبومشان ناقوس جدائي در 1994 منتشر شد ..

در سال 2005 گروه پينك فلويد با پيوستن راجر واترز در كنسرتي ....

به منظور مبارزه با فقر و براي تشويق هشت كشور ثروتمند براي كمك به كشورهاي فقير ...

بعد از سالها نواخت ...

 

Hey you, out there in the cold

Getting lonely, getting old

Can you feel me?


Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles

Can you feel me?


Hey you, don't help them to bury the light
Don't give in without a fight.


Hey you, out there on your own

Sitting naked by the phone

Would you touch me?


Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?

 

Hey you, would you help me to carry the stone?

Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.

The wall was too high, As you can see.
No matter how he tried,

He could not break free.

And the worms ate into his brain.


Hey you, out there on the road
always doing what you're told,

Can you help me?


Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,

Can you help me?


Hey you, don't tell me there's no hope at all

Together we stand, divided we fall.

 

 

هی تویی که اون بیرون تو سرما وایستادی
تنهایی و داری پیر میشی
میتونی منو اینجا احساس کنی؟

 

هی تویی که این گوشه و اون گوشه وای مي ايستي

با پاهایی که همش گز گز می کنن و تویی که خنده از لبات محو شده

میتونی منو احساس کنی؟

 

 

هی تو، تو خفه کردن امید و آرزو به اونا کمک نکن

بدون جنگیدن تسلیم نشو

هی تو، تویی که تو خودتی
برهنه  کنار تلفن نشستی
میشه منو لمس کنی؟

 

هی تویی که گوشت رو به دیوار چسبوندی

تا کسی صدات کنه

میشه منو لمس کنی؟

هی تو، میشه تو حمل این سنگ به من کمک کنی؟
درهای قلبت رو برا من باز کنی، میخوام به خونه برگردم

اما این فقط روياست
مهم نیست که چقدر تلاش کرد
همونطور که می بینی اون دیوار خیلی بلند بود
نتونست اون رو بشکنه و از اونجا خلاص بشه
و کرمها تا مغز و استخونش رو خوردن

هی، تویی که اون بیرون تو جاده ایستادی

و همش کارهایی که بهت میگن رو انجام می دی
میتونی کمکم کنی؟

 

هی تویی که اون طرف دیواری

و بطری هارو به ديوار مي كوبي
میشه کمکم کنی؟

 

هی تو، بهم نگو دیگه هیچ امیدی نیست
با هم مي مونيم و بدون هم مي بازيم ....

 

دانلود آهنگ

[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 14:38 ] [ بهار ]

[ ]

موسيقي شرق و مركز خراسان

خراسان بزرگ را بايد بي هيچ ترديدي به مثابه ي شورانگيزترين اتفاق فرهنگي ايران زمين دانست.

زيرا کمتر اقليمي را مي توان يافت، که در هر يک از عرصه هاي اجتماعي

از رزم گرفته تا بزم، به پاي شوريدگي و دلدادگي مردم اين سامان برسد.

موسيقي شرق خراسان، خصوصاً جنوب خراسان از نظر لايه هاي دروني و معرفتي بي همتاست

و حديث پر سوز و گداز مردمي است که زنگار تاريخ در پس پرده هاي فراموشي و نسيان قرارشان داده است و گاهي موسيقي خراسان حديث پر رمز و راز سلوک و عروج راد مردان عرصه ي معرفت است.

حوزه شرق مركزي شامل تربت جام ، خواف و تايباد مي شود

و به سمت غرب و جنوب به كاشمر مي رسد .

آهنگها همه فارسي است و البته مواردي هست كه هردو منطقه شمال و شرق اجرا مي كنند ..

از اين جمله اين آهنگها " نوايي " است كه در هر دو منطقه جزو مقامها و آهنگهاي اصلي است .

سازهاي رايج در اين منطقه عبارتند از :

دوتار ،  ساز (سورنا)  ،  دهل ، 

دو بوقه از جنس ني كه مضاعف است و شبيه قوشمه و دوزله است

(دوبوقه استخواني در اين منطقه كمتر ديده مي شود، در كاشمر اين ساز از جنس استخوان است)

 ني هفت بند و دايره كه همراهي كننده دوتار ني است. كمانچه در اين منطقه وجود ندارد.

تصوير استاد سرور احمدي


از دوتار نوازان برجسته امروزي در اين منطقه مي توان از :

استاد حسين سمندري ، عثمان خوافي ، پورعطايي ، ذوالفقار عسكري ، سرور احمدي و .... نام برد.

فاروق كياني نيز از استادان رقص تربت جام است كه هنوز به فعاليت خود ادامه مي دهد.

تصوير استاد غلامعلي پور عطائي

از آهنگهاي اصلي اين منطقه مي توان از :

چهاربيتي ، دوبيتي ، غريبي ، نجما ، سرحدي ، نوايي ، مقوم (مقام ) الله و .... نام برد.

دو تار نوازي در تربت جام و خواف و تايباد و تا حدودي كاشمر از روش و سبك واحدي تبعيت مي كند اگرچه اختلافاتي را كه در نحوه زدن مضراب ها و تحريرها و كويشها وجود دارد . نمي توان از نظر دور داشت .


دوتار در اين منطقه بيشتر در مراسم شادي استفاده مي شود. استفاده از دوتار در اين گونه مراسم هميشه انفرادي بوده است . به نوازنده دوتار در اين منطقه بخشي نمي گويند، بلكه اوسا (استاد) ناميده مي شود. در مراسم سوگواري از دوتار استفاده نمي شود.


دو تار شرق خراسان

کاسه دوتار شرق خراسان، از سایر مناطق اندکی بزرگتر است شکل آن نیمه گلابی و یک تکه و پشت آن به شکل گرده ماهی است ، یک خط یا نوار برجسته از خود کاسه، کاسه را به دو قسمت تقسیم می کند .

در عمیق‌ترین قسمت کاسه، سوراخی جهت تشدید طنین وجود دارد.  دسته دوتار شرق خراسان نسبتاً بلند است و از کاسه به سمت شیطانک باریک می شود.

سیمها از یک طرف به سیم‌گیر و از دیگر سو پس از عبور از خرک و شیطانک به دور گوشیها پیچیده می شوند. تنوع در تعداد پرده در دوتار این ناحیه بسیار است. نوازندگان اغلب 7 تا 8 پرده به ساز خود می‌بندند اما اخیراً با دوتارهای 12 و 13پرده‌ای نیز می نوازند .

دوتار در اين منطقه داراي استاندارد خاصي از لحاظ اندازه نيست.

دوتار در اين منطقه در اصل داراي هفت يا هشت پرده است

كه اخيرا با دوتارهاي دوازده ، سيزده پرده اي نيز مي نوازند.

برروي دسته تار ، گاه دو يا سه پرده براي ايجاد فواصل ثلث پرده بسته مي شود.



ذوالفقار عسگري نوازنده چيره دست دوتار كه اصلا اهل كاشمر است ، با ساز شانزده پرده اي مي نوازد كه تا حدودي دو پرده ديگر روي صفحه ساز پيش مي رود. او مي گويد كه پدر او نيز با ساز دوازده پرده اي مي نواخته است.


كوكهاي متداول دوتار در اين منطقه معمولا كوك چهارم و پنجم است . در كاشمر اين كوكها رايج است:

1 كوك چهارم ، به نام كوك شيخ احمد جامي ، براي اجراي مقام الله ، چهاربيتي و .....

2 كوك پنجم ، براي اجراي آهنگهاي اشتر خجو ، صياد

3 كوك دوم ، به نام كوك كردي ، براي اجراي شاختايي ، الله مزار و ....

4 كوك اكتاو، به نام كوك مثنوي ، براي اجراي آهنگ مثنوي كاشمري . مبتكر اين كوك نامألوف ، ذوالفقار عسكري است. دوتارهاي قديمي از سازهاي امروزي كوچك تر بوده است.

در ایران، نواختن این ساز در شمال، شرق و جنوب خراسان، در نواحی سکونت ترکمن‌ها در استان گلستان و همچنین در جنوب شرق ایران متداول است.

داستان دوتار از زبان لقمان حکیم

روزی پسر لقمان از پدرش سوال کرد که چرا دوتار دو زه  دارد و جواب شنید که خداوند همه چیز را جغت جفت خلق کرده  و این ساز هم از این قائده جدا نمی باشد یک زه  آن نر و یک زه آن ماده است و تا تا دو زه نداشته باشد صدایش گوش خراش  و با دو زه دلنشین میگردد.

استفاده از تارهای ابریشمی به جای سیم فلزی نیز در شمال خراسان و در نواحی ترکمن نشین رایج بوده‌است

دوتار در شمال خراسان با نسبت پنجم  و ششم  کوک می‌شود.

بیشتر مقامها با کوک پنجم اجرا میگردد مانند کوچه باغی  سرحدی

با کوک ششم مقام اشتر خجوی اجرا میگردد.

دوتار، مهم ترين و رايج ترين ساز منطقه تربت جام است.

يکي از سيم هاي اين ساز وظيفه ی اجراي نغمه و ديگري وظيفه ی اجرا واخوان را بر عهده دارد.

 

آوازهاي منطقه تربت جام را مي توان به دو گروه اصلي تقسيم کرد:

گروهي که متر آزاد دارند و گروهي که داراي متر مشخص هستند.

موسيقي سازي تربت جام با دو تار و نيز سورنا اجرا مي شود .

قطعه هايي که با دو تار تنها ( بي آواز ) اجرا مي شوند، بيشتر همان آوازهاي رايج در منطقه اند که با دو تار تنها به اجرا در مي آيند، مانند: جمشيدي، هزارگي، سرحدي، الله مدد و ...

اما تعدادي از قطعه ها که با دو تار تنها نواخته مي شوند، قطعه هاي مستقلي هستند که در موسيقي آوازي نمونه اي ندارند.

آوازهاي منطقه جام که داراي متر آزاد هستند عبارت اند از :

جمشيدي ، سرحدي ، کوچه باغي، هزارگي و ... ( جمشيدي و هزارگي نام دو ايل در منطقه جام هستند ) که در اين ميان آوازهای جمشيدي و سرحدي رواج و عموميت بيشتري دارند.

آواز جمشيدي بر اساس شعر دوبيتي است.

نحوه تلفيق شعر و موسيقي در آواز جمشيدي داراي تقارن و به صورت هر بيت در يک پريود ( هر يک از دو مصرع اول دو بيتي در يک جمله و هر يک از دو مصرع دوم در يک جزء ملودي ) می باشد.

بيت ها معمولا" به وسيله قسمت رابط دوتار از هم مجزا مي شوند که معمولا" تغييري از همان پريود آوازي است.

از سرشناس‌ترین نوازندگان تربت جام می توان مرحوم نظر محمد سلیمانی استاد عبدالله سرور احمدی استاد ذوالفقار عسگریان  را نام برد.

از مشهور ترین خوانندگان مقامهای محلی تربت جام میتوان از غلام حسین غفاری  و غلامعلی پور عطایی را یاد کرد .

آهنگهای آوازی و سازی موسیقی خراسان که با دوتار اجرا یا همراهی می‌شود، علاوه بر داستانهای حماسی و عشقی، شامل مقامهای متعددی است  .

در تربت جام و بسیاری از نقاط خراسان، واژه مقام به مفهوم آهنگ یا قطعه مستقل به کار می‌رود  . عناوین تعداد زیادی از مقامها به محتوای توصیفی آنها و برخی به چگونگی خلقشان ربط دارد .

نوایی:

مقام نوایی یکی از گسترده‌ترین و محبوب ترین‌ نغمات موسیقی ایران است  .

بخشیها معمولاً دوتار نوازی را با این مقام آغاز می‌کنند و به دلیل پیچیدگیهای بسیار به آن مقام حریف کش و شاه مقام نیز می‌گویند .

حاج قربان و حاج حسین یگانه هردو مقام نوایی را شاخص‌ترین مقام برای بخشی بودن یک نوازنده دوتار می‌دانند. این مقام آرام‌بخش و بسیار درونی است.

این مقام در ناحیه تربت جام از بیشترین محبوبیت برخوردار است و نوازندگان متن اشعار آن را به عبدالرحمان جامی (م 897 ق) نسبت می‌دهند  .

گروهی دیگر شعر این مقام را از امیر علیشیر نوایی می‌دانند و عده‌ای از شیخ احمد جام یا طبیب اصفهانی .

نوازنده برجسته دوتار، عثمان خوافی می‌گوید که مقام نوایی در این ناحیه رونق چندانی نداشته و وی شعر کنونی را بر آن گذاشته و به صورت جدید اجرا نموده است .

طرقه: این مقام که به نام پرنده‌ای بومی است، موسیقیِ چگونگی پرواز این پرنده را در آسمان توصیف می کند .

مقام جَل: شرح حال پرواز و اوج گرفتن پرنده جل است که بنا به باور عامیانه در بهار مست می‌شود و نادعلی می‌خواند تا بیهوش شود .

اشترخجو:‌ به معنی گرد هم جمع کردن شترها و سایر احشام در مکانی واحد است .

این مقام با نامهای آهنگ ساربان و مقام شتر نیز خوانده می‌شود  .

چند حکایت برای این مقام وجود دارد. بنا بر اولی، ساربانی عاشق دختر ارباب است و آن دو برای هم شعر می‌خوانند. یک بیت ساربان و یک بیت دختر. در حکایت دوم، ساربان عاشق، بر شتر سوار است و می‌خواند و شتر در جواب خجو می‌کند ( شیهه می‌کشد). در حکایت سوم نیز آمده است که در قدیم این مقام را برای گردآوری شترها می‌نواخته‌اند .



خيلي از زنان خراسان  نيز نوازنده‌هاي موفق دوتار هستند. درباره زنان دو تار نواز خراسان چندي پيش محسن دامن زن، مستند‌ساز، فيلم قابل توجهي ساخته بود كه زنان عاشقي را نشان مي‌داد كه در خفاي مرد خانواده، پدر يا همسر، دو تار نوازي را آموخته‌اند و حالا براي دل خودشان مي‌زنند و يا فراتر در مهماني‌ها مي‌نوازند.

موسيقي خراساني يكي از قديمي‌ترين اشكال موسيقي ايراني است كه به‌صورت آهنگ‌ها و ملودي‌هاي گوناگون در ميان مردم شهر و روستاهاي خراسان رضوي، شمالي و جنوبي نواخته مي‌شود

بسياري بر اين باورند كه موسيقي خراسان از ديگر مناطق ايران غني‌تر و متنوع ‌تر است.

و البته به قول هوشنگ جاويد، پژوهشگر موسيقي ، علتش طوايف مختلف مانند ترك‌ها، بلوچ‌ها، كردها و اعراب در خراسان است كه به بركت تمام اين طوايف دريايي از موسيقي در محتوا، رنگ و لحن پديد مي‌آيد.

موسيقي بومي يا محلي ايران غير از آن كه روح، باورها و آيين‌هاي مردم همان منطقه را با خود به‌همراه دارد يادآور حماسه‌ها و افسانه‌هاي بومي هم هست.

 بيشتر اساتيدي كه ستون اصلي موسيقي منطقه بودند مدت‌هاست فوت كرده‌اند و آنهايي ‌كه هم كه مانده‌اند چون در دوره پيري هستند صدايشان آسيب ديده و كمتر در مجالس شركت مي‌كنند.

اما مهم اين است كه براي ثبت و ضبط صداها اقدامي نشده تنها حركت‌ها در جشنواره‌هاي گاه و بيگاه ختم مي‌شود. از همه بدتر اينكه قرار بود مكتب‌هاي ويژه براي آموزش ايجاد شود كه متاسفانه نشد. حالا به‌جز پيرها و سر به سينه خاك سپرده‌ها چيزي به‌نام آموزشگاه موسيقي مانده است.

در آموزشگاه‌ها نيز كه آواز ايراني ياد داده نمي‌شود بلكه ترانه يا تصنيف‌خواني در دستگاه‌ها ياد مي‌دهند. حتي در زمينه موسيقي رزمي و بزمي خراسان كه عده‌اي پيشكسوت داشت حمايتي به‌عمل نيامد. اساتيد مسلم اين حيطه از دست رفتند و يا آنها كه ماندند در گوشه عزلت بدون حمايت روزگارشان در حال سپري شدن است. همين‌ها هم كه از دست برود ديگر چيزي از روح اصلي موسيقي خراسان باقي نمي‌ماند.


 اگرچه فرزندان و بعضي شاگردان اساتيد، شعله‌هاي موسيقي سنتي را روشن نگه مي‌دارند اما اين همه ماجرا نيست، ماجراي اصلي اين است كه تاريخ و روح آزاد موسيقي زير سوال است و اين همان مقوله‌اي است كه بايد با جديت و اهميت بيشتري به آن توجه شود.

 

با سپاس  از

آقاي غفور محمد زاده  و راهنمائيهاي بسيار ارزشمندشان

و وبلاگ خوبشان

http://ghafoormusic.blogfa.com/

و همينطور وب سايتهاي :

www.torbatejam.org

www.goodarzidotar.com

 

پي نوشت : موسيقي وبلاگ دو تار نوازي استاد حسين سمندري مي باشد  

دانلود آهنگی از استاد حسین سمندری

دانلود مقام الله هو

مولا جان

خواننده: حاج نور محمد در پور
نوازنده: ذوالفقار عسگریان

دانلود



[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 11:34 ] [ بهار ]

[ ]

موسيقي شمال خراسان


شمال خراسان شامل شهرهاي بجنورد ، اسفراين ، درگز ، قوچان و شيروان است  ....

مناطقي كه موسيقي در تار و پود زندگيشان بافته شده است ...

بخش عمده اي از ساكنين اين مناطق را مهاجران كرد و ترك تشكيل مي دهند ...

يكي از انواع موسيقي شمال خراسان موسيقي كوهپايه اي است ...

فريادي كه در دل كوهپايه هاي هزار مسجد ، الله اكبر ، دامنه هاي اترك و لايين ،

نوايش طنين مي افكند ....

موسيقي قوي و رسا و تند  ...

و در مقابل موسيقي جلگه و دشت قرار دارد كه ملايمتر و درونيتر است ...

و هرچه پايين تر مي رويم و به جلگه هاي نيشابور و سبزوار و حاشيه كوير نزديك مي شويم....

 موسيقي نيز ملايمتر و نرمتر مي شود ....

در منطقه لايين ، بين كلات و درگز و دامنه هاي هزار مسجد عرفان حضوري آشكار در موسيقي دارد ...

آقايان جعفر قلي ، هروخان تيرگاني و هي محمد درگزي از عرفا و شعراي بزرگ اين منطقه هستند ...

اشعار به زبانهاي پارسي و كردي و تركي و عربي سروده شده اند ...

و در اين ميان آقاي جعفر قلي آخرين شاعر و عارف كرد شمال خراسان است .....

كه هنوز اشعاري همسنگ شعرهاي او سروده نشده است ....

كردهاي شمال خراسان هواره با غيرت و هميت ....

پاسدار مرزهاي اين كشور در مقابل اقوام مهاجر بوده اند ....

و جنگها و كشتارها و غارتها و اسارتها و آوارگيها در موسيقي و شعرشان تاثير بسياري داشته ....

" الله مزار " آهنگي است كه بر مزار عزيزان كشته شده مي خواندند ....

الله مزاره ... اي چي روزگاره .....

" دو قرسه " را وقتي مي خواندند كه اجساد كشته شده ها را جمع مي كردند ...

و دورشان مي چرخيدند و ذكر مي گفتند ....

" اناركي "  نواي گريه سوزناك زنان است بر پيكر عزيزان از دست رفته شان ....

" هراي "  فرياد كوهستان است كه در ابتدا ترانه سوگ بوده و بعد بعنوان ترانه رقص به كار رفته ...

" كرمانچي " موسيقي كردي شمال خراسان است ..

كرمانچ شمالي شامل كردهاي خراسان ، آذربايجان غربي و تركيه و شمال عراق و سوريه هستند ...

و كرمانچ جنوبي به كردهاي جنوب درياچه اروميه و مهاباد و كردستان ....

و كرمانشاهان و سليمانيه عراق گقته مي شود ...

اين دو گروه كردها از لحاظ گويش و موسيقي با هم متفاوتند ...

در موسيقي معروفترين وجه تمايز بين اين دو گروه از كردها ، آهنگ " لو " است ....

كه از اصيلترين و باستاني ترين نغمه هاي كرمانچ شمالي است .....

و هر كس كه بتواند " لو " بخواند مي تواند از كرمانچ شمالي باشد ...

موسيقي كرمانچ شمالي در جمهوري تركمنستان كه در سابق سرزمين خوارزم بوده ....

و تا قبل از قرارداد 1299 شمسي جزء ايران محسوب مي شده نيز وجود دارد .

اشعار كردي به شكل هجائي است و تعداد هجاها مي تواند از هشت تا شانزده باشد ...

ترانه هاي عاشقانه بيشتر در قالبهاي هشت هجائي است ...

آهنگ " لو " اغلب در قالبهاي يازده تا شانزده هجائي است ...

نوازندگان شمال خراسان سه گروه اصلي هستند ...

 " عاشق ها "  ، " بخشي ها "  ، " لوطي ها "

و دو گروه فرعي هم هست كه " ني نوازان " و  " لولو چي ها "  هستند ...


مرحوم حاج قربان سليماني

عاشق ها قديميترين و اصيلترين هنرمندان منطقه اند ....

و سازهائي چون سورنا ، دهل ، قشمه ، كمانچه و دياره مي نوازند...

و از رقصندگان بزرگ شمال خراسانند .....

آنها به اجراي "توره " يا همان نمايشنامه آوازي و انتقادي و گاه طنز آلود مي پرداختند ... 


حاج قربان سليماني

بخشي ها نوازندگان دو تار و آوازه خوان و داستانسرا بودند ...

و بيشتر در بجنورد و شيروان و قوچان زندگي مي كرده اند ...

و در روايات عاميانه آنها را كساني مي دانستند كه خداوند به او بخششي كرده ...

و موهبتي داده تا بتواند بخواند و بنوازد ....

بنابراين هر نوازنده دو تاري بخشي نيست و دانش و شرايط دروني خاص بايد داشته باش ...

بخشي ها در مراسم طرب و عزا با شعر و آواز مناسب برنامه اجرا مي كردند ...

البته با وقار و احترام بسيار  ...

لوطي ها پيام رسانان عامه مردم بودند و سازشان دايره بوده ...

و اخبار و وقايع را شعر مي ساختند و آهنگين اجرا مي كردند  ...

و البته در حال حاضر ديگر نشاني از آنان نيست ....

آهنگهاي رقص در شمال خراسان

شامل  يك قرسه و دو قرسه ، شش قرسه و اناركي است ...

و موسيقي اش را عاشق ها با سورنا و دهل و قشمه و دايره و كمانچه اجرا مي كنند ...

رقصها حالاتي از رزمند و چوب بازي نيز جاي نيزه هاي قديم را گرفته ...

و در مراسم كشتي هاي سنتي نيز اجرا مي شود ...

سازها شامل :


دوتار  

كه سازي اندورني است و بخشي ها مي نواختند و دوتار تركمن قدمت بيشتري داشته و دوتار خراسان داراي دو كوك است  با نسبت چهارم و ديگري با نسبت پنجم.
بر طبق نظر آقاي علي غلامرضايي (آلمه جوغي) ، كوك چهارم را كوك نوايي و كوك پنجم را كوك تركي و كردي مي نامند و آهنگهاي فارسي شمال خراسان نيز با كوك پنجم اجرا مي شود.
آقاي محمد يگانه معتقدند كه كوكهاي دوتار ، يكي تركي و ديگري كردي است. با كوك تركي مي توان آهنگهاي گرايلي ، تجنيس ، شاختايي، فالش، دوست محمد ، غريب و ....

و با كوك كردي آهنگهاي الله مزار، لو ، درنا ، جعفر قلي و ....... را اجرا كرد.

معمولا در مجالس شادي ، اول شب براي ايجاد هيجان و رقص از سورنا ودهل و قوشمه استفاده مي شود

و در پايان شب ، بخشي ها در اندرون دوتار مي نواختند.
دوتارهاي قديمي در شمال خراسان از سازهاي امروزي كوچكتر بوده اند.

كاسه و صفحه دوتار از چوب توت و دسته آن معمولا از چوب زردآلو ساخته مي شود.

در قديم به جاي سيم از ابريشم استفاده مي شده . اندازه هاي دوتار در شمال خراسان داراي استاندارد معيني نيست. دوتارهاي فعلي داراي يازده و گاه دوازده پرده است.

پرده هاي آن در فواصل نيم پرده نه چندان دقيق بسته مي شود و فواصل كوچك تر از نيم پرده در پرده بندي آن وجود ندارد.



سورنا (پيق)

سورنا نيز از خانواده سازهاي بروني در شمال خراسان است كه توسط عاشق ها نواخته مي شود. ظاهرا در قديم سازي بزرگتر و شبيه به سورنا و جود داشته كه به آن كرنا مي گفته اند.

اين ساز امروزه ديده نمي شود. بعضي از قديميها به همين سورنا ، كرنا مي گويند.

از سورنا در مراسم عروسي و بيشتر براي اجراي آهنگهاي رقص و نيز مراسم كشتي ، با اجراي شاخه هاي «كوراغلي» و همچنين در سوگواري با اجراي آهنگهاي سردارها ، لو و «هراي» استفاده مي شود. ساز كوبي همراهي كننده سورنا ، دهل است.

قوشمه
قوشمه كه مشابه دوزله (دوني) متداول در كردستان و كرمانشاهان است، از ديگر سازهايي است كه عاشق ها مي نوازند. در شمال خراسان سه نوع قوشمه ديده مي شود : قوشمه هاي پنج سوراخه ، شش سوراخه و هفت سوراخه (كه همگي بدون سوراخ پشت هستند).

قوشمه بيشتر در عروسيها به همراهي دايره و يا دهلي كه با دست نواخته مي شود، به اجراي آهنگهاي رقص مي پردازد. قوشمه معمولا از استخوان بال قوش يا درنا و گاهي از ني و حتي از فلز (لوله آنتن تلويزيون) ساخته مي شود كه صداي حاصله از قوشمه استخواني بهتر و پخته تر است.

قوشمه ، سازي است مضاعف (دوبل يا جفت) و اندازه آن بستگي به كوچكي و بزرگي استخوان پرنده دارد. برروي هر كدام از لوله هاي صوتي آن ، يك سرپيكه (قميش) سوار مي شود.

دولوله صوتي قوشمه معمولا به طول همصدا كوك مي شوند اما ممكن است به ندرت شاهد كوك هاي مأنوس ديگري ، مانند كوك سوم و حتي گاه دوم باشيم. اين كوكها را اغلب نوازندگان زبردست قوشمه استفاده مي كنند و در نظر اول ممكن است به حساب ناتواني نوازنده در كوك كردن دقيق ساز گذاشته شوند.

در حالي كه استفاده از اين كوكهاي نامأنوس ، كاملا آگاهانه و براي تحرك و ايجاد ديناميسم بيشتر صورت مي گيرد. همچنين نوازندگان قوشمه ، باز به منظور ايجاد تحرك و ديناميسم ، گاه دو صداي مختلف و اغلب مجاور يكديگر را توسط لوله هاي صوتي مضاعف ساز ، ايجاد مي كنند.

كمانچه


كمانچه نيز از جمله سازهايي است كه عاشق ها مي نوازند.

كمانچه هم به عنوان سازي بيروني و هم اندروني استفاده مي شود صداي كمانچه گاه در مراسم سوگواري نيز به گوش مي رسد. كمانچه بيشتر در شمال خراسان ديده مي شود.

ردي پاي كمانچه تا نيشابور هم ديده شده ، اما هر چه در استان خراسان پايين تر برويم يا كمتر ديده مي شود و يا اصلا ديده نمي شود.
كمانچه هاي خراسان داراي سه سيم است و گاه از كمانچه هاي چهارسيمه امروزي نيز استفاده مي شود. ساز ضربي همراهي كننده كمانچه ، دايره يا دهلي است كه با دست نواخته شود.

دهل
دهل سازي همراهي كننده سورنا است، زماني كه با چوب و تركه نواخته شود. ساز همراهي كننده قوشمه و كمانچه است، زماني كه با دست نواخته شود. دهل شمال خراسان دوطرفه است و در راه اندازي هاي مختلف ديده مي شود . عاشق ها آن را مي نوازند.

ني

ني ، ساز هميشگي چوپانان شمال خراسان است. ني به غير از زمان چراي گوسفند ، در جشنها، مجالس شاد و در سوگ نيز استفاده مي شود. با ني در شمال خراسان ، مقامهاي مختلفي از جمله : گوسفندچراني ، فرياد كوهستان و .... اجرا مي شود.

دپ (دف دايره )
دايره ساز همراهي كننده قشمه و كمانچه است و معمولا عاشقها (و درقديم لوطيها) آن را اجرا مي كنند. دايره تنها وسيله دست لوطيها بود. امروز كه نسل لوطي ها در شمال خراسان منقرض شده است ، اين ساز كماكان در دست عاشق ها زنده مانده است. در بجنورد به دپ يا دايره ، ديره گفته مي شود.

با سپاس از وب سايت  http://www.kurmanj.ir

هنرمند گرانقدر  تربت جام آقای غفور محمد زاده مرا راهنمائی کردند که مطالبی که در وب سایت منبع بوده ..

رونوشت مقاله ای است در کتاب آیینه و آواز اثر آقای محمد رضا درویشی ... 

از راهنمائیهای سخاوتمندانه شان در باره دو پست موسیقی خراسان نهایت تشکر را دارم .


پی نوشت  :

ترانه ای که  در وبلاگ می شنوید یکی از آثار گروه نوپای جوان و تحصیلکرده ای است به نام " کوات "

واژه کوات در زبان کردی کرمانچی به معنای باد ملایم است ...

این گروه با حفظ اصالت موسیقی کرمانچی ساختار شکنی و نو پردازی بدیعی ..

 در موسیقی شمال خراسان داشته که بسیار زیبا و گوشنواز و لذتبخش است ..

اعضای گروه عبارتند از :

محسن میرزاده  - نوازنده دو تار و خواننده و سرپرست گروه

یلدا عباسی – نوازنده دو تار و خواننده

علی جافری – تنظیم کننده

میثم قاضی میر سعید – آواز

شاهرخ شیران – تار

حسن کوهستانی – ویولن

مسعود عبیدی زاده – عود

مهدی حمیدی زاده – کمانچه

وب سایت گروه :

http://www.kuwatmusic.com

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 13:41 ] [ بهار ]

[ ]

خوابي طلائي

در سالن خانه خاله مريم پيانوئي بود  ....

سياه رنگ و براق و تكيه داده بود كنار ديوار و پدالي داشت ...

و درش روي شاسي ها مي خوابيد و دفترچه نت كه تكيه داده بود بالايش ....

و اين پيانو سالها براي من مثل يك شي مقدس بود  ....

بچه هاي خاله كلاس موسيقي مي رفتند ....

و شوهر خاله هم دستي به پيانو داشت و آواز گرمي ....

و هر وقت جمع فاميل خصوصي و خلوت و دوستانه مي شد ....

كسي مي زد و شوهر خاله مي خواند ....

خيلي كوچك بودم و عاشق اين شاسي هاي تيره و روشن ...

كه انگشت رويشان مي گذاشتي ....

 انگار هزار پري در هوا پرواز مي كردند و تو را به سرزمين خيال مي بردند ...

پدر با كلاس موسيقي مخالف بود ...

اولا در تبريز اين چيزها مرسوم نبود .....

و بعد هم علاقه داشت كه من سفت و سخت درس بخوانم ...

و عطش وحشتناك مرا به ادبيات و نقاشي و موسيقي مي دانست ...

و نمي خواست فكرم به چيزي ديگري مشغول شود.....

و از خطو طي كه او براي آينده ام ترسيم كرده بود خارج شوم ..

و اين شد كه حسرت نواختن ساز با من ماند تا بزرگسالي و ابتداي زندگي مستقل ....

اما جادوي ملوديها و نتها كار خود را مي كرد ...

و بي اختيار در هر مكان و زمان و جمعي گوشم به دنبال نغمه هاي موزون زيبا مي رفت ...

گوش كردن به پيانو را با آثار كلاسيك شروع كردم ....

شوپن و شوبرت و موتسارت و بتهون و راخمانيف ....

تا هنگامي كه دوستي عزيز  مرا با دنياي موسيق ايراني و ساز هاي ايراني ...

و به خصوص قطعات پيانو ايراني آشنا كرد ...

چشم مي بندم و به هنر بي بديل سرانگشتان آقا ي معروفي دل مي سپارم ...

و نتهاي زمينه كه تكرار مي شوند بوم نقاشي مي شود ...

و نتهاي بعدي قلم موئي كه پيانيست دست مي گيرد....

و هي رنگ مي گذارد وطرح مي كشد ...

و بوته هاي لاله عباسي و ياس امين الدوله و ستونهاي پيچ پيج ....

 و طاقهاي ضربي و ايوان بلند و نور رنگ رنگ شيشه هاي ارسي روي قالي ها ...

و عطر هزار بوته گل محمدي در فضا و چك چك قطره هاي آب حوض آبي رنگ و نغمه خوش پرندگان ..

 

 استاد جواد معروفي در سال 1291 در تهران به دنيا آمد ...

پدرش نوازنده معروف تار استاد موسي بود ...

 كه شاگرد برگزيده درويش خان و از موسيقي دانان بزرگ دوره خود به شمار مي رفت ..

در كودكي مادر را از دست داد و در خانواده پدري با خواهرش بزرگ شد ..

ابتدا پدر معلم موسيقي اش بود و نواختن تار و ويولن را از او ياد گرفت ....

 و در چهارده سالگي به هنرستان  موسيقي رفت ...

و نزد خانم تاتيانا خارطيان نوازندگي پيانوي كلاسيك را آموخت ...

آثار بزرگان موسيقي كلاسيك را با مهارت مي نواخت ...

و همراه با آن موسيقي ايراني را نزد كلنل علي نقي وزيري كامل كرد ...

هجده ساله بود كه با خانم شمس الزمان ازدواج كرد و صاحب چهار فزند شد دو پسر و دو دختر ...

در سال 1312 وقتي تنها 21 سال داشت به علت استعداد شگرفش استخدام وزارت فرهنگ شد ...

و در هنرستان  به تدريس موسيقي پرداخت ...

و همزمان با تاسيس راديو به آنجا رفت و سالها تك نواز پيانو بود ..

از سال 1332 سرپرست موسيقي راديو شد و عضو شورايعالي موسيقي ...

و رهبر اركستر شماره يك و رهبر اركستر گلها ...

و تنظيم كننده  آهنگ هاي علي اكبر شيدا و عارف قزويني و ركن الدين مختاري و درويش خان ..

و بسياري از آهنگسازان معروف ايراني بوده ..

در نواختن از روش مشير همايون شهردار و همچنين مرتضي محجوبي اقتباس مي كرد ...

ولي با شيوه اي منحصر به فرد و خاص خودش ...

اولين قطعه اي كه ساخت " ترانه هاي خيام " بر  اساس رباعيان خيام در سال 1315 بود ...

و آثار ديگرش:

قطعاتی در دستگاه ماهور و راک؛ سوئیت های دشتی؛ سه گاه؛ ماهور و دیلمان

خواب های طلایی؛عاشورا؛ خزان؛ روزگار من؛  طبیعت، به روایت جواد معروفی؛

 سپیده؛ ژیلا؛ رومینا ...

طي سالها تدريس در دانشگاه و هنرستان موسيقي ...

شاگردان به نام و شهره اي تربيت كرد كه از آن جمله اند :

اردشیر روحانی، افلیا پرتو، انوشیروان روحانی، پرویز اتابیگ (اتابکی)، مهین زرین پنجه و ساسان محبی ..

تمرين موسيقي كلاسيك را باعث رواني دست و قوي شدن نت خواني مي دانست ...

و يادگيري موسيقي ايراني را در مقام بعد ، چون تكنيك مفصلتري دارد  ...

اساتيدي همچون روح الله خالقي و علي تجويدي و ساير بزرگان ...

همواره از اخلاص ايشان و ويژگيهاي معنوي و اخلاقي ايشان بسيار ياد كرده و تعريف نموده اند ...

و اين همان روح پاكي است كه در آثارشان موج مي زند ...

ايشان بعد از ساليان سال تلاش و عمري با عزت ...

در 16 آذر ماه سال 1372 چشم از جهان فرو بستند ...

روحشان شاد و آثارشان جاودان ...

 

 

قطعه اي از آلبوم خوابهاي طلائي را برايتان در وبلاگ گذاشته ام

اميد كه آرامش روحتان شود

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 12:8 ] [ بهار ]

[ ]

ای ایران ای مرز پر گهر

 

سرودی که هر بار که می شنوید ...

همه این خاک پهناور  نقاشی می شود در خیالتان  ...

و عطر جلگه های سبز حاشیه دریای خزر و جنگل زارهای انبوهش ...

و هوای پاک کوهستانهای شمال شرق و قله های بر افراشته اش و چمنزارهای خوشرنگش ...

و ارتفاعات شمال غرب و دشتهای وسیع و اسبها که می تازند ...


و شنزارهای طلائی و مواج کویرهای مرکز و جنوب غرب ....

و بلندیهای ستبر رشته کوههای زاگرس ....



و  سرزمینهای مهربان و آفتابی و گرم جنوب ....

با خلیج آبی رنگ همیشه فارسش ...


و حسی به نام ...

غرور ...

عشق ...

و افتخار ...

در رگها به همراه خون می دود و موج می زند زیر پوست ...

 و دهان به فریاد باز می شود ...

ای ایران ای مرز پرگُهر

 

ای خاکت سرچشمهٔ هنر




دور از تو اندیشهٔ بَدان

 

پاینده مانی تو جاودان




ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم

 

جان من فدای خاک پاک میهنم

 

 

 

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

 

دور از تو نیست اندیشه‌ام

 

 

 

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

 

پاینده باد خاک ایران ما

 

 

 

سنگ کوهت درّ و گوهر است

 

خاک دشتت بهتر از زر است

 

 

 

مهرت از دل کِی برون کنم

 

بَرگو بی مهرِ تو چون کنم

 

 

 

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست

 

نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

 

 

 

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

 

دور از تو نیست اندیشه‌ام

 

 

 

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

 

پاینده باد خاک ایران ما

 

 

 

ایران ای خرّم بهشت من

 

روشن از تو سرنوشت من

 

 

 

گر آتش بارد به پیکرم

 

جز مهرت در دل نپرورم

 

 

 

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم

 

مهر اگر برون رود گِلی شود دلم

 

 

 

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

 

دور از تو نیست اندیشه‌ام

 

 

 

در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما

 

پاینده باد خاک ایران ما

 

 

 

 


حسین گل گلاب در سال 1276 در تهران به دنیا آمد ...

پدرش ابوتراب خان ( مصور الملوک ) نقاش زمان قاجار بوده و بسیار علاقه مند به تحصیل فرزند ...

به مدرسه علمیه رفت و در دارالفنون زبان فرانسه آموخت و  شاگرد برجسته ای بود ....

و همزمان با تحصیل تدریس هم می کرد ..

وجه تسمیه نامش علاقه اش و رشته تحصیلی اش بود  ...

او از گیاه شناسان معروف آن دوره بود و اولین نویسنده کتاب طبیعی در ایران ..

از سال 1304 تا 1317 دوازده جلد کتاب در رشته جغرافیا و طبیعی تهیه کرد که در مدارس تدریس می شد ...

مسئول تحقیقات علمی گیاه شناسی شد و از زمان تاسیس دانشگاه تهران تا سال 1345 تدریس کرد ...

و هرگز به سیاست نپرداخت و هنوز در دانشگاه  تهران کرسی ای به نامش وجود دارد ...

وی در فرهنگستان ایران عضو بود و بیش از صدها واژه را در زبان فارسی رواج داد ..

و حتی در 86 سالگی به تنطیم فرهنگ نامه  و بیولوژی و گیاهان ایران می پرداخت ..

موسیقی و تار را  از کلنل کاظم وزیری و علینقی خان وزیری آموخت ...

در سال 1323 ایران تحت اشغال متفقین بود ..

اشغالگرانی آنقدر بی پروا و بی نزاکت که کشیده در گوش افسران ایرانی می زدند ...

و این برای استاد حسین گل گلاب بسیار ناگوار آمد ...

و همه همیت و غیرت و ادبیات ایرانی را جمع کرد و عصاره اش شد ..

شعر زیبای " ای ایران " ...

که تمام واژه گان آن به زیان فارسی است  ...

و آهنگساز برجسته آقای روح الله خالقی در فضائی حماسی و در آواز دشتی برایش موسیقی ساخت ..

گفته می شود که ملودی پایه از برخی نغمه های بختیاری وام گرفته شده ...

با پرداخت و تنطیم حرفه ای آقای خالقی این سرود در 27 مهرماه سال 1323 ..

در تالار دبستان نظامی دانشکده افسری در خیابان استانبول ...

با گروه کر  و توسط خواننده به نام آقای بنان  اجرا شد ..

و آنقدر مورد استقبال قرار گرفت که اجرایش سه بار تجدید شد ..

اجرای اولیه بسیار نایاب است ...

و در سالهای 1337 تا 1342 اجراهای دیگری در رادیو گلها انجام شد ...

در سال 1350 نیز اپرای رادیویی این سرود با همکاری ارکستر بزرگ رادیو و تلوزیون ...

به رهبری آقای فرهاد فخر الدینی و خوانندگی آقای اسفندیار قره باغی انجام شد ..

و دو اجرای دیگر  با صدای حسین سرشار و رشید وطن دوست نیز موجود است ...

در مهر ماه سال 1383 به مناسبت شصتمین سال ساخت این سرود ...

ارکستر ملی ایران آن را در تالار وحدت اجرا کرد ...

که تمامی 700 نفر جمعیت حاضر در سالن همنوا آن را فریاد کردند ...

سرودی زیبا و خوش ساخت با شعری کاملا فارسی و بی بدیل ...

که در زمینه ای از غیرت و همیت ملی سروده و خوانده شد ...

و چون از دل برآمد لاجرم بر دل نشست ...

استاد حسین گل گلاب در دوم آذر سال 1383 ...

در هشتاد و هفت سالگی چشم از جهان فرو بست ...

روحش شاد و آثارش جاودان ...



پي نوشت :

می خواستم از جنگ بنویسم و روزهایش و آنها که رفتند و ما که ماندیم ...

نتوانستم ... و شاید هم نخواستم ...

انگشتانم روی کیبورد که می رفت فقط درد در قلبم می پیچید و افسوس ..

و همه تلخیها و زشتیهایی که جنون ارتشی غاصب بر ما روا کرده بود ..

این پست را اگرچه ناچیز است ولی با همه قلبم تقدیم می کنم ...

به همه زنان و مردان و کودکان آزاده و غیور ایران زمین ..

که مظلومانه در خاک خفته اند ...

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 19:24 ] [ بهار ]

[ ]

Adieu Mon Pays


 

باید یک زن باشی ...

و یک روز بارانی سپتامبر باشد ..

و تو در شهر پاریس باشی ..


و ماشینها که به سرعت از جلویت می گذرند ...

و نور چراغهای نئون که چشمک می زند در آن فضای خاکستری هاشور خورده ...

و درختانی که دوش گرفته اند و برگهای خزان زده شان روی شاخه ها می رقصند ...

و کافه ای کوچک و صندلیهای فلزی و میزی با قهوه ای تلخ رویش ...

و شیرینی بادامی داغ که رویش دارچین پاشیده اند ..

و تو دست بکشی یه چرم براق تیره چکمه های بلند با پاشنه هایی به زیبائی ظرافت ...

و کت قرمز تیره خوش دوخت با برشهایی که انگار تن را قاب می گیرد  ...

و کلاه لبه دار مشکی که چشمها را به ناز پنهان می کند  ..

و دستکش های چرم  که با لطافت دستها را در آغوش گرفته ...

و عطرهای خوشبو  که انگار همه باغهای گل دنیا را در خود جمع کرده اند و عصاره جذابیتند ...

و صدای گرم مردانه که با عشق می خواند ...

 

 

گاستون گرانسیا (  Gaston Ghrenassia ) ....

که همه او را با نام هنری اش انریکو ماسیاس (  Macias Enrico ) می شناسند ...

در سال 1938 در شهر کنستانتین الجزایر به دنیا آمده ....

و در سال 1961 به همراه خانواده اش به فرانسه مهاجرت کرده ...

پدرش در ارکستر ریموند لی ریس ویولونیست بود و گاهی گیتار می نواخت ...

در ابتدای کارش منشی کمپانی صفحه پرکنی نامش را به اشتباه ماسیاس ثبت کرد و این نام روی او ماند ...

مدتی غیر قانونی کار می کرد تا به کمک دوستی به برنامه تلوزیونی راه پیدا کرد ..

و در سال 1962 با اولین آهنگش " خداحافظ سرزمین من " معروف شد ...

 

 

 

Adieu Mon Pays

J’ai quitté mon pays

J’ai quitté ma maison

Ma vie ma triste vie

Se traîne sans raison

 

 

J’ai quitté mon soleil

J’ai quitté ma mer bleue

Leurs souvenirs se réveillent

Bien après mon adieu

 

Soleil! soleil de mon pays perdu

Des villes blanches que j’aimais

Des filles que j’ai jadis connues

 

J’ai quitté une amie

Je vois encore ses yeux

Ses yeux mouillés de pluie

De la pluie de l’adieu

 

Je revois son sourire

Si près de mon visage

Il faisait resplendir

Les soirs de mon village

 

Mais, du bord du bateau

Qui m’éloignais du quai

Une chaîne dans l’eau

A claqué comme un fouet

 

J’ai longtemps regardé

Ses yeux bleus qui fuyaient

La mer les a noyés

Dans le flot du regret

خداحافظ سرزمین من

سرزمینم را ترک کردم، خانه ام را ترک کردم.

زندگی من ، زندگی غمگین من بی هیچ دلیلی به درازا می کشد.

آفتابم را ترک کردم ، دریای آبیم را ترک کردم

خاطراتشان درست پس از خداحافظی ام بیدار می شوند.

آفتاب، آفتاب سرزمین گم شده ام

شهرهای سفیدی که دوستشان داشتم ، دخترانی که می شناختم .

یک دوست را ترک کردم ، چشمانش را همچنان می بینم

چشمانش را که خیس است از باران ، از باران خداحافظی .

لبخندش را باز می بینم ، درست نزدیک چهره ام

که بر شبهای روستای من پرتو می افکند.

اما از کناره ی کشتی ، که مرا از بندر دور می کند

زنجیره ای در دریا خودش را دیوانه وار به کشتی می کوبد.

مدت زمان طولانی ای به چشمان آبی اش می نگریستم که مرا جست و جو می کرد

و دریا در سیلاب حسرت غرقشان کرده بود ....


پی نوشت : از مجموعه خاطرات پائیز

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 16:45 ] [ بهار ]

[ ]

جادوی صدای دمیس

بعداظهر تابستان بود و مهمان خانه خاله بودیم ....

که فقط چند کوچه با خانه دائی جان فاصله داشت ..

اما تفاوت فضای خانه ها بسیار بود ..

پسرها و دخترهای جوان خانه خاله همه مجله جوانان می خواندند و پاورقی های آن موقع ...

و داریوش گوش می کردند و ابی و لیلا فروهر و گوگوش ..

و پسردائی ها همه اهل کتاب و مجلات تخصصی موسیقی و فیلم  ...

و داستانهای سلینجر و آلبر کامو و گابریل گارسیا مارکز و همینگوی ...

و ترانه های  گروه آبا و بیتلزها و بی جیز و ....

یادم هست درب خانه را  زدم و دویدم بالا که ناگهان صدائی انگار جادویم کرد ..

مبهوت در میانه راه ماندم ...

عطر گلهای زیبا حیاط خانه را پر کرده بود و آفتاب می درخشید ...

و بوی دیوارهای خزه بسته می آمد ..

و صدایی گرم و لطیف و مخملین که انگار از میان خرده های شیشه رد می شد ...

صدای خواننده مشهور " دمیس روسس "  

"  آرتیمیوس دمیس روسس "  در سال 1946 در اسکندریه مصر از والدینی یونانی به دنیا آمد .

بعد از بحران کانال سوئز ، پدر و مادرش همه دارائی خود را از دست دادند و به یونان بازگشتند .

در 17 سالگی به گروه IDOLS پیوست ...

و بعد با گروههای موسیقی دیگری همچون WE FIVE    همکاری کرد که در یونان موفقیت محدودی داشت .

در سال 1968 با ونجلیس پاپاتاناسیوس "  Vangelis Papatanassiou "  و لوکاس سیدراس " Loukas Sideras "  گروه راک بچه های آفرودیت "  Aphrodite's Child  "  را ، راه انداختند .

در ایتدا خواننده بود و بعد همزمان گیتار بیس می زد و توانست شهرت بیشتری کسب کند .

وقتی گروه از هم پاشید با ونجلیس که نوازنده و آهنگساز بود همکاری اش را ادامه داد ...

و در سال 1970 آلبومی به نام " POWER  " منتشر کرد و در سال 1977 آلبوم " MAGIC  " ..

و موفقترین کار او و ونجلیس " RACE TO THE END " بود که در واقع تنظیم جدیدی از موسیقی متن یک فیلم برنده جایزه اسکار به نام "   CHARIOTS OF FIRE   " بود .

از این سال به بعد او به تنهائی موسیقی را ادامه داد و اولین کارش "  WE SHALL DANCE " که ترانه بسیار مشهور و زیبائی است .

تور کنسرتی در کشورهای اروپای جنوبی به راه انداخت که او را به خواننده ای محبوب و مشهور بدل کرد و این شروع سالهای اوجش بود  و ترانه " FOEVER AND EVER  " و ترانه های زیبای بعدی یک یپس از دیگری به پر فروشترین ها بدل می شدند .

اولین حضورش در تلوزیون  در انگلستان و برنامه BASIL BRUSH  بود .

 

وی به زبانهای بسیاری  همچون فرانسه و ایتالیائی و آلمانی و ...  ترانه خوانده است .

در سال 1982 دمیس روسس خواننده مهمان موسیقی فیلم  "BLADE RUNNER    " شاهکار ریدلی اسکات شد .

 

و  کتابی با همکاری ورونیکا اسکاوینسکا در مورد جاقی مفرطش نوشت و مشکلاتی که داشت .

افت محبوبیتش در دهه 80 او را افسرده کرد که ناچار به درمان پزشکی روی آورد .

در 14 ژوئن 1984 هواپیمایی را که او در آن بود ربودند و وقتی او را شناختند برایش در آسمان جشن تولد گرفتند  .

افسردگیش درمان شد و آلبوم  TIME    را منتشر کرد که استقبال شد و ترانه  DANCE OF LOVE   معروف  شد .

دهه 90 بسیار پر کار بود ....

 آلبوم  INSIGHT  در سال 1993 که فروش خوبی داشت و توری موفق در سال 2002 در انگلستان  و همچنین کنسرتهای بسیار در وطنش یونان .

دخترش امیلی قرار است بیوگرافی پدر را به چاپ برساند ....

در پست قبلی متن ترانه " LOVELY SUNNY DAY " را گذاشته بودم ...

و در این پست ترجمه یکی از ترانه های عاشقانه زیبایش را می گذارم   ..

when a man loves a woman

 

وقتی مردی عاشق زنی است

به چیز دیگری جز او فکر نمی کند

و دنیایی را با او عوض نمی کند  

 

اگر زن بد باشد ،  بدیهایش را نمی بیند

نمی تواند اشتباه کند

نمی تواند به بهترین دوستش پشت کند

نمی تواند ناراحتش کند

وقتی مردی عاشق زنی است

از همه چیزش می گذرد

تا کسی را که به او نیاز دارد ، نگاه دارد

 

حاضر است همه چیزش را به خاطر او بدهد

و حتی به خاطرش زیر باران بخوابد

اگر آن زن بخواهد

باید این کار را بکند


وقتی مردی عاشق زنی است

همه چیزش را به خاطر او فدا می کند


تا عشق با ارزشش را برای خود نگاه دارد

 

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 12:42 ] [ بهار ]

[ ]

Listen to the pouring rain


در كودكي  حسودانه  به فهرست كاستهاي پسردائي هاي بزرگم چشم مي دوختم ..

و ترانه اي بود ...

كه نه اسمش را مي دانستم و نه خواننده اش را مي شناختم و نه شعرش را مي فهميدم ..

ولي بسيار دوستش داشتم ..

خيلي به پدر اصرار كردم براي خريدنش ولي موسيقي پاپ غربي دوست نداشت ..

تا روز تولدم ..

عموجان برايم كاستش را خريد و به همراهش پوستري از خوزه فليسيانو ..

و شعرش را در دفترچه اي برايم نوشت ..

و حالا اين ترانه به همه زندگيم و كودكيم و خاطراتم و دلتنگي هايم گره خورده ..

در متن ترانه و موسيقي صدايي شبيه به بارش باران است ..

دستهاي نوازنده كه روي سيمها مي لغزد و انگار قطرات باران به زمين مي ريزد ...

خوزه مونسراته فلیسیانو (Jose Monserrate Feliciano) ...

یکی از مشهورترین خوانندگان و گیتاریست های دنیای موسیقی پاپ ...

اصلیت لاتین دارد و در سال 1945 در پورتوریکو به دنیا آمده و از بدو تولد قربانی بیماری آب سیاه بوده ..

و خیلی زود در همان ایام نوزادی بینایی خود را از دست داد....

در 5 سالگی به همراه خانواده به محله اسپانیایی نشین هارلم در نیویورک مهاجرت کرد...

ابتدا شروع به فراگیری نواختن آکاردئون نمود و بعد از مدتی گیتار را به عنوان ساز اصلی خود انتخاب کرد...

پشتکار بسیاری داشت، تمام روز می نشست و ساعتها گیتار می زد، 14 ساعت در روز! ...

 اولین اجرای جدی موسیقی خود را در 9 سالگی انجام داد ..

و در 17 سالگی برای کمک به مخارج زندگی شروع به کار کرد....

پس از مدتی نوازندگی در کلوپ های مختلف، همکاری خود با کمپانی RCA را آغاز کرد ...

و در سال 1964 به طور رسمی در فستیوال Newport Jazz شرکت کرد..

چرا که سبک و طریقه نواختن گیتار او آمیزه ای بود از گیتار فلامنکو با بداهه نوازی های Jazz... 

همان سال اولین اجرای حرفه ای خود را در Detroit انجام داد..

و پس از آن منتقدین موسیقی اینگونه نوشتند:

"جادوگر ده انگشتی آنچنان سیم های گیتار را در اختیار خود دارد که هیچ کس را توان مقابله با او نیست. اگر می خواهید باید همین امروز او را بگیرید، چون فردا از اینجا می رود!"

تا کنون شش Grammy Award را نصیب خود كرده ، این جوایز را دو بار در سال 1968 و مابقی را در سالهای 1984، 1986، 1989 و 1990 به دست آورد.

دو جایزه از این جوایز مربوط به کارهای انگلیسی و بقیه مربوط به کارهای اسپانیایی وی بودند.

او همچنین در این سالها 16 بار دیگر کاندید دریافت Grammy Award در زمینه های مختلف مانند موسیقی پاپ، لاتین، بهترین خواننده ی مرد و ... شد.

 همچنین در سال 1996 از طرف Billboard Magazine توانست Lifetime Achievement Award را نصیب خود کند،

مجموعه کارهای سمفونیک او توسط بسیاری از ارکسترهای بزرگ جهان ازجمله فیلارمونیک لندن، لوس آنجلس، وین و ... اجرا شده است.

او از سال 1995 در تعداد زیادی از برنامه های تلویزیونی ظاهر شد ..

و شروع به مسافرت و اجرای کنسرت در خارج از آمریکا مانند کانادا، انگلستان، سوئیس، ایتالیا، آلمان، ژاپن، کره، فیلیپین، شیلی، برزیل و ... کرد.

در سال 1999 به همراه هنرمندانی چون کارلوس سانتانا و نیز ریکی مارتین ، در برنامه های مخصوص موسیقی شبکه CBS نیز شرکت داشت.

خوزه فلیسیانو در سال 1971 با سوزان امیلیان (
Susan Omillian) آشنا شد ..

این دو در سال 1981 با یکديگر ازدواج کردند. سال 1988 اولین فرزند آنها بنام ملیسا و سال 1991 دومین فرزندشان بنام جاناتان بدنیا آمد.

آنها در خانه ای بسیار قدیمی - بیش از 260 سال – در کنار رود خانه Saugatuck زندگی می کنند.

آرامش و زیبایی محل به او اجازه می دهد که با خیال راحت به ساخت و ضبط موسیقی بپردازد. خوزه و سوزان در سال 1995 برای بار سوم صاحب فرزند شدند.

 

Listen to the pouring rain
Listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more

Let it rain all night long,
Let my love for you go strong,
As long as we're together
Who cares about the weather?

Listen to the falling rain,
Listen to it fall,
And with every drop of rain,
I can hear you call,
Call my name right out loud,
I can here above the clouds
And I'm here among the puddles,
You and I together huddle.

Listen to the falling rain,
Listen to it fall.

It's raining,
It's pouring,
The old man is snoring,
Went to bad
And bumped his head,
He couldn't get up in the morning,

Listen to the falling rain,
listen to the rain

 

به باران سیل آسا گوش فرا ده

گوش فرا ده به بارش آن

و با هر قطره ی باران

بدان که من تو را بیشتر دوست خواهم داشت

بگذار تمام شب را ببارد

بگذار عشق من به تو نیرو گیرد

که مادامی که ما با همیم

چه کسی به آب و هوا اهمیتی خواهد داد؟

به باران فرو بارنده گوش فرا ده

گوش فرا ده به فروباریدنش

 با هر قطره ی باران

من می توانم به صدای تو گوش بسپارم

نامم را صدا کن آشکارا به فریاد

من می توانم بشنوم بر فراز ابرها

من اینجایم میان چالابها

من و تو  با هم و تنگ هم

به باران فرو بارنده گوش فرا ده

گوش فرا ده به فروباریدنش

می بارد

سیل آساست

پیرمردی خرناس می کشد

سرش ضربه خورد و متلاشی شد

او دیگر نخواهد توانست صبح از خواب برخیزد

به باران فرو بارنده گوش فرا ده

گوش فرا ده به فروباریدنش

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 14:35 ] [ بهار ]

[ ]

آتا هوآلپا یوپانکی

هکتور  روبرتو چاورو آرامبورو (Héctor Roberto Chavero Aramburo) ...

یا آتا هوآلپا یوپانکی متولد 1908 در بوئنوس آیرس آرژانتین  ...

و یکی از مهم ترین موسیقی دانان سبک سنتی آرژانتین در سده بیستم است ..

موسیقی را از ترانه های دهقانان و نوای گیتارشان آموخت ...

و نزد استاد باتیستا آلمیرون نواختن گیتار را شروع کرد .....

ولی بی پولی و سفر مداوم خانواده به خاطر شغل پدر این یادگیری را ناتمام گذاشت ...

ولی گیتار جزئی از روحش شد ...

و شعرهایش را به نام مستعار "  آتا هوالپا یوپانکی " امضاء کرد ....

که معنای اسمش : آمده از سرزمین های دور تا آوازی بخواند ..

انگشتان دستش توسط ضربات قنداق تفنگ یک گروه راستگرای نظامی آسیب جدی دید ....

و به شهر پاریس در فرانسه تبعید شد ...

ترانه های او توسط خوانندگان بسیار مشهوری ...

همچون مرسدس سوسا ، لس چالچالروس، اوراسیو گوارانی، خورخه کافرونه ، آلفردو زیتاروسا

، خوسه لارالده ، ویکتور خارا ، آنخل پارا ، خاریو ، آندرس کالامارو

، دیویدیدوس ، ماری لافورت و بسیاری دیگر بازخوانی شد و تعداد زیادی از او تاثیر پذیرفته اند ...

مجموعه اشعار   فدریکو گارسیا لورکا به نام " پنج عصر " ...

با ترجمه و دکلمه شاملو و آهنگهای جادوئی آتاهوآلپا یوپانکی ...

 به حدی هنرمندانه و تاثیر گذار بوده ....

که شنونده احساس می کند این آهنگها برای این اشعار و دکلمه ساخته شده اند ..

ضربات محکم روی سیمهای گیتار بسان صدای ناقوس ...

و نوازشهای نرم و آرامبخش دستهای هنرمندش در آریژهای ملایم ...

و صدای بی بدیل شاملو روح را به پرواز می برد ....

این نوازنده و آهنگساز و خواننده بزرگ در 23 می 1992 ....

در اتاقی در هتلی در شهر نیمس فرانسه  پس ار نوشیدن یک لیوان شیر به خواب ابدی فرو رفت ...

خاکسترش در باغ خانه اش در " سرو کلرادوی آرژانتین " که حالا موزه ای شده ....

در سایه بلوطی در کنار هنرمند بزرگ رقص فولکلوریک " سانتیاگو آیالا" به خاک سپرده شد ...

 

 

پی نوشت :

ترانه ای که در وبلاگ می شنوید نامش Para-Rezar-En-La-Noche است

[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 21:0 ] [ بهار ]

[ ]

Tango Perso

متولد  1353 در شهر لاهیجان و بزرگ شده شهر زیبای تنکابن است ...

ولی حالا در پراگ زندگی می کند ...

شهاب طلوعی در خانواده ای همه اهل موسیقی رشد کرد ...

و در کنار برادرانش گیتار آموخت ...

و دوست داشت موسیقی ایرانی را با سبکهای دیگر تلفیق کند ..

در رشته صنایع چوب از دانشگاه فارغ التحصیل شد ...

و با حافظ ناظری پسر شهرام ناظری آشنا شد ...

فرصتی گرانبها داشت تا از اساتید بزرگی همچون کامران کامکار و ابولحسن صبا  بیاموزد ....

برای تحصیل و فراگیری موسیقی به کشور اسپانیا رفت ...

و همانجا بود که تلفیق موسیقی ایرانی با فلامنکو را در سر پروراند  ...

و با بالاترین رتبه آموزش رابه اتمام رساند و به ایران بازگشت ...

و اندیشه تلفیق سازهای سنتی ایرانی را در فلامنگو دنبال کرد ...

و کتابی نوشت به نام " شما هم می توانید گیتار بنوازید " ..

وقتی به چک رفت و در پراگ مستقر شد با هنرمندان مختلف برنامه اجرا کرد ...

و اولین آلبوم رسمی اش را ...

با نام  Tango Perso یا تانگوی ایرانی با 7 ترانه منتشر کرد ...

قطعه تانگوی ایرانی را برای شما در وبلاگ قرار داده ام که می شنوید ...

ترکیب نواهای ساز ایرانی و ملودیهای تند و ریتمیک فلامنگو ...

انگار روح موسیقیدان بزرگ " زریاب " را احضار می کند ....

ریشه های مشترک در تاریخ موسیقی کاتالون اسپانیا و ایران ...

 

 

 

Persian Tango

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 19:40 ] [ بهار ]

[ ]

desert rose


گوردن سامر یا استینگ خواننده سابق گروه پلیس و " شب مامی " خواننده مصری ...

روی اشعار زیبائی از استینگ ...

 در سال 1999 ترانه ای را در آلبوم " brand new way  " خواندند ...

که تلفیق بسیار زیبائی است از موسیقی غربی و نواهای عربی  و جادوی " رز صحرا  " ...

I dream of rain

I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

خواب باران می بینم

خواب باغهایی سبز در شنزار

و در میان درد و رنج , از خواب برمیخیزم

در رویای عشق به سر می برم و زمان, مانند پرنده ای از دستانم می پرد

 

I dream of fire
Those dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire

در رویای آتشم

رویاهایی که گویی تمام شدنی نیستند

و در میان شعله ها

سایه های او در راستای تمام خواسته های یک مرد, میرقصند.

 

This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

این رز صحرا,

در میان هر پرده اش,  رازی نهفته است

این گل صحرایی .

تاکنون هیچ عطری مرا اینگونه شکنجه نکرده است

 

And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems

و همچنان که او میرقصد

حرکاتش همگام با منطق تمام رویاهایم است

این آتش می سوزاند

درمی یابم که هیچ چیز آنگونه که می نمایاند نیست

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
This rare perfume is the sweet intoxication of her love

در رویای بارانم

نگاه خیره ام را به آسمان صاف می دوزم

چشمانم را می بندم

این رایحه ی بی مانند مرا مست و مجذوب عشق او میکند


 

با سپاس از وب لاگ

http://transongs.blogfa.com

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 19:9 ] [ بهار ]

[ ]

بانوی آواز

اولین بار که صدایش را شنیدم در تلوزیون بود ....

خانمی موقر با چهره ای متین و صدائی بسیار گرم و قوی و نوازشگر ...

در آن عالم کودکی انگار صدایش دست می کشید روی موهایم ..

پدر کمدی داشت پر از صفحات موسیقی  و آنقدر به پایش پیچیدم ...

تا کاست های خانم " سیمین غانم " را برایم بگیرد ...

و تک تک شعر های ترانه هایش را با زیر و بم خاص صدای خانم غانم حفظ کرده بودم  ....

هنوز که هنوز است کاستها را دارم ..

و در خانه پدر کاستی هست از صدای کودکی ام که برای پدر بزرگم ترانه هایش را می خواندم ...

در 22 فروردین 1322 در خانواده ای سنتی در تنکابن ( شهسوار )  بدنیا آمده ...

همچون خواهر و برادرش صدای خوشی داشت ...

و از 9 سالگی در جشن های مدرسه می خواند و نفر اول مسابقان آموزشگاههای کشور در سال 1341 شد ..

اولین اجرای تلوزیونی اش ترانه " موج خروشان " با تنظیم استاد حنانه و عباس زندی در سال 1347 بود ..

دوره موسیقی سنتی و ردیف را با استاد محمود کریمی و قواعد و سلفژ را نزد استاد حنانه آموخت ..

و مدتی نیز شاگرد استاد تجویدی بود ..

آلبوم قلک چشات با آثاری جاودانه و معروفترین ترانه اش  " گل گلدون " ...

هنوز در خاطر دوستداران صدایش  باقی است ...

آقای آرش نصیری مصاحبه ای با وی انجام داده ....

باشد که کوتاه زمانی را با این بانوی آواز ایران بگذرانیم و از او بشنویم در باره خودش ...


 
اول مصاحبه خوب است كه از اول شروع كنم. اولين چيزى كه الان به ذهن من مى رسد، اين است كه درباره نام فاميل شما بپرسم. «غانم» يعنى غنيمت گيرنده يا غنيمت دهنده؟
غنيمت برنده.

پس لابد در خانواده شما سردارى كسى بوده كه اهل غنيمت گرفتن و يا به قول شما غنيمت بردن بوده كه نام فاميل شما شده «غانم»...
(مى خندد) راستش اينها را من درست نمى دانم، فقط معنى آن را مى دانم. پدرم رئيس دارايى شمال بود كه بعدها به كار تجارت مشغول شد. از تهران منتقل شده بود به شمال و ما رفتيم تنكابن. من هم آنجا متولد شدم.


 
در آن حال و هواى سبز شايد بى مورد نباشد كه آهنگى از شما گل بكند و در يادها بماند كه درباره گل و گلدون باشد...
 
من به طور كل عاشق طبيعت هستم.


موسيقى را از همانجا شروع كرديد؟
نه. من حدود هشت سالم بود كه آمديم تهران. از همان كودكى صدايم خوب بود و در جشن هاى كوچك مدرسه و خانواده مى خواندم تا اينكه در آموزشگاه هاى كشور در دوره دبيرستان، مسابقه اى گذاشتند و من در سراسر كشور اول شدم. بعد هم رفتم به هنرستان موسيقى.


يعنى قبل از آن به هنرستان موسيقى نمى رفتيد؟
نه.
 
پس چطور بدون طى كردن دروس موسيقى در كشور اول شديد؟
 
بين دختران جوان در مدرسه مسابقه گذاشتند و كسى كه سنتور خوب مى زد، پيانو خوب مى زد و يا صداى خوبى داشت انتخاب مى شد و در برنامه هاى اردو كه مى گذاشتند آنهايى را كه برنده مى شدند به عنوان جايزه مى بردند اردو. من مى خواندم؛ البته اين اول شدن از نظر تكنيك خواندن نبود، از نظر وسعت صدا و انتخاب اشعار و اين جور چيزها اول شدم.


 
اشعار به چه صورت بود؟
 اشعار انتخابى بود هر كس هر چيزى كه دلش مى خواست مى خواند و من يك تكه مثنوى خواندم و يك ترانه.
آن شعر را كه خوانديد يادتان هست؟
نه يادم نيست. فقط مثنوى كه خواندم همان «بشنو از نى چون حكايت مى كند» بود. آن موقع من هفده سالم بود.


 
بعد از آن رفتيد به هنرستان موسيقى؟
 
بعد از اينكه ديپلم گرفتم رفتم هنرستان موسيقى. در هنرستان آزاد موسيقى با استاد كريمى كار مى كردم.
آن موقع كه داشتيد مثنوى را مى خوانديد لابد دستگاه هاى موسيقى را نمى دانستيد. آيا الان يادتان هست كه آن را در چه دستگاهى خوانده بوديد؟
 
بله بله. (پيش خودش زمزمه مى كند) افشارى. دستگاهش كاملاً يادم است. البته بعد از آن همانطورى كه گفتم رفتم پيش استاد محمود كريمى. ديپلم را گرفته بودم و رفتم پيش ايشان و مدتى كار كردم و بعد از آن به راديو و تلويزيون دعوت شدم و رفتم آنجا، با همه درگيرى ها و مشكلات خانوادگى. (مى خندد)
 
خانواده طبيعتاً راضى نبودند ديگر...
بله! راضى نبودند. اينها را البته بارها گفته ام باز هم مى خواهيد بنويسيد.


اشكالى ندارد؛ مختصرتر مى نويسم. در كشيده شدن شما به سمت موسيقى چه عواملى دخيل بودند؟
بيشتر از همه تشويق اطرافيان و به هر حال شدت علاقه خودم هم بود. يكى از اشخاصى هم كه خيلى تأثير داشت در زندگى من استاد حنانه بود. ايشان خيلى به من مى گفتند كه هر سبكى كه خواستى مى توانى بخوانى؛ من هم از اين فرصت استفاده كردم و آن زمان ترانه «قلك چشات» را خواندم. موسيقى ايرانى را خيلى دوست داشتم ولى براى اينكه كارم خيلى محدود نباشد سعى كردم تعادل را حفظ كنم و موسيقى پاپ را هم كار كردم. الان هم در كنسرت ها همين روال را ادامه مى دهم؛ هم پاپ و هم سنتى.


 
موسيقى پاپ شما هم كه بيشتر حالت موسيقى كلاسيك داشت و دارد يعنى نزديك نيست به موسيقى پاپى كه ما مى شنويم و مى شنيديم. آيا از همان اول بنا داشتيد كه موسيقى سنگين ترى كار كنيد؟
 بله. استاد حنانه به من گفته بودند كه تو مى توانى هم اپرا كار كنى، هم موسيقى ايرانى؛ صدايت چيزى است بين شرق و غرب. هر سبكى كه بخواهى مى توانى كار كنى.
بعد از آن بود كه من تصميم گرفتم بيايم به سمت موسيقى پاپ، اما فكر مى كنم موسيقى اى كه من مى خواندم، شبيه پاپهاى امروز نبود و حداقل هم شعر و هم آهنگ سطح بالايى داشت.


 
گفتيد اولين آهنگى را كه خوانده بوديد، «قلك چشات» بود. شعر و آهنگ مال چه كسانى بود؟
 شعرش را آقاى سعيد دبيرى ساخته بود و آهنگ آن را هم آقاى فريبرز لاچينى.
آهنگ «گل گلدون من» را هم بعضى ها مى گويند ساخته فريبرز لاچينى است...
 نه، نه. اين آهنگ از ساخته هاى «فريدون شهبازيان» است با ملودى و تنظيم خودشان. شعر آن هم ساخته آقاى «فرهاد شيبانى» است.


 
آيا بعد از استاد محمد كريمى، نزد استادان ديگر هم كار كرديد؟
من آواز را با ايشان كار كردم، البته به طور خصوصى و پيش خودم هم كار مى كردم با نوارهاى مختلف. از استاد حنانه هم سولفژ و تكنيك هاى موسيقى را آموختم و پيانو را هم كه گفتم در حد مبتدى كار كردم.
اولين بارى كه صدايتان پخش شد، براى همين آهنگ «قلك چشات» بود؟
نه، نه. قلك چشات نبود. من يك مدت موسيقى ايرانى كار مى كردم و چند آهنگ خواندم، اما آنطورى كه دلم مى خواست راضى ام نكرد و بنابراين رفتم به سمت موسيقى پاپ و بعد از آن هر دو را با هم حفظ كردم. از استاد تجويدى چندين آهنگ دارم. از مهندس همايون خرم آهنگ دارم و همينطور ديگران. البته اولين بارى كه صدايم پخش شد را يادم نيست، البته در تلويزيون نبود.


 
از آهنگسازانى كه با آنها كار كرديد، كار كدام يك از آنها را بيشتر مى پسنديد؟
آهنگهايى كه از من هست كه نمى دانم شنيده ايد يا نه - كه احتمالاً شنيده ايد - هم از آهنگسازان صاحب نام است. بعد از پخش قلك چشات اكثر آهنگسازان علاقه مند كار با من شدند. آن آهنگ به طرز عجيبى مورد توجه قرار گرفت، تا مدتها آهنگ روز بود و هيچ آهنگى نتوانست با آن رقابت كند. بعد از آن، آهنگسازان خودشان پيشنهاد خواندن آهنگهايشان را دادند، ولى من هميشه در كادر بسته كار كرده ام. يعنى موسيقى و موزيك و هنر خوانندگى براى من آنقدر عزيز و محترم بود كه من به خودم اجازه نمى دادم در هر جا و موقعيتى آن را ارائه كنم، مگر جاهايى كه مى ديدم واقعاً سطح بالايى دارند يا خيريه است و اينطور چيزها. راستش من به صورت شغل و حرفه به مقوله خواندن نگاه نمى كردم، دوست نداشتم.


در اين قضيه خانواده شما چقدر نقش داشت؟
من به خانواده ام قول داده بودم كه خيلى از مسائل را رعايت كنم و كردم. خانواده من خيلى متعهد بودند و سختگير...


 
طبيعتاً براى يك دختر جوان كه كار هنرى مى كند و آن هم موسيقى، در شرايط قبل از انقلاب، اگر آن قيد و بندها نبود، شايد شرايط براى شما فرق مى كرد و آنقدر نمى توانستيد سوق پيدا كنيد به سمت موسيقى جدى...
 
بله، ولى فكر مى كنم كه خود من هم شخصاً از درون آدم متعهدى هستم و خيلى قانون گرا و لذا مسائل را رعايت مى كردم. از خيلى از مسائل گذشتم. چك سفيد مى آورند به اين عنوان كه هر چقدر مى خواهى بگير ولى بيا در فلان جا بخوان ولى من هرگز اين كار را نكردم. من به خانواده ام قول داده بودم. البته قبل از اينكه ازدواج كنم كه اصلاً اجازه نداشتم كه بروم.

بعد از ازدواجم رفتم و به همسرم قول دادم كه همه چيز را رعايت مى كنم.  موسيقى در كنار زندگى ام قرار دارد. هميشه هم همينطور بودم. شايد خيلى وقتها هم مورد سرزنش قرار گرفتم كه با اين صدا چرا آن طور كه بايد حرفه اى كار نكردم و من هميشه جوابم اين بود كه موسيقى برايم خيلى گرامى و عزيز است و من دوست ندارم كه به عنوان حرفه از آن استفاده كنم. زندگى اول و موسيقى هم در كنارش.


 
در كنار اين مسائل آيا به كار ديگر يا تحصيل نپرداختيد؟
يك مقدار در زمينه دكوراسيون، عروسك سازى و كارهاى هنرى اينطورى كار كردم به عنوان حرفه كار ديگرى نكردم.
به هرحال خيلى ها هستند كه در اين زمينه موسيقى حرفه اى كار مى كنند. شما به هر دليل اين كار را نكرديد كه بخشى بر مى گردد به شرايط خانوادگى، شرايطى كه هر دختر ايرانى حتماً آن مشكلات را داشته و دارد. شما كه نمى خواهيد اين مسأله را رد كنيد كه مى توان يك موزيسين حرفه اى بود؟
من هرگز رد نمى كنم و هيچ كس را هم سرزنش نمى كنم كه چرا. مى گويم من شخصاً اين را پذيرفتم. من خودم اين طورى بودم كه موسيقى برايم آنقدر عزيز و محترم بود كه نمى خواستم در هيچ حالتى به خاطر پول بروم آهنگى را كه دوست ندارم، بخوانم. آدم وقتى حرفه اش موسيقى باشد، به خاطر پول شايد از يك سرى چيزها بگذرد. من اين كار را نكردم، چون دوست نداشتم. هر كس حرفه اش اين است هر كار كه دوست دارد انجام دهد. اشكالى هم ندارد.


 
يكى از استادان ما از قول يكى از فلاسفه مى گفت كه خوشبختى اين است كه آدم عشق اش معاشش باشد. اين هم هست. يعنى خيلى ها هم هستند كه اين خوشبختى را داشتند كه آن چيزى را كه دلشان خواست خوانده اند و ساخته اند و از اين راه زندگى شان هم تأمين شد.
 بله. اين كه گفتم عقيده شخصى خودم است. آن آقاى فلسفه دان هم ايده اش اين بود كه شما گفتيد. من معتقدم و معتقد بودم به كارى كه كردم. الآن هم اگر دوباره هجده ساله شوم، باز هم حاضر نيستم موسيقى را حرفه اى كار كنم.


 
البته من هم كارم مثل شماست و همين كار روزنامه نگارى كار دل من است و به اصلاح شغل دوم و بنابراين احساس شما را درك مى كنم.
 حس مى كنيد؟ دقيقاً همين است. دقيقاً پيداست. يك خواننده با علاقه مى آيد جلو. چند كار قشنگ مى خواند. بعد كه حرفه اى مى شود، كارهاى مبتذلش هم خيلى زياد مى شود و خيلى راحت همه چيز را به خاطر پول قبول مى كند. مجبور مى شود برود زير سلطه آدمهايى كه به صورت حرفه اى و به بازار فروش نگاه مى كنند. من البته هيچ كس را سرزنش نمى كنم. به هرحال زندگى هم خرج دارد. چرا كه نه؟ مى تواند از اين راه امرار معاش كند.


گفتيد كه وقتى ازدواج كرديد راحت تر توانستيد به كار موسيقى ادامه دهيد...
بله. هر بار كه برايم موقعيتى پيش مى آمد كه ازدواج كنم همه مخالف خواندنم بودند. آن موقع مثل الان نبود و شرايط مساعد نبود، ولى من معتقد بودم كه بايد با كسى ازدواج كنم كه با كار موسيقى من مخالفت نكند و بعد به شوهرم هم تعهد دادم كه حريم همه چيز را حفظ مى كنم و كردم.
 
همسرتان هم در كار موسيقى هستند؟
نه، ولى علاقه مند به موسيقى هستند. من كار اصلى و جدى موسيقى خودم را هم بعد از ازدواج شروع كردم. موقعى كه ازدواج كردم حدود بيست و پنج سال داشتم و تازه رفته بودم تلويزيون و هنوز به آن صورت كارى انجام نداده بودم و همسرم هم موافق كار موسيقى بودند و پذيرفتند. همان طورى كه كار مى كردم، تمرين موسيقى هم مى كردم. پيش استادانى كه گفتم و خودم هم از راه نوار تمرين مى كردم. آقاى استاد تجويدى آهنگساز بعضى كارهايم بودند، اما نقش استادى را هم برايم داشتند.


 
چند آهنگ خوانده ايد؟
سئوال هاى سخت مى كنيد، راستش من يادم نيست.
 
آلبوم مستقل هم داريد؟
بله، سه آلبوم دارم. آن وقت ها آلبوم مثل الان نبود و روالش فرق مى كرد. من به طور كلى در راديو كه كار مى كردم و با اركستر بزرگ راديو و تلويزيون حداقل ماهى يك بار آهنگى را اجرا مى كرديم و ضبط مى كرديم، ولى اين آهنگ ها هميشه شعر و آهنگش خيلى خوب نبود. گرچه من هميشه بهترين ها را انتخاب مى كردم، با اين حال همه آنها آن طورى نبود كه ماندگار باشد.

بيشتر آهنگ ها در حد متوسط بودند. شايد حدود صد آهنگ خوانده باشم كه تعدادى را دست چين كردم. البته من نفهميدم كه بقيه آهنگ ها و كلاً آهنگ هايى كه در راديو و تلويزيون آرشيو شده بودند، چطور سر از كلتكس درآوردند. يعنى بعداً از راه هاى ديگرى رفت آن طرف و تكثير شد و CD شد. من خودم اصلاً در جريان نبودم و هيچ استفاده اى از آن CD ها نبردم.
 
اولين بارى كه حقوقى براى خواندن گرفتيد، آيا يادتان هست؟
ببينيد، راديو و تلويزيون آن موقع براى ما جنبه مادى نداشت. آن موقع مى گفتند كه اينجا محلى است كه مى خوانيد و اينجا شهرت پيدا مى كنيد مى رويد به كاباره و اين حرف ها. خيلى ها اين كار را مى كردند، ولى من نكردم. من محدوديت هنرى ام تا اين حد بود كه سالى يكى دو كنسرت مى گذاشتم، بعد هم در خيريه ها و انجمن هاى فرهنگى مى خواندم.

 به غير از اين در جايى ديگر به اصطلاح كار نمى كردم. راديو و تلويزيون شايد چيزى در حدود پول لباس و رفت و آمد ما را مى داد و ديگر درآمدى براى ما نداشت.
وقتى داشت انقلاب مى شد، به اين فكر مى كرديد كه ممكن است منع شويد از خواندن؟
نه، من به چنين چيزى فكر نمى كردم. وقتى هم كه پيش آمد، من با آن خيلى عادى برخورد كردم. بيشتر وقتم را گذاشتم در كارهاى دكوراسيون و باغ. يك تكه زمين در لواسان بود كه گرفتيم درختكارى و كارهاى ديگرش را انجام مى داديم. احساس كمبودى نكرديم تا اينكه دوباره مجوز دادند.
 
لابد اين به علت اين بود كه شما به موسيقى حرفه اى نگاه نمى كرديد. البته برايتان مهم بود، ولى حياتى نبود...
بله، براى من حياتى نبود. براى اينكه من از درون احساس كمبود نمى كردم. درونم پر بود از عشق به خدا، طبيعت و همه چيز. احساس كمبود اينجورى نكردم تا اينكه زمان گذشت و فضا باز شد و دوباره مجوز دادند. البته نه براى تك خوانى (مى خندد). من برايم خواندن خيلى مهم نبود، چون اگر اينطورى بود، من هم مثل خيلى ها مى رفتم خارج و آنجا مى خواندم. چند بار رفتم و آمدم و خيلى هم به من پيشنهاد دادند، ولى من دوست داشتم در ايران زندگى كنم و اينجا را انتخاب كرده بودم و راضى بودم. به غير از اينها، كسى كه خواندن را از من نگرفته بود. من مى خواندم براى خودم، حالا ديگران نمى شنيدند. ولى خودم كه مى خواندم (مى خندد)
 
و در جمع هاى خانوادگى...
بله، من از بچگى در جمع هاى خانوادگى مى خواندم.
 
اولين بارى كه در بعد از انقلاب كنسرت داديد را يادتان هست؟ فكر مى كنم اين ديگر يادتان باشد. يعنى تقريباً مطمئنم اين ديگر حتى تاريخ و ساعتش يادتان هست...
نه، يادم نيست. اما در كاغذها و نوشته ها هست. دقيق نمى دانم، ولى در كتاب «گل گلدون» هست. يادم هست كه بعد از بيست سال بود.
يعنى هفتاد و هفت.
بله، همان سال. در يك سينما بود كه سن اش را درست كرده بودند. بگذار فكر كنم. آها، اسم الانش سينما صحرا است. آن موقع ريوولى بود. اولين كنسرتم آنجا بود. همه روى زمين نشسته بودند و پشت درها هم غلغله بود.
 
وقتى كسى بيست سال در صحنه نيست، طبيعتاً يك نسل ديگر مى آيد و او ممكن است فراموش شود. شما فكر نمى كرديد كه فراموش شده ايد؟
ببينيد، من زياد پايبند شهرت نبودم. عاشق اين مسائل نبوده و نيستم. موسيقى را خيلى دوست دارم و برايم هم خيلى محترم است، ولى از درون زياد اين طورى نبودم كه نبودنش مرا آزار بدهد و اينكه فراموش بشوم. من عادت كرده بودم، يعنى خودم را قانع مى كنم به آنچه هست. به خودم مى گويم كه بايد اينطورى باشد و مى پذيرم. برايم مهم هم نبود كه شهرتم از بين برود.
 
با اين حال رفتيد داخل سالن و ديديد سالن پر است و حتى جوان ها و نوجوان ها هم مى شناسندت.
گريه ام گرفته بود. تمام بچه ها و جوان ها گل گلدون را مى خواندند.

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 23:49 ] [ بهار ]

[ ]

فروشگاه بتهون

فروشگاه بتهون برای خیلی از نسلها نامش شدیدأ به موسیقی گره خورده ....

اولین بارها یادم هست شوهر خاله ام  دستم را می گرفت ...

و می رفتیم خیابان  پهلوی ( ولیعصر فعلی )  و او صفحات موسیقی می خرید ..

و کلی با آقایان چمن آرا که برادر بودند از روزگار قدیم و فروشگاه قبلی شان در منوچهری گپ و گفتگو می کرد ...

و من همچون جادو زده ها لابلای آنهمه نغمه و اسامی و صفحات ...

و آدمهای خوش پوشی که برای خرید آمده بودند می چرخیدم  و می چرخیدم ...

تا صدایم می زدند که باید رفت ...

فروشگاهی که پاتوق  اهالی علاقه مند موسیقی تهران و حتی ایران بود ...

و بعدها که خودم شدم مشتری پروپا قرص فروشگاه  بتهون که نزدیکمان بود ...

و آقای چمن آرا و دوستان خوش ذوق دیگر  و کلی نوار کاست  ...

از انواع و اقسام موسیقی از کلاسیک تا سنتی تا آنها که مجاز بود و می تواستند عرضه کنند ...

فروشگاه بزرگی بود با ویترینهای متنوع ...

وارد که می شدی نغمه ها انگار مثل ریسمانی جادوئی تو را با خود می برد ...

و از همه بهتر راهنمائی های خوب صاحبان و فروشندگان مهربانش بود...

 که با صدائی گرم و پر محبت برایت وقت می گذاشتند و کیف می کردند از موسیقی به همراهت ....

و قفسه موسیقی کتابخانه ام شد آثار بتهون و واگنر و شوپن و شوبرت و چایکوفسکی و ....

و بعدها که آشناتر شدیم سفارش می دادم و کلکسیونی برایم ضبط کرده بودند از صداهای ماندگار ...

برنامه های رادیو گلها ، تمامی آلبوم های آقای ویگن و اجراهای قدیمی آقا بنان و آلبومهای خانم هایده ...

و  هرچه موسیقی زیبای پر خاطره قدیمی ....

تا سال 71 که من از ایران رفتم و بعد شنیدم تعطیل شده است به دلایلی ...

و بعدها که شنیدم نوه ها دوباره در خیابان سنائی راه اندازی اش کرده اند ....

و حالا پاتوق من و پسرم هست ...

که آخر هر ماه پولهایش را جمع می کند و می رویم و کلی سی دی  می خریم از موسیقی های خوب ...

و  شب چراغها را خاموش می کنیم و در نور ملایم آباژور روح و جانمان را به نغمه ها می سپاریم ....

 

گزارش مصوری را خانم شیدا واله تهیه کرده که در قسمت موسیقی وبلاگ می توانید ببینید ...

در باره فروشگاه بتهون و تاریخچه اش هم دوستان در وبلاگهای ذیل به زیبائی قلم زده اند ...

http://ramtinoo.persianblog.ir/post/130

http://www.jadidonline.com/story/14062010/frnk/beethoven_music_center

[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 16:13 ] [ بهار ]

[ ]

موسيقي محلي بوشهر

آنچه در اين پست ارائه مي شود تنها گذري است اجمالي بر درياي بيكران موسيقي محلي بوشهر كه كم و كاست آنرا دوستان اهل آن ديار بر من ببخشايند چرا كه منابع تحقيق بسيار اندك و محدود بود ....

بخش مهمى از موسيقى منطقه بوشهر را نوحه‌ها و آوازهاى مراسم عزادارى تشکيل مى‌دهد....

مراسم عزاداري در جنوب ايران با سنج و دمام آغاز مى شود....

 

در واقع پس از سلام و دعاى آخرين روضه خوان، بلافاصله بوق به صدا در مى آيد. بوق كه از جنس شاخ نوعى گوزن است و زيبايى ظاهرى خاصى نيز دارد، آغاز مراسم را اعلام مى كند. پس از چند لحظه، دمامها با ريتم خاص به صدا در مى آيند و سنج ها نيز خود را با دمام هماهنگ مى كنند. گروه سنج و دمام متشكل از هفت دمام و چهار الى ده سنج نواز است. دمامها نيز ترتيب خاص دارند.



 يك نفر در ابتدا ايستاده كه به او اشكون (Eshkoun) نواز مى گويند. در دو سوى او شش نفر (هر سمت سه نفر) قرار مى گيرند. دو نفر نزديكترين به شخص اول غمبر (Qember) نواز نام دارند. نوازنده اشكون وظيفه تغيير در ريتم و در واقع شكستن ريتم را بر عهده دارد تا بر تنوع ساختارى اجرا بيفزايد. غمبرها وظيفه تهييج و تحرك اشكون نواز را بر عهده دارند. ريتم ساير دمامها ثابت است. تركيب سنج و دمام و بوق كه در فواصل با ريتم خاص بر مجموعه افزوده مى شود، جلوه و شكوه خاصى دارد. اين مراسم علاوه بر جنبه اعلام آن، در ايجاد حس و خلق فضا بسيار مؤثر است.گروه سنج و دمام معمولاً از فاصله اى نزديك به جايگاه اجراى مراسم كار خود را آغاز و آرام آرام به سوى جايگاه اصلى حركت مى كنند.

ابتدا پيش خوان، نوحه هاى آشنا و خاصى را خوانده تا دورهاى سينه زنى شكل گيرد. پس از تشكيل چند دور و افزايش نسبى سينه زن ها، نوحه خوان اصلى كار خود را آغاز مى كند. هر مكان اجرا يك پيش خوان و يك نوحه خوان دارد. نوحه خوان اصلى كه معمولاً از شهرت و اعتبار برخوردار است، پس از ورود، علاوه بر افزايش سينه زن ها، سبب ايجاد شور و هيجان خاص در مراسم سينه زنى مى شود. پس از خواندن چند نوحه، نوحه واحد خوانده مى شود.

واحد اوج سينه زنى است، در اين فرم علاوه بر مهارت نوحه خوان، سينه زنها با ويژگى و هيجان خاصى سينه مى زنند. در واقع قبل از اجراى واحد، سينه زنى به اوج خود مى رسد. با اعلام واحد از سوى نوحه خوان، قدرى فضا شكسته شده و به تدريج با هيجان و التهاب افزونترى ادامه مى يابد .

در مـراسـم سـینه زنی ، عـزاداران ، یک یا چند دایـره  تشکـیل داده ، با یک دست ، زنجـیـر وار حـلـقـه هـای دایـره راحـفـظ نموده و دست دیگـر را، در حالی که خـم می شـوند ، از زمـین به آسـمان بلـنـد کــرده که مفـهـوم آن پـرواز ملکوتی زمینیان به آسمان یعـنی ازخاک به افـلاک رسیدن است.آنگاه انـدوه فـقـدان عـزیز از دست رفـته را به سینه می کوبند.

پای چـپ را کانـون قــرار داده و با پای راست ، از راست به چـپ ، نـیم دایـره تـرسیم می کنند:

( ما ، در این کره ی خاکی ) و ، وحدت و یکـپارچگی خود را با این حـرکات به نمایش می گـذارند. اجـرای این فـعـل در ریتم هایی که واحـد نامیده می شود، در مـدت زمانی صورت می گـیـرد که نـدای نمایـنده ی آنـهـا ( سر دسته ) به گـوش می رسد. سپـس با حـرکـتی آرام به سینه زنی ادامه داده و سر مطلع نوحه را به معنای تایید و لبیک ، تکرار می نمایند. تمامی اختیار سینه زنان در دست نماینده ی گروه است .

حرکات آنها گردش بر خلاف عقـربه های ساعت است ، یعنی در جهت مخالف حرکت زمان و برگشت به اصل. هـمان گـردشی که در طـواف خانه ی خـدا صورت می گـیـرد. همان حـرکـتی که در کوچکتـرین ذره ی هـر جسم نهفته است .

در اجـرای سازهای کـوبه ای ، سـنج ، گـذشت زمان را هشدار می دهـد. بـوق ، یاد آور صور اسـرافـیل و دمــــام ضربان قـلـب ( زندگی ) را . تـرتیب و آرایش نـوازنـدگان تابـع مقـررات خاص خـود بـوده و هــریـک از افــراد به اسم خاص نامیده می شوند. اشکون ، غمبـر ، چوب زن ، بوق زن ، سنج زن ، .

هـرگـروه یک اشکون و یک غمبر دارد. دو چوب زن، نگهداری ریتم اصلی( پایـه ) را بـر عـهـده دارند. تعـدادشان هـرچند نفـر که باشد باید جفت باشد . سنج زن هم به همین ترتیب .

اشکون و غمبر باید مسن تـر ، باتجـربه تـر ، با تقـوی تـر و عارف تـر باشند که مـرتبت اشکون و غمبر بیشتر ازسایر افراد است . اشکون ، دمام زن پـر سابقه، وظیفه ی شکستن ریتم را دارد ( ضد ضرب های به موقع ) جـای او در ابـتدای صف و جای قـنبـر که ریتـم های متناسب راجواب میدهـد و تکـمیل کنـنده ی اشکـون است ، رو به روی اشکون قرار دارد .اگـرچه چوب زن ها و سنج زن هامثل اشکون و غمبر رهــبران گـروه محـسوب نمی شوند اما جایگاه و مقام خاص خود را دارند و بدون وجود آنها اجـرای مـراسم میسرنیست.                                
بوق زن که یک نفـر است هـر زمانی را که لازم و مناسب بداند در بـوق می دمد.گاهی بـرای نالـه کردن ،گاهـی به منظور هشداردادن، گاه برای به خود آوردن دمام زن ها و گاه به منظور رفع خستگی دوستان همگروه خود .

سنج و دمام را در مـراسم اعیاد و جشن ها نیـز به کار می بــرند. اما نـحـوه ی اجـرای آن مـتـفاوت است.

دقـیـقـا" هـمانند نقش سـرنا در سورها و جشن ها و نقـش کرنا در کارزارها و مراسم سوگـواری، آن یکی طرب وشادی و نشاط می آفریند و این یکی چپ یا وارونه می زند تا حزن بیافـریند.


اجـرای سنج و دمام باید انسان را از خود بیخود کند، دل را بـریـزد ، موی را بـر بدن سیخ کند ، اشک را سرازیر کند، باید تهییج کند و با تپش قلب او هماهنگ باشد. باید انقلاب درونی ایجاد کند تا جایی که نوازنده  یا شنونده را زار بگیرد که نوعی حمله ی صرع مانند است . قابل توجه است که شخص زارگرفته را با کوبیدن سنج و دمام نیز به هوش می آورند که خود مراسم دیگری دارد .

گاه ، پوست دمـام پاره می شود که اصطلاحا" می گویند، دمام شـهیـد شد،هـمانگونه که این اصطلاح در دف نـیز به کارمی رود . چرا که هردو در طول زمان خود را سازهای عرفانی معرفی نموده اند .

در سوگواری ها ، صاحب عـزا که نسبت نـزدیکتـری با مـیت دارد و یا آن که تحت هیجان بیشتری قرار می گیرد گاهـا" دست هـم می زند ، کل هـم می کشد و زنان گاهی روسـری خـود و یا گوشه ی چادر خودرا به دور سـر می چـرخانند و ضجه سـر می دهند و شما مفهوم رقص و پایکوبی را آنجا درک می کنید .

آنجا که چشمان شما ، طاقت رازداری ندارد و سیل اشک بی اختیار بر گونه هاتان سرازیر می شود و عروسی حضرت قاسم را به یاد می آورید تا تمام اندوه درونی خود را بیرون بریزید .

 

" سبالو " يکى از فرم‌هاى موسيقى محل بوشهر است. اين آواز همراه با دايره و نيز خوانندگانى که دايره‌وار نشسته‌اند اجرا مى‌شود. ظاهرا سبالو متاثر از موسيقى آفريقا و عرب بوده است. نوع ديگر يزله است که همراه با دست زدن انجام مى‌شود و ملودى بيش از متن داراى اهميت مى‌باشد و خوانندگان، همزمان با اجراي سبالو، شانه‌هاي خود را به طرف راست و چپ منظماً حركت مي‌دهند .

 " شروه " فرم ديگرى از موسيقى بوشهر است که اين نوع هنوز هم در دشتستان، موطن اصلى‌اش وجود دارد. ترانه‌هاى امروزى بوشهر بيشتر از دو شاعر معروف محلى يعنى " فايز " و " مفتون " است.

 زایر محمد علی معروف به فایز در کوردوان در بخش دشتی می زیسته و احتمالاً در سال 1911م. وفات یافته است. شاعر دوم سید بهمنیار ملقب به مفتون که او نیز در بخش دشتی زندگی می کرده و تا دو دهه اخیر حیات داشته است .

دوبیتی و دوبیتی سرا در سرتاسر ایران فراوان است زیرا این شکل و قالب بسیار ساده، صمیمی و کوتاه است چهارچوبه بسیار مساعدی برای درد دل ملت ایران.

اما در بوشهر  دو بیتی با سرودن تمام نمی شود بلکه آهنگی که برای خواندن آن خلق شده نیز انگاره پربهایی است و زاینده فیضان روحی قومی که خستگی ناپذیر لحظه های زیستن دینامیک و پرخطر خویش را در چکامه ای دل پذیر و خوشایند ارواح رنج دیده می سراید.

همان روح ناآرامی که در آیین یزله به حادثه و خطر سلام می گفت؛ با باد می ستیزید، اینک گوشه دیگر دل کوچکش را می نمایاند؛ آن دریانورد سترگ حریف نهنگ و موج و باد اینک انگار در مرگ ماهی های کوچک و همنوا با قمریان کنارزارها مرثیه می سراید و می گرید؛ آن بازیار نجیب که دشت را و گندم زار را از نیروی دست های خویش به شکست و تسلیم واداشته اینک تکیه بر بنه گندم همراه با آواز قباسوزک ها برای گنجشک های گرسنه خرمن جا " درنگه" می دهد. یعنی که شروه می خواند، چوپان دشت و کوهسار آسوده از جنگ با گرگ و کفتار، همنوا با بلبل صبحدم برای آهوان دوردست بی صاحب و بی پناه غم نامه سر می دهد؛ این آوازهای ساده مردم این سامان در اصل پدیده شگفت انگیزی در عالم هنر شناخته می شود.

شروه ملودی حزینی است در مایه دشتی که خود فرعی از دستگاه شور است. این شاهکار هنری مردمی نیز دو وجه متضاد را با هم داراست.از یک سو چنان ساده و بی پیرایه است که  سخت آسان می نماید و از سوی دیگر چنان دشوار و پیچیده است که کم تر نوازنده غیر بوشهری قادر به اجرای کامل آهنگ شروه می باشد.

 

از مقام‌هاى سازى موسيقى بوشهر يکى حاجيونی است و ديگرى مولودی.

در مولودى نوعى حرکت مخصوص دسته‌جمعى وجود دارد و در روزهاى بخصوصى مثل اعياد مذهبى اجرا مى‌شود. شکي نيز موسيقى مراسم شادى است که با نى انبان يا نى جفتى همراه با دمام و يا دايره اجرا مى‌شود و با دست زدن همراه است.

نوع ديگر از موسيقى بوشهر که با نى انبان و دايره اجرا مى‌شود، چوبى چهار دستماله است. در اين نوع، نوازندگان هنگام نواختن با حرکات منظم پا به شکل خاصى دايره‌وار حرکت مى‌کنند و حول يک محور مى‌چرخند. معمولاً چند رقصندهٔ زن در ميان دايره با حرکاتى خاص رقص سنگينى را اجرا مى‌کنند، که فضاى خاصى بوجود مى‌آورد. اين مقام امروز، در ميان کولى‌هاى بوشهر رايج است.

بندري از آهنگ‌هاى سازى منطقه بوشهر است که ريتمى تند دارد و مخصوص رقص است. سازهاى بوشهر عبارتند از : نى‌انبان، نى جفتي، نى تکي، بوق، دمام و سنج.

يكي ديگر از فرمهاي رايج يزله ناميده مي‌شود. يزله به وسيله‌ي خوانندگان غيرحرفه‌اي اجرا مي‌شود، و فقط با دست زدن همراه است. در اينجا ملودي بيش از همه حايز اهميت بوده و به متن چندان اهميتي داده نمي‌شود.

 

نی انبان، در جغرافیای بزرگی از خاورمیانه، شمال آفریقا و تقریباً تمام اروپا رواج دارد. به همین دلیل به درستی نمی توان گفت خاستگاه اصلی آن کجاست. هر چه باشد، در حال حاضر مهم ترین ساز سواحل خلیج فارس محسوب می شود. نام های گوناگونی دارد. در زبان فارسی با نام هایی همچون نی انبان، نی هنبان، هنبون و هنبونه شناخته می شود. در ترکیه آن را با نام تولوم می شناسند و در اروپای شمالی (انگلیس، ایرلند و اسکاتلند) به آن بگ پایپ bagpipe می گویند

نی تکی یک سازی بادی قمیش دار است که از جنس نی ساخته می شود. امروزه تنها در سواحل خلیج فارس رواج دارد. شکلی متفاوتی از نی تکی را در مازندران با نام قرنه Qerneh هم می توان یافت که یک شیپوره کوچک از جنس شاخ به انتهای آن وصل شده است. نی تکی به دلیل قمیش خاصی که دارد، در مقایسه با سایر نی های ایران، صدایی پر حجم ایجاد می کند. این ویژگی در نی جفتی به مراتب بیشتر است. زیرا نی جفتی در واقع از دو عدد نی تکی تشکیل می شود که با اختلاف بسیار ناچیزی تقریباً هم صدا هستند. جفت کردن نی ها در عمل مشکل است و سازندگان و نوازندگان کم تجربه معمولاً نمی توانند صدای هر دو را با هم جفت کنند. معمولاً تعداد شش سوراخ روی هر دو نی، تعبیه می شود که توسط همین سوراخ ها، نواختن انواع ملودی ها امکان پذیر است.

نی انبان شکل متفاوت و تقریباً کامل تری از نی جفتی است. در واقع با اتصال یک عدد ساز نی جفتی به یک منبع هوای فشرده، ساز جدید نی انبان شکل می گیرد. جنس منبع معمولاً از پوست بز است و به نوازنده امکان می دهد هوای مورد نیاز ساز را در کیسه یا انبان ذخیره کند. در کشورهای اروپایی بدین منظور از پوست سگ هم استفاده می کنند. از نظر گستره صدایی، هر دو ساز هم اندازه اند و معمولاً کمتر از یک هنگام Octave صدا می دهند.

جفت بودن نی ها در هر دو ساز، عملاً به نوازنده این امکان را می دهد که گاه یکی از آن ها را به صدای همراه یا واخوان اختصاص دهد و با دیگری ملودی را بنوازد. این انتخاب معمولاً با فاصله سوم، چهارم و پنجم همراه می شود.

نی انبان و نی جفتی علاوه بر تکنوازی به طور معمول با سازهای کوبه ای نظیر دمام، تمپو، ضرب بندری (نوعی تمبک)، کسر (Kaser) (نوعی دمام رایج در بندرعباس) و دایره همراهی می شوند و عموماً در مجالس شادمانی کاربرد دارند.

اهمیت آن ها نزد ساحل نشینان خلیج فارس و دریای عمان، به اندازه اهمیت کرنا برای بختیاری ها، سرنا برای لرها، دوزله برای کردها و قشمه برای کرمانج هاست. هیچ داماد بندری، عروسش را لمس نمی کند مگر با صدای سحر انگیز نی انبان یا نی جفتی.

به طور طبیعی وقتی نطفه انسانی با یک صدای ویژه بسته شود و دوران بارداری مادرش هم با این صدا همراه باشد، بر مصداق شعر مولوی که می فرماید در بهشت این لحن ها بشنوده ایم آن انسان نورسیده نیز یک خاطره ناخواسته از صدای ساز می یابد و شاید همین وابستگی غیر مستقیم است که حتی در خارج از جغرافیای تولد ، روحش به سوي ديارش پرواز مي كند .

پي نوشت :  با سپاس فراوان از  منابع ذيل و دوستان اهل بوشهر كه بي دريغ در كنارم بوده اند ....

http://www.boushehri.blogfa.com

www.hipersian.com

http://www.pseez.ir

http://persian.cri.cn

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 14:30 ] [ بهار ]

[ ]

پاكو دلوسيا از زبان خودش

 

متن زير مصاحبه اي است با پاكو دلوسيا كه در پست فلامنكو مفصل در باره اش نوشته ام .

بيان گرم و صميميانه اش در باره موسيقي ، فلامنكو و خودش ارزش اين را دارد كه وقتي براي تورقش بگذاريد .

ضمنأ لينك اجراي قطعه مشهورش " زرياب " را هم ذيل پست درج كرده ام .

اميد كه مقبول باشد و لذت ببريد .

روزهایى بود که مردمان فلامنکو براى بیان احساسات ریز و درشتشان به حرکات و آواز فلامنکو روى مى آوردند. من هم در چنین محیطى به دنیا آمدم و کم کم قد کشیدم و بزرگ شدم. 

2۱ دسامبر ۱۹۴۷ بود که به دنیا آمدم. مادرم لوسیا گومز زن سختکوش و خانه دارى نمونه بود. پدرم هم آنتونیو سانچز، استثنایى بود. آن روزها مثل همه کارگرهاى سابق دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا، براى ساختن زندگى اش لباس مى فروخت و گیتار مى زد. تازه عادت داشت در مراسم عروسى باندوریا۱ پدرم سرپرست یک خانواده فقیر پرجمعیت بود! آدم عجیبى بود.

 ذاتاً دوست داشت کسانى را که عاشق موسیقى بودند حمایت کند. دلش مى خواست به پسرانش نوازندگى گیتار یاد بدهد که آن روزها البته کارى بى معنى و بى فایده بود. رامون و پپه هر کدام از بهترین آوازخوان ها شدند.

 آنتونیو براى اینکه زبان یاد بگیرد از زیر ساز زدن در رفت و من هم که از ۶ سالگى چسبیدم به یادگیرى گیتار. یک جورهایى گیتار شد رابط کلامى من و پدر. من همه چیز را به پدرم مدیونم. وقتى بچه بودم مجبورم مى کرد ساز بزنم.

درست وقتى که ظرفیت و گنجایش تصمیم گیرى براى آینده ات را ندارى، وقتى که نمى دانى در زندگى مى خواهى چى کار کنى، این زمانى است که کسى باید تو را هل بدهد، راه را به تو نشان دهد. این همان کارى است که پدرم کرد.

آن روزها نمى توانست من را مدرسه بفرستد چون در خانه پولى نبود. مجبور بودم کار کنم و پول دربیاورم. چون به مدرسه نرفته ام مشکلاتى هم دارم اما خب، عادت کرده ام. فرصت هایى پیش مى آید و من متاسفم چرا فرهیخته نیستم، چرا فصاحت ندارم، به روز نیستم.

اما وقتى سن و سالى از تو مى گذرد، عادت مى کنى. آره به بودن و پذیرفتن آنچه که هستى. وقتى جوانى مى خواهى به نوعى سوپرمن باشى و البته این حس منجر به بروز مشکلات و ترس ها و یاس هایى هم مى شود.

اما گرسنگى همیشه انگیزه اى قوى براى بارور کردن کمال است. من این را به تجربه یاد گرفته ام. بسیارى از هنرمندان اغراق مى کنند که گرسنه، هنرمند نیست و نخواهد بود. اما من معتقدم آدم زمانى که چیزهایى به دست مى آورد باید از گرسنگى سپاسگزار باشد.

چون اگر با یک شکم پر به دنیا بیایى، انگیزه هاى کمترى دارى! اولین بار که به روى صحنه رفتم، ۱۳ سالم بود. اولین بار بود که به شمال آمریکا سفر مى کردم آن هم با گروه اسپانیایى باله کلاسیک خوزه گرکو.

سومین گیتارنوازشان بودم. در آمریکا با سابیکاس و ماریو اسکودرو روبه رو شدم. به من توصیه کردند سبک خودم را پیدا کنم. براى من که بچه بودم سبک نقطه شروع نبود بلکه یک جور درآمد بود. وقتى انگشتانم را روى گیتار مى گذاشتم، آن را پر از انگشتان دیگر هنرمندان مى دیدم.

از همه بیشتر نینو ریکاردو درخشان ترین گیتار نواز آن دوران را حس مى کردم. نینو دوست خیلى نزدیک پدرم بود. سابیکاس همیشه مى گفت در ایالات متحده نسبت به اسپانیا، مخاطب گیتار فلامنکو بیشتر است.

در آمریکا مردم درک موسیقایى خوبى دارند و بسیارى از جوان ها به فلامنکو علاقه مندند اما در اسپانیاست که مردم واقعاً موسیقى فلامنکو را «مى فهمند».

 

 سابیکاس سال ۹۰ مرد. به نظرم دوستى تنها کسى است که هیچ نیازى به توضیح ندارد. بعد از مرگش بود که در آلبوم زریاب یک تارانتاس را به یاد او جا دادم. کولى ها مى گویند پنج قرن است که فلامنکو را ابداع کردند.

 این حرف به این معنى نیست آنهایى که کولى نیستند شایستگى ندارند. کسى که در تماس با کولى هاست و با آنها بزرگ مى شود، معمولاً خیلى خوب از آب درمى آید. درست مثل آنتونیو شاکن، ال نینو ریکاردو و خیلى هاى دیگر. نه این میراث کسى نیست.

میراث متعلق به کسى است که از وقتى به دنیا مى آید آن را بسازد. موسیقى فلامنکو هم مثل این است.اما مردم فلامنکو در کل آدم هاى دگمى هستند. بد هم نیست. تازه چیز خوبى هم مى تواند باشد حالا هر چند که تحول کندتر صورت خواهد گرفت. من با اصالتگراها موافق نیستم. آنها اجازه نمى دهند مردم آن طورى که مى خواهند بخوانند و حرکت کنند. به هرحال هر کسى باید کارى را که دوست دارد، بکند. بیشتر که فکر مى کنم مى بینم همه چیز مى تواند موثر باشد به شرطى که بدانى هر چیز را چه طور بارز کنى.

 براى بعضى آدم ها موسیقى پیچیده ترین راه براى بیان ساده ترین چیزهاست. براى بقیه هم راه بسیار ساده اى است براى بیان چیزهاى پیچیده!

خیلى وقت ها اما تخیل حرف اول را مى زند.عقل سلیم تا زمانى که وابسته به ظرفیت روشنفکرى شماست، محدود است. تخیل اما هیچ محدودیتى ندارد. گاهى تخیل با این عقل سلیم در تضاد است. بعضى وقت ها افسوس مى خورم که چرا موسیقى را نمى فهمم.

 درست مثل درک نکردن علوم عقلى و ریاضیات است. با این همه، نفهمیدن تو را وامى دارد تا بالاتر پرواز کنى یا دست کم به پرواز درت مى آورد و در جایى که عقل نمى تواند سیطره اى داشته باشد، این تخیل است که تو را سرپا نگه مى دارد. تخیلى که به همه چیز چنگ مى زند و سنت یکى از آنهاست.

 تو سنت را با یک دست چنگ مى زنى و با دست دیگرت مى خراشى و مى کاوى. خیلى مهم است که سنت را از دست ندهى چون که ضرورت و پایه و اساس همه چى در آن است. با سنت هر کجا که بخواهى مى توانى فرار کنى و بروى. اما ترک این ریشه یعنى بى هویتى.

 عطر و رایحه و شکوه و طعم فلامنکو آنجاست. به اعتقاد من فلامنکو مهمترین فرهنگ اسپانیا نیست. اما با این همه به گونه اى معرف فرهنگ اسپانیا در اروپاست؛ حتى اگر بعضى از آدم ها اینچنین جهانى شدنى را دوست نداشته باشند.

فلامنکو متعلق به اندلس است. ربطى به باسک و گالیسى و کاتالان ها ندارد. خب، حدس مى زنم آنها دوست ندارند در خارج از اسپانیا به نام فلامنکو شناخته شوند. اما اندلس بخش مهمى از اسپانیاست.

فلامنکو، موسیقى افسانه اى است. از نظر حسى قوى است و ریتم خاص خودش را دارد که در کمتر فولکلور اروپایى مى شود نظیرش را پیدا کرد. خیلى از جوان ها به کنسرت هاى من مى آیند. فلامنکو موسیقى شاخصى است و بسیارى از کسانى که شاید فلامنکو را دوست ندارند به دلایل دیگرى به کنسرت هاى من مى آیند به خاطر تکنیک گیتارنوازى، به خاطر ریتم ها، به خاطر کنجکاوى...

پاکودلوسیاى حقیقى، موزیسین، کسى که روى صحنه مى نشیند و ساز مى زند، اول فرانسیسکو سانچز و بعد پاکودلوسیاست. آدمى که ماسک مى زند و با خیلى چیزها شرطى مى شود، یک موزیسین اصیل نیست.

پشت صحنه باید آگاه باشى، در تلویزیون ظاهر بشوى، مصاحبه کنى و خنده به لب داشته باشى تا مردم فکر نکنند دیوانه اى! سعى کردم تا پاکودلوسیا و فرانسیسکو سانچز تا جایى که ممکن است به هم نزدیک باشند، البته همیشه هم موفق نشده ام. حالا یا به خاطر حرفه اى است که انتخاب کرده ام یا به خاطر پیشامدهاى زندگى اما هنرمند آرزو دارد فهمیده شود، ارتباط برقرار کند و ثابت کند که حقیقت را دوست دارد. نمى دانم تا چه حد مى شود افکار عمومى را صیقل داد.

 اما... خب، حقیقت دارد. شاید موفقیت نوعى صیقل زدن افکار عمومى باشد. به هر حال یک هنرمند باید به خودش وفادار باشد. باید خودش را دوست داشته باشد، باور کند. چون ناخودآگاه، خود درونش را منعکس مى کند. مردم هم همین «خود» را مى بینند و مى شناسند.

مردم مى گویند به جاى اینکه جهانى باشى اول باید بومى باشىمن به این معتقدم. اگر فقط به این فکر کنى که دیگران چه مى خواهند بگویند، دیوانه مى شوى. گم مى شوى. عملاً انتقادها بى حاصل اند چون تو، خودت منتقد خودت هستى. اگر خوب ساز نزنى و انتقاد مثبت باشد یا برعکس، دیگر براى منتقدها احترام قائل نیستى. در موارد خیلى کمى است که نقد، حتى اگر مثبت نباشد، مى تواند سازنده باشد. وقتى ۱۷ سالم بود نیویورک تایمز توبیخم کرد.

اما حقیقتى را گفته بود که از آن تاثیر گرفتم. معمولاً منتقدها چیزهاى خیلى زیبا و شاعرانه اى مى نویسند. همیشه درباره من چیزهاى خیلى خوبى مى گویند ولى درباره چرایى قضیه هیچ توضیحى نمى دهند!

در ژاپن منتقدان جدى تر و علمى تر و سختگیرترند. با وجود همه این ستایش ها، انگیزه محرک اصلى است و آدم را به فکر مى اندازد تا کارى بکند.

زندگى درون یک جامعه و درون یک سیستم مثل بازى مى ماند. در این سیستم پول مى گوید که تو برده اى. هر کس پول به دست مى آورد تا کارى را که دوست دارد، بکند. در مقام یک هنرمند، پول تنها به تو اعتبار کارى مى دهد. فقط همین ... پول که به هنرمند حس نمى دهد. آدم باید بفهمد چه طورى به پول ارزش ببخشد وگرنه خیلى راحت به دام زیاده خواهى و پول دوستى مى افتد.

خیلى خطرناک است که آدم به اینجا برسد. اما آدم ذاتاً یک شخصیت دارد. فرق نمى کند که چه کار بکنیم. یک دوچرخه سوار شاید یک هنرمند باشد و یک خواننده فلامنکو شاید روحیه یک پهلوان را داشته باشد. ما همه یک حس مشترک داریم. و خنده و گریه و ناراحتى، تنها کنش هاى متفاوت ما هستند.

 من به این اعتقاد ندارم که هنرمندى شغل است. برچسب ها را دوست ندارم. این واقعیت که من گیتاریستم هیچ عنوانى بهم نمى دهد، چون تا وقتى به کار مى آید که من کار کنم. هنر در نوع بشر ذاتى است. آدم مى تواند هنر را به هر نحوى توصیف کند. با نقاشى، نوشتن یا نواختن.

خیلى از آدم ها به اسم هنرمند مشغول به کارند و هرگز هم هنرمند نخواهند شد. بقیه، در کنار هنرمند بودن، در کارهاى هنرى هم فعالیت دارند. شاید تکنیکى هم نداشته باشند اما مى دانند چرا این کار را مى کنند و خوب بلدند اجراى خوبى داشته باشند. خیلى از فلامنکونوازان هستند که مدت ها ساز مى زنند اما یک دفعه یک چیز با کیفیت خلق مى کنند و حس یک نابغه را دارند.

این مسئله در مسابقات گاوبازى هم اتفاق مى افتد. گاوبازهایى هستند مثل رافائل دپائولا یا کورو رومرو که حتى وقتى تکنیک استادانه اى هم ندارند باز هم هنرمندهاى بزرگى اند. من هیچ وقت نخواستم نفر اول باشم و هرگز هم تلاش نکردم تا جلوتر از دیگران بدوم. به سادگى در این راه قدم زدم و حتى سوار ماشین هاى لوکس هم نشدم!! زمان از آدم جلوتر مى رود. تو پیرتر مى شوى، انرژى ات را از دست مى دهى، تخیل و شعورت از پا درمى آید و فراتر اینکه، انگیزه هایت کمتر مى شوند.
در حال حاضر فقط براى حفظ پرستیژى که دارم کار مى کنم. تنها انگیزه ام هم دیدن یکى تو دنیاست که بگوید از وقتى کارهاى من را شنیده، زندگى اش عوض شده و فقط به خاطر من یاد گرفته چه طورى گیتار بزند.

اجراي قطعه زرياب توسط پاكو دلوسيا

 

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 10:34 ] [ بهار ]

[ ]

کوردوبا و فلامنکو

اولین بار که با واژه " قرطبه " آشنا شدم در کتاب شعری بود از " فدریکو گارسیا لورکا " با ترجمه احمد شاملو و کاستی به همراهش که هدیه تولدم بود ... و حریصانه  خواندم و صدای موسیقیایی شاملو ...

شاعری که به او " شاعر کولی"  لقب داده اند  ...

 در جنگلهای غرناطه پا گرفت و با موسیقی و آوازهای کولیان سرودن آغاز کرد  و زندگی برایش سرنوشتی کولی وار رقم زد سرگردان در اسپانیا و امریکا و نمایشنامه ها و ترانه ها و اشعار و بازگشتش به اندلس و مرگی که خود به طرزی حیرت آور در شعرهایش  از آن سروده بود  و اعدامی در سحرگاهی در زمان جنگهای داخلی اسپانیا .....

 

صد عاشق دل‌سوخته
آراميد‌ه‌اند اينک جاودانه

در اعماق زمين خشک.
اندلس

چه گذرگاه‌هاي سرخ بي‌پاياني دارد
و قرطبه، باغ‌هاي زيتون سبز

آن‌جا که صد صليب مي‌توان نشاند،
به‌ يادشان.

صد عاشق دل‌سوخته.
آراميد‌ه‌اند اينک جاودانه

و بعدتر دانستم شهری است در جنوب اسپانیا که به اسپانیایی کوردوبا می نامنش و در منطقه اندلس هست و تاریخی دارد گره خورده با حکومت امویان و مسجدی بزرگ یادگارش و شهری که موسیقی " فلامنکو "در آن پای گرفت با پیوند  اعراب مغربی و مراکشی و مسیحیان و یهودیان و کولی ها به هم ....

باور بسیاری است که کولی ها نقش پر رنگ تری در این موسیقی دارند شاید به خاطر آوازهای مهم فلامنکو همچون " سولئا " ،  " سگریا " ، " تانگو " و " بولریا " ... ولی کولی ها خالق همه این آوازها نبوده اند و آنها تاثیر گذارند شاید به دلیل  حزنی که دارند و در رقص بسیاری فیگورها به مانند ماتادورها در میدان گاوبازی بوجود می آید .

فلامنکو دارای ضربان ریتمیک بسیار گیراییست و همراهی ها با پالماس و ضربات پای رقصنده Tacaneo  ، بشکن ( Pitos )   و کاستانت ( Castañuela ) توسط رقاص و خواننده ی همراه بر تاثیر آن نیز می افزاید و حتی اخیراً در اجراها از ساز کوبه ای به نام کاخن ( Cajon ) که سازی است از آمریکای لاتین نیز برای درک بیشتر و همراهی ها استفاده می شود .

کولی ها روش های آوازخوانی خاصی که یکی از مشخصه های آن ایجاد " خش " در صدای خواننده می باشد و آن را شاعرانه el dolor en la garganta   ( بغض گلو )  لقب داده اند را نیز به موسیقی فلامنکو انتقال دادند .

فلامنکو یک راه و رسم برای زندگی است ، اگر یک رقصنده ، نوازنده و یا آوازخوان فلامنکو این فرهنگ را با اعماق وجود خود درک کند متوجه خواهد شد که این موسیقی چقدر دردناک و توام با آن ، چقدر شادی بخش می باشد ، گوشه کنارهای فراموش شده زندگی ساده ی روزمره را برای ما مجددا بازگو می کند ، از رنج ها و ناله ها می گوید و می گرید ، از شادی ها ، از زیبایی ها . فلامنکو به زنــدگی یـــک ریتـم تازه می بخشد و آن را به سر زندگی  و شادابی فرا می خواند ...

در اینجا یادی می کنم از ابولحسن علی بن نافی متخلص به زریاب از شاگردان اسحق موصلی که استاد به نامی بود و  تبحر خاص در موسیقی و فلسفه یونان و رومی داشت و پس از به پایان رساندن تحصیل خود نزد او ، به اندلس سفر کرد و در دربار عبدالرحمان دوم مقام بسیار بالایی را یافت .

زریاب اواخر قرن هشتم میلادی  طرحی را برای دستگاههای موسیقی تنظیم کرد ( دستگاههای پارسی )  و آن را " شجرة الطبوع " نامید و او همچنین سیمی به سیم آخر عود افزود و تغییراتی در آن بوجود آورد  و اسپانیایی ها او را مخترع گیتار می دانند .

آوازهای تصنیف شده توسط او از نظر هنری قابل توجه بوده و با قواعد علمی امروز مطابقت دارند و این قواعد ترکیبی از آواز و سوئیت است که ٥٠٠ سال بعد در اروپا رواج یافت .

زریاب موسیقی این منطقه را به شمال آفریقا و اسپانیا برد و در آنجا رواج داد . گفته می شود که او ده هزار آواز را با آهنگشان از بَر داشته است ،

او تا آخر عمر در کوردوبا  از شهرهای اسپانیا ماند و در آنجا مدرسه ی موسیقی بنا نهاد و در نتیجه به شخصه تاثیر بسزایی در موسیقی اندلس گذاشت و از اینرو در اندلس موسیقی پیشرفت شایانی کرد .

پاکو دِلوسیا نوازنده ی بزرگ اسپانیایی برای اسم یکی از مشهورترین پرفروش ترین آلبوم های خود " زریاب " را انتخاب کرد و یکی از قطعات خود را نیز بیاد بود او زریاب نامید .

آلگریاس یکی از بهترین توکه ها و استیل های فلامنکو از گروه کانتینیاس می باشد که آن را راهی برای شناخت فلامنکو می دانند.

نوع آوازی این دستگاه اصالتا متعلق به شهر کادیز از منطقه آندلس می باشد، ساختار ریتم های آن با سولئا مطابقت دارد، با اشعاری در نوع چهار خط  چهارخطی، و هشت سیلابی. در واقع آن را ترکیبی از دستگاه سولئا و رقص های سنتی آراگون ها به نام خوتا می دانند.

نوع دیگری از آلگریاس که آلگریاس دکوردوبا (Alegrias de Cordoba) نامیده می شود، دارای طبیعتی ملایم و تا حدودی ملودیک است که این نوع از آلگریاس به اعتبار خواننده شهیر، انوفره (Onofre) به وجود آمده است.

تکنیک های رقص در توکه آلگریاس نیز در میان غنی ترین و با نشاط ترین رقص ها در فلامنکو محسوب می شوند.

 

به روش سنتی، این توکه برای رقص زنان در نظر گرفته شده است که بر اساس حرکات موج دار بدن و حرکات بازوهای ظریف و باریک زنان است و مهمتر از همه، در طول سیلنسیو (silencio) یا همان جایی که قطعه بر روی کلید مینور به حرکت در می آید و نیز در حین انجام حرکات پای پیچیده در این رقص که اصطلاحا اسکوبیا (escobilla) نامیده می شود اجرا می گردد.

شخصیت این توکه، شفاف و رقص آن دارای لباسی سنتی و زیبا که نشان دهنده برون گرا بودن رقصنده را می رساند می باشد، که این نوع لباس باتا دکولا (bata de cola) نامیده می شود و یا شال های ابریشمی مانیلی نیز که به همین ترتیب در این رقص استفاده می گردند ...

کسانی مانند

ماتیلده کورال  (matilde coral)

 میلاگروس منخیبار   (Milagros menjibar)

 په په مونتس

بلن مایا  (belen maya)

و رافائل کامپایو  (rafael campallo) را می توان نام برد که از این استیل استفاده می کنند.

 

پی نوشت :

سپاس از آقای امیر سالار و وبلاگ تخصصی خوبشان

 http://www.amirsalarabdolhay.com

که بخشی از مطالب پست را از ایشان وام گرفته ام ..

و همچنین وبلاگ http://www.kermanflamenco.com

 

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 17:12 ] [ بهار ]

[ ]

راوی شانکار و سیتار







استاد راوی شانکار را دوستی از دیار هند به من معرفی کرد ...

و با او من سیتار را شناختم ....

نوایش رنگهای شاد لباسهای زنان هند را انگار تصویر می کند در زمینه سبزی مزارع برنج و جلگه های انبوه

و عطر هزار ادویه دارد که تندیشان جان را می شکوفاند و این ساز و نوایش روح را .....

مطالب زیر را از بخشهایی از نوشته های دوستان موسیقیدان وام گرفته ام  ...

" یکی از قدیمی ترین تمدنهای جهان، تمدن هندوستان است که دارای موسیقی و آواهای غنی است.

قدمت موسیقی این کشور به ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد.

سبک موسیقی کشور هندوستان و کلآ شبه قاره نسبت به کشورهای غربی که به سرعت دستخوش تغییر هستند، کمتر دچار تغییر و تحول شده است.
موسیقی دانان هندی به ندرت بدون در نظر گرفتن ریشه اصلی موسیقی کشورشان آهنگ سازی می کنند.
آنها موسیقی را یکی از ابتکارات همیشگی کشور خودشان می دانند که بطور دائمی روی آن کار شده است و خلق مجدد ملودی ها و ریتم ها از هزاران سال پیش تا به امروز ادامه دارد.
نگرش های مذهبی نیز در ساختار موسیقی این کشور تأثیر بسزایی دارد.
لازم به ذکر است که برعکس موسیقی غربی که تا نیم پرده دارد و موسیقی ایرانی که تا ربع پرده دارد، موسیقی هند و شبه قاره دارای یک هشتم پرده نیز می باشد.


سیتار یکی از سازهای زهی کشور هندوستان است که دارای دسته ای بلند و کشیده است و کاسه ای بزرگ به شکل گلابی دارد. سیتار علاوه بر سیمهای اصلی دارای سیمهای فرعی یا هم نوا نیز می باشد که در زیر سیمهای اصلی سیتار بسته می شوند. سیمهای اصلی که وظیفه تولید اصوات را عهده دارند پس از ضربه خوردن، سیمهای فرعی را به صدا در می آورند.
سیتار دارای هفت سیم اصلی و یازده تا سیزده سیم هم نوا می باشد. نوع دیگر سیتار که در هندوستان به آن Mind گفته می شود، قابلیت نواختن گام Minor را دارد که برای نوازندگان Rock Guitar یک رؤیا محسوب می شود. نواختن این گام به نوازندگان سیتار این اجازه را می دهد که به صورت کامل تمام ملودی را بنوازند و نوایی شبیه به گریه انسان را خلق کنند.
فراگیری این ساز بسیار پیچیده و سخت بوده، نیاز به زمان طولانی و همچنین تمرین جدی دارد.


راوی شانکا ر آهنگساز و نوازنده افسانه یی ساز سیتار هفتم آوریل ۱۹۲۰ در بنارس هندوستان با نام پاندیت راوی شانکار متولد شد.

از نوجوانی به سیتار علاقه مند شد و نزد پیر و مرادش استاد بابا علاءالدین خان به شاگردی پرداخت.

شانکار نزد استاد تنها شاگرد نبود بلکه مانند پسر استادش با وی زندگی می کرد که این شیوه خود طریق سنتی شاگردی در هند است.

اولین اجراهای عمومی اش در ۱۹۳۹ برگزار شد و از ۱۹۴۶ به بعد نیز در نوشتن موسیقی فیلم فعالیت هایش را آغاز کرد. از موسیقی فیلم هایش می توان به سه گانه کارگردان مشهور هند ساتیا جیت رای و فیلم گاندی ساخته ریچارد آتنبرو که با همکاری جرج فنتون ساخت و برای آن نامزد دریافت اسکار بهترین موزیک متن ۱۹۸۲ شدند، اشاره کرد. شانکار معروف ترین نوازنده سیتار در قرن بیستم است. در دهه ۵۰ امکان نوآوری بیشتری برای او فراهم شد که از آن جمله می توان به آهنگسازی، اجراهای گوناگون، کار در رادیو سراسری هند (دهلی) به عنوان کارگردان موسیقی، تاسیس ارکستر وادیا وریندا و آغاز به برگزاری تورهای دور دنیا که تحسین جهانی را برای خود و کشورش در بر داشت، اشاره کرد. سال های ۱۹۶۰ هنوز بر شهرتش افزوده می شد، مخصوصاً با تاثیر بر گروه پر آوازه آن زمان اروپا یعنی بیتلز که برای برخی از کارهایشان از شانکار و سیتارش استفاده می کردند. شانکار در آن موقع دوست صمیمی جرج هریسون شد که در سال های بعد برخی از آلبوم های شانکار را تهیه کنندگی کرد و تا زمان مرگ هریسون این دوستی پابرجا بود. از او دعوت می شد در جاهایی نوازندگی کند که در موسیقی سنتی معمول نیست، مانند فستیوال مونتری پاپ ۱۹۶۷ که به همراه استادالله راخا نوازنده طبلا در آن شرکت کرد یا اولین فستیوال بزرگ ووداستاک که سال ۱۹۶۹ در تپه ووداستاک نیویورک برگزار شد.


شانکار را می توان از معدود موسیقیدان هایی دانست که همگام با روز موسیقی را پیش می برد و از سازهای دیگر نقاط دنیا نیز بهره می جوید و از توانایی های او باید به تلفیق دو یا چند گونه ساز مختلف اشاره کرد که مستلزم داشتن علم موسیقی است. از نمونه های آنچه گفته شد، می توان

به آهنگسازی برای دو کنسرت تلفیقی سیتار و ارکستر، سیتار و ویولن به نوازندگی خودش و نوازنده مشهور ویولن «یهودی منوهین»،

نوشتن موسیقی برای استاد بین المللی فلوت ژان پی یر رامپال،

ساختن قطعه تلفیقی برای هوزان یاماموتو نوازنده فلوت ژاپنی "شاکو هاچی"

و خیل آهنگ هایی که برای فیلم ها و باله های هندی، کانادایی، اروپایی و امریکایی ساخته است، اشاره کرد.

او همچنین توانسته با هنر منحصر به فردش به موسیقی عصر جدید رسوخ کرده و سازهای سنتی را با موسیقی الکترونیک تلفیق کند.
هر دو فرزند او نیز به هنر روی آورده اند. نورا جونز شانکار خواننده و بازیگر امریکایی و آنوشکا شانکار نوازنده سیتار هندی ثمره زندگی شانکار هستند.

 

[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 21:38 ] [ بهار ]

[ ]

عاشیق

تازه به دنیا آمده بودم که به لحاظ شغل پدر به تبریز رفتیم...

از زیباترین و به یاد ماندنی ترین خاطرات کودکی ام مراسم عروسی در آذربایجان است ...

که در میان همه زیبائی و شادی و طراوت این مراسم آنچه به یادم مانده ...

مردانی بودند با کلاه و لباس خاصی و سازی که به سینه می فشردند ...

و صدایی رسا که سوزناک و عاشقانه می خواند   .....

با تشکر از سایت " شورانگیز " بخشی از مطالبش را برایتان نقل می کنم ...

عاشيق آذري ساز مي‌نوازد و ساز آلتي شبيه تار است مركب از 9 سيم كه بر سينه پردرد خود مي‌نهد و آنچه در درون دارد در قالب انگشتان سراسر هنر و ظرافت خود به روي ساز گذاشته و تقديم شنونده مي‌كند.

نام قديمي اين آلت موسيقي "قوپوز" بود. اغلب اوقات يك يا دو ”‌بالابانچي” و ”قاوالچيعاشيق‌ها را همراهي مي‌كنند. گاهي نيز چند دسته عاشيق يكجا ظاهر مي‌شوند و هنرنمايي مي‌كنند .

عاشيق‌ آذري هنرمند مردمي است و بايد در چندين هنر مهارت داشته باشد؛ او هم شاعر است، هم آهنگ‌ساز، هم خواننده و هم نوازنده، هم هنرپيشه و هم داستان‌سرا، به عبارت ديگر عاشيق در تمامي عرصه‌ها خلاق است و هنرمندي است كه اين همه را با انگشتان ماهر و صداي دلنوازش اجرا مي‌كند.

" هاوا " ها نغمه هاي عاشيقي سازي و آوازي هستند كه توسط عاشيق ها اجرا مي شوند . تعداد اين نغمه ها كاملاً مشخص نيست و بر حسب نوع نغمه سبك واجرا و نام آن در مناطق مختلف آذربايجان داراي تفاوت هاي بسيار هستند.

در مجموع تعداد «‌هاوا» ها را حدود 170 نغمه مي دانند كه 80 نغمه از آن ها جزو نغمه هاي اصيل هستند و همگي به صورت ريتميك در سه مقام اصلي سه گاه ماهور و شور اجرا  مي شوند درسال هاي اخير تعداد زيادي از اين نغمه ها جمع آوري و نت نويسي شده اند.

مضمون موسيقیايي و شعري«هاوا» ها بيشتر حماسي و عاشقانه است مركب خواني و مركب نوازي يكي از شيوه هاي متداول هنر موسيقي عاشيق محسوب مي شود و عاشيق ها در برخي از نغمه هاي خود از بيش از يك مقام استفاده مي كنند .

 ساختمان نغمه هاي عاشيقي از سه ركن پايه ،‌ گؤل (‌گل) و يارپاق (‌برگ) تشكيل ميشود . پايه ،‌ركن اصلي و وجه مشخصه هر نغمه عاشيقي است كه در بيشتر موارد بدون تغيير مي ماند گؤل در واقع تزئين نامه نغمه عاشيقي است كه به صورت جمله هاي موسيقي اجرا ميشود و اگر اين تزئين ها به صورت كوتاه و مختصر و اشاره اي اجرا شود آن را يارپاق مي نامند ...

شاید یکی از ده آهنگ معروف فولکلوریک آذربایجان را بتوان همین آهنگ دانست :

 

یار بیزه قوناق گله‌جک

یار به میهمانی ما خواهد آمد

 

آلا گؤزون آلدی جانیم

االدن گئدیپ تاب توانیم

سنه قوربان منیم جانیم

 

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

دارا زولفون سال هر یانا

گؤزلرین بنزه ر جئیرانا

باخدیم قالدیم یانا یانا

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

چشمهای شهلایت جان مرا گرفتند

تاب و توانم از دست رفته است

جان من فدای تو باد

 

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

قول داده که فردا خواهد آمد

 

گیسوانت را شانه زده و پرا کنده کن

چشمانت شبیه چشمان آهو است

نگاه کرده و سوختم

 

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

قول داده که فردا خواهد آمد

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 0:28 ] [ بهار ]

[